---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

نزول خدای شیطانی

چپتر 16: پیشنهاد استخدام (۴) • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 16: پیشنهاد استخدام (۴)

0

شش تیغ.

یکی از پنج‌سقوط​ ابرشرکت بزرگ در‌زمان​ دولت کنونی چین.

با وجود اینکه جمعیت جهان به خاطر دروازه‌ها به‌تیغی​ شدت کاهش یافته بود، شش تیغ همچنان از قدرتی‌روبرویش​ خیره‌کننده برخوردار بود و رتبه اول را در جهان داشت.

سال گذشته، این شرکت تصویر اجتماعی مثبتی از خود‌کند​ ساخت و چنان شناخته شد که به عنوان اولین‌برابر​ شرکتی که مردم میخواستند به آن بپیوندند، انتخاب گردید.

«هوف...»

اطلاعاتی که از ذهن‌دوران​ چون یئو وون گذشت، اطلاعات‌خودش​ پایه‌ای درباره شش تیغ بود.

«... خاندان‌درباره​ شش رزمی‌رزمی​ خدای تیغ.»

تمام اطلاعات عادی بود.

اما شش تیغی که‌خوشحال​ او میشناخت، نام شرکتی‌دیروز​ از آینده‌ای دور بود.

«این مرد گواه این موضوعه.»

جو یوسونگ که‌خاندان​ روبرویش ایستاده بود،‌تمام​ گواه این موضوع بود.

اینکه رئیس یک شرکت وابسته‌گرفت​ هنرهای رزمی میداند، به این معناست‌بیابد​ که او از موریم خبر دارد.

«... نانو. اگه محور‌خوشحال​ زمانی متفاوت باشه، ممکنه‌دیروز​ خدای تیغه هنوز زنده باشه؟»

چون یئو‌کشتمش​ وون با‌دوران​ چهره‌ای خشک پرسید.

خدای تیغه از‌خاندان​ خاندان شش رزمی خدای‌عادی​ تیغ، رهبر شش تیغ.

صدای نانو‌مسخره‌ایه​ در ذهنش‌گاز​ طنین‌انداز شد.

[در صورتی که کاربر پیش از ورود‌همین​ به محور زمانی در کشتن خدای تیغه‌کشته​ ناکام مانده باشد، این احتمال وجود دارد.]

چون یئو‌کشتمش​ وون از این‌درون​ اطلاعات خوشحال نشد.

یک احتمال دیگر.

«من همین دیروز کشتمش...»

چون یئو وون پیش از‌نشد​ سقوط به این دوران، خدای تیغه‌دوران​ را درون جت زمان کشته بود.

اگر در زمان خودش بود، چون‌زمان​ یئو وون تمام ردپاهای این خاندان‌پاک​ را در یک روز پاک میکرد.

«چه وضعیت مسخره‌ایه.»

چون یئو‌مسخره‌ایه​ وون لبش‌گاز​ را گاز گرفت.

او نتوانست شرکت آسمان را‌نشد​ پیدا کند، اما موفق شد خاندان‌دوران​ شش رزمی خدای تیغ را بیابد.

از آن گذشته،‌سقوط​ آن‌ها داشتند او‌زمان​ را استخدام میکردند.

«قربان؟»

جو یوسونگ نتوانست کنجکاویش‌گاز​ را در برابر تغییر‌پیدا​ ناگهانی فضا پنهان کند.

واکنش او کاملا با آنچه جو یوسونگ‌همین​ از شخصی که در آستانه استخدام در‌کشته​ یک شرکت بزرگ بود انتظار داشت، تفاوت داشت.

«چیزی هست‌کشتمش​ که باعث‌دوران​ ناراحتیتون شده باشه؟»

جو یوسونگ پرسید.

از آنجا که چون‌گاز​ یئو وون شخصیتی غیرقابل‌پیش‌بینی‌پیدا​ داشت، او محتاطانه عمل میکرد.

«نکنه تجربه‌باشد​ بدی با‌خوشحال​ دفتر مرکزی داشته؟»

در غیر‌کشتمش​ این صورت، چنین‌درون​ واکنشی نشان نمیداد.

چون یئو وون‌خاندان​ که چهره‌ای بی‌حالت‌تمام​ داشت، به حرف آمد.

«اسم رئیس شرکت چیه؟»

لرزه‌آور!

صدایی بم‌کشتمش​ که سرشار‌دوران​ از انرژی بود.

امکان نداشت‌درباره​ جو یوسونگ آن‌خدای​ را حس نکند.

«غیرنظامی‌های توی‌مسخره‌ایه​ لابی حتی‌گاز​ نمیتونن نفس بکشن...»

شوکه‌کننده بود.

اگر این مرد‌سقوط​ همیشه اینطور زندگی میکرد،‌کشته​ همه متوجه حضورش میشدند.

او تصمیم‌درباره​ گرفت آرامشش‌رزمی​ را حفظ کند.

«آه، اگه‌مسخره‌ایه​ بتونید بهم‌گاز​ بگید چرا...»

«اسم رئیس رو بهم بگو.»

صدایی که او‌سقوط​ را به شدت‌زمان​ ضعیف و بی‌دفاع میکرد.

جو یوسونگ که آنقدر مضطرب‌خدای​ شده بود که عرق سرد‌میشناخت​ میریخت، نام را به زبان آورد.

«گوم سونگ‌ریونگه!»

«... گوم سونگ‌ریونگ؟»

چون یئو وون اخم کرد.

او فکر میکرد‌خاندان​ نام خدای تیغه‌تمام​ را خواهد شنید.

انرژی بلافاصله ناپدید شد.

هوووف!

پاهای جو یوسونگ که اگر‌درون​ این وضعیت ادامه پیدا میکرد‌ردپاهای​ قطعا از کار میافتادند، شل شدند.

«اون... چه جور زندگی‌ای داشته؟»

او فراموش کرده‌لبش​ بود که هنوز‌نتوانست​ در لابی هستند.

پس از اینکه به‌خوشحال​ سختی نفسش را آرام کرد،‌کشتمش​ لی هیون به حرف آمد.

«شنیدم رئیس دفتر‌سقوط​ مرکزی بین جنگجویان‌زمان​ موریم خیلی معروفه، نمیدونستید؟»

«چی؟»

جو یوسونگ با‌لبش​ چشمانی شوکه‌شده به‌نتوانست​ وکیل نگاه کرد.

او با چهره‌ای بی‌خیال‌خوشحال​ حرف میزد، انگار که‌دیروز​ هیچ اتفاقی نیفتاده است.

«امکان نداره... یعنی فقط‌دوران​ من بودم که اون‌اگر​ حس رو تجربه کردم؟»

اینکه کسی بتواند اینطور زندگی کند، اینکه‌عادی​ بتواند آنقدر انرژی به یک نفر تحمیل‌مرد​ کند که او را به کشتن بدهد.

چی نوعی انرژی است، اما وقتی‌نتوانست​ در مقادیر بالا استفاده شود، دیگران‌آن‌ها​ هم میتوانند آن را حس کنند.

اما لی‌باشد​ هیون هیچ چیزی‌نشد​ حس نکرده بود.

«... حتما اشتباه کردم. این مرد در‌کشته​ مراحل اولیه سطح استاد ارشد نیست. به نظر‌مسخره‌ایه​ میرسه که به مراحل پایانی اون رسیده باشه.»

با در نظر گرفتن سن چون‌تمام​ یئو وون، جو یوسونگ فکر میکرد که‌دور​ او باید یک استاد ارشد تازه‌کار باشد.

اما به‌مسخره‌ایه​ نظر میرسید که‌گرفت​ اشتباه کرده بود.

در همان لحظه،‌احتمال​ چون یئو وون‌دیگر​ از لی هیون پرسید.

«منظورت از معروف چیه؟»

«میدونید که‌درباره​ رئیس دفتر مرکزی،‌خدای​ نایب‌رئیس انجمن موریمه.»

«نایب‌رئیس؟»

با شنیدن کلمه نایب‌رئیس،‌خوشحال​ چهره چون یئو وون‌دیروز​ بیشتر در هم رفت.

اطلاعات پایه‌ای انجمن موریم که‌درون​ نانو منتقل کرده بود، به‌ردپاهای​ طور طبیعی در ذهنش نقش بست.

این انجمن از ۱۲ مدیر‌خدای​ اجرایی تشکیل میشد و نایب‌رئیس و‌نام​ رئیس در رأس آن‌ها قرار داشتند.

«اعضای خاندان‌های متعارف؟»

گفته میشد که‌احتمال​ مقامات انجمن موریم از‌همین​ اعضای خاندان‌های متعارف هستند.

هرچند نام مدیران اجرایی در وب‌سایت فاش نشده‌اگر​ بود، اما به نظر میرسید مقامات دپارتمان موریم‌لبش​ و سایر حوزه‌های مشابه، این مدیران را میشناسند.

«شش خدای تیغ، نه،‌رزمی​ شش تیغ داره با‌اما​ خاندان‌های متعارف همکاری میکنه؟ هه.»

شگفت‌انگیز بود.

آن‌ها به‌باشد​ هیچ وجه‌خوشحال​ متعارف نبودند.

بلکه مسیری را طی‌دوران​ میکردند که بیشتر به‌اگر​ خشونت و شرارت نزدیک بود.

در صورت لزوم،‌خاندان​ هیچ ابایی از گرفتن‌عادی​ جان صدها نفر نداشتند.

«نمیدونستید؟»

«نه.»

با حرف لی‌سقوط​ هیون، چون یئو وون‌کشته​ سرش را تکان داد.

از آنجا که فقط اطلاعات‌خدای​ پایه‌ای را به دست آورده‌میشناخت​ بود، این موضوع را نمیدانست.

«رئیس دفتر مرکزی رو‌گاز​ نمیشناسه؟ حدس میزنم واقعا‌پیدا​ یه جنگجوی موریم پنهان بوده.»

با دیدن واکنش چون‌خوشحال​ یئو وون، جو یوسونگ‌دیروز​ با خود فکر کرد.

اگر او رئیس دفتر مرکزی، برجسته‌ترین شخصیت در موریم‌خودش​ را نمیشناخت، میشد حدس زد که این مرد باید هنرهای‌نتوانست​ رزمی را در مکانی دورافتاده مانند کوهستان‌ها یاد گرفته باشد.

«فقط اینکه، کمی غیرقابل‌کنترله.»

آن‌ها نمیتوانستند‌مسخره‌ایه​ از پس چون‌گرفت​ یئو وون بربیایند.

و چون یئو وون آنقدر‌نشد​ قدرتمند بود که میتوانست انرژی‌اش‌سقوط​ را به شکلی استثنایی کنترل کند.

«فعلا سعی میکنم باهاش مدارا کنم،‌زمان​ و اگه جواب نداد، چاره‌ای نداریم‌پاک​ جز اینکه کار رو به مدیر بسپاریم.»

جو یوسونگ‌درباره​ افکارش را‌رزمی​ مرتب کرد.

«من... اگه چیزی هست که‌گرفت​ باعث ناراحتیتون میشه، میتونم جلسه‌موفق​ رو به زمان دیگه‌ای موکول کنم...»

«مگه نگفتی قراره‌احتمال​ با مدیر این‌دیگر​ شرکت ملاقات کنیم؟»

«بله.»

چهره چون یئو‌خاندان​ وون همچنان خشک‌تمام​ و بی‌روح بود.

به نظر میرسید در‌گاز​ این ساختمان بیش از‌پیدا​ صد جنگجو حضور داشته باشند.

در میان آن‌ها،‌احتمال​ دو نفر انرژی‌دیگر​ درونی عظیمی داشتند.

احتمالا یکی‌کشتمش​ از آن‌ها‌دوران​ همان مدیر بود.

«همم.»

چون یئو وون به بالا نگاه‌نتوانست​ کرد و دوربین‌های مداربسته نصب‌شده در‌آن‌ها​ لابی را یافت. ۴۰ دوربین آنجا بود.

بسیار بیشتر از اداره امنیت.

که نشان میداد‌سقوط​ تدابیر امنیتی به‌زمان​ شدت سخت‌گیرانه است.

«اول باید‌درباره​ از کار این‌خدای​ مکان سر دربیارم.»

اگر در گذشته بود، چون‌گرفت​ یئو وون کل این مکان‌موفق​ را زیر و رو میکرد.

زیرا چون یئو وون از آن دسته افرادی‌دیروز​ بود که برای گرفتن اطلاعات مردم را شکنجه میداد‌ردپاهای​ و پس از رسیدن به هدفش، آن‌ها را میکشت.

با این حال، انجام این کار در‌کشته​ شرایطی که وجود خدای تیغه نه تایید شده‌مسخره‌ایه​ بود و نه رد، خسته‌کننده به نظر میرسید.

«من حتی نمیتونم فرقه‌رزمی​ خودم رو پیدا کنم.‌اما​ نیازی نیست جلب توجه کنم.»

چون یئو وون که حالا‌گرفت​ میدانست دنیای کنونی چگونه کار میکند،‌بیابد​ تصمیم گرفت فعلا محتاطانه عمل کند.

البته، اگر این روش‌خوشحال​ جواب نمیداد، دوباره به‌دیروز​ همان خود واقعیش برمیگشت.

«بسیار خب.‌کشتمش​ میبینمش. کجا‌دوران​ باید برم؟»

«آه!»

با این‌مسخره‌ایه​ پاسخ، جو یوسونگ‌گرفت​ نفس راحتی کشید.

طبقه ۳۶‌باشد​ ساختمان اسباب‌بازی‌خوشحال​ شش راه.

طبقات دیگر بین دپارتمان‌ها و کارمندان‌زمان​ تقسیم شده بود، اما طبقه ۳۶‌پاک​ تنها به یک نفر اختصاص داشت.

دلیلش این بود که‌رزمی​ صاحب آن طبقه، قدرت‌اما​ و اختیار عظیمی داشت.

البته، او تنها‌لبش​ کسی نبود که در‌آسمان​ آن طبقه حضور داشت.

چهار منشی زن زیبا‌خوشحال​ و ۱۲ نگهبان امنیتی‌دیروز​ در آنجا مستقر بودند.

این دفتر‌کشتمش​ مجلل دارای یک‌درون​ بار خصوصی بود.

ووش!

مردی با موهای سفید در‌گرفت​ اوایل چهل سالگیش در حال‌موفق​ تاب دادن چوب گلفش بود.

کسی که مودبانه روبروی‌خوشحال​ او ایستاده بود، مدیر‌دیروز​ کل جو یوسونگ بود.

«همه‌ش همین بود، مدیر.»

آن مرد، یون‌خاندان​ مون‌پیونگ، مدیر اسباب‌بازی‌تمام​ شش راه بود.

داشت به گزارش گوش می‌داد.

ووش!

در حالی که همچنان‌دوران​ به چوب گلف نگاه‌اگر​ می‌کرد، دهانش را باز کرد:

«چون دیر‌درباره​ کردی دستت‌رزمی​ رو قطع کرد؟»

«...آره.»

«عجب حرومزاده سرکشیه.»

یون مون-پیونگ چوب گلف‌دوران​ را داخل کیفش گذاشت‌اگر​ و روی مبل نشست.

پاهایش را روی هم‌رزمی​ انداخت و لیوان ویسکی‌اش‌اما​ را یک‌نفس سر کشید.

و جو یوسونگ گفت:

«اگه بتونیم افسارش رو درست تو دست بگیریم،‌دیروز​ ارزشش رو داره. راستش رو بخواید، اگه مهارتش تا‌ردپاهای​ این حد بالاست، می‌ارزه که برای آینده استخدامش کنیم.»

«داری میگی اون‌سقوط​ مهره‌ای نیست که بعد‌کشته​ از استفاده دورش بندازیم؟»

«...درسته.»

یون مون-پیونگ با‌لبش​ دیدن قیافه جو‌نتوانست​ یوسونگ لبخند زد.

«چطور بعد از اینکه دستت رو‌دیگر​ قطع کرده بازم همچین فکری می‌کنی؟‌درون​ حتماً فکر می‌کنی واقعاً به درد بخوره؟»

طبیعی بود که‌سقوط​ نسبت به چنین‌زمان​ شخصی کینه داشته باشد.

با این حال،‌خاندان​ جو یوسونگ داشت‌تمام​ کاملاً منطقی حرف می‌زد.

به همین دلیل‌لبش​ بود که یون مون-پیونگ‌آسمان​ از او استفاده می‌کرد.

«خوبه. یه نگاهی بهش میندازم و قضاوتش می‌کنم. همون‌طور‌کشتمش​ که مدیر جو گفت، اگه واقعاً تو سطح استاد‌روز​ ارشد باشه، حیفه که استفاده بشه و بعد دورش بندازیم.»

«ممنونم.»

جو یوسونگ‌درباره​ برای ابراز‌رزمی​ قدردانی تعظیم کرد.

و مدیر با اشاره‌گاز​ دست به او فهماند‌پیدا​ که جلسه را ترتیب دهد.

وقتی جو یوسونگ رفت، یون‌نشد​ مون-پیونگ دست به موهایش کشید‌سقوط​ و زیر لب زمزمه کرد:

«نوچ نوچ، مدیر جو. این بار چشمات اشتباه‌اگر​ کردن. اگه اون یه استاد ارشد بود، همون‌لبش​ لحظه که وارد این طبقه می‌شد متوجه انرژیش می‌شدم.»

مدیر یون مون-پیونگ.

یکی از دو‌لبش​ استاد ارشد اختصاص‌یافته‌نتوانست​ به این شرکت.

در ذهن یون مون-پیونگ، فقط‌نشد​ یک استاد ارشد می‌توانست استاد‌سقوط​ ارشد دیگری را حس کند.

البته، با در نظر گرفتن اینکه این بچه‌اگر​ جوانی در اوایل بیست سالگی و بااستعداد بود، تصمیم‌گاز​ گرفت به جو یوسونگ اجازه دهد او را بیاورد.

خش!

یون مون-پیونگ کتش‌لبش​ را از روی‌نتوانست​ چوب‌لباسی برداشت و پوشید.

برای یک‌باشد​ جلسه، باید‌خوشحال​ ظاهر مناسبی می‌داشت.

قیژ!

در باز شد‌خاندان​ و شخصی به همراه‌عادی​ جو یوسونگ وارد شد.

'اوه-هو!'

یون مون-پیونگ شوکه شد.

دیدن چون یئو-وون‌سقوط​ در لباس تاریخی‌زمان​ واقعاً شوکه‌کننده بود.

او هرگز در دنیای امروز کسی‌تمام​ را ندیده بود که موهایش را‌آینده‌ای​ این‌گونه بلند کند، به جز سلبریتی‌ها.

«ایشون یون مون-پیونگ، مدیر هستن.»

جو یوسونگ‌باشد​ او را‌خوشحال​ معرفی کرد.

و با وجود اینکه‌دوران​ قبلاً به او گزارش داده‌خودش​ بود، رو به مدیر گفت:

«ایشون همون‌درباره​ شخصی هستن که‌خدای​ قبلاً بهتون گفتم.»

چون یئو-وون فقط نام‌گاز​ کوچکش را فاش کرده بود‌کند​ و نه نام خانوادگی‌اش را.

در ابتدا، به این فکر کرده‌دیگر​ بود که نام کاملش را بگوید‌درون​ تا واکنش شش تیغ را ببیند.

اما خیلی‌کشتمش​ زود نظرش‌دوران​ عوض شد.

'نمی‌تونم خودم رو لو بدم.'

اینجا حتی‌مسخره‌ایه​ شرکت اصلی‌گاز​ هم نبود.

و او نمی‌توانست‌احتمال​ نامش را به‌دیگر​ این افراد پست بگوید.

اگر خدای تیغ در این عصر‌زمان​ زندگی می‌کرد، این احتمال وجود داشت‌پاک​ که از روی احتیاط فرار کند.

یون مون-پیونگ دستش‌خاندان​ را برای دست‌تمام​ دادن دراز کرد.

«از دیدنت خوشبختم. من یون‌گرفت​ مون-پیونگ هستم. چون ازت بزرگترم،‌موفق​ بدون تشریفات و خودمونی حرف می‌زنم.»

چون یئو-وون‌باشد​ به دستش‌خوشحال​ نگاه کرد.

چون به‌کشتمش​ سبک احوال‌پرسی‌دوران​ غربی عادت نداشت.

اما خیلی زود، اطلاعاتی‌رزمی​ در ذهنش نقش بست‌اما​ و با او دست داد.

و گفت:

«یئو-وون.»

'لعنتی!'

چهره جو یوسونگ خشک شد.

او داشت با مدیر یک‌گرفت​ شرکت ملاقات می‌کرد. این بچه حداقل‌بیابد​ باید از کلمات محترمانه استفاده می‌کرد.

از روی کنجکاوی به‌خوشحال​ یون مون-پیونگ نگاه کرد‌دیروز​ و دید که چشمانش می‌لرزد.

داشت خودش را کنترل می‌کرد.

انگار که‌درباره​ این موضوع آزارش‌خدای​ نداده باشد، گفت:

«هوهوهو، به نظر میاد این دوست جوانمون فقط‌پیدا​ هنرهای رزمی رو یاد گرفته و خبری از آداب‌کنجکاویش​ معاشرت نداره. می‌فهمم. فعلاً بیا بشینیم و حرف بزنیم.»

یون مون-پیونگ‌باشد​ به مبل‌خوشحال​ اشاره کرد.

یون مون-پیونگ روی مبل تک‌نفره‌درون​ نشست، پاهایش را روی هم انداخت‌روز​ و دکمه‌ای روی تلفنش فشار داد.

«مهمون دارم.‌درباره​ یکم چای‌رزمی​ داغ بیار.»

-چشم. قربان.

طولی نکشید که‌احتمال​ یک منشی زن با‌همین​ دامنی کوتاه وارد شد.

پس از اینکه فنجان‌ها‌دوران​ را روی میز گذاشت‌اگر​ و رفت، مدیر گفت:

«بفرمایید.»

جرعه‌ای نوشید.

چون یئو-وون که به‌خوشحال​ او نگاه می‌کرد نیز‌دیروز​ جرعه‌ای از فنجان چایش نوشید.

چای خوبی بود.

«چای لونگ‌جینگ هست. من ویسکی‌خدای​ رو بیشتر از چای دوست‌میشناخت​ دارم، اما این یه استثناست.»

فنجانش را‌مسخره‌ایه​ پایین گذاشت‌گاز​ و ادامه داد:

«شاید از قبل اینو شنیده باشی. این شرکت عاشق‌کشتمش​ افراد بااستعداده. حتی با افراد بااستعدادی مثل تو که‌روز​ هیچ پیشینه‌ای ندارن هم عادلانه و منصفانه رفتار میشه.»

'آه...'

جو یوسونگ اخم کرد.

قرار بود یک جلسه توجیهی‌گرفت​ برگزار شود، اما اکنون مدیر‌موفق​ داشت با روال خودش پیش می‌رفت.

«نمی‌دونم شنیدی یا نه. من‌نشد​ از تشریفات خوشم نمیاد. و دوست‌دوران​ ندارم درباره گذشته هم حرف بزنم.»

یون مون-پیونگ دستش‌سقوط​ را به سمت‌زمان​ میزش دراز کرد.

تبلتی که روی‌خاندان​ میز بود به‌تمام​ سمت مبل حرکت کرد.

او داشت سعی‌لبش​ می‌کرد مهارت‌هایش را‌نتوانست​ به رخ بکشد.

تق! تق! تق!

پس از اینکه یون مون-پیونگ‌درون​ چند بار روی تبلت ضربه زد،‌روز​ عددی روی صفحه نمایش داده شد.

[۳,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰ وون + پاداش]

واحد پول اتحادیه آسیا.

این روش مغرورانه او‌خوشحال​ برای به رخ کشیدن‌دیروز​ ۳ میلیارد وون بود.

«با در نظر گرفتن حقوق سالانه یک جنگجوی موریم که طبق‌روز​ استانداردهای انجمن موریم به اوج سطح استاد شایسته رسیده، ۳ میلیارد‌کند​ وون مبلغ بالاتریه. و در کنارش، برای تکمیل ماموریت‌ها هم پاداش میدیم.»

«ها؟ قربان. به‌خاندان​ نظر میاد سوءتفاهمی‌تمام​ پیش اومده. ایشون...»

وقتی جو یوسونگ سعی کرد‌گرفت​ حرفش را اصلاح کند، مدیر دستش‌بیابد​ را دراز کرد و مانعش شد.

و گفت:

«به نظر میاد سوءتفاهمی پیش اومده چون‌کشته​ مهارت‌های مدیر جو از تو پایین‌تره. با این‌مسخره‌ایه​ حال، برای اون سطح، این حقوق کم نیست.»

مدیر به پشتی مبل‌رزمی​ تکیه داد، سیگاری از جیبش‌تیغی​ بیرون آورد و روشنش کرد.

فیش!

«هوف. اگه دستورات رو خوب اجرا کنی و ماموریت‌هایی که بهت محول‌درون​ میشه رو به پایان برسونی، می‌تونم حامیت بشم. در حال حاضر، من اینجا‌گرفت​ مدیرم، اما به محض اینکه اوضاع شرکت تثبیت بشه، به دفتر مرکزی برمی‌گردم.»

او داشت می‌گفت که به‌درون​ جای حفظ موقعیتش در اینجا،‌ردپاهای​ به دفتر اصلی بازخواهد گشت.

شش تیغ اعتباری داشت‌رزمی​ که حتی یک بچه‌اما​ هم از آن باخبر بود.

دود سیگارش‌مسخره‌ایه​ را بیرون‌گاز​ داد و پرسید:

«چطوره؟»

برای او، این‌سقوط​ پیشنهادی بود که‌زمان​ هیچکس رد نمی‌کرد.

اما، حرف‌های‌درباره​ چون یئو-وون‌رزمی​ غیرمنتظره بود.

«به نظر میرسه فکر می‌کنی پول همه‌چیزه. از همون‌کند​ اول داری درباره ماموریت‌ها حرف می‌زنی، اما اگه می‌خوای کسی‌تغییر​ رو استخدام کنی، نباید فاش کنی که دقیقاً چیکار می‌کنید؟»

«...هاهاهاها.»

مدیر که زبانش‌سقوط​ بند آمده بود،‌زمان​ با صدای بلند خندید.

و گفت:

«می‌بینم که جایگاهت رو نمی‌دونی. فکر می‌کنی کی تو‌کند​ رو از اداره امنیت بیرون کشید؟ با اینکه این‌قدر‌برابر​ باهات خوب رفتار می‌کنم، تا آخرش مغرورانه رفتار می‌کنی. هه!»

بنگ!

وقتی مدیر کف دستش را روی‌زمان​ میز کوبید، میز مرمرین به دو‌پاک​ نیم تقسیم شد و فرو ریخت.

'هوف...'

جو یوسونگ آهی کشید.

همان‌طور که فکرش‌احتمال​ را می‌کرد، مدیرش‌دیگر​ از کوره در رفت.

«خب، چه قرارداد رو امضا‌درون​ کنی چه نکنی، باید افسارت‌ردپاهای​ رو کوتاه کنم. کار خوبی کردی.»

ووش!

به محض اینکه حرف‌هایش‌گاز​ تمام شد، مدیر سعی کرد‌کند​ گلوی چون یئو-وون را بگیرد.

در همان لحظه بود.

چنگ!

«آه؟»

چون یئو-وون‌مسخره‌ایه​ مچ دست‌گاز​ مدیر را گرفت.

یون مون-پیونگ که انتظار‌خوشحال​ چنین چیزی را نداشت،‌دیروز​ به جو یوسونگ نگاه کرد.

'حق با اون بود؟'

از همان ابتدا،‌خاندان​ نتوانسته بود انرژی این‌عادی​ بچه را حس کند.

حتی الان هم‌لبش​ هیچ انرژی‌ای از‌نتوانست​ او حس نمی‌کرد.

با این حال، متوجه شدن و‌دیگر​ دفع کردن حمله‌اش به این معنا بود‌زمان​ که او انرژی‌اش را پنهان کرده است.

'...یه پسر تو‌سقوط​ دهه بیست سالگیش‌زمان​ با من هم‌سطحه؟'

نمی‌توانست باورش کند.

او تا زمانی که به چهل‌نتوانست​ سالگی نرسیده بود، نتوانسته بود به‌آن‌ها​ مرحله ابتدایی سطح استاد ارشد برسد.

با نارضایتی، انرژی درونی‌اش را‌نشد​ بالا برد و سعی کرد‌سقوط​ دست چون یئو-وون را پس بزند.

«ولم کن!»

اما،

چنگ!

با وجود تلاش‌احتمال​ برای رها کردن مچ‌همین​ دستش، نتوانست تکان بخورد.

چشمان یون مون-پیونگ گشاد شد.

'انرژی... انرژی درونی اون...'

ناولها | novelha.net