---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

درد درد، پرواز کن

چپتر 1: اولین خداحافظی • ⏱ 25 دقیقه

چپتر 1: اولین خداحافظی

0

من و کیریکو‌دلگرمی​ در پاییز، وقتی دوازده‌سالم‌دست​ بود، دوست مکاتبه‌ای شدیم.

تنها شش ماه مانده به فارغ‌التحصیلی، مجبور‌دسته‌گلی​ شدم به خاطر کار پدرم، مدرسه‌ی ابتدایی‌ای‌همگی‌شان​ را که در آن درس می‌خواندم ترک کنم.

آن تغییر مدرسه، فرصتی‌اتفاق​ شد که من و کیریکو‌آشنایی​ را به هم پیوند داد.

آخرین روز مدرسه‌ام در‌این​ اواخر اکتبر بود. همان شب‌دلگرمی​ قرار بود از شهر بروم.

باید روز مهمی می‌بود؛ اما من فقط دو دوست داشتم‌اتفاق​ که واقعاً می‌شد دوست صدایشان زد؛ یکی‌شان آن‌قدر مریض بود‌فکر​ که نمی‌توانست بیاید و دیگری با خانواده‌اش به سفر رفته بود.

بنابراین مانده بودم‌خداحافظی​ تا آن روز‌برگزار​ را به‌تنهایی سر کنم.

در جشن خداحافظی که چهار روز قبل برگزار شد، دسته‌گلی از گل‌های پژمرده‌خودم​ با یادداشت‌هایی نصیبم شده بود که متن همگی‌شان مثل هم بود. و هر بار‌دست‌کم​ که هم‌کلاسی‌هایم مرا می‌دیدند، طوری نگاهم می‌کردند که انگار می‌خواستند بگویند: «عه؟ هنوز اینجایی؟»

کلاس درس تبدیل به جایی‌حقیقت​ غیرقابل‌تحمل برای ماندن شده بود. می‌دانستم‌رفتنم​ که دیگر به اینجا تعلق ندارم.

حتی یک نفر هم از این‌که مدرسه‌ام را‌نمی‌دادم​ عوض می‌کردم غصه نخورد. این حقیقت تنها و غم‌انگیز‌رقم​ بود، اما در عین حال به من دلگرمی می‌داد.

با رفتنم چیزی را از دست نمی‌دادم.‌دسته‌گلی​ در واقع، این اتفاق تجربیات جدید و‌همگی‌شان​ آدم‌های تازه‌ای برای آشنایی برایم رقم می‌زد.

با خودم فکر کردم: توی مدرسه‌ی بعدی وضعیتم بهتر می‌شه.‌برایم​ اگه قرار باشه بازم مدرسه‌مو عوض کنم، دفعه‌ی بعد دست‌کم‌می‌شه​ دو سه نفر پیدا می‌شن که از رفتنم دل‌شکسته بشن.

آخرین کلاسم به پایان رسید. بعد از این‌که ورقه‌هایم را داخل میزم گذاشتم، درست شبیه پسری که روز‌جدید​ ولنتاین توی یک کلاس خالی تنها جا مانده، شروع به زیر و رو کردن بی‌هدف کوله‌پشتی‌ام کردم. هنوز‌مدرسه‌مو​ آن‌قدر به بلوغ نرسیده بودم که دلم را خوش نکنم شاید کسی یادداشت خداحافظی مهربانانه‌ای برایم گذاشته باشد.

درست همان موقع که داشتم از به یادگار‌نمی‌دادم​ ماندن هر خاطره‌ی خوشی از این روز آخر‌برایم​ قطع امید می‌کردم، متوجه شدم کسی روبه‌رویم ایستاده است.

دامن پلیسه‌دار آبی پوشیده بود و ساق‌دسته‌گلی​ پاهای باریکی داشت. در حالی که سعی می‌کردم‌مثل​ دستپاچگی‌ام را پنهان کنم، سرم را بالا آوردم.

او ساچی آئویاما نبود؛ دختری که از کلاس سوم مخفیانه به او‌می‌زد​ علاقه داشتم. سایا موچیزوکی هم نبود، همانی که هر بار در کتابخانه‌مدرسه‌مو​ به هم برمی‌خوردیم سرش را کج می‌کرد و به من لبخند می‌زد.

با چهره‌ای بیش از حد‌حقیقت​ جدی، کیریکو هیزومی بود که‌می‌داد​ می‌پرسید: «میخوای با هم برگردیم خونه؟»

کیریکو چهره‌ای در یاد ماندنی داشت،‌چیزی​ با موهایی که طوری کوتاه شده‌جدید​ بود که دقیقاً بالای ابروهایش قرار می‌گرفت.

خجالتی بود و همیشه فقط با صدایی پچ‌پچ‌مانند حرف می‌زد، و‌نصیبم​ لبخندی دستپاچه به لب داشت که انگار از زدنش شرمنده بود.‌می‌کردند​ نمراتش هم معمولی بود، بنابراین واقعاً توجه کسی را جلب نمی‌کرد.

این‌که چرا او، کسی که تقریباً هیچ‌وقت با من گفت‌وگویی که واقعاً بشود اسمش‌فکر​ را گفت‌وگو گذاشت نداشت، امروز آمده بود تا با من حرف بزند، یک معمای تمام‌عیار‌می‌شن​ بود. ته دلم از این‌که او ساچی آئویاما یا سایا موچیزوکی نبود، سرخورده شده بودم.

ولی دلیلی هم برای رد کردنش نداشتم. به او‌دلگرمی​ گفتم: «آره، فکر کنم بشه.» و او لبخند زد.‌جدید​ در حالی که سرش همچنان پایین بود، جواب داد: «ممنون.»

کیریکو تمام مسیر خانه حتی یک کلمه هم نگفت. در‌اتفاق​ حالی که بی‌نهایت مضطرب به نظر می‌رسید، در کنارم قدم‌فکر​ برمی‌داشت و گاهی نیم‌نگاهی به من می‌انداخت، انگار می‌خواست چیزی بگوید.

من هم نمی‌دانستم درباره‌ی چه چیزی ممکن است حرف بزنیم. کسی که از فردا دیگر‌مثل​ اینجا نخواهد بود، قرار بود به کسی که حتی به‌زور می‌شد آشنا حسابش کرد چه‌جایی​ بگوید؟ گذشته از این، تا به حال با دختری هم‌سن‌وسالم تا خانه هم‌مسیر نشده بودم.

در میان شرم و خجالت شدیدی از هر‌تازه‌ای​ دو طرف، در حالی که هنوز هیچ حرفی‌توی​ بینمان ردوبدل نشده بود، به خانه‌ی من رسیدیم.

«خب، خداحافظ.»

با خجالت برای کیریکو دست تکان دادم و برگشتم‌واقع​ تا دستگیره‌ی در را بگیرم. همان موقع، بالاخره جرئتی‌می‌زد​ به خرج داد و دستم را گرفت: «صبر کن.»

از لمس انگشتان سردش‌چهار​ جا خوردم و با‌گل‌های​ لحنی زیادی رک پرسیدم: «چیه؟»

«امم، میزوهو،‌نمی‌دادم​ یه درخواستی‌اتفاق​ دارم. گوش میدی؟»

پشت گردنم را خاراندم، کاری که هر وقت معذب می‌شدم‌می‌داد​ عادت داشتم انجام دهم: «یعنی، گوش میدم ولی... من از‌تازه‌ای​ فردا میرم یه مدرسه‌ی دیگه. کاری از دست من برمیاد مگه؟»

«آره. در واقع،‌دلگرمی​ واسه همینه که فقط‌دست​ تو میتونی انجامش بدی.»

در حالی که به دستم‌قبل​ خیره شده بود و آن‌یادداشت‌هایی​ را محکم گرفته بود، ادامه داد:

«من برات نامه می‌نویسم و‌تجربیات​ میخوام تو جوابشونو بدی. بعدشم، امم،‌رقم​ من جوابِ جواب‌های تو رو میدم.»

به حرفش فکر‌نخورد​ کردم: «منظورت اینه که‌عین​ میخوای دوست مکاتبه‌ای بشیم؟»

کیریکو با‌حال​ شرمندگی تأیید کرد:‌رفتنم​ «آ-آره. دقیقاً همون.»

«ولی آخه چرا من؟‌چهار​ احتمالاً با کسی که‌گل‌های​ باهاش صمیمی‌تری بیشتر خوش بگذره.»

«خب، نمیشه به کسی که همین نزدیکی‌ها زندگی می‌کنه‌آشنایی​ نامه فرستاد، درسته؟ اون‌جوری که بی‌مزه میشه. من همیشه‌وضعیتم​ دلم می‌خواست به یکی که خیلی دوره نامه بنویسم.»

«ولی من‌غصه​ تو کل زندگیم‌حقیقت​ هیچ‌وقت نامه ننوشتم.»

در حالی که دستم را بالا‌چیزی​ و پایین تکان می‌داد، گفت: «پس‌جدید​ بی‌حساب شدیم. برای جفتمون آرزوی موفقیت می‌کنم.»

«هی، صبر کن،‌خداحافظی​ نمیتونی یهویی همچین‌برگزار​ چیزی ازم بخوای...»

هرچند در نهایت درخواست کیریکو را پذیرفتم. از آنجا که به‌رقم​ جز کارت‌پستال‌های سال نو هرگز نامه‌ای که بشود اسمش را نامه گذاشت‌بازم​ ننوشته بودم، این ایده‌ی قدیمی برایم تازه و جالب به نظر می‌رسید.

به علاوه، دریافت چنین درخواست مشتاقانه‌ای از‌عین​ دختری هم‌سن‌وسالم، چنان به وجدم آورده بود‌نمی‌دادم​ که حاضر نبودم دست رد به سینه‌اش بزنم.

با آسودگی نفس راحتی‌می‌داد​ کشید: «خوشحالم. اگه ردم می‌کردی‌واقع​ واقعاً نمی‌دونستم باید چیکار کنم.»

وقتی کاغذی را که آدرس جدیدم رویش نوشته شده‌پژمرده​ بود به دستش دادم، لبخند زد، گفت: «منتظر اولین‌مرا​ نامه‌ام باش»، و با قدم‌هایی تند به سمت خانه دوید.

حتی خداحافظی هم نکرد. واضح بود که‌آدم‌های​ علاقه‌اش به نامه‌هایی بود که قرار بود‌فکر​ بنویسم، نه به خودِ گوشت و پوست‌دارِ من.

به محض این‌که به مدرسه‌ی جدیدم منتقل شدم، نامه‌اش خیلی‌می‌داد​ زود رسید. نوشته بود: «بیشتر از هر چیزی، فکر می‌کنم‌تازه‌ای​ باید همدیگه رو بهتر بشناسیم. پس اول، بیا خودمونو معرفی کنیم.»

چیز عجیبی بود؛ هم‌کلاسی‌های سابق که از هم جدا شده‌اتفاق​ بودند تازه حالا داشتند خودشان را معرفی می‌کردند. اما موضوع‌فکر​ دیگری هم برای نوشتن وجود نداشت، پس با پیشنهادش همراه شدم.

بعد از مدتی مکاتبه با کیریکو، به کشفی رسیدم. قبل از عوض کردن‌متن​ مدرسه‌ام هیچ‌وقت درست‌وحسابی با هم حرف نزده بودیم، اما از نوشته‌هایش در نامه‌ها‌هنوز​ برمی‌آمد که ارزش‌ها و دیدگاه‌های کیریکو هیزومی به‌طرز چشمگیری شبیه به دیدگاه‌های خودم بود.

«چرا باید درس بخونم؟»،‌اتفاق​ «چرا کشتن آدم‌ها کار‌تازه‌ای​ غلطیه؟»، «اصلاً "استعداد" چیه؟»

در اوایل نامه‌نگاری‌هایمان، هردویمان از بازنگری در‌عین​ همه‌چیز از اصول اولیه لذت می‌بردیم، تا شاید‌واقع​ بتوانیم بزرگ‌ترها را به درنگ و سکوت واداریم.

همچنین بحثی خجالت‌آور و‌می‌داد​ به‌شدت جدی درباره‌ی «عشق» داشتیم‌واقع​ که به شرح زیر بود:

«میزوهو، نظرت درباره‌ی این موضوعِ "عشق" چیه؟‌دسته‌گلی​ دوستام هر از گاهی دربارش حرف میزنن،‌همگی‌شان​ ولی من هنوز واقعاً نمی‌فهمم معنیش چیه.»

«منم نمی‌فهمم. توی مسیحیت، همین یه کلمه‌ی "عشق" میتونه چهار نوع عشق مختلف رو معنی بده، و توی ادیان دیگه هم چندین نوع عشق در قالب‌بعد​ یک واژه جا گرفته، برای همین به نظر بیهوده میاد که حتی بخوایم تلاش کنیم. مثلاً، حسی که مامانم به رای کودر داره قطعاً عشقه، اما‌خوش​ حسی که بابام به کفش‌های چرم آلدن کوردوان داره هم عشقه، و توی نامه‌فرستادنِ من برای تو، کیریکو، هم یه‌جور عشق وجود داره. واقعاً چیز خیلی متنوعیه.»

«ممنون بابت اون حرف خودمونیت که خیلی خوشحالم کرد. حرفت باعث شد بفهمم شاید عشقی که من ازش حرف میزنم با عشقی که دوستام میگن تعریف‌های‌فکر​ کاملاً متفاوتی داشته باشه. شاید باید مراقب این دخترها باشم که این‌قدر راحت دربارش حرف میزنن. چیزی که من ازش میگم، یه عشق احساسی‌تر و رمانتیک‌تره.‌شبیه​ همون "چیزی" که اغلب توی فیلما و کتاب‌ها دیده میشه، ولی من هیچ‌وقت در واقعیت ندیدمش؛ چیزی که با عشق خانوادگی یا جنسی کاملاً فرق داره.»

«خودِ من هنوز دربارۀ وجود واقعیِ اون "چیز" تردید دارم. اما اگه این "عشقی" که تو ازش حرف میزنی وجود خارجی‌کردم​ نداشته باشه، پس حتماً یه نفر اون رو از خودش درآورده، و این فکر خیره‌کننده‌ایه. در طول اعصار، عشق سرچشمه‌ی نقاشی‌ها، ترانه‌ها‌میزم​ و داستان‌های زیبای بی‌شماری بوده. اگه صرفاً یه چیز ساختگی باشه، شاید "عشق" بزرگ‌ترین اختراع بشریت یا شاید مهربانانه‌ترین دروغ دنیا باشه.»

و چیزهایی از این دست.

در تمام موضوعاتی که درباره‌شان صحبت می‌کردیم، نظراتمان آن‌چنان به هم‌رقم​ نزدیک بود که گویی دوقلوهایی بودیم که سال‌ها از هم جدا‌باشه​ مانده بودند. کیریکو این معجزه را «شبیه تجدید دیدار ارواح» توصیف می‌کرد.

آن تعبیر عمیقاً‌نخورد​ در خاطرم ماند.‌غم‌انگیز​ تجدید دیدار ارواح.

----------

هم‌زمان با عمیق‌تر شدن رابطه‌ام با کیریکو، دیدم که نمی‌توانم به‌نصیبم​ مدرسه‌ی ابتدایی جدیدم عادت کنم. و زمانی که از آنجا فارغ‌التحصیل‌می‌کردند​ شدم و به دوره‌ی راهنمایی رفتم، حیاتی سراسر تنهایی آغاز شد.

حتی یک نفر هم در کلاس نبود که با او حرف‌رقم​ بزنم، در کلوپ‌های مدرسه هم صحبتم به حداقل می‌رسید و طبیعتاً‌باشه​ هیچ‌کس وجود نداشت که بتوان با او از مسائل شخصی سخن گفت.

در مقام مقایسه،‌نخورد​ وضعیتم پیش از تغییر‌عین​ مدرسه واقعاً بهتر بود.

اما برای کیریکو، به محض ورود به دوره‌ی راهنمایی،‌واقع​ گویی همه‌چیز رو به بهبودی گذاشته بود و نامه‌هایش‌می‌زد​ مدام ثابت می‌کرد که دارد بسیار شاد زندگی می‌کند.

برایم تعریف می‌کرد که چگونه دوستان فوق‌العاده‌ی بی‌شماری پیدا کرده بود؛ چگونه هر روز تا دیروقت با دوستان کلوپش می‌ماند و درباره‌ی این‌انگار​ و آن حرف می‌زد؛ چگونه برای کمیته‌ی اجرایی جشنواره‌ی فرهنگی انتخاب شده بود و می‌توانست به اتاق‌هایی در مدرسه برود که معمولاً ورود‌این​ به آن‌ها ممنوع بود؛ چگونه با هم‌کلاسی‌هایش پنهانی به پشت‌بام می‌رفتند تا ناهار بخورند و بعد معلم‌ها توبیخشان می‌کردند؛ و چیزهایی از این دست.

حس می‌کردم که پاسخ دادن به این نامه‌ها با شرح‌برایم​ ساده و بی‌پرده‌ی شرایط رقت‌انگیزم ناخوشایند خواهد بود. نمی‌خواستم نگرانش‌می‌شه​ کنم و از این‌که فردی ضعیف به نظر برسم بیزار بودم.

شاید اگر سفره‌ی دلم را باز می‌کردم و از مشکلاتم می‌گفتم،‌رفتنم​ با مهربانی به حرف‌هایم گوش می‌داد؛ اما در حقیقت دلم این را‌رقم​ نمی‌خواست. اصرار داشتم که در برابر کیریکو خوب و آبرومند جلوه کنم.

بنابراین در عوض شروع به نوشتن دروغ کردم.‌نمی‌دادم​ نامه‌هایم از زندگی خیالی من می‌گفتند؛ زندگی‌ای چنان بی‌نقص‌رقم​ و پربار که مبادا از زندگی او کم بیاورد.

در ابتدا فقط یک بلوف ساده بود، اما رفته‌رفته‌پژمرده​ به بزرگ‌ترین لذت زندگی‌ام بدل شد. گمان می‌کنم درون خودم‌می‌دیدند​ میلی به نقش‌بازی‌کردن داشتم که تنها منتظر بیدار شدن بود.

با حذف هر چیزی که بیش از حد غیرقابل‌باور به نظر می‌رسید، از بهترین دوران مدرسه‌ای می‌نوشتم که می‌توانستم‌بهتر​ سر هم کنم، بدون آن‌که از واقعیتِ «میزوهو یوگامی» بودن منحرف شود. زندگی دومی که تنها برای همین نامه‌ها‌گذاشتم​ خلق شده بود. وقتی برای کیریکو نامه می‌نوشتم، آنجا تنها جایی بود که می‌توانستم به شخصیت آرمانی‌ام بدل شوم.

در بهار و تابستان و پاییز و زمستان، در‌دلگرمی​ روزهای آفتابی و ابری و بارانی و برفی، نامه‌جدید​ می‌نوشتم و آن‌ها را در صندوق پستیِ نبش خیابان می‌انداختم.

وقتی نامه‌ای از طرف کیریکو می‌رسید، با احتیاط پاکت را باز‌تجربیات​ می‌کردم، آن را نزدیک صورتم می‌آوردم، روی تخت دراز می‌کشیدم و‌توی​ در حالی که قهوه‌ام را می‌نوشیدم، با تک‌تک واژه‌ها حظ می‌کردم.

----------

پنج سال پس از این‌که‌تجربیات​ دوست مکاتبه‌ای شدیم، در پاییزِ‌برایم​ هفده‌سالگی‌ام، وضعیت وحشتناکی پیش آمد.

کیریکو نوشته بود:‌نخورد​ «میخوام روبه‌رو با‌غم‌انگیز​ هم حرف بزنیم.»

«یه چیزهایی هست که اصلاً به زبونم‌دست​ نمیاد توی نامه بنویسمشون. میخوام توی چشم‌های‌تازه‌ای​ هم نگاه کنیم و صدای همدیگه رو بشنویم.»

این نامه مرا آشفته کرد. البته که خودِ من هم‌یادداشت‌هایی​ میل به دیدار حضوری به سرم زده بود. از خدایم‌طوری​ بود که ببینم بعد از پنج سال چقدر تغییر کرده است.

اما کاملاً واضح بود که اگر چنین اتفاقی می‌افتاد، هر آنچه در‌می‌زد​ نامه‌هایم نوشته بودم به عنوان دروغ برملا می‌شد. کیریکوی مهربان مسلماً مرا‌مدرسه‌مو​ به خاطرش سرزنش نمی‌کرد؛ اما مطمئن بودم که از من ناامید خواهد شد.

نقشه کشیدم تا دست‌کم برای یک روز هم که شده، به آن میزوهو یوگامیِ خیالی بدل شوم؛ اما حتی اگر برای مدتی کوتاه می‌توانستم‌می‌زد​ تمام آن دروغ‌ها را محکم نگه دارم، می‌دانستم که قادر نخواهم بود چشم‌های تیره و افسرده‌ام، رفتارهای متأثر از سال‌ها تنهایی و عدم اعتمادبه‌نفسم‌داخل​ را پنهان کنم. خیلی دیر پشیمان شده بودم که چرا در تمام این مدت فقط یک زندگی آبرومند و درست را پیش نگرفته بودم.

در تلاش برای دست‌وپا کردن‌رفتنم​ بهانه‌ای زیرکانه برای رد کردن درخواستش،‌تجربیات​ هفته‌ها و سپس یک ماه گذشت.

یک روز به این نتیجه رسیدم که بهتر است بگذارم رابطه‌مان همین‌طور خودبه‌خود کم‌رنگ شود و‌بار​ از بین برود. گفتن حقیقت به او برای همیشه به این رابطه‌ی آرامش‌بخش پایان می‌داد، و‌برای​ فرستادن ادامه‌دار نامه‌ها در حالی که همواره از فاش شدن دروغ‌هایم هراس داشتم نیز عذاب‌آور بود.

دست بر قضا، فصل فشردگی امتحانات ورودی هم نزدیک‌آشنایی​ می‌شد؛ بنابراین تصمیم گرفتم رابطه‌ی پنج‌ساله‌مان را رها کنم،‌وضعیتم​ آن‌هم با سرعتی که حتی خودم را هم شگفت‌زده کرد.

اگر قرار بود در هر صورت‌غم‌انگیز​ از من بیزار شود، به نظرم بهتر‌دست​ می‌آمد که خودم همه‌چیز را خاتمه دهم.

یک ماه پس از رسیدن نامه‌ای که در آن درخواست دیدار حضوری کرده بود، نامه‌ی دیگری‌برایم​ از کیریکو آمد. این اولین باری بود که قرار نانوشته‌مان مبنی بر پاسخ دادن ظرف پنج‌بعد​ روز پس از دریافت نامه را شکسته بودم. مسلماً از بی‌جواب ماندن نامه‌اش نگران شده بود.

اما من حتی آن نامه را باز هم نکردم. همان‌طور که انتظار می‌رفت،‌متن​ یک ماه بعد از آن هم نامه‌ی دیگری آمد و آن را نیز‌هنوز​ نادیده گرفتم. یقیناً برایم دردناک بود، اما تنها کاری بود که از دستم برمی‌آمد.

هفته‌ی بعد از پایان دادن به مکاتبه‌مان، دوستی پیدا کردم.‌برایم​ با خودم فکر کردم شاید بیش از حد به کیریکو‌می‌شه​ وابسته شده بودم و همین مانع شکل‌گیری روابط عادی می‌شد.

زمان گذشت و عادت‌این​ چک کردن صندوق پست‌حال​ برای نامه‌هایش از سرم افتاد.

و این‌گونه بود‌دلگرمی​ که رابطه‌ی من و‌دست​ کیریکو به پایان رسید.

----------

مرگ دوستم بود‌واقع​ که باعث شد‌جدید​ دوباره برای کیریکو بنویسم.

در تابستان سال چهارم دانشگاه، هاروهیکو شیندو‌عین​ که بیشتر اوقاتم را در دانشگاه با‌نمی‌دادم​ او گذرانده بودم، دست به خودکشی زد.

خودم را در آپارتمانم حبس کردم. می‌دانستم که واحدهای درسی مهم آن ترم‌آدم‌های​ را از دست می‌دهم و باید یک سال دیگر همان پایه را تکرار کنم،‌اگه​ اما اهمیتی نمی‌دادم. حتی احساس نمی‌کردم که این موضوع ربطی به من داشته باشد.

برای خود مرگش اندوه چندانی حس نمی‌کردم. نشانه‌های زیادی وجود داشت. از همان‌متن​ ابتدای آشنایی‌مان، شیندو در آرزوی مرگ بود. روزی سه پاکت سیگار دود می‌کرد، ویسکی‌اینجایی​ را بدون رقیق کردن سر می‌کشید و شب پشت شب با موتورسیکلتش بیرون می‌زد.

فیلم‌های هالیوود نوین را تماشا می‌کرد و صحنه‌های مرگ زودهنگام‌برایم​ و ناگهانی قهرمان‌های داستان را بارها و بارها به عقب‌می‌شه​ برمی‌گرداند و مثل کسی که مسخ شده باشد، آه می‌کشید.

برای همین وقتی خبر مرگش را شنیدم، کم‌وبیش پیش خودم گفتم «خوش به حالش».‌نمی‌دادم​ بالاخره به جایی که می‌خواست رسیده بود. حتی ذره‌ای پشیمانی با این مضمون در‌توی​ من نبود که «باید باهاش مهربون‌تر می‌بودم» یا «نتونستم بفهمم چقدر داره عذاب می‌کشه».

شیندو هم احتمالاً هیچ‌وقت به این فکر نکرده بود که درباره مشکلاتش با‌آدم‌های​ من حرف بزند. بی‌تردید تمام چیزی که می‌خواست، داشتن چند روز معمولی پر از‌اگه​ خنده بود و بعد هم ناپدید شدن از میان آن‌ها، درست به همین سادگی.

پس مشکل اصلی این بود که‌برگزار​ من هنوز اینجا بودم. نبودن شیندو‌شده​ ضربه سنگینی برایم به حساب می‌آمد.

خوب یا بد، او تکیه‌گاه من بود. از من تنبل‌تر، درمانده‌تر و بدبین‌تر بود و مثل‌توی​ خودم هیچ هدفی در زندگی نداشت؛ برای همین حضورش مایه تسلای بزرگی بود. می‌توانستم به او نگاه‌پایان​ کنم و به خودم بگویم: «وقتی یه همچین آدمی می‌تونه زندگی کنه، پس منم باید زندگی کنم.»

مرگش شالوده‌ای حیاتی را از زیر پایم کشید. ترسی مبهم‌می‌داد​ از دنیای بیرون به جانم افتاد، طوری که فقط بین‌تازه‌ای​ ساعت دو تا چهار صبح جرئت می‌کردم از خانه بیرون بروم.

اگر خودم را مجبور به بیرون رفتن می‌کردم، قلبم به‌اتفاق​ تپش می‌افتاد، سرگیجه می‌گرفتم و نفسم بند می‌آمد. در بدترین‌فکر​ حالت، دست‌وپایم و صورتم بی‌حس می‌شدند و عضلاتم قفل می‌کردند.

در اتاقم با پرده‌های کشیده‌شده کز می‌کردم، الکل‌گل‌های​ می‌نوشیدم و فیلم‌هایی را تماشا می‌کردم که شیندو عاشقشان‌هم‌کلاسی‌هایم​ بود. وقت‌هایی هم که این کار را نمی‌کردم، می‌خوابیدم.

دلتنگ روزهایی بودم که پشت موتور شیندو سوار می‌شدم و با هم دور می‌زدیم. هر کار احمقانه‌ای را امتحان می‌کردیم. نیمه‌شب‌ها‌اگه​ در کلوپ بازی که بوی تند نیکوتین می‌داد سکه پشت سکه در دستگاه‌ها می‌انداختیم، شبانه تا ساحل می‌رفتیم و بدون انجام هیچ‌خالی​ کاری برمی‌گشتیم، تمام روز روی رودخانه سنگ می‌انداختیم تا کمانه کند، سوار بر موتور در شهر می‌چرخیدیم و حباب صابون درست می‌کردیم...

اما وقتی فکرش را می‌کردم، دقیقاً همان لحظات پوچ و‌می‌داد​ بیهوده‌ای که با هم گذراندیم رفاقتمان را عمیق کرده بود. اگر‌آشنایی​ رابطه سالم‌تری می‌بود، شاید مرگش این‌قدر تنهایی برایم به بار نمی‌آورد.

با خودم فکر می‌کردم کاش پای مرا هم‌نمی‌دادم​ وسط کشیده بود. اگر شیندو دعوتم می‌کرد، با کمال‌رقم​ میل و خنده‌کنان همراهش به ته دره شیرجه می‌زدم.

شاید خودش هم این را می‌دانست‌برگزار​ و برای همین بدون اینکه کلمه‌ای‌شده​ به من بگوید، رفت و مرد.

----------

زنجره‌ها از صدا افتادند و مردند؛ برگ درخت‌ها سرخ شدند‌می‌داد​ و پاییز از راه رسید. اواخر اکتبر بود که ناگهان گفتگوی‌آشنایی​ کم‌اهمیت و فراموش‌شدنی‌ای را که با شیندو داشتم به یاد آوردم.

بعدازظهر صافی از ماه ژوئیه بود.‌چیزی​ در اتاقی شرجی نشسته بودیم، مشروب‌جدید​ می‌خوردیم و بی‌هدف برای هم وراجی می‌کردیم.

توی جاسیگاری کوهی از ته‌سیگار جمع شده بود که‌پژمرده​ به نظر می‌آمد با اشاره‌ای فرو می‌ریزد؛ برای همین قوطی‌های‌می‌دیدند​ خالی را کنارش، ردیف و منظم مثل پین‌های بولینگ چیدم.

گوش‌هایمان از وزوز زنجره‌هایی که روی تیر تلفن نزدیک پنجره‌برایم​ نشسته بودند سوت می‌کشید. شیندو یکی از قوطی‌ها را برداشت،‌می‌شه​ رفت توی ایوان و آن را پرت کرد سمت زنجره‌ها.

قوطی کاملاً خطا رفت و با سر و صدا روی‌می‌داد​ جاده افتاد. شیندو ناسزایی گفت. تا برگشت قوطی دوم را‌تازه‌ای​ بردارد، زنجره‌ها انگار که مسخره‌اش کرده باشند بال زدند و رفتند.

شیندو در حالی که قوطی به‌چیزی​ دست همان‌جا ایستاده بود، گفت: «راستی، مگه‌آدم‌های​ نباید تا الان جواب درخواست استخدامت می‌اومد؟»

با کنایه گفتم:‌خداحافظی​ «کاش قبل از اینکه‌دسته‌گلی​ جوابم کنن کنجکاو می‌شدی.»

«ردت کردن؟»

«آره.»

شیندو که خودش هم هیچ پیشنهاد شغلی‌ای‌دست​ نگرفته بود، نفس راحتی کشید و گفت:‌تازه‌ای​ «خیالم راحت شد. بعدش جای دیگه‌ای درخواست دادی؟»

«نه، هیچ کاری‌خداحافظی​ نمی‌کنم. فرآیند کارپیداکردنم‌برگزار​ رفته تعطیلات تابستونی.»

«تعطیلات؟ خوبه والا.‌واقع​ فکر کنم مال منم‌آدم‌های​ رفته تو کار تعطیلات.»

تلویزیون داشت مسابقه بیسبال دبیرستانی را نشان می‌داد. بازیکن‌ها که چهار یا‌چیزی​ پنج سال از ما کوچک‌تر بودند، غرق در فریاد و تشویق تماشاگران بودند.‌خودم​ نیمه دوم اینینگ هفتم بود و هنوز هیچ امتیازی نصیب تیمی نشده بود.

شروع کردم: «یه سؤال‌می‌داد​ عجیب، شیندو، بچه که‌نمی‌دادم​ بودی دلت می‌خواست چی‌کاره بشی؟»

«معلم دبیرستان.‌جشن​ صد بار‌چهار​ بهت گفتم.»

«آره راست میگی، گمونم گفتی.»

«ولی الان؟ اینکه من بخوام‌حقیقت​ معلم بشم به اندازه اینکه یه‌رفتنم​ آدم یه‌دست بخواد پیانیست بشه نشدنیه.»

شیندو راست می‌گفت؛ اصلاً شبیه کسی‌چیزی​ نبود که مناسب معلمی باشد. البته‌جدید​ نپرسید چه جور شغلی به دردش می‌خورد.

گمانم از این نظر که به دیگران درس عبرت می‌داد‌یادداشت‌هایی​ تا عاقبتشان مثل او نشود خودش نوعی معلم بود، ولی‌طوری​ تا جایی که می‌دانم «مایه عبرت» شغل معتبری به حساب نمی‌آید.

گفتم: «ولی پیانیست‌واقع​ یه‌دست هم ممکنه‌جدید​ وجود داشته باشه.»

«خب، شاید.‌غصه​ تو خودت‌این​ می‌خواستی چی‌کاره بشی؟»

«نمی‌خواستم هیچ‌چیزی بشم.»

سقلمه‌ای به شانه‌ام زد و متهمم‌برگزار​ کرد: «دروغ نگو. بزرگ‌ترها حداقل بچه‌ها‌شده​ رو وادار می‌کنن فکر کنن رؤیایی دارن.»

«ولی واقعیت داره.»

فریاد شادی از تلویزیون بلند شد. بازی بالاخره داشت به جاهایی می‌رسید. توپ به فنس خورد و بازیکن‌جدید​ مدافع بیرونی با سراسیمگی به دنبالش دوید. دونده پایگاه دوم از قبل خودش را به پایگاه سوم رسانده‌مدرسه‌مو​ بود و شورت‌استاپ از پرتاب توپ به هوم‌پلیت منصرف شد. گزارشگر با هیجان فریاد کشید: «امتیاز ثبت شد!»

شیندو پرسید: «هی، تو دوران راهنمایی عضو تیم بیسبال نبودی؟ توی منطقه به خاطر‌تازه‌ای​ پرتاب‌هات خیلی معروف بودی، نه؟ از یکی از دوست‌های دوره راهنمایی شنیدم. یه چپ‌دست‌باشه​ به اسم یوگامی، با اینکه سال دومی بود، ولی پرتاب‌های فوق‌العاده دقیقی انجام می‌داد...»

«احتمالاً خودم بودم. آره، کنترل‌قبل​ پرتاب‌هام خیلی خوب بود. ولی پاییز‌نصیبم​ همون سال تیم رو ول کردم.»

«مصدوم شدی یا چی؟»

«نه، ماجرای عجیبیه... تابستون سال دوم، روزی که بازی نیمه‌نهایی مرحله مقدماتی استانی رو بردیم، عملاً یه قهرمان بودم.‌آدم‌های​ قصد خودستایی ندارم، ولی تو اون مسابقه انگار تنهایی بار تیم رو کشیدم و بردمش سمت پیروزی. خیلی کم پیش‌دست‌کم​ می‌اومد تیم مدرسه‌مون تا اون مرحله بالا بیاد، واسه همین کل مدرسه تشویقمون می‌کردن. به هرکی می‌رسیدم ازم تعریف می‌کرد.»

شیندو با ناباوری گفت:‌می‌داد​ «وقتی الان بهت نگاه‌نمی‌دادم​ می‌کنم اصلاً نمی‌تونم تصورش کنم.»

گفتم: «آره.» لبخند تلخی زدم. نمی‌توانستم به‌دسته‌گلی​ خاطر این حرف سرزنشش کنم. حتی خودم‌همگی‌شان​ هم هربار به یادش می‌افتادم باورم نمی‌شد.

«با اینکه توی مدرسه دوست‌های زیادی نداشتم و اصلاً به چشم نمی‌اومدم، اون روز منو‌کردم​ تبدیل کرد به یه قهرمان. حس فوق‌العاده‌ای داشت. جز اینکه... اون شب، وقتی روی تخت‌دل‌شکسته​ دراز کشیدم و بهش فکر کردم، یه شرم و خجالت شدیدی تموم وجودم رو گرفت.»

«شرم؟»

«آره. از خودم خجالت کشیدم. با‌چیزی​ خودم گفتم، آخه واسه چی باید‌جدید​ این‌قدر خوشحال باشم؟ خودمو چی فرض کردم؟»

«ولی این چیز بدی‌چهار​ نیست که. معلومه بعد‌گل‌های​ از اون باید خوشحال باشی.»

«گمونم.» حق با او بود، حتی یک دلیل هم وجود نداشت که در آن لحظه‌کردم​ غرق شادی نشوم. باید فقط با آغوش باز می‌پذیرفتمش. اما چیزی از اعماق ذهنم بالا خزید‌بشن​ و انکارش کرد. حالم در یک لحظه فرو ریخت، درست مثل بادکنک بیش‌ازحد بادشده‌ای که بترکد.

«خلاصه، به محض اینکه این حس اومد سراغم، همه‌چیز به نظرم مسخره شد. با خودم فکر کردم دیگه نمی‌خوام بیشتر از این‌برایم​ مایه آبروریزی باشم. واسه همین دو روز بعد، درست روز مسابقه فینال، اول صبح سوار قطار شدم و از بین اون‌همه جا سر‌پایان​ از سینما درآوردم. پشت‌سرهم چهار تا فیلم دیدم. یادمه باد کولر ان‌قدر سرد بود که تمام مدت دستم رو می‌مالیدم تا گرم بشم.»

شیندو از‌حال​ ته دل خندید:‌رفتنم​ «خل‌وچلی چیزی بودی؟»

«یه احمق تمام‌عیار. ولی حتی اگه بتونم برگردم به گذشته و یه بار دیگه اون فرصت رو داشته باشم، فکر کنم بازم همین کارو می‌کردم. طبیعتاً تیم با اختلاف فاحشی باخت. کادر‌برای​ فنی، سرپرست، هم‌کلاسی‌ها، معلم‌ها و پدر و مادرم، همگی از خشم آتیش گرفته بودن. طوری باهام رفتار می‌کردن انگار آدم کشتم. وقتی پرسیدن چرا نیومدی مسابقه فینال، گفتم تاریخ رو اشتباه متوجه شده‌رقم​ بودم، که این حرف فقط بنزین روی آتیش ریخت. اولین روز تعطیلات تابستون، یه مشت آدم منو کشیدن بردن و کتکم زدن. دماغم رو شکستن، واسه همینه که الان فرمش یکم فرق کرده.»

شیندو گفت:‌نمی‌دادم​ «هرچی بکاری همون‌تجربیات​ رو درو می‌کنی.»

تأیید کردم: «شکی توش نیست.»

بازی تلویزیون به پایان رسیده بود. کار با یک ضربه زمینی ناشیانه به پایگاه دوم توسط آخرین ضربه‌زن‌می‌زد​ تمام شد. دو تیم دور هم جمع شدند و دست دادند، اما بازیکنان تیم بازنده ــ که احتمالاً‌دل‌شکسته​ طبق دستور مربی‌شان رفتار می‌کردند ــ تمام مدت لبخندهای تصنعی و چندش‌آوری به چهره داشتند؛ مصداق کامل رفتاری غیرعادی.

گفتم: «من همیشه بچه‌ای بودم که هیچ‌چیزی نمی‌خواست. هیچ‌وقت دلم نمی‌خواست فلان کارو بکنم یا بهمان چیز رو داشته باشم. به‌سختی سر ذوق می‌اومدم و خیلی راحت دلسرد می‌شدم، واسه همین هیچ‌وقت نتونستم کاری رو‌دیگر​ ادامه بدم. آرزوهام برای تاناباتا همیشه نوارهای کاغذی سفید و خالی بودن. خونه ما رسم کادوی کریسمس نداشتیم، ولی منم از این موضوع ناراضی نبودم. در واقع یه جورایی دلم واسه بچه‌های دیگه می‌سوخت که‌توی​ هر سال مجبور بودن تصمیم بگیرن چی می‌خوان. عیدی سال نو رو هم می‌دادم مادرم نگه داره و خرج کلاس پیانوم کنه. تازه، کلاس پیانو رو هم فقط می‌رفتم تا وقت کمتری رو توی خونه بگذرونم.»

شیندو تلویزیون را خاموش کرد، سی‌دی‌پلیر را به برق‌آشنایی​ زد و دکمه پخش را فشرد. سی‌دی، آلبوم «امشب‌وضعیتم​ همان شب است» نیل یانگ بود، یکی از آثار موردعلاقه‌اش.

وقتی اولین آهنگ تمام شد، گفت:‌غم‌انگیز​ «به نظر میاد تو اصلاً هیچ‌وقت‌چیزی​ "بچه" نبودی. حالم به‌هم خورد، پسر.»

توضیح دادم: «ولی اون موقع به نظرم این عادی بود. بزرگ‌ترها بچه‌های خودخواه رو سرزنش می‌کنن، ولی بچه‌ای که اصلاً خودخواه نیست رو دعوا نمی‌کنن؛ واسه‌می‌شه​ همین مدتی طول کشید تا بفهمم چقدر غیرعادی‌ام... شاید این همون دیواریه که الان هم جلوم قد علم کرده. شرط می‌بندم حتی مصاحبه‌کننده‌های استخدامی هم می‌تونن بفهمن؛‌بی‌هدف​ اینکه من در واقع دلم نمی‌خواد کار کنم، راستش حتی پول هم برام مهم نیست، و حتی شاد بودن هم چیزی نیست که زیاد برام جالب باشه...»

شیندو مدتی سکوت کرد. لابد فکر می‌کردم حرف احمقانه‌ای‌پژمرده​ زده‌ام. در حالی که داشتم به موضوع دیگری فکر‌مرا​ می‌کردم تا بحث را عوض کنم، لب باز کرد:

«ولی از‌نمی‌دادم​ نامه‌نوشتن خوشت‌اتفاق​ می‌اومد، نه؟»

«...نامه؟ آره، یه دوره‌ای این کارو می‌کردم.» حتی برای یک لحظه هم فراموشش نکرده بودم، اما طوری حرف زدم انگار تازه یادم آمده‌رقم​ است. شیندو تنها کسی بود که نه تنها می‌دانست با کیریکو دوست مکاتبه‌ای بوده‌ام، بلکه می‌دانست در تمام نامه‌ها سرتاپا به او دروغ‌رسید​ گفته‌ام. سال گذشته در یک جشن آبجو، زمانی که مست بودم و نور آفتاب کلافه‌ام کرده بود، این راز از دهانم در رفته بود.

«آره، گمونم اگه‌دلگرمی​ بگم ازش لذت‌چیزی​ نمی‌بردم دروغ گفتم.»

«اسم اون دختری‌خداحافظی​ که باهاش حرف‌برگزار​ می‌زدی چی بود باز؟»

«کیریکو هیزومی.»

«درسته، کیریکو هیزومی. همونی که رابطه‌ت رو کاملاً‌حال​ باهاش قطع کردی. طفلک دختره، حتی بعد از اینکه‌تجربیات​ تصمیم گرفتی نادیده‌ش بگیری باز با شجاعت نامه می‌فرستاد.»

شیندو تکه‌ای گوشت خشک‌شده‌می‌داد​ را جوید و مقداری آبجو‌واقع​ سر کشید. بعد ادامه داد:

«هی، میزوهو. تو‌خداحافظی​ باید بری کیریکو‌برگزار​ هیزومی رو ببینی.»

به گمان اینکه شوخی می‌کند پوزخندی زدم.‌آدم‌های​ ولی چشمانش خودِ خودِ جدیت بود؛ مطمئن‌فکر​ بود به درخشان‌ترین ایده تمام زندگی‌اش رسیده است.

با طعنه تکرار کردم: «برم کیریکو رو ببینم،‌حال​ هان؟ و بعدش بابت کاری که پنج سال پیش‌تجربیات​ کردم معذرت‌خواهی کنم؟ بگم "این دروغگوی بدبخت رو ببخش"؟»

شیندو سرش را تکان داد: «منظورم این نیست. اصلاً مهم نیست چیزهایی که نوشتی دروغ بوده یا نه. چون اون، چی بود...‌توی​ "پیوند ارواحی" که گفتی، با هرکسی نمی‌تونی همچین چیزی رو پیاده کنی. تو و این دختر می‌تونین فوق‌العاده با هم جور باشین،‌گذاشتم​ پس یه کم به خودت اعتماد داشته باش. منظورم اینه فقط به اسم‌هاتون نگاه کن، انگار سرنوشته. "یوگامی" و "هیزومی"، هردوشون یعنی "انحراف".»

«در هر‌جشن​ صورت، دیگه‌چهار​ خیلی دیر شده.»

«من این‌طور فکر نمی‌کنم. به نظر من، اگه کسی باشه که واقعاً درکت کنه، یه وقفه پنج ساله یا ده ساله اصلاً‌باشه​ مشکلی نیست. می‌تونی همه‌چیز رو جوری از سر بگیری که انگار همین دیروز بوده. فقط می‌گم امتحانش ضرری نداره، حتی اگه فقط‌شروع​ واسه این باشه که ببینی کیریکو هیزومی همچین آدمی برات هست یا نه. شاید حتی به این مشکلِ هیچی‌نخواستنت هم کمک کنه.»

یادم نیست چه پاسخی به‌حقیقت​ او دادم. اما مطمئنم جوابی مبهم‌رفتنم​ بود که رشته گفتگو را برید.

----------

تصمیم گرفتم: می‌روم کیریکو را ببینم. دلم می‌خواست‌گل‌های​ به پیشنهاد شیندو عمل کنم، ضمن اینکه بعد از‌هم‌کلاسی‌هایم​ دست دادن بهترین و تنها دوستم غرق تنهایی بودم.

مهم‌تر از همه، این حقیقت تلخ مرا‌آدم‌های​ به جلو می‌راند که آدم‌هایی که برایت‌فکر​ عزیزند تا ابد در کنارت زنده نمی‌مانند.

تمام شجاعتم را جمع کردم، بیرون رفتم و با ماشین به خانه‌چیزی​ پدری‌ام رفتم. قوطی فلزی مستطیلی بیسکویت را از کمد اتاقم بیرون آوردم‌می‌زد​ و نامه‌های کیریکو را که داخلش بود، بر اساس تاریخ روی زمین چیدم.

اما هر چقدر گشتم، آن آخرین نامه‌هایی‌دست​ را که هرگز باز نکرده بودم پیدا‌تازه‌ای​ نکردم. نمی‌دانستم کجا ممکن است گذاشته باشمشان.

در حالی که بوی خاطره‌انگیز اتاقم را نفس می‌کشیدم، نامه‌ها را‌نصیبم​ یکی‌یکی دوباره خواندم. صد و دو نامه در طول پنج سال بود‌انگار​ و من از آخرین نامه به سمت گذشته برگشتم و ورق زدم.

تا وقتی خواندن همان اولین‌تجربیات​ نامه‌ای را که فرستاده بود‌برایم​ تمام کردم، خورشید غروب کرده بود.

پاکت و کاغذ نامه خریدم، به آپارتمانم برگشتم و دست‌به‌قلم شدم. دست‌هایم می‌توانستند‌دست​ نشانی‌اش را از حفظ بنویسند. حرف‌های زیادی بود که می‌خواستم به او بگویم،‌فکر​ اما با این فکر که حضوری گفتنشان بهتر است، نامه را کوتاه نوشتم:

«بابت قطع ارتباط در پنج سال پیش متأسفم. چیزهایی رو ازت پنهان‌جدید​ کرده بودم. اگه حاضری منو ببخشی، روز بیست‌وششم اکتبر به پارکِ... بیا. همون‌بهتر​ پارک بچه‌ها که سر راه مدرسه ابتدایی منه. تمام روز اونجا منتظرت می‌مونم.»

تنها با همان‌خداحافظی​ چند جمله، نامه را‌دسته‌گلی​ داخل صندوق پست انداختم.

هیچ انتظاری نداشتم. و قصد‌تجربیات​ داشتم نگاهم به این ماجرا‌برایم​ را به همین شکل نگه دارم.

ناولها | novelha.net