---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

درد درد، پرواز کن

چپتر 5: دختر و قیچی خیاطی • ⏱ 38 دقیقه

چپتر 5: دختر و قیچی خیاطی

0

اولین وعده غذایی‌ام بعد از بیست ساعت توی یه رستوران خانوادگی‌کنه​ بود. تا قبل از اون، اصلاً فراموش کرده بودم که گرسنه‌ام،‌باشه​ اما به محض اینکه بوی غذا به مشامم رسید، اشتهایم فورا برگشت.

برای هر دومون ست پنکیک‌تلف​ صبحانه سفارش دادم، بعد در حالی‌حرف​ که قهوه‌ام رو می‌نوشیدم ازش پرسیدم:

«پدرت و خواهرت‌ته‌سیگار​ رو که داشتیم، پس‌چند​ هدف بعدیت مادرت میشه؟»

دخترک آروم سرش رو تکون داد. مدام خمیازه می‌کشید،‌دیروز​ چون خیلی خوب نخوابیده بود. مثل دیروز، ژاکت نایلونی من‌حداقل​ رو پوشیده بود تا خون روی بلوزش رو پنهان کنه.

«نه. مادرم حداقل اونقدرها برام دردسر و‌پیش​ رنج درست نکرد. نه اینکه خیلی مهربون‌اصلا​ هم بوده باشه. فعلا کاری به کارش ندارم.»

این وقت صبح، مشتری‌ها پراکنده بودن. بیشترشون کارمندهای دفتری با کت و شلوار بودن،‌کرد​ اما سر میز بغلی ما، یه پسر و دختر هم‌سن و سال دانشجوها روی‌بپرسم​ صندلی‌هاشون خوابیده بودن، احتمالا از اواخر دیشب اینجا بودن. زیرسیگاری بینشون پر از ته‌سیگار بود.

چه منظره نوستالژیکی. تا همین چند ماه‌اینجا​ پیش، من هم به همین شکل وقت‌چند​ باارزشم رو با شیندو توی رستوران‌ها تلف می‌کردم.

اصلا توی تمام اون‌دیروز​ مدت درباره چی حرف‌خون​ می‌زدیم؟ دیگه یادم نمیومد.

دختر اعلام کرد: «بعدی، فکر کنم از‌خون​ یه همکلاسی سابقم انتقام بگیرم. نباید به‌اونقدرها​ اندازه دیروز نیاز به سفر داشته باشه.»

«همکلاسی سابق؟‌باارزشم​ میشه بپرسم‌رستوران‌ها​ جنسیتش چیه؟»

«زنه.»

«و حدس می‌زنم‌می‌کشید​ اون هم یه جور‌نخوابیده​ زخمی روی تنت گذاشته؟»

سریع بلند شد و روی صندلی کنار من نشست. دامن یونیفرمش رو‌تلف​ بالا کشید و ران پای چپش رو بهم نشون داد. لحظه‌ای بعد، یه‌بعدی​ جای زخم به طول هفت سانتی‌متر و عرض یک سانتی‌متر اونجا ظاهر شد.

عینکم رو درآوردم تا نگاه‌تمام​ کنم، تضاد محض پوست سفیدش و‌یادم​ اون زخم به تنهایی دردناک بود.

با نگرانی از آدم‌های اطرافمون بهش گفتم: «کافیه. دیگه‌بینشون​ بپوشونش.» مطمئنم منظوری نداشت، اما کاملا این‌طور به نظر‌باارزشم​ می‌رسید که داره فقط ران‌هاش رو بهم نشون میده.

خیلی رک و پوست‌کنده توضیح داد: «بعد از اینکه من رو هل داد توی گل و لای، با‌رنج​ یه تکه شیشه این زخم رو ایجاد کرد. طبیعتا زخم فیزیکی‌ای که بهم وارد کرد برام مشکلی نیست،‌دفتری​ بلکه زخم روانیشه. اون آدم باهوشی بود. خیلی خوب می‌دونست که شرم، راه شماره یک برای تسلیم کردن آدم‌هاست.»

با تحسین گفتم: «که این‌طور.» بیشتر قلدری‌هایی که در دوران آموزش اجباری اتفاق‌حداقل​ میفتاد رو می‌شد به این شکل دید که «چقدر می‌تونم طرف رو شرمنده‌ندارم​ کنم؟» قلدرها می‌دونستن که این یه راه خیلی موثر برای درهم شکستن آدم‌هاست.

وقتی آدم‌ها به جایی میرسن که از خودشون متنفر میشن - اون لحظه‌ایه‌دیگه​ که توی شکننده‌ترین حالت خودشونن. به آدم‌هایی که شرمنده میشن، گفته میشه که هیچ‌نیاز​ چیز باارزشی برای محافظت کردن ندارن و اراده‌شون رو برای مقاومت از دست میدن.

دختر گفت: «...وقتی تازه وارد مدرسه راهنمایی شدم، بزهکارهای مدرسه از من می‌ترسیدن. اون زمان، خواهرم بزرگسال‌های بدخواه زیادی رو می‌شناخت. همکلاسی‌هام فکر می‌کردن اگر دستشون بهم بخوره، خواهرم ازشون‌همکلاسی​ انتقام می‌گیره. اما اون سوءتفاهم زیاد طول نکشید. یکی از همکلاسی‌ها که همون نزدیکی‌ها زندگی می‌کرد یه شایعه پخش کرد: "خواهرش ازش متنفره. خودم دیدم که می‌کشیدش روی زمین و‌پای​ بارها و بارها کتکش می‌زد." اون موضوع ورق رو برگردوند. بزهکارهایی که یه زمانی ازم می‌ترسیدن، انگار که بخوان خشم فروخورده‌شون رو خالی کنن، من رو کیسه بوکس خودشون کردن.»

طوری حرف می‌زد انگار همه این‌ها مربوط به‌مثل​ یک یا دو دهه پیش بود. احساس می‌کردم داره‌کنه​ از گذشته‌ای برام میگه که مدت‌هاست ازش عبور کرده.

«من با این فکر که با رفتن به دبیرستان اوضاع تغییر می‌کنه، تحملش کردم.‌اصلا​ اما فقط تونستم به یه دبیرستان دولتی برم، جایی که خیلی از همکلاسی‌های راهنماییم هم‌سابقم​ رفتن، بنابراین هیچ چیز حتی یه ذره هم عوض نشد. نه، اتفاقا بدتر هم شد.»

پریدم وسط حرفش تا داستان رو همونجا قطع کنم: «پس،» واقعا دلم نمی‌خواست خیلی‌کرد​ طولانی درباره این‌جور چیزها حرف بزنه، و به نظر هم نمی‌رسید از اون دست گذشته‌هایی‌جنسیتش​ باشه که حرف زدن درباره‌اش باعث بشه حالش بهتر بشه. «امروز هم دوباره آدم می‌کشی؟»

«...آره، طبیعتا.» با این حرف،‌اواخر​ به صندلی قبلیش برگشت و‌ته‌سیگار​ به غذا خوردن ادامه داد.

دوباره شروع کرد: «راستی،‌دیروز​ اتفاقی که دیروز افتاد فقط‌روی​ یه کم غافلگیرکننده بود، همین.»

فرض رو بر این گذاشتم که داره درباره سست‌بلوزش​ شدن پاهاش حرف می‌زنه. خب، هیچ نیازی به بلوف‌درست​ زدن جلوی یه آدم بی‌امید و غیرقابل‌اصلاح مثل من نبود.

با حالتی که انگار داشت بغض می‌کرد، اصرار کرد: «این‌طور نیست که از کشتن آدم‌ها بترسم.»‌اعلام​ فهمیدم که شاید این بلوف رو داشت به خودش می‌زد. با اضطراب از اینکه انتقامش به‌جنسیتش​ کجا ختم میشه، داشت به خودش تلقین می‌کرد که اتفاق دیروز فقط یه حادثه مجزا بوده.

بهش گفتم: «راستش، بعد از تجربه دیروز، داشتم با‌پیش​ خودم فکر می‌کردم. اگر دفعه بعد هم احتمال پاشیدن خون‌درباره​ وجود داره، احتمالا باید یه دست لباس اضافه آماده کنی.»

«حالم خوبه.»

«خجالت نکش. پول هر لباسی که‌ماه​ بخوای بخری رو من میدم. خون‌تلف​ از روی اون یونیفرم پاک نمیشه، درسته؟»

با عصبانیت غرغر کرد‌اصلا​ و سرش رو تکون‌حرف​ داد: «گفتم که، نیازی ندارم.»

«خون تنها مشکل نیست. بعد از انتقام گرفتن از هم پدرت و هم خواهرت، باید این رو در نظر بگیری که ممکنه از همین‌تمام​ الان شاهدهایی وجود داشته باشن. و پوشیدن یونیفرم توی روز روشن به اندازه کافی تو رو توی چشم میاره. حتی تعویق تو هم قادر‌جنسیتش​ مطلق نیست؛ مدیریت کردن اتفاقات کوچیک باهاش سخته، مگه نه؟ من میخوام تا جایی که ممکنه کاری کنم که جلوی هر دردسری گرفته بشه.»

در نهایت اعتراف کرد: «...نکات‌ژاکت​ منطقی‌ای هستن. پس برام دو‌بلوزش​ یا سه دست لباس می‌خری؟»

«خب، من قرار نیست تنهایی این کار‌خون​ رو بکنم، چیز زیادی از مد نمیدونم. شرمنده،‌برام​ اما مجبورم تو رو هم با خودم ببرم.»

«آره، گمونم.»

چنگالش رو روی‌ته‌سیگار​ بشقاب گذاشت و‌همین​ با خستگی آهی کشید.

گودال‌های آب توی فرورفتگی‌های سنگفرش شکل‌خوب​ گرفته بودن و آسمون آبی کدر‌پوشیده​ و سایه‌های سیاه درخت‌ها رو منعکس می‌کردن.

برگ‌های پاییزی افرا به پیاده‌رو چسبیده بودن و‌شکل​ از نمای دقیقا بالا، شبیه ستاره‌های اغراق‌آمیزی بودن‌مدت​ که یه بچه مهدکودکی با مداد رنگی کشیده باشه.

برگ‌ها جوی‌های آب توی میدان رو‌مدت​ هم پر کرده بودن و با‌نمیومد​ موج‌های کوچیکی که آب می‌ساخت خش‌خش می‌کردن.

به نزدیک‌ترین فروشگاه بزرگ رفتم تا به دختر‌زیرسیگاری​ اجازه بدم هر لباسی که دوست داره بخره.‌پیش​ اون با بی‌میلی جلوی مغازه‌های مختلف پرسه می‌زد.

بعد از کلی سبک و سنگین کردن،‌پوشیده​ با قاطعیت قدم به یه مغازه جوان‌پسند گذاشت،‌اونقدرها​ اما هنوز با پایان کار فاصله زیادی داشتیم.

بعد از پنج دور کامل گشتن توی مغازه، یه‌بلوزش​ ژاکت آبی ملایم و یه دامن قهوه‌ای کاراملی رو‌درست​ بالا گرفت و پرسید: «این‌ها که عجیب نیستن، نه؟»

صادقانه جواب‌باارزشم​ دادم: «خب، به‌تلف​ نظرم بهت میان.»

مستقیم بهم چشم‌غره رفت. «دروغ نگو.‌همین​ تو فقط با هر چیزی که‌شیندو​ من بگم موافقت می‌کنی، مگه نه؟»

«من دروغ نمی‌گفتم. واقعا، به نظرم آدم‌ها‌نخوابیده​ باید همون چیزی رو بپوشن که دوست دارن،‌بلوزش​ تا زمانی که برای بقیه دردسری درست نکنه.»

زیر لب غرولند کرد: «خب، چه آقای‌پیش​ بی‌فایده‌ای هستی.» یه مورد دیگه به لیست‌اصلا​ در حال رشد لقب‌های من اضافه شد.

بعد از امتحان کردن لباس‌ها جلوی آینه،‌درباره​ دخترک اون‌ها رو سر جاشون برگردوند و‌کرد​ دور دیگه‌ای رو توی مغازه شروع کرد.

یه زن فروشنده، با لباس‌هایی بسیار تحریک‌آمیز و پاهای بلند، نزدیک شد‌نوستالژیکی​ و با یه لبخند سطحی پرسید: «ایشون خواهرتونه؟» اون وضعیت طوفانی رو‌تمام​ دیده بود و ما رو با خواهر و برادر اشتباه گرفته بود.

هیچ اجباری برای صادقانه‌دیروز​ جواب دادن احساس نمی‌کردم،‌خون​ بنابراین فقط جواب دادم: «آره.»

«چه برادر‌مثل​ مهربونی داره‌ژاکت​ که آوردتش خرید.»

«فکر نمی‌کنم‌باارزشم​ اون همچین‌رستوران‌ها​ حسی داشته باشه.»

«اشکالی نداره. ممکنه چند سالی طول‌همین​ بکشه، اما در نهایت متوجه قدردانیش نسبت‌رستوران‌ها​ به برادرش میشه. من هم همین‌طور بودم.»

با یه لبخند دردناک ساختگی گفتم: «البته،‌نخوابیده​ امیدواریم. بگذریم، میشه کمکش کنید یه چیزی انتخاب‌بلوزش​ کنه؟ فکر کنم واقعا توی تصمیم‌گیری مشکل داره.»

«بسپاریدش به من.»

افسوس که دختر نزدیک شدن‌تمام​ فروشنده رو حس کرد و‌دیگه​ به سرعت از مغازه فرار کرد.

بعد از اینکه با عجله بهش‌دیشب​ رسیدم، با خستگی بهم گفت: «لباس‌ها‌نوستالژیکی​ رو فراموش کن. نیازی بهشون ندارم.»

«که این‌طور.» دلیلش رو‌دیروز​ نپرسیدم. خب، کم و‌خون​ بیش می‌تونستم حدس بزنم.

مربوط به خانواده‌اش بود. احتمالا به ندرت‌خون​ بهش این فرصت داده شده بود که‌اونقدرها​ هر لباسی رو که دوست داره بخره.

برای همین وقتی برای اولین‌تلف​ بار با تجربه انجام دادنش‌درباره​ روبرو شد، خودش رو عقب کشید.

«میرم چند تا‌ته‌سیگار​ چیز متفرقه بخرم.‌همین​ لطفا با من نیا.»

«باشه. چقدر پول لازم داری؟»

«خودم به اندازه کافی پول‌چند​ برای پرداختش دارم. فقط توی ماشین‌رستوران‌ها​ منتظر بمون. نباید زیاد طول بکشه.»

بعد از‌تلف​ رفتن دختر، من‌تمام​ به مغازه برگشتم.

از فروشنده پرسیدم: «میشه چند دست لباس که‌زیرسیگاری​ اندازه اون دخترِ قبل‌تر باشه انتخاب کنید؟»، اون‌پیش​ هم با مهارت چند دست لباس انتخاب کرد.

چون فکر می‌کردم ممکنه فورا‌ژاکت​ بهشون نیاز پیدا کنه، از فروشنده‌پنهان​ خواستم برچسب‌های قیمت رو هم بکَنه.

و محض احتیاط، به یه مغازه دیگه رفتم و یه بلوز‌کنه​ با طراحی شبیه به بلوز لکه‌دار شده‌ی فعلیش خریدم. این احتمال رو‌فعلا​ در نظر گرفتم که ممکنه توی یونیفرمش راحت‌تر از لباس‌های معمولی باشه.

به ماشین توی پارکینگ زیرزمینی برگشتم، کیسه‌های خرید رو‌مدت​ روی صندلی عقب انداختم و روی صندلی ولو شدم،‌بعدی​ در حالی که برای دختر منتظر بودم، سوت می‌زدم.

این کار من رو هیچ تفاوتی با بقیه‌ماه​ نمی‌داد، فقط یه خریدار معمولی بودم - نه کسی‌تمام​ که برای آماده‌سازی یه قتل به اینجا اومده بود.

به این فکر کردم که وقتی اثرات تعویق تموم بشه‌ژاکت​ چه اتفاقی میفته. دخترک می‌میره، تمام اعمال انتقام‌جویانه‌اش به نیستی‌اونقدرها​ برمی‌گرده، و در عوض، واقعیتِ زیر گرفتن اون توسط من برمی‌گرده.

طبیعتا، به جرم رانندگی خطرناک منجر به مرگ یا جراحت متهم و‌تلف​ دستگیر می‌شدم. با جزئیات زیاد نمی‌دونستم بعدش چه اتفاقی میفته، اما احتمالا به‌بعدی​ زندان متخلفین رانندگی می‌رفتم. محکومیتم می‌تونست دو سال تا یه دهه باشه، شاید.

با خودم فکر کردم، حتی اگر‌مدت​ به زندان هم می‌رفتم، اون پدرِ‌نمیومد​ من هیچ واکنش خاصی نشون نمی‌داد.

اون مرد مثل یه پوست‌اندازی توخالی بود که با یه اشتباه‌منظره​ وحشتناک، فقط به حرکت کردن ادامه می‌داد. حتی باعث مرگ شدن‌می‌کردم​ از طریق رانندگی در حالت مستی هم برای غافلگیر کردنش کافی نبود.

فهمیدم مگر اینکه کاری شبیه به کاری که دختر‌روی​ داشت انجام می‌داد بکنم، یعنی با قصد مشخص، هدفمندانه‌رنج​ جون کسی رو بگیرم، هرگز نمی‌تونم واکنشی ازش بیرون بکشم.

در همین حال، مادرم... به راحتی می‌تونستم تصورش رو بکنم که از این‌حداقل​ اخبار استفاده می‌کنه تا اعتماد به نفس خودش رو بالا ببره و بگه:‌ندارم​ «دیدی، نگاه کن! حق داشتم اون مرد رو ترک کنم.» اون همچین آدمی بود.

آهی کشیدم: «بی‌خیال بابا.» اصلا برای چی به دنیا‌مدت​ اومده بودم؟ در بیست و دو سال زندگی، حتی‌بعدی​ یک بار هم احساس درستی از «زنده بودن» نکرده بودم.

بدون هیچ هدف خاصی، بدون هیچ چیزی برای زندگی کردن،‌شکل​ بدون هیچ شادی‌ای، فقط به این خاطر زندگی می‌کردم که‌حرف​ نمی‌خواستم بمیرم. و این چیزی بود که ازش حاصل شد.

«...باید همون اوایل تسلیم‌چون​ می‌شدم و مثل شیندو به‌دیروز​ زندگیم پایان می‌دادم، مگه نه؟»

کلماتی که بارها و بارها از ذهنم‌پیش​ عبور کرده بودن رو، حالا بیرون دادم‌اصلا​ و با صدای بلند به زبون آوردم.

نه، فکر نمی‌کردم که دنیا جایی ارزش‌درباره​ زندگی کردن نداره. اما حداقل زندگی من،‌کرد​ به نظر نمی‌رسید ارزش زیستن داشته باشه.

حوالی ساعت ۲‌خوابیده​ بعدازظهر به مقصدمون،‌دیشب​ یه مرکز تفریحی، رسیدیم.

این یه مجتمع ترکیبی با بولینگ، بیلیارد، دارت، مرکز‌روی​ توپ‌زنی، بازی‌های آرکید، بازی‌های ژتونی، و تعدادی مغازه غذا و‌درست​ نوشیدنی بود که همه توی یک مکان جمع شده بودن.

سرم از اون همه سر و صدا گیج می‌رفت، مثل پونصد تا‌مادرم​ ساعت زنگ‌دار که همزمان زنگ بخورن. فقط چند ماه انزوا تمام تحملم رو‌کارش​ برای این نوع هرج و مرج به طور کامل از بین برده بود.

طبق گفته دختر، هدف بعدی اون از‌اصلا​ دبیرستان ترک تحصیل کرده بود و حالا‌یادم​ توی یه رستوران ایتالیایی در اینجا کار می‌کرد.

اما برام سوال بود که چطور این اطلاعات رو‌پیش​ به دست آورده؟ روش‌هاش رو موشکافی نمی‌کردم، اما شکی‌مدت​ نبود که زمان زیادی رو صرف بررسی چیزها کرده بود.

رستوران دیوارهای شیشه‌ای داشت، بنابراین به راحتی می‌تونستی ببینی داخلش‌ژاکت​ چه خبره. با نشستن روی یه نیمکت با موقعیت عالی،‌اونقدرها​ سعی کردم حدس بزنم کدوم یکی از کارگرها هدف دختره.

دختر بعد از اینکه لباس‌هاش رو عوض کرد، اومد پیشم.‌شیندو​ من بهش گفته بودم این کار رو بکنه، چون پرسه زدن‌یادم​ با یونیفرم توی همچین جای شلوغی می‌تونست باعث بشه پلیس ببرتش.

در واکنش به لباسش گفتم: «اون فروشنده انتخاب‌های خوبی کرده.» یه پیراهن‌نمیومد​ یک‌سره با خال‌های ریز و یه ژاکت بافتنی سبز خزه‌ای به همراه چکمه.‌سفر​ «توی این لباس خیلی بالغ به نظر میرسی. انگار که می‌تونی بری دانشگاه.»

دختر با نادیده گرفتن تعریفم،‌اواخر​ درخواست کرد: «اجازه بده اون‌ته‌سیگار​ عینک آفتابی رو قرض بگیرم.»

با اشاره به عینک‌دیروز​ پرسیدم: «این؟ باشه، اما فکر‌روی​ می‌کنم بیشتر جلب توجه می‌کنه.»

«برام مهم نیست. تا‌ژاکت​ زمانی که ندونه من‌روی​ واقعا کی هستم، همین کافیه.»

دختر عینک آفتابی گرد و مشکوک رو‌اصلا​ به چشم زد و کنارم نشست و‌یادم​ با عصبانیت به داخل رستوران خیره شد.

«اونجاست. خودشه.»

شخصی که بهش اشاره کرد - خب، درست مثل دیروز -‌نایلونی​ در نگاه اول به نظرم کسی نیومد که به بقیه آسیب برسونه.‌رنج​ اون یه دختر نسبتا زیبا بود که می‌تونستی هر جایی پیداش کنی.

فاصله بین چشم‌هاش فقط یه ذره بیش‌پیش​ از حد کم به نظر می‌رسید، اما وقتی‌تمام​ بسته بودن، خیلی راحت می‌تونستی بگی فاصله‌شون بی‌نقصه.

موهای رنگ‌شده قهوه‌ای تیره‌اش کوتاه بود، که وقتی در کنار لب‌های ضخیم و زنانه‌تر و بینی‌فکر​ کوچیکش قرار می‌گرفت، بهش شخصیت می‌داد. توی حرف زدن و حرکاتش سرزنده بود. یه دختر بانشاط‌حدس​ که پیر و جوون به یک اندازه می‌تونستن ستایشش کنن. این اولین برداشت من از اون بود.

اما قطعا،‌صندلی‌هاشون​ همه آدم‌های بد‌اواخر​ ظاهر بدی نداشتن.

«پس اون‌نخوابیده​ میشه قربانی‌دیروز​ بعدی انتقامت.»

دختر با‌مثل​ بی‌خیالی گفت: «آره.‌نایلونی​ امروز قراره بکشمش.»

«یه قیچی‌باارزشم​ دیگه توی شکم‌تلف​ موقع سلام کردن؟»

دست‌هاش رو بغل کرد و به فکر فرو رفت. «نه، این روش‌ها اینجا خیلی توی چشم‌اصلا​ میزنن. صبر می‌کنیم تا شیفتش تموم بشه. یه ورودی کارگرها اون پشت هست، بنابراین به محض‌انتقام​ اینکه ببینیم داره آماده میشه که از کار برگرده، میریم اون پشت تا باهاش روبرو بشیم.»

«هیچ مخالفتی ندارم. و‌چون​ من هم دوباره فقط‌مثل​ توی سایه‌ها منتظر می‌مونم؟»

«دقیقا. اگر سعی کرد‌همین​ فرار کنه، لطفا به‌شکل​ هر قیمتی که شده بگیرش.»

«فهمیدم.»

نمی‌دونستیم شیفت اون زن کی‌اواخر​ تموم میشه، بنابراین روی نیمکت‌ته‌سیگار​ موندیم و مراقب اوضاع بودیم.

دختر دو اسکوپ بستنی گرفت، و من لپ‌هام رو پر از ماهی و‌مادرم​ سیب‌زمینی سرخ‌کرده کردم، در حالی که به صدای افتادن پین‌ها توی سالن بولینگ‌کارش​ نه چندان دور گوش می‌دادم. پسرها و دخترهای جوون اطرافمون حسابی داشتن خوش می‌گذروندن.

ماهی سرخ‌کرده مزه این رو می‌داد که انگار توی روغن سوخته‌کنه​ سرخ شده باشه، و سیب‌زمینی‌ها هم خیلی خوب گرم نشده بودن،‌باشه​ بنابراین از هیچ‌کدوم زیاد نخوردم، و فقط با نوشابه دادمشون پایین.

در یه نقطه‌ای، تمرکز دختر نه‌می‌کردم​ روی رستوران، بلکه روی یه دستگاه چنگک‌دیگه​ عروسک در کنار مسیر معطوف شده بود.

پشت شیشه، کپه‌ای از عروسک‌های پولیشی بود - همگی یه موجود‌باارزشم​ بودن، حیوونی که شبیه بچه یه خرس و یه میمون بود.‌دیگه​ درست همون‌طور که به سمت دختر برگشتم، چشم‌هامون به هم گره خورد.

درخواست کرد: «...برو یکی از اون‌ها‌خوب​ رو برام بگیر. به نظر میرسه‌پوشیده​ هنوز قراره یه مدتی طول بکشه.»

کیف پولم رو به دستش دادم و‌پیش​ جواب دادم: «من مراقبم، پس تو می‌تونی‌اصلا​ بری بگیریش. اگر دیدم کاری می‌کنه صدات می‌کنم.»

«اگر یه سال هم بهم‌تمام​ وقت بدی نمی‌تونم بگیرمش. تو‌دیگه​ باید این کار رو بکنی.»

«نه، من هم توی بازی‌های جرثقیل خیلی‌اینجا​ بدم. از روزی که به دنیا اومدم‌چند​ تا حالا هرگز ازشون هیچ جایزه‌ای نبردم.»

«فقط برو.»

کیف پول رو‌دیروز​ به سمتم هل داد‌خون​ و کوبید به پشتم.

یه اسکناس هزار ینی رو توی دستگاه پول‌خردکن خرد کردم و جلوی چنگک‌دیگه​ ایستادم. بعد از شناسایی یه خرس-میمون پولیشی که نزدیک دهانه بود و به‌اندازه​ نظر می‌رسید هل دادنش نسبتا آسونه، خجالتم رو پنهان کردم و یه سکه انداختم.

آهی کشیدم: ای کاش حداقل اون هم باهام میومد تا لااقل یه جورایی‌رستوران‌ها​ باحال به نظر برسم. یه پسر دانشجوی افسرده که وسط یه روز کاری‌کرد​ داره تمام تلاشش رو می‌کنه تا یه خرس عروسکی برنده بشه، خیلی فاجعه بود.

بعد از به باد دادن ۱۵۰۰ ین، از یه متصدی که از‌پوشیده​ اونجا رد می‌شد خواستم تا موقعیتشون رو برام تنظیم کنه، و بعد‌درست​ ۸۰۰ ین دیگه خرج کردم تا در نهایت عروسک رو بندازم توی سوراخ.

این اولین جایزه‌ای بود که توی تمام عمرم از یه بازی جرثقیل برنده شده بودم.‌تمام​ با برگشتن به نیمکت، کیسه رو به دختر دادم، که اون با تندی قبولش کرد، و‌بگیرم​ بعد از اون، گهگاهی دستش رو می‌کرد توی کیسه تا از پشمالو بودن خرس مطمئن بشه.

شیفت زن‌تلف​ حدود ساعت ۶‌تمام​ عصر تموم شد.

دختر بلند شد، بهم گفت: «بیا‌دیشب​ عجله کنیم،» و اون منطقه رو ترک‌همین​ کرد. من هم درست پشت سرش رفتم.

شبی بدون ماه بود، ایده‌آل برای انتقام. پارکینگ‌خون​ کنار ورودی پشتی هم نور خوبی نداشت، بنابراین‌برام​ حتی نیاز چندانی نبود که پشت چیزی پنهان بشیم.

بعد از بودن توی یه جای پر سر و صدا برای مدتی طولانی، گوش‌هام‌اونقدرها​ هنوز داشتن سعی می‌کردن ریکاور بشن، و روی پاهام احساس سرگیجه داشتم. باد سرد‌وقت​ پاییزی به گردنم وزید. با احساس سرما، ژاکتی رو که زیر بغلم گرفته بودم، پوشیدم.

دختر یه کیف چرمی رو از کیفش‌اصلا​ بیرون کشید و همون قیچی خیاطی‌ای رو‌یادم​ که چند روز پیش استفاده کرده بود درآورد.

با دسته‌های سیاه تاریکشون که برای قرار گرفتن بهتر در دست یه آدم ناهموار ساخته‌می‌کردم​ شده بودن، و تیغه‌های نقره‌ایشون که توی تاریکی برق می‌زدن، آگاهی من از اتفاق دیروز‌همکلاسی​ باعث می‌شد نتونم اون رو به عنوان چیزی جز ابزاری برای صدمه زدن به آدم‌ها ببینم.

با یه نگاه دیگه بهشون، حس کردم‌نخوابیده​ شکل وهم‌آوری دارن. سوراخ‌های دو دسته شبیه‌روی​ چشم‌هایی بودن که از خشم تاب برداشته باشن.

زن پیداش نمی‌شد. همون‌طور که داشتم‌ماه​ به این فکر می‌کردم که نکنه یه‌می‌کردم​ قدم دیر رسیدیم، ورودی پشتی باز شد.

با درآوردن یونیفرم کارش و پوشیدن یه بارانی‌حرف​ و یه دامن قرمز شرابی، در یک لحظه‌فکر​ مسن‌تر از زمانی که کار می‌کرد به نظر رسید.

از اونجایی که توی مدرسه به دختر قلدری کرده بود،‌ته‌سیگار​ گمان می‌کردم اون هم باید حدود هفده یا هجده سالش باشه،‌تلف​ اما در حدود سن من یا کمی جوان‌تر به نظر می‌رسید.

با تردید به‌مثل​ دختر لرزانی که روبروش‌پوشیده​ ایستاده بود نگاه کرد.

دختر پرسید:‌مثل​ «یادت میاد‌ژاکت​ من کیم؟»

زن با‌باارزشم​ دقت چهره‌اش‌رستوران‌ها​ رو بررسی کرد.

«همم، ببخشید، نوک زبونمه...»‌منظره​ در حالی که فکر می‌کرد‌پیش​ انگشتش رو روی لب‌هاش گذاشت.

حالت چهره دختر تیزتر‌چون​ شد. انگار همین حافظه‌مثل​ زن رو تکون داد.

«آه، واو. تویی که...»

گونه‌هاش شل‌تلف​ شدن تا‌اصلا​ لبخندی بسازن.

من چند نفر رو می‌شناختم که‌دیشب​ این‌طوری لبخند می‌زدن. آدم‌هایی که درهم‌نوستالژیکی​ کوبیدن دیگران رو بزرگترین لذت خودشون می‌دونستن.

اون‌ها به طرز بی‌اندازه‌ای توی تشخیص اینکه کسی جواب حملاتشون‌بلوزش​ رو میده یا نه ماهر بودن، و هدف‌هایی رو که تصمیم‌مهربون​ می‌گرفتن به راحتی می‌تونن کتک بزنن، تا حد مرگ عذاب می‌دادن.

این لبخندِ کسی بود که‌نایلونی​ همچین کارهایی می‌کرد تا اعتماد‌پنهان​ به نفس خودش رو بالا ببره.

زن، دختر رو از سر تا پا بررسی کرد. قطعا تفاوت‌هایی بین دختری‌دیگه​ که اون به یاد داشت و دخترِ الان وجود داشت، و اون سعی‌اندازه​ می‌کرد این تفاوت‌ها رو تشخیص بده تا بتونه ازشون به نفع خودش استفاده کنه.

اون از قبل تصمیمش رو‌نوستالژیکی​ درباره اینکه دلش میخواد چطور‌شکل​ باهاش رفتار کنه، گرفته بود.

زن گفت:‌خمیازه​ «پس تو‌چون​ هنوز زنده‌ای؟»

به این فکر کردم که معنیش چیه. آیا این بود که «تو هرگز‌می‌کردم​ هیچ چیز خوبی که ارزش زندگی کردن داشته باشه نخواهی داشت، اما هنوز زنده‌ای؟»،‌کنم​ یا «من تو رو از تمام اون جهنم عبور دادم، و باز هم زنده‌ای؟»

دختر در حالی که سرش رو تکون‌درباره​ می‌داد گفت: «نه. من پیش از این‌کرد​ مرده‌ام. و تو رو هم با خودم می‌برم.»

به زن فرصتی برای جواب دادن‌دیشب​ نداد. لحظه‌ای بعد، قیچی رو توی‌نوستالژیکی​ ران پای اون فرو کرده بود.

زن جیغی فلزی کشید و روی زمین افتاد. در‌روی​ حالی که زن از درد به خودش می‌پیچید، دختر با‌درست​ تحقیر به اون نگاه می‌کرد. آستین‌های بارانی کاراملی‌رنگش قرمز شدن.

اما من همون‌طور که تماشا می‌کردم،‌پوشیده​ حتی یه عضله‌ام رو هم تکون ندادم.‌حداقل​ امروز، از نظر روانی براش آماده بودم.

زن نفس عمیقی کشید تا سعی کنه و برای کمک فریاد بزنه، اما قبل از اینکه بتونه کلمه‌ای به زبون بیاره،‌همکلاسی​ دختر با کفش‌های کالجش لگدی به بینی اون زد. در حالی که زن صورتش رو گرفته بود و جیغی خفه می‌کشید،‌بلند​ دختر ابزاری شبیه به سوهان ناخن رو درآورد و شروع به کشیدن اون روی تیغه‌ها کرد. داشت اون‌ها رو تیز می‌کرد.

بعد از پنج بار کشیدن روی هر تیغه، سوهان رو دور انداخت‌شیندو​ و زن رو از موهاش بلند کرد. زن با وحشت نگاه می‌کرد، و‌اعلام​ دختر تیغه‌های قیچی باز رو درست جلوی هر دو چشم اون فرو برد.

تیغه متحرک برای چشم چپش،‌خیلی​ و تیغه ثابت برای چشم‌ژاکت​ راستش. زن کاملا بی‌حرکت شد.

شب سرد و مورمورکننده‌ای بود.‌چند​ هنوز زمستون نشده بود، اما‌شیندو​ نفس‌هام مثل بخار سفید بیرون میومد.

دختر پرسید:‌تلف​ «حرفی داری‌اصلا​ که بهم بزنی؟»

زن، در حالی که صورتش از خونِ بینی‌اش پوشیده‌بینشون​ شده بود، بارها سعی کرد برای کمک صدا بزنه،‌باارزشم​ اما به سختی می‌تونست کلمات درستی رو ادا کنه.

دختر باهاش مثل بچه‌ای رفتار‌ژاکت​ کرد که کلماتش رو درست متوجه‌پنهان​ نشده بود. «چی گفتی؟ "خیلی متاسفم؟"»

قیچی رو عقب کشید، و درست در همون لحظه‌ای‌بلوزش​ که زن از دور شدن تیغه‌ها از چشم‌هاش احساس‌درست​ آرامش کرد، قیچی رو محکم توی گردنش فرو کرد.

هدفش گلو نبود، بلکه شریان بود. با‌اصلا​ بیرون کشیدن تیغه، خون فواره زد. فقط‌یادم​ نمی‌ریخت، بلکه سرازیر می‌شد و فوران می‌کرد.

زن دیوانه‌وار دست‌هاش رو به سمت زخم برد، انگار که بتونه سعی‌شیندو​ کنه و جلوی خروج خون از بدنش رو بگیره، اما چند ثانیه‌نمیومد​ بعد، چشم‌هاش رو بست و توی همون حالت نفس کشیدنش قطع شد.

دختر که با خون تازه لکه‌دار شده بود، چرخید‌دیروز​ تا رو به من بشه و گفت: «...دوباره لباس‌هام‌مادرم​ رو کثیف کردم. تازه داشت از این‌ها خوشم میومد.»

بهش گفتم:‌منظره​ «باز هم می‌تونیم‌چند​ لباس‌های جدید بخریم.»

از رنگ پریدگیش همین‌قدر رو حدس می‌زدم، اما بعد از اینکه‌یادم​ یونیفرم همیشگیش رو پوشید و به ساختمون برگشتیم، با سرعت به‌نباید​ سمت سرویس بهداشتی کنار رستوران رفت و تا مدتی بیرون نیومد.

صدای عق زدن از‌احتمالا​ داخل شنیدم. همون‌طور که‌زیرسیگاری​ انتظار می‌رفت، داشت بالا می‌آورد.

با در نظر گرفتن تردید‌ژاکت​ نداشتنش توی کشتن آدم‌ها، واکنش‌های‌بلوزش​ بعدش به طرز شگفت‌آوری عادی بودن.

برخلاف یه قاتل زنجیره‌ای خون‌سرد، اون یه انزجار‌روی​ ذاتی از خشونت داشت. باید همین‌طور بوده باشه، وگرنه‌رنج​ بعد از قتل‌هاش بالا نمی‌آورد و پاهاش سست نمی‌شد.

حتما کینه به شدت عمیقی‌تلف​ لازم بوده تا همچین آدمی‌درباره​ رو به سمت قتل سوق بده.

و بعدش من بودم. چطور می‌تونستم بعد از شاهدِ یه‌شکل​ قتل بودن، این‌قدر آروم بمونم؟ آیا من به خاطر اینکه‌حرف​ از بودن با یه قاتل هیچ حسی نداشتم، آدم دیوونه‌تری بودم؟

خب، حتی اگر‌می‌کشید​ هم این‌طور بود، حالا‌نخوابیده​ دیگه چه اهمیتی داشت.

من روی یه مبل پاره پوره توی سالن کم‌نور منتظر‌شیندو​ دختر موندم. اون در نهایت بعد از زمانی معادل کشیدن‌دیگه​ سه تا سیگار برگشت. قدم‌هاش سنگین بودن و چشم‌هاش کاسه خون.

حتما هر چی رو که امروز خورده بود بالا آورده‌دیگه​ بود. به خصوص به خاطر لباس‌های سفیدش، واقعا به نظر می‌رسید‌بگیرم​ تمام رنگ و روش رو از دست داده، مثل یه روح.

به شوخی‌صندلی‌هاشون​ بهش گفتم:‌احتمالا​ «قیافه‌ات افتضاح شده.»

با چشم‌های‌نخوابیده​ بی‌روح جواب داد:‌ژاکت​ «همیشه همین‌طور بوده.»

مخالفت کردم: «این‌طوری نیست.»

دقیق‌تر بخوام بگم، ما باید فورا از اونجا می‌رفتیم بیرون. ما جسد‌می‌زدیم​ زن رو توی بوته‌ها قایم کرده بودیم، اما پیدا شدنش فقط مسئله‌بگیرم​ زمان بود، و کیف دختر هم حاوی سلاح قتل و لباس‌های خونینش بود.

روی لباس‌های من هم لکه‌های خونی بود‌چند​ که به سختی دیده می‌شدن، بنابراین اگر هر‌می‌کردم​ نوع بازرسی‌ای رومون انجام می‌شد، کارمون تموم بود.

با این وجود،‌می‌کشید​ این کلمات از‌خوب​ دهنم خارج شد.

«هی، چرا برای امروز دست از‌ماه​ انتقام نمی‌کشیم، و به جاش یه کار‌می‌کردم​ دیگه نمی‌کنیم؟ خیلی خسته به نظر میرسی.»

دختر موهای بلند رو از‌تمام​ روی چشم‌هاش کنار زد و‌دیگه​ مستقیم به چشم‌هام خیره شد.

«...مثلا؟»

توقع داشتم فورا این ایده رو رد کنه، اما اون جواب به طرز‌مادرم​ عجیبی نشون می‌داد که باهاش موافقه. اون به همون اندازه از پا درومده بود.‌ندارم​ با خودم فکر کردم این باید امتیازهای خوبی پیش اون برام به همراه بیاره.

پیشنهاد دادم: «بیا بریم بولینگ.»

«بولینگ؟» نگاهش به سمت لاین‌های بولینگ‌می‌کردم​ روبرومون چرخید، و چشم‌هاش گرد شد.‌می‌زدیم​ «منظورت که اینجا، درست همین الان نیست؟»

«چرا هست. سلاح قتل رو پیش خودمون نگه می‌داریم و توی صحنه‌شیندو​ جرم می‌مونیم تا بولینگ بازی کنیم. همه انتظار دارن یه قاتل به صحنه‌اعلام​ جرم برگرده، اما هیچ‌کس انتظار نداره توی صحنه جرم بمونه و بره بولینگ.»

با چشم‌هاش پرسید: الان‌چون​ جدی میگی؟ خیلی جدی‌ام،‌مثل​ من هم در جواب گفتم.

«پیشنهاد بدی نیست، درسته؟»

«...نه. اصلا بد نیست.»

این لحظه‌ای بود که سلیقه‌های افتضاحمون با هم تلاقی‌بینشون​ کردن. موندن در صحنه جرم و کمی خوش‌گذرونی. هیچ‌باارزشم​ راهی بهتر از این برای بی‌حرمتی به مردگان نبود.

بعد از انجام تشریفات در میز پذیرش،‌پوشیده​ کفش‌های بولینگی گرفتیم که طراحی‌شون از اون زشت‌تر‌اونقدرها​ نمی‌تونست باشه، و به سمت لاین خودمون رفتیم.

همون‌طور که فکر می‌کردم، به نظر می‌رسید‌خون​ دختر هیچ تجربه‌ای توی بازی بولینگ نداره، و‌برام​ حتی از وزن اون توپ هشت پوندی می‌لرزید.

من اول رفتم، با این قصد که بهش نشون بدم چطوری باید انجامش داد.‌یادم​ هدفم این بود که بیشتر از هفت پین رو نندازم، و همون‌طور که انتظار‌سفر​ می‌رفت، دقیقا به هفت تا زدم. می‌خواستم اولین استرایک رو برای اون نگه دارم.

برگشتم و‌بینشون​ بهش گفتم:‌منظره​ «نوبت توئه.»

با دقت انگشت‌هاش رو داخل توپ کرد و با چشم‌غره به‌نایلونی​ پین‌ها نگاه کرد، بعد با ژستی چشمگیر پرتاب کرد و هشت‌دردسر​ پین رو انداخت. بازوی نسبتا خوبی داشت، و همین‌طور تمرکز خوبی.

تا فریم چهارم، داشت‌همین​ اسپیر می‌گرفت، و در‌شکل​ فریم هفتم، یه استرایک زد.

حس نوستالژیکی بود. برای مدت کوتاهی، با الهام گرفتن از‌دیگه​ فیلم لبوفسکی بزرگ، شیندو به طرز احمقانه‌ای زیاد به سالن بولینگ‌بگیرم​ می‌رفت. در نهایت، بهترین امتیازی که تونست بگیره حدود ۲۲۰ بود.

من در حاشیه می‌نشستم و تماشا می‌کردم، و گاهی باهاش یه دست بازی می‌کردم. هر وقت این کار‌باارزشم​ رو می‌کردم، توصیه‌های دقیقش کمکم می‌کرد اونقدر خوب بازی کنم که گاهی تا ۱۸۰ هم برسم. به عنوان‌کنم​ کسی که هرگز برای مدت طولانی برای هیچ چیزی ذوق و شوق نداشت، فکر می‌کردم این خیلی خوبه.

برای تحریک کردن روحیه رقابت‌طلبیش، هدفی برای امتیازم در نظر گرفتم‌پنهان​ که فقط به سختی از دختر ببرم. برای یه آدم سخت‌گیر‌بوده​ مثل اون، فکر کردم این کار از باختنِ عمدی موثرتر باشه.

همون‌طور که انتظار می‌رفت،‌ژاکت​ وقتی بازی تموم شد، اون‌بلوزش​ به شکل خوبی ناراضی بود.

درخواست کرد: «یکی‌شیندو​ دیگه. بیا یه‌می‌کردم​ دست دیگه بازی کنیم.»

بعد از تموم کردن سه‌نوستالژیکی​ دست بازی، چهره رنگ‌پریده‌اش رنگ‌شکل​ خیلی سالم‌تری به خودش گرفته بود.

به نظر می‌رسید تا وقتی که ما اونجا بودیم، جسد هرگز پیدا نشد. یا شاید بدون اینکه من‌مادرم​ بدونم، دختر پیدا شدنش رو به تعویق انداخته بود. در هر صورت، ما تونستیم وقتمون رو در آرامش بگذرونیم.‌پراکنده​ بعد از بولینگ، یه غذای نسبتا شیک توی همون رستورانی که زنی که کشته بود توش کار می‌کرد، خوردیم.

اون روز به آپارتمان برنگشتیم.

دختر بهم گفت هدف انتقام بعدیش در فاصله شش ساعت رانندگیه.‌یادم​ پیشنهاد دادم توی این حالت فقط سوار قطار سریع‌السیر بشیم، اما‌نباید​ اون فورا ردش کرد، و تنفرش رو از جمعیت ابراز کرد.

اگر این به معنای مجبور نشدن به استفاده از وسایل نقلیه‌منظره​ عمومی بود، ترجیح می‌داد نصف روز رو روی صندلی سفت یه‌می‌کردم​ ماشین داغون در کنار مردی بشینه که خودش رو کشته بود.

به نظر نمی‌رسید هنوز از شوک کشتن همکلاسیش کاملا‌روی​ ریکاور شده باشه. به لطف کمبود خواب دیشبش هم،‌رنج​ وقتی مرکز تفریحی رو ترک می‌کردیم، روی پاهاش نامتعادل بود.

خود من هم، ماه‌ها بود که هیچ کاری جز خوابیدن‌پنهان​ نکرده بودم، بنابراین ذخیره‌ام خالی شده بود، و بعد از فقط‌بوده​ ۲۰ دقیقه رانندگی نمی‌تونستم پلک‌هام رو بیشتر از نیمه‌باز نگه دارم.

بوق زدن یه ماشین باعث شد متوجه بشم که‌مدت​ بیهوش شده بودم - با بی‌دقتی تمام در حالی‌بعدی​ که پشت چراغ قرمز منتظر بودم خوابم برده بود.

با عجله پام رو روی گاز فشار دادم و‌پیش​ صدای غرش موتور رو شنیدم. با عصبانیت، دنده رو‌مدت​ روی درایو گذاشتم و دوباره پدال رو فشار دادم.

وقتی نگاهی به دختر انداختم تا به‌نخوابیده​ خاطر بیدار نکردنم سرزنشش کنم، متوجه شدم که‌بلوزش​ اون هم درست به همون شکل چرتش برده.

شاید تمام خستگیش داشت یک‌باره خودش رو‌پیش​ نشون می‌داد، چون هنوز در میان صدای بوق‌تمام​ و سرعت گرفتنِ بعدش، عمیقا در خواب بود.

با خودم فکر کردم، ادامه رانندگی به این شکل خطرناکه. در‌یادم​ نظر داشتم ماشین رو یه جایی متوقف کنم تا استراحتی بکنم، اما‌اندازه​ خوابیدن توی ماشین مثل دو شب پیش، کمک چندانی به خستگیمون نمی‌کرد.

بهتر بود یه هتلی‌احتمالا​ جایی پیدا می‌کردیم و‌زیرسیگاری​ اونجا حسابی استراحت می‌کردیم.

تصور می‌کردم دختر در این باره ناله و شکایت کنه و بگه: «وقتی‌مادرم​ نداریم. فکر می‌کنی می‌تونیم به خودمون اجازه استراحت کردن بدیم؟»، اما این کار بهتر‌ندارم​ از این بود که با چرت زدن موقع رانندگی باعث یه تصادف کسل‌کننده بشم.

به نظر می‌رسید دختر نمی‌تونست الکی و از روی هوس از تعویق استفاده کنه. برای‌برام​ مثال، اگر در حالی که اون عمیقا خواب بود، من از لاینم خارج می‌شدم و از‌پراکنده​ روبرو با یه کامیون بزرگ تصادف می‌کردم، آیا اون می‌تونست اون واقعه رو به تعویق بندازه؟

اگر مرگمون آنی بود، بدون هیچ زمانی برای اینکه زندگیش جلوی‌حرف​ چشم‌هاش برق بزنه، یا روحش فریاد بکشه که «نمی‌تونم تحمل کنم که‌انتقام​ این اتفاق بیفته،» آیا این امر به تعویق انداختنش رو غیرممکن می‌کرد؟

در واقع، شاید خودش هم نمی‌تونست به این سوال‌پیش​ جواب بده. از توضیحاتش این‌طور برداشت می‌شد که خودش‌مدت​ هم تمام و کمال از تواناییش درک کاملی نداره.

تصمیم گرفتم که احتیاط شرط عقله. به سمت یه هتل تجاری در امتداد بزرگراه رانندگی‌بلوزش​ کردم، و با رها کردن دختر توی ماشین، از میز پذیرش پرسیدم که آیا اتاقی در‌کارش​ دسترس هست یا نه. بهم گفته شد که فقط یه اتاق خالی هست، با تخت‌های دوقلو.

این عالی بود. اگر‌همین​ یه تخت دونفره بود،‌شکل​ مجبور می‌شدم روی زمین بخوابم.

در حالی که داشتم اطلاعات فرم رو پر می‌کردم، به ذهنم خطور کرد‌اعلام​ که من اسم دختر یا اینکه کجا زندگی می‌کنه رو نمی‌دونم. الان هم‌داشته​ که دقیقا نمی‌تونستم برم ازش بپرسم، بنابراین از یه اسم جعلی استفاده کردم.

«چیزورو یوگامی.» جا زدن اون به عنوان خواهرم که توی یه آپارتمان با من زندگی‌ماه​ می‌کرد، به نظر می‌رسید ممکنه بعدا برامون مفید باشه. فروشنده توی مغازه لباس‌فروشی هم ما‌یادم​ رو با خواهر و برادر اشتباه گرفته بود، بنابراین خیلی هم دروغ غیرقابل باوری نبود.

به ماشین برگشتم. با تکون دادن دختر بیدارش کردم‌روی​ و بهش گفتم: «قبل از اقدام بعدی انتقامت، اینجا یه‌درست​ استراحتی می‌کنیم،» و اون هم بدون هیچ شکایتی همراهم اومد.

با اینکه به زبون نمی‌آوردش، اما‌پوشیده​ حتما خوابیدن روی یه تخت نرم رو‌حداقل​ به اون صندلی سفت ماشین ترجیح می‌داد.

جلوی درهای اتوماتیک، برگشتم و پرسیدم: «یه‌اصلا​ اتاق تک با دو تا تخته. مشکلی‌یادم​ که نیست؟ هیچ اتاق دیگه‌ای در دسترس نبود.»

جوابی نداد، اما تصمیم گرفتم‌نوستالژیکی​ این رو به این معنی‌شکل​ برداشت کنم که «برام مهم نیست.»

فضای داخلی ساده بود، بنابراین قطعا یه هتل تجاری بود. توی‌نایلونی​ اتاق عاجی‌رنگ، یه میز مربع بین تخت‌ها بود که یه تلفن روش‌رنج​ قرار داشت، و بالای اون یه نقاشی رنگ روغنِ ارزون‌قیمت آویزون بود.

جلوی تخت‌های کنار هم، یه میز تحریر بود، با‌باارزشم​ اشیائی مثل یه قوری و یه تلویزیون که روش قرار‌می‌زدیم​ داشتن، انگار که هیچ جای مناسب دیگه‌ای براشون وجود نداشت.

بعد از اینکه مطمئن شد در قفل است، دخترک‌می‌زدیم​ قیچی خیاطی پوشیده از خون خشک‌شده را از کیفش بیرون‌سابقم​ آورد و شروع به شستن آن در روشویی حمام کرد.

با دقت تمام لکه‌ها را پاک کرد و قطرات آب را‌منظره​ با حوله‌ای گرفت. بعد لبه‌ی یکی از تخت‌ها نشست و با عشقی‌اصلا​ خاص، تیغه‌ها را با سوهان تیز کرد. ابزارش برای تضمین موفقیت هدفش.

چرا قیچی؟ در حالی که زیرسیگاری سرامیکی را از روی میز تحریر‌کنه​ به میز کنار تخت منتقل می‌کردم، سیگاری روشن کردم و به فکر‌فعلا​ فرو رفتم. حس می‌کردم سلاح‌های خیلی خطرناک‌تری هم برای استفاده وجود داشت.

یعنی پول نداشت چاقو بخرد؟ یا به خاطر این بود که خطرناک به‌حداقل​ نظر نمی‌رسیدند؟ یا چون حملشان راحت بود؟ همین‌طوری توی خانه افتاده بودند؟ استفاده‌ندارم​ از آن‌ها برایش راحت‌ترین کار بود؟ یا شاید این قیچی برایش اهمیت خاصی داشت؟

صحنه‌ای را تصور کردم. بعد از اینکه یک شب زمستانی‌درباره​ از طرف پدر و خواهرش مورد آزار قرار می‌گیرد، در‌کنم​ انباری دورافتاده‌ای زندانی می‌شود؛ در حالی که می‌لرزد و گریه می‌کند.

اما بعد از چند دقیقه، بلند می‌شود و اشک‌هایش را پاک می‌کند، بعد در‌تلف​ تاریکی دنبال ابزاری می‌گردد تا قفل بیرونی را باز کند. او خوب می‌داند چطور‌فکر​ غم را به خشم تبدیل کند، چیزی که به او شجاعتی غریب و تنها می‌بخشد.

گریه کردن هیچ‌می‌کشید​ فایده‌ای نداره. هیچ‌کس‌خوب​ قرار نیست کمکش کنه.

با کشیدن لبه‌ی کشوی یک جعبه‌ابزار برای باز کردنش، ناگهان دردی در انگشتش می‌پیچد. دستش‌تمام​ را بی‌اختیار عقب می‌کشد، اما بعد با ترس دست می‌برد تا چیزی که دستش را‌انتقام​ بریده بردارد، و در نور مهتابی که از شکافی به داخل می‌تابد به آن نگاه می‌کند.

یک قیچی خیاطی زنگ‌زده.

چرا باید اینجا قیچی باشد؟ آچار، پیچ‌گوشتی، انبردست،‌زیرسیگاری​ این‌ها را می‌فهمید. یعنی هر چیزی که حتی ذره‌ای‌شکل​ شبیه ابزار بود را همین‌طوری یک جا ریخته بودند؟

انگشتانش را داخل حلقه‌ها می‌برد.‌ژاکت​ با کمی تقلا، بالاخره تیغه‌ها‌بلوزش​ را از هم باز می‌کند.

بی‌تفاوت به خونی که از انگشت تا مچ‌روی​ دستش روان است، عاشق قیچی می‌شود. با نگاه به‌رنج​ نوک تیز آن‌ها، حس می‌کند شجاعت از درونش می‌جوشد.

چشمانش که به تاریکی عادت می‌کند، می‌تواند به طور مبهم محتویات‌حرف​ کشو را تشخیص دهد. با وجود گیر کردن کشوها هنگام باز‌سابقم​ شدن، دوباره شروع به جستجوی جعبه‌ابزار از بالا تا پایین می‌کند.

خیلی زود، چیزی که دنبالش است را‌چند​ پیدا می‌کند. سوهان را برمی‌دارد و با مهارت‌می‌کردم​ شروع به از بین بردن زنگ‌زدگی قیچی می‌کند.

تمام وقت‌خمیازه​ دنیا را‌چون​ در اختیار دارد.

در دل تاریکی‌نوستالژیکی​ شب، صدای خراشیدنی‌ماه​ شوم در انباری می‌پیچد.

یه روزی، با خودش عهد‌تمام​ می‌کنه. یه روزی از اینا‌دیگه​ استفاده می‌کنم تا کارشونو تموم کنم.

این‌ها همه چیزی جز حدس‌اواخر​ و گمان‌های خودم نبود. اما‌ته‌سیگار​ آن قیچی ذاتاً مرا کنجکاو می‌کرد.

دختر با لباس خواب تمیزی از حمام برگشت. اون‌روی​ لباس سفید و یک‌تکه ساده به نظرم شبیه لباس خواب‌درست​ نبود، بیشتر شبیه روپوش پرستاری یا یه همچین چیزی بود.

تیز کردن قیچی رو تموم کرد، و در حالی‌بلوزش​ که اون رو جلوی چشماش گرفته بود تا دقیق‌تر‌درست​ بررسیش کنه، ازش پرسیدم: «میتونم یه نگاهی بهش بندازم؟»

«...چرا؟»

سؤال خوبی بود. میدونستم اگه‌نوستالژیکی​ فقط بگم کنجکاوم، فوراً درخواستم رو‌باارزشم​ رد میکنه. دنبال کلمات مؤثرتری گشتم.

درست همون لحظه که میخواست‌خیلی​ اون رو برگردونه تو جلد‌ژاکت​ چرمیش، جواب رو پیدا کردم.

«فقط فکر کردم قشنگن.»

ظاهراً این جواب قابل‌قبولی بود. با احتیاط‌درباره​ اون رو داد دستم. شاید از اینکه از‌بعدی​ ابزار موردعلاقش تعریف کرده بودم، خوشحال شده بود.

روبه‌روش نشستم و درست مثل خودش قیچی رو جلوی‌بینشون​ چشمام گرفتم. فکر میکردم تیغه‌هاش اون‌قدر تمیز صیقل داده شدن‌شیندو​ که مثل آینه باشن، اما در کمال تعجب این‌طور نبود.

نکته مهم این بود که نوک تیغه‌ها بتونه‌خون​ گوشت رو بشکافه؛ پرت شدن حواس به هر‌برام​ قسمت دیگه‌ای فقط نیروی تیغه‌ها رو کم میکرد.

فقط حداقل مقدار زنگ‌زدگی پاک شده‌پوشیده​ بود، البته، بعدش یادم اومد که‌مادرم​ فقط تو داستان خیالی من زنگ‌زده بودن.

زیر لب گفتم: «خیلی تیزه.»

وقتی ابزاری رو تو دست میگیری، نمیتونی جلوی خودت رو بگیری که به‌رستوران‌ها​ استفاده ازش فکر نکنی. با خیره شدن به این قیچی که مخصوص قتل‌کرد​ بود، ناگهان این میل به جونم افتاد که یکی رو باهاش چاقو بزنم.

این تیغه‌های تیز میتونستن‌چون​ به‌راحتیِ بریدن یه میوه‌مثل​ رسیده، گوشت رو بشکافن.

تصورش کردم. میخواستم با این‌چند​ قیچی یه نفر رو سوراخ‌شیندو​ کنم؛ خب، کی رو باید میزدم؟

گزینه‌ای که بلافاصله به ذهنم رسید، البته، دختری بود‌می‌زدیم​ که بی‌قرار روی تخت روبه‌روم نشسته بود و به قیچی‌ای‌سابقم​ خیره شده بود که حالا از دستش خارج شده بود.

درست مثل خرس عروسکی، به نظر میرسید قیچی هم بهش حس امنیت میده. شاید تا همین‌پیش​ الان که قیچی رو ازش گرفته بودم این رو نفهمیده بود، و با وجود اینکه از بی‌دفاعیش‌کرد​ جا خورده بود، سعی میکرد طوری رفتار کنه که انگار حالش خوبه. حداقل این‌طور به نظر میرسید.

بدون سلاحش، دختر حالا تقریباً بی‌دفاع بود.‌پوشیده​ به این فکر کردم که اگه همین‌حداقل​ الان و همین‌جا بهش ضربه بزنم چی میشه.

اگه درست تو قفسه سینش ضربه‌پوشیده​ میزدم، که از بین دکمه‌های باز‌مادرم​ لباسی که پوشیده بود به‌خوبی معلوم بود.

یا اگه به گلوش‌رستوران‌ها​ ضربه میزدم، که صدایی آرامش‌بخش‌مدت​ شبیه یه چنگ شیشه‌ای داشت.

یا اگه شکم نرمش رو که‌همین​ تقریباً هیچ چربی‌ای نداشت سوراخ میکردم‌شیندو​ و قیچی رو اون تو میچرخوندم.

به نظر میرسید قیچی اون‌خیلی​ دختر همون میل به کشتن‌ژاکت​ رو به منم منتقل کرده بود.

انگشت اشارم رو تو‌همین​ یکی از سوراخ‌هاش فرو‌شکل​ کردم و قیچی رو چرخوندم.

با عجله دستش رو دراز کرد و‌درباره​ گفت «خواهش میکنم پسش بده»، اما از‌کرد​ چرخوندنش دست برنداشتم. از فانتزی‌های سادیستیم لذت میبردم.

با خودم تصمیم گرفتم اگه دو بار دیگه همین حرف‌ته‌سیگار​ رو تکرار کنه، پسش میدم؛ اما تا اون موقع رنگ‌رستوران‌ها​ چشمای دختر عوض شده بود. بهتره بگم تاریک شده بود.

حالت چهرش آشنا بود. همون‌ژاکت​ حالتی که وقت روبه‌رو شدن‌بلوزش​ با هدف‌های انتقامش به خودش میگرفت.

ضربه محکمی رو حس کردم. چشمام سیاهی‌خون​ رفت و به پشت روی تخت افتادم.‌اونقدرها​ دردی رو حس کردم انگار پیشونیم شکافته بود.

از بوی خاکستری که‌رستوران‌ها​ رو سرم نشسته بود، فهمیدم‌مدت​ با زیرسیگاری بهم ضربه زده.

حس کردم قیچی رو از دست چپم کشید‌ماه​ بیرون. نگران بودم که تا لحظه‌ای دیگه تیغه‌هاش‌اصلا​ به سمتم نشونه بره، اما خوشبختانه این‌طور نشد.

مدتی از درد دراز کشیدم،‌خیلی​ بعد بلند شدم و خاکستر‌ژاکت​ رو از روی پیراهنم پاک کردم.

دست به پیشونیم کشیدم تا وضعیتش رو بررسی کنم و یکم‌رستوران‌ها​ خون رو انگشتام دیدم، اما اهمیتی ندادم، تو این دو روز‌نمیومد​ گذشته اون‌قدر خون دیده بودم که دیگه برام خسته‌کننده شده بود.

بیشتر از این ناراحت بودم‌تمام​ که دستام خونی شده. بوشون‌دیگه​ کردم، بوی آهن زنگ‌زده میدادن.

زیرسیگاری رو از رو‌احتمالا​ زمین برداشتم و گذاشتمش‌زیرسیگاری​ سر جاش رو میز.

دختر رو تختش‌مثل​ نشسته بود و‌نایلونی​ پشتش به من بود.

انگار از یه جور مستی بیدار شده بودم. نمیتونستم خودم رو‌کنه​ باور کنم. سعی کردم آروم بمونم، اما با تمام اتفاقات چند‌باشه​ روز گذشته، حس میکردم دارم کم‌کم عقلم رو از دست میدم.

فهمیدم عصبانیش کردم. اما وقتی به شونه‌اصلا​ دختر دست زدم تا به خاطر شوخی‌یادم​ بی‌جام عذرخواهی کنم، بدنش از ترس منقبض شد.

وقتی برگشت،‌بینشون​ اشک از‌منظره​ گونه‌هاش جاری بود.

شکننده‌تر از چیزی بود که فکر میکردم. اینکه‌مثل​ با اون لبخند چندش‌آور قیچی رو تو دستم‌پنهان​ گرفته بودم حتماً قلدرهاش رو به یادش آورده بود.

وقتی فهمید قرار نیست بهش‌چند​ حمله کنم، سرش رو پایین‌شیندو​ انداخت و زیر لب من‌من کرد.

«...خواهش میکنم دیگه‌می‌کردم​ هیچ‌وقت همچین کاری‌مدت​ نکن.» گفتم: «متأسفم.»

وقتی داشتم دوش آب گرم میگرفتم، پیشونیم که‌زیرسیگاری​ جای ضربه زیرسیگاری بود از درد تیر میکشید.‌پیش​ موقع شستن موهام، شامپو تو زخمم نفوذ کرد.

خیلی وقت بود زخمی برنداشته بودم که بشه‌خون​ بهش گفت زخم. اصلاً آخرین باری که آسیب دیدم‌دردسر​ کی بود؟ دوش رو بستم و تو خاطراتم گشتم.

آها، سه سال پیش؛ تمام روز رو‌خون​ با کفش‌های نامناسب راه رفتم و ناخن شست‌برام​ پام افتاد؛ فکر کنم همون آخرین بار بود.

اما از اتفاقی که اونجا افتاد جا خورده بودم. اگه با‌حرف​ زیرسیگاری بهم ضربه نزده بود چی میشد؟ به هر دلیلی، ایده‌سابقم​ «میکشمش» خیلی طبیعی به ذهنم خطور کرد. حتی حس میکردم وظیفمه.

باور داشتم که آدم ملایم و کاملاً بی‌آزاری هستم، اما شاید‌باارزشم​ گرایش‌های خشونت‌آمیز بیشتری رو نسبت به یه آدم معمولی تو خودم‌دیگه​ پنهون کرده بودم، و فقط فرصت زیادی برای بروز پیدا نکرده بودن.

در حالی که لباس خواب میپوشیدم و موهام رو خشک‌ژاکت​ میکردم، گوشیم تو جیب شلوار جینی که درآورده بودم لرزید. نیازی‌برام​ نبود چک کنم ببینم کیه. لبه وان نشستم و جواب دادم.

دانشجوی هنر توضیح داد: «با خودم‌ماه​ فکر میکردم که دیر یا زود‌تلف​ منتظر یه تماس از طرف منی.»

اعتراف کردم: «از گفتنش‌اصلا​ متنفرم، اما حق با‌حرف​ توئه. واقعاً داشتم زجر میکشیدم.»

با تردید گفت: «گوش کن، الان دارم از یه تلفن‌ته‌سیگار​ عمومی باهات تماس میگیرم. یه باجه تلفن گوشه خیابونه. اما کلی‌تلف​ تار عنکبوت بالای سرمه، و واقعاً حالم رو به هم میزنه.»

«وقتی درست کنار همیم با موبایلت‌نایلونی​ بهم زنگ میزنی، اما وقتی ازت‌کنه​ دورم از تلفن عمومی تماس میگیری؟»

«رفته بودم تنهایی قدم بزنم که بارون گرفت. وقتی دنبال سرپناه میگشتم، این باجه اولین چیزی بود که به‌نکرد​ چشمم خورد. این روزها فرصت زیادی برای استفاده از تلفن عمومی پیش نمیاد، درسته؟ اما سکه ده‌ینی نداشتم، واسه‌بغلی​ همین یه سکه صدینی انداختم. پس بیا یه کم با هم حرف بزنیم، باشه؟ ...هی، الان گفتی ازم "دوری"؟»

«آره.» با خودم فکر کردم که احتمالاً نیازی‌تمام​ نیست توضیح بدم، اما ادامه دادم: «تو یه هتل‌کرد​ موندم، حدود پنج ساعت رانندگی از خونه فاصله داره.»

با نگرانی گفت: «همم. دیگه نمیتونم‌همین​ بهت بگم آقای گوشه‌گیر، میتونم؟ راستی‌شیندو​ دختره چطور؟ همه‌چی خوب پیش میره؟»

«نه، گریش رو درآوردم.‌چون​ با زیرسیگاری بهم ضربه‌مثل​ زد. پیشونیم داره خون میاد.»

دانشجوی هنر با‌نوستالژیکی​ صدای بلند خندید: «سعی‌پیش​ کردی کار بی‌شرمانه‌ای بکنی؟»

«حتی اگه همچین آدمی‌اصلا​ هم بودم، تو زودتر‌حرف​ از اون قربانیم میشدی.»

«اوه، نمیدونم. به‌خوابیده​ نظر میرسه از اون‌اینجا​ دخترای افسرده خوشت میاد.»

تا تموم شدن اعتبار اون تماس صدینی، به گپ‌روی​ زدن‌های بی‌هوده‌مون ادامه دادیم. وقتی تماس قطع شد، خشک‌رنج​ کردن موهام رو تموم کردم و از حمام بیرون اومدم.

قاتل گریان پشت به تخت من خوابیده بود. موهای‌بلوزش​ سیاه بلند و مرطوبش روی بالشت و ملافه‌ها پخش‌درست​ شده بود. شونه‌هاش با آرامش بالا و پایین میرفت.

با خودم فکر کردم ای کاش کابوس میدید و از خواب میپرید. اون‌وقت وقتی داشت‌نمیومد​ میلرزید، میتونستم یه حرف هوشمندانه بزنم، مثل «میخوای برات یه چیزی بیارم بنوشی؟» یا «شاید‌سابق​ کولر خیلی سرده. یکم دماش رو میبرم بالاتر»، و این‌جوری پیشش یه امتیازی کسب میکردم.

این‌طوری گناهم‌بینشون​ یه کوچولو‌منظره​ جبران میشد.

به این فکر کردم که اگه تلویزیون‌نخوابیده​ رو روشن کنم، ممکنه خبری از قتل‌روی​ امروز بشنوم، اما دلیلی برای چک کردنش نمیدیدم.

زیرسیگاری سرامیکی رو که خونم روش بود کشیدم جلوتر، یه سیگار از‌تلف​ رو میز برداشتم و با فندک بنزینی روشنش کردم. دود زیادی رو‌کرد​ دادم تو ریه‌هام و حدود ده ثانیه نگهش داشتم و بعد بیرون دادمش.

لمس کردن زخم رو پیشونیم باعث یه‌درباره​ درد سوزان میشد، اما اینکه مثل یه مدرک‌بعدی​ برای اثبات وجودم عمل میکرد، بهم آرامش میداد.

ناولها | novelha.net