چپتر 9: بگذار عشق جریان یابد
0خواهرم به این بهانه که وقتی توی راهرو از کنار هم ردانتظارمه شدیم باهاش چشم تو چشم نشدم و «نادیدهاش گرفتم»، موهام رو کشید وبشکه من رو به اتاقم برد، در رو باز کرد و هلم داد تو.
در حالی که درد آرنجم رو بعد از پرت شدن محکم رویپام کف سفت اتاق تحمل میکردم، سرم رو بلند کردم و بزهکارهایی رو دیدمباشم که خواهرم با خودش آورده بود و با خوشحالی حرفهای رکیکی بهم میزدن.
اتاق بوی ترشی میداد، مثل زبالهدونی پر از بطریهای آبجو و قوطیهای خالی. سعیریخت کردم فرار کنم، اما تا چرخیدم، مردی با چشمهای افتاده که دندونهای جلوش افتادهدادم بود لگدی به ساق پام زد و با صورت خوردم زمین. اونها قهقهه زدن.
بعدش جشن همیشگیتموم شروع شد. قرارچشمک بود اسباببازیشون باشم.
یکی یه لیوان رو تا لبه پر از ویسکی کرد وصورت بهم گفت همهاش رو یه نفس سر بکشم. طبیعتاً حق نداشتماسباببازیشون رد کنم، پس با بیمیلی دستم رو به سمت لیوان دراز کردم.
بعد زنی که اونقدر عطر زده بود که بوی یه گیاه حشرهزده رو میداد، اعلام کردانگار که وقت تموم شده و به مردی که کنارش بود چشمک زد. مرد دستهام رو پشتشدیدی سرم نگه داشت و به زور دهنم رو باز کرد. زن ویسکی رو ریخت تو دهنم.
از تجربههای قبلیم میدونستم که اگه سرسختانه ازداشت خوردنش امتناع کنم، مجازات بدتری در انتظارمه. پسسرسختانه تسلیم شدم و ویسکی توی دهنم رو قورت دادم.
با ناامیدی سعی کردم از حس سوزش گلوم ومیدونستم اون بوی عجیب که انگار ترکیبی از دارو، بشکهشدم چوبی و گندم بود، زوزه نکشم. جمعیت مسخرهام کردن.
یه جورایی کل لیوان رو خوردم. در عرض ده ثانیه، حالت تهوعانتظارمه شدیدی بهم دست داد. از گلوم تا معدهام همهچیز میسوخت و حواسم گیجبشکه و منگ شده بود، انگار یکی سرم رو گرفته بود و تکون میداد.
یه قدم تا مسمومیت حاد الکلی فاصله داشتم.دندونهای صدای شومی رو از همون نزدیکی شنیدم. «خب، وقتقهقهه لیوان دومه!» زن لیوان رو هل داد جلوی صورتم.
دیگه انرژی فرار کردن نداشتم و دستهایی که من رونگه گرفته بودن هرچقدر هم که تقلا میکردم ولکن نبودن. ویسکیخوردنش ریخته شد و همون وسط شروع کردم به سرفههای وحشتناک.
مردی که من رو نگه داشته بود گفت: «چندشآور» و بازوهام رو ول کردریخت و هلم داد عقب. چون تعادلم رو از دست داده بودم، حس کردم قرارهدادم پرواز کنم و بچسبم به سقف، اما در واقعیت فقط با صورت پخش زمین شدم.
با ناامیدی برای فرار به سمتدندونهای در خزیدم، اما یکی مچم روخوردم گرفت و من رو کشید عقب.
خواهرم کنارم چمباتمه زد و گفت: «اگه بتونی یه ساعت بدون بالا آوردنگلوم دووم بیاری، ولت میکنم.» میدونستم امکان نداره و میخواستم سرم رو تکون بدم، اماجورایی قبل از اینکه بتونم، مشتی به شکمم زد. اصلاً قصد نداشت بهم فرصتی بده.
همونجا زدم زیرچشمک بالا آوردن وپشت جمعیت تشویق کردن.
یه زن قدکوتاه و چاق اعلام کردتجربههای که به خاطر باختن تو بازی مجازاتمجازات میشم، یه شوکر برقی درآورد و روشنش کرد.
صدای جرقههای ترقهمانندش باعث شد خودم روسرسختانه جمع کنم. من خیلی بهتر از اونشدم میدونستم که چقدر میتونه درد داشته باشه.
بلافاصله الکترود رو گذاشت رو گردنمچشمهای و جیغی از گلوم بیرون اومدپام که نمیتونستم تصور کنم صدای خودم باشه.
چون براش خندهدار بود، اون رو روی جاهایدستهام دیگهای هم گذاشت، بیشتر جاهایی که پوست نازکیقبلیم داشتن. دوباره. و دوباره. و دوباره. و دوباره.
انگار برای پر کردن فاصلهی بین دردهایی که بهم تحمیلنگه میشد، الکل تهوع بیشتری رو برگردوند. وقتی دوباره بالا آوردم، جمعیتامتناع هو کردن و به خاطرش دچار یه شوک الکتریکی طولانیمدت شدم.
با این حال هیچچشمهای رنجی حس نمیکردم. اینجور چیزهاساق برای «باطل کردن» کافی نبود.
عادت کردن چیز ترسناکیه؛ منبدتری یاد گرفته بودم که چطوردادم از پس چنین عذابهایی بربیام.
سرم رو خالی کردم تا برای هر نوع حملهای آماده باشم و به جاشمیدونستم اون رو پر از موسیقی کردم. در حالی که اونها بهم فحش میدادن، تمرکزمگلوم رو گذاشتم روی بازسازی دقیق موسیقی توی ذهنم تا بقیه حواسم رو کند کنم.
با خودم تصمیم گرفتم: «فردادهنم میرم کتابخونه و موسیقیهای خیلیاگه بیشتری رو میریزم تو سرم.»
کتابخونهی کوچیک و بیروح که بیش از سه دهه تو اونبدتری منطقه بود، کتابهای کمی داشت، اما از نظر موسیقی غنی بودانگار و من تقریباً هر روز توی بخش شنیداری به گلچینهاشون گوش میدادم.
اولش از موسیقیهای تند که سعی میکردن غم و غصهام رو از بین ببرن لذتزمین میبردم. اما خیلی زود فهمیدم مؤثرترین چیز برای مقابله با عذاب، متنهای عالی یا یه ملودیهمهاش دلنشین نیست، بلکه «زیبایی خالصه»، و به همین خاطر سلیقهام به سمت آهنگهای آرومتر تغییر کرد.
«معنی» و «آرامش» در نهایت تنهات میذاشتن. «زیبایی» توپشت رو در آغوش نمیگرفت، اما سر جاش میموند. حتیاگه اگه اولش نمیفهمیدم، صبورانه همونجا منتظر میموند تا بهش برسم.
درد، احساسات مثبت رو ویران میکنه، اما نمیتونی این حس رو از دست بدیریخت که یه چیز زیبا رو زیبا بدونی. در واقع، درد فقط زیبایی رو آشکارتردادم میکنه. هر چیزی که این قاعده در موردش صدق نکنه، فقط تقلیدی از زیبایی واقعیه.
موسیقیهایی که فقط سرگرمکننده بودن، کتابهایی که فقط جالب بودن،پام نقاشیهایی که فقط عمیق بودن - تو مواقع ضروری نمیشدشروع بهشون تکیه کرد، پس واقعاً چقدر میتونستن ارزش داشته باشن؟
همونطور که پیت تاونزند گفته: «راکانتظارمه اند رول مشکلاتت رو حل نمیکنه،سوزش اما بهت اجازه میده روشون برقصی.»
درسته، مشکلاتم حل نمیشن. این ماهیت رستگاری من بود. به هیچ فکریتجربههای که پیشنیاز حل تمام مشکلاتم رو داشت، باور نداشتم. اگه قرار نبود هیچدادم کاری برای هیچچیز انجام بشه، پس هیچ کاری هم برای همهچیز انجام نمیشد.
«تسکینهایی» مثل تبدیل شدن جوجه اردک زشت به یهمیدونستم قوی زیبا رو فراموش کن. همونطور که فکر میکردم،شدم جوجه اردک زشت باید با زشت موندنش خوشحال میشد.
چقدر طول کشید؟تجربههای میتونست چند دقیقه باشه،سرسختانه میتونست چند ساعت باشه.
به هر حال، وقتی به خودم اومدم، خواهرمدندونهای و دوستهاش رفته بودن. یه روز دیگه رو همقهقهه با شکنجههاشون سر کرده بودم. من پیروز شده بودم.
بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه تا دو لیوانپشت آب غرغره کنم، بعد رفتم تو دستشویی تا دوبارهاگه بالا بیارم. جلوی سینک ایستادم تا دندونهام رو مسواک بزنم.
توی آینه وحشتناک به نظر میرسیدم. چشمهام پرخوندستهام و قرمز بودن، با این حال صورتم رنگپریده بود،میدونستم و روی لباسم لکههای ویسکی، استفراغ و خون بود.
برام سؤال شد که کِی خونریزی کردم و بدنم رو برای پیدا کردن زخم بررسیقهقهه کردم، اما چیزی پیدا نکردم. ولی وقتی شروع کردم به مسواک زدن، فهمیدم موقعی کهنفس با شوکر برقی بهم حمله میکردن لپم رو گاز گرفتم. مسواکم غرق در خون شد.
ساعت ۴ صبح بود. از قفسههای اتاقتسلیم نشیمن آسپرین و داروی معده برداشتم، لباساون خواب پوشیدم و رو تختم دراز کشیدم.
مهم نبود چقدر آسیب دیده بودم، چیزینگه تغییر نمیکرد؛ فردا یه روز عادی تو مدرسهاگه بود. باید حداقل کمی به بدنم استراحت میدادم.
خرس عروسکی رو از زیر بالشم برداشتم و بغلش کردم. حتی خودم هم این روش دلداری دادن بهشدم خودم رو زیر سؤال میبردم. واقعاً مبهوتم میکرد. اما حدس میزدم شاید فقط همینطوری ادامه پیدا کنه. درکردن حالی که مدتها دنبال یه آغوش نرم بودم، میدونستم که هیچکس وجود نداره که اون رو بهم بده.
دبیرستان دولتی، که به خاطر درختهایاگه انبوه اطرافش حس انزوا داشت، جاییانتظارمه نبود که با میل خودم بهش برم.
امیدوار بودم بتونم به یه مدرسه خصوصی محلی برم، اما مادرم اصرار داشت که زنها نیازی به تحصیلاتزدن زیاد ندارن و ناپدریم ادعا میکرد که رفتن به هیچ دبیرستانی چیزی رو تغییر نمیده و اجازه ندادبیمیلی تو آزمون ورودی هیچجا به جز همون مؤسسه دولتی که یه مسیر اتوبوس با خونه فاصله داشت، شرکت کنم.
هر وقت زنگ شروع میخورد، نادیده گرفته میشد و صداینگه پچپچها تو کلاس ادامه داشت. کلاسها چیز باارزشی رو امتحانخوردنش نمیگرفتن و تا ظهر، یکسوم دانشآموزها زودتر مدرسه رو ترک میکردن.
صدها ته سیگار پشت سالن ورزش بود ودستهام حدوداً ماهی یه بار یکی دستگیر یا حاملهقبلیم میشد و ترک تحصیل میکرد؛ یه همچین مدرسهای بود.
اما به خودم گفتم باید بابت اینکهجلوش اصلاً میتونم به دبیرستان برم سپاسگزار باشم. بعضیقهقهه از بچهها حتی نمیتونن آموزش راهنمایی درستی ببینن.
کلاسهای ظهر شروع شد. کلاس اونقدر پر سروصدا بود کهدادم نمیفهمیدم معلم چی میگه، پس خودم شروع کردم به خوندنچوبی کتاب درسی که یه دفعه از پشت چیزی خورد به شونهام.
یه پاکت کاغذی که هنوز چندتا چیز توشداشت بود. یکم قهوه ازش پاشید بیرون و جورابهام روخوردنش لکهدار کرد. صدای خنده بلند شد، اما حتی برنگشتم.
توی کلاس کار بدتری از این نمیکردن. اگه پرتابمیدونستم کردن پاکت کاغذی بهم تنها کاری بود که میکردن،شدم میتونستم نادیدهاش بگیرم و به درس خوندنم ادامه بدم.
یهو سرم رو آوردم بالا و با معلم چشم تو چشمبدتری شدم. یه زن جوون بود، تو اواخر بیست سالگیش. اون هم حتماًترکیبی پاکت کاغذی رو دیده بود، اما خودش رو به اون راه زد.
اما سرزنشش نکردم. من هم اگهچشمهای اون هدف دانشآموزها قرار میگرفت کاریپام براش نمیکردم. ما فقط مراقب خودمون بودیم.
بعد از مدرسه مستقیم رفتم سمت کتابخونهی شهر.دستهام میخواستم موسیقی گوش بدم، آره، اما در عین حالمیدونستم میخواستم زودتر به یه جای آروم برسم و بخوابم.
استفاده از کتابخونه مثل یه کافه مانگامرد کار عجیبی بود، اما جای دیگهای روریخت نمیشناختم که بتونم توش با آرامش بخوابم.
تو خونه، ناپدریم یا خواهرم هر لحظه ممکن بود بیدارم کننصورت و کتکم بزنن، و تو کلاس، اگه بیدقت رو میزم چرت میزدم،باشم ممکن بود صندلی رو از زیرم بکشن یا روم زباله خالی کنن.
نمیتونستم تو همچین جاهایی بخوابم، پس تو کتابخونه میخوابیدم. خوشبختانه آدمهاییناامیدی که میخواستن بهم آسیب بزنن نزدیک اونجا پیداشون نمیشد. به علاوهزوزه میتونستم کتاب بخونم و حتی موسیقی گوش بدم. کتابخونهها اختراع فوقالعادهای بودن.
کمخوابی اساساً آدمها رو ضعیف میکنه. فقط نصف کردنزور مقدار خوابم، مقاومتم رو در برابر چیزهایی مثل دردامتناع جسمی، تحقیرهای کلامی و اضطرابِ آینده به شدت پایین میآورد.
اگه حتی یه بار تسلیم میشدم، زمان و تلاش زیادیاگه میطلبید تا بتونم به ظاهر سرسختِ همیشگیم برگردم. نه، اگهدادم مراقب نبودم، شاید دیگه هیچوقت نمیتونستم به اون حالت برگردم.
باید قوی و مقاوم میموندم. پس حفظ کردنخوردنش خواب ضروری بود. هر روزی که نمیتونستم بیشتردادم از چهار ساعت تو خونه بخوابم، تو کتابخونه میخوابیدم.
نمیگم خوابیدن رو اون صندلی سفت تو اتاق مطالعه خصوصیلگدی راحت بود، اما تنها جایی بود که میتونستم بهش تعلقجشن داشته باشم. تو ساعات کاریِ ۹ صبح تا ۶ عصر.
بعد از گوش دادن به چندتا موسیقی ملایم، کتاب قوانیننگه خانه سایدر نوشتهی جان ایروینگ رو امانت گرفتم و خوندم.خوردنش بعد از خوندن فقط چند صفحه، خوابآلودگیم به اوج رسید.
زمان اونقدر سریع گذشت که انگار یکی دزدیدهدستهام بودش، و یه کتابدار شونهام رو تکون دادقبلیم تا بهم بگه کتابخونه داره برای امشب بسته میشه.
الکلِ دیروز بالاخره از سرم پریده بود و دردهامساق آروم گرفته بود. سرم رو براش خم کردم، کتاب روهمیشگی گذاشتم سر جاش تو قفسه و کتابخونه رو ترک کردم.
وقتی رفتم بیرون هوا کاملاًبدتری تاریک بود. تو ماه اکتبر،دادم خورشید خیلی زود غروب میکرد.
تو راه خونه، باد سرددستهام باعث شد بلرزم، و به همونریخت چیزی فکر کردم که همیشه میکردم:
امروز نامهای میاد؟
از زمانی که دوست مکاتبهای هماگه شدیم، پنج سال طولانی گذشته بود. توتسلیم این مدت، محیط اطرافم تغییرات زیادی کرد.
پدرم به خاطر سکته قلبی مرد، و چند ماه بعد، مادرم باپام مردی ازدواج کرد که حالا ناپدریمه. نام خانوادگیم از «هیزومی» به «آکازوکی»اسباببازیشون تغییر کرد و صاحب یه خواهر شدم که دو سال ازم بزرگتر بود.
لحظهای که اون مرد رو دیدم، همونی که مادرم گفت توداشت بهار سال اول راهنمایی قصد داره باهاش ازدواج کنه، پیشبینی کردممجازات که زندگیم کاملاً نابود میشه، و با خودم فکر کردم: «بدبخت شدم.»
هر چیزی که وجودش رو میساخت بهم یه حس شوم میداد. در حالی که نمیتونستم دقیقاً با کلمات بیان کنم چرا همچینمجازات فال بدی میزدم، اما بعد از ۱۷ سال زندگی، نیازی نداشتم بگم «گمونم بشه بهش گفت آدم بد» یا «گمونم بشه بهشکردن گفت آدم خوب» - با یه نگاه، کاملاً مشخص بود که آدم بدیه. این چیزی بود که دانش انباشتهی ناخودآگاهم بهم میگفت.
چرا مادرم از بینچشمهای اینهمه آدم، این ناقللگدی طاعون رو انتخاب کرده بود؟
درست همونطور که پیشبینی میکردم، ناپدریم یه آورندهی بینقصِ بدبختیدادم بود. نسبت به جایگاه اجتماعیش احساس حقارت میکرد و برایچوبی سرپوش گذاشتن روش، از هر فرصتی برای کوبیدن دیگران استفاده میکرد.
به علاوه، آدم ترسویی بود، برای همین فقط کسایی رو هدف قرار میداد که از خودش ضعیفتر بودن. کارگرهایمجازات خدماتی رو به خاطر «خدماتدهی ضعیف» به باد فحش میگرفت و صراحتاً اسمشون رو میپرسید تا بهشون توهین کنه؛نکشم یا وقتی ماشینی از پشت بهش میزد، کل خانواده رو مجبور میکرد پیاده بشن و تو خیابون عذرخواهی کنن.
با این حال صادقانه به نظرریخت میرسید باور داره که اینجور کارها «مردونه»امتناع است و داره در حقشون لطف میکنه.
وحشتناکترین و نگرانکنندهترین بخش ماجرا این بود که حداقل بهمجازات نظر میرسید مادرم هم فریب این ایدهی «مردانگی»ِ ناشی ازاون حس حقارتش رو خورده. اون واقعاً، واقعاً دیگه غیرقابل درمان بود.
به عنوان کسی که اینطور فکر میکرد، ناپدریمدندونهای باور داشت که استفاده از خشونت برای تضمین جایگاهشقهقهه به عنوان سرپرست خانواده یکی از عناصر ضروری مردانگیه.
بقیه عناصر چی بودن؟ آبجو، سیگار، قمار. اون به عنوان نمادهای مردانگی ستایششون میکرد. شایدتجربههای دوست داشت «زنها» رو هم به این لیست اضافه کنه، اما افسوس، هرچقدر هم کهسوزش روی «مردانگیش» کار میکرد، هیچ زنی - به استثنای مادرم - حاضر نبود بهش نزدیک بشه.
شاید خودش هم از این موضوع آگاه بود، چون گهگاهی بدون اینکه کسی ازش پرسیده باشه، اینجورمیدونستم حرفها رو تکرار میکرد: «عشق به یگانه همسرم بهم حس میده که دلیلی برای زندگی کردن دارم.انگار پس با اینکه واقعاً فرصتهای بیشماری برای رفتن سراغ زنهای دیگه داشتم، اما اصلاً علاقهای بهشون ندارم.»
و البته، قبل از اینکهافتاده این کلمات به سختی از دهنشصورت بیرون بیان، مادرم رو کتک میزد.
خیلی وقتها سعی کردم جلوی خشونت رو بگیرم،شدم اما مادرم بهم میگفت: «کیریکو، لطفاً حرفی نزن.انگار وقتی تو وارد ماجرا میشی همهچیز فقط پیچیدهتر میشه.»
بعد از اینکه اون حرف روپشت بهم زد، به این نتیجه رسیدمتجربههای که فقط بایستم کنار و تماشا کنم.
به هر حال، این انتخابدهنم مادرم بود. تنها کاری که میتونستمسرسختانه بکنم این بود که تماشاش کنم.
یه روز، وقتیتجربههای باهاش تنها بودم، پرسیدم:سرسختانه «به طلاق فکر نکردی؟»
اما اون یه همچین چیزهایی میگفت: «نمیخوام پدر و مادرم روساق به زحمت بندازم» و «من بدون یه مرد هیچم»، و حتیشروع حرفهاش رو با این جمله تموم میکرد: «همهی ما عیبهایی داریم.»
با خودم فکر کردم:شده «یه دور کامل از تمامپشت حرفهایی که دلم نمیخواست بشنوم.»
خشونت ناپدریم کمکم من، یعنیکنارش دخترخوندهاش رو هم هدف گرفت.نگه خب، روند طبیعی قضایا همین بود.
به خاطر پیشپاافتادهترین دلایل کتکم میزد، مثل یکم دیر رسیدن بهصورت خونه یا زودتر ترک کردن مدرسه. شاهکارهاش کمکم بالا گرفت تااسباببازیشون اینکه یه روز ناپدریِ مستم من رو از پلهها هل داد پایین.
اونقدرها که میتونست جدی باشه نبود، چون جای بدی آسیبدادم ندیدم، اما همون یه بار باعث عصبانیت مادرم شد وچوبی فردای همون روز به طور خلاصه به ایدهی طلاق اشاره کرد.
آره، فقط اشاره کرد. به خاطرپشت ترس از خشم شوهرش، مراقب بودتجربههای کلمهی «طلاق» رو به زبون نیاره.
فقط گفت: «اگه بخوای به اینریخت رفتار با من و کیریکو ادامه بدی،امتناع شاید مجبور بشم خودم یه اقداماتی بکنم.»
و اجازه نداشت بیشتر از ایناگه چیزی بگه. ناپدریم یه لیوان همون نزدیکیتسلیم رو برداشت و پرت کرد تو پنجره.
اون موقع، تو اتاقم داشتم یه کتاب کمکدرسی میخوندم. وقتی صدای خرد شدنصورت پنجره رو شنیدم، دستم از نوشتن دست کشید و با تردید به اینیکی فکر کردم که آیا باید برم و اتاق نشیمن رو چک کنم یا نه.
دقیقاً همون موقع، در با صدای بلندی باز شد ونگه ناپدریم دوید تو. نزدیک بود جیغ بکشم، و فکر میکنمخوردنش باید میکشیدم - باید تا جایی که میتونستم بلند فریاد میزدم.
شاید اونطوری یکی توشده محله میشنید و میدوید میومد.پشت ...البته که دارم شوخی میکنم.
مادرم با گریه از پشت سرش اومد تو و میگفت: «تمومشصورت کن، اون هیچ ربطی به این ماجرا نداره»، اما بدون توجه بهمباشم کتکم زد. از روی صندلی افتادم و کنار سرم خورد به میز.
با این حال نمیتونستم به چیزی بیشتر از این فکر کنم:ناامیدی «عالی شد، پس حتی نمیذاره با آرامش درس بخونم.» خواسته یازوزه ناخواسته، دیدنِ هرروزهی خشونت خانگی من رو بهش عادت داده بود.
اما وقتی ضربهی دوم، سوم، چهارم و پنجمداشت رو بهم زد، ترسی مورمورکننده از اعماق وجودمسرسختانه بلند شد. اولین باری بود که تجربهاش میکردم.
یه فکر ناگهانی به سرمدهنم زد: «اگه این مرد هیچاگه حد و مرزی نشناسه چی؟»
فوری زدم زیر گریه و بدنم به لرزهخوردنش افتاد. شاید اینها اشکهایی بودن که میریختم چوندادم از قبل تراژدیِ ماههای آینده رو پیشبینی میکردم.
مادرم مدام سعی میکرد دست ناپدریمچشمهای رو بگیره، اما با اون اختلافپام قدرتِ فاحش، خیلی زود پس زده میشد.
ناپدریم گفت: «این تقصیر توئه. من این کار رو نمیکنمنگه چون دلم میخواد. اما اگه میخوای من رو احمق فرض کنی،امتناع مجبورم دقم رو سر اون هم خالی کنم. همهاش تقصیر توئه...»
اصلاً نمیفهمیدم چی میگه. اما یه جورایی دلیل اینکه مننگه رو به جای مادرم که خشمش متوجهش بود کتک میزدخوردنش فهمیدم. این کار از هدف قرار دادن مستقیم اون مؤثرتر بود.
نزدیک به دو ساعت بیوقفه کتکدندونهای خوردم. درست همونطور که خودش میخواست،خوردم مادرم دیگه هیچوقت حرفی از طلاق نزد.
انگار از این روش خوشش اومده باشه، کار به جایی رسیدناامیدی که وقتی من به حرفش گوش نمیدادم، مادرم رو کتک میزدزوزه و وقتی مادرم به حرفش گوش نمیداد، من رو کتک میزد.
تنها راه نجاتم مکاتبه با میزوهو بود. اگه هیچزور زمانی تو زندگیم قابل تحسین باشه، همون زمانی بودامتناع که میزوهو رو گیر انداختم تا دوست مکاتبهام بشه.
از همون روز پاییزی تو کلاسریخت ششم که معلم کلاسمون بهمون گفت قرارهامتناع مدرسهاش رو عوض کنه، منتظر فرصتم بودم.
اما از اونجایی که خیلی ترسو بودم، برداشتن اونامتناع قدم اول سخت بود، و در نهایت نتونستم تاسوزش آخرین روز حضورش موضوع دوستهای مکاتبهای شدن رو پیش بکشم.
اگه اون موقع شجاعت کافی به خرج نمیدادم و بالگدی میزوهو نامهنگاری نمیکردم، هیچ دلیلی برای زندگی نداشتم و احتمالاً توهمیشگی ۱۳ یا ۱۴ سالگی میمردم. پس خودِ گذشتهام رو تحسین کردم.
راستش رو بخواین، این «مکاتبهای» که ازشمرد حرف میزنم احتمالاً یکم با اون چیزیریخت که بیشتر مردم فکر میکنن فرق داره.
توی نامههام با گریه و زاری برای میزوهودستهام نمینوشتم که چطور تو ترس از ناپدری، خواهرقبلیم ناتنی و مدرسهام زندگی میکنم تا دلداریم بده.
چند ماهِ اول همهچیز رو دقیقاً همونطور که اتفاق میافتاد مینوشتم،صورت اما وقتی سر و کلهی ناپدریم پیدا شد و همهچیز کاملاًاسباببازیشون تغییر کرد، به جاش شروع کردم به دروغ گفتن دربارهی همهچیز.
به این معنی نیست که هیچ میلی به شکایت کردندادم و گریه کردن و اینکه میزوهو دلداریم بده نداشتم. اماچوبی میترسیدم که تغییر کردن من باعث تغییر کردن اون هم بشه.
اگه دقیقاً دربارهی سختیهام مو به مو نوشته بودم،زور میزوهو نگرانم میشد و با دقت موضوعات بیضرر رو انتخابمجازات میکرد و دیگه اونقدرها از اتفاقات مثبت زندگیش حرف نمیزد.
اونوقت مکاتبات ماداشت به فرمِ نوشتاریِریخت مشاوره تقلیل پیدا میکرد.
من این رو نمیخواستم. پس یه «کیریکو هیزومی»ِ خیالی خلق کردم. از اینکهتسلیم پدرم مرده بود، مادرم با بدترین انسان روی زمین دوباره ازدواج کرده بودچوبی و توی مدرسه به طرز وحشتناکی قلدرها اذیتم میکردن، لام تا کام حرفی نزدم.
همهی اینها برای این بود که کیریکو آکازوکی باهاشون دست و پنجه نرم کنهخوردم و ربطی به کیریکو هیزومی نداشت. کیریکو هیزومی دختری بود که یه زندگی عادیلبه اما رضایتبخش داشت و میتونست دربارهی خوشبختیای که بهش ارزانی شده بود تأمل کنه.
از اینکه برای نوشتن نامههام مدت کوتاهی تبدیل بهپشت اون میشدم لذت میبردم. وقتی به جملهی دوم میرسیدم،اگه میتونستم کاملاً نقش کیریکو هیزومی رو به عهده بگیرم.
وقتی جزئیات کوچیکی که به دروغهام رنگ ودستهام بوی حقیقت میدادن روی هم جمع شد، حسقبلیم کردم دارم همزمان دوتا زندگی رو تجربه میکنم.
از قضا، زندگی خیالی من به زودی از زندگی واقعیم سبقت گرفت. به عنوان مثال، اگه نامههاییبعدش از دیدگاه هم کیریکو هیزومی و هم کیریکو آکازوکی مینوشتم و از غریبهها میخواستم حدس بزنن کدوم یکیدستم یه زندگی واقعی رو توصیف میکنه، انتظار داشتم نُه نفر از ده نفر کیریکو هیزومی رو انتخاب کنن.
تا این حد تو خیالاتم غرق شده بودم و ازدادم واقعیتم فاصله گرفته بودم. روزهای بیپایانِ آزار و اذیت. اگهچوبی حتی کوچکترین تغییری رخ میداد، شاید واقعیتر به نظر میرسید.
عاشق میزوهو بودم.
هرچند حس میکردم «عاشق بودن» کسی که پنج ساله ندیدمش فقط به اینامتناع دلیل که باهم خوب کنار میایم عجیب بود. داشتم چه کار میکردم که عاشقترکیبی گیرندهی نامههام شدم در حالی که دیگه به سختی میتونستم صورتش رو تصور کنم؟
این احتمال که چون هیچکس دیگهای نمیتونست همچین جایگاهیامتناع رو پر کنه، گزینهی دیگهای جز اون برای عشقسوزش نداشتم، چیزی بود که شواهد کافی برای رد کردنش نداشتم.
همینطور میتونست به این خاطر باشه که مادندونهای اصلاً خارج از نامهها خیلی باهم حرف نزدهاونها بودیم، پس من فقط جنبههای خوبش رو میدیدم.
با این حال، به طرز عجیبی بهشمرد متقاعد شده بودم. میزوهو تنها کسی تو دنیاتجربههای بود که میتونستم چنین حسی بهش داشته باشم.
هیچ اساسی نداشت، اما نیازی هم نبودمرد که داشته باشه. هیچوقت نمیخواستم به زور توجیهتجربههای کنم یا احساسات خودم رو منطقی توضیح بدم.
عاشق شدن نباید نیازی به توضیح دادن چیزی به دیگران داشتهصورت باشه. اگه کسی حس میکنه که همچین چیزی لازمه، گمونم بهاسباببازیشون عشق بیشتر به عنوان یه وسیله نگاه میکنه تا یه هدف.
ذهنم که همیشه مشتاق بود نجات دادنتسلیم خودش رو سخت کنه، تصمیم گرفت یه میزوهویعجیب خیالی بر اساس نامههاش، دستخطش و لوازمالتحریرش بسازه.
توی خیالاتم، اون بعد از دوران مدرسه قدداشت کشیده بود و حالا حدود یه سر ازسرسختانه من بلندتر بود. اختلاف قد مناسبی برای بغل کردن.
با وجود پرحرفی شاد و شنگولِ نامههاش، تصور میکردم که اگه حضوریخوردنش هم رو ببینیم، اونقدر خجالتیه که حتی نمیتونه تو چشمهام نگاه کنه وعجیب تو ادای کلمات ضعیفه. گهگاهی باعث میشد بدون تردید چیزهای غافلگیرکنندهای بهم بگه.
معمولاً حالت چهرهی تا حدودی غمگینی داشت و طرز حرف زدنشبدتری تو بهترین حالت میشد گفت آرومه و تو بدترین حالت بیتفاوت،انگار اما لبخند گهگاهش دقیقاً مثل وقتی بود که ۱۲ سالش بود.
وقتی اون لبخند بهچرخیدم طرز سرگیجهآوری دوستداشتنی ظاهردندونهای میشد، کاملاً غافلگیرم میکرد.
این میزوهویی بود که تصور میکردم. وقتی بعداً دوبارهپشت هم رو دیدیم، از اینکه فهمیدم چقدر از پیشبینیهاماگه دقیق بوده شوکه شدم، اما این برای یکم بعدتره.
وقتی برگشتم خونه، نرفتم صندوق پست رو چک کنم، بلکه زیر یه مجسمهیدهنم جغد کنار در ورودی رو نگاه کردم. با پستچی مهربون هماهنگ کرده بودمشدم که هر نامهای از طرف میزوهو یوگامی فرستاده شد رو به جاش بذاره اونجا.
البته هر دفعه همون پستچی قبلیدندونهای نبود، پس بعضی روزها یه نامهخوردم مستقیماً سر از صندوق پست درمیآورد.
زیر جغد سرک کشیدم و دیدم هیچ نامهایشدم نیست. با آهی در ورودی رو باز کردم. خیلیترکیبی زود پشیمون شدم. اول باید داخل رو چک میکردم.
ناپدریم تازه کیفش رومرد گذاشته بود زمین وداشت وسطِ درآوردن کفشهاش بود.
با صدای آرومی گفتم: «من اومدم.»ریخت اون سریع پشتش رو بهم کرد وامتناع یه چیزی رو چپوند تو جیب کتش.
به طرز عجیبیتجربههای درگیر اون حرکتش شدم.سرسختانه بهم حس بدی داد.
جواب داد: «سلام.» با خودم فکرچشمهای کردم: «قطعاً لحنش ناجوره. مثل جوابپام دادن یه آدم گناهکار.» نگرانیم بیشتر شد.
با جسارت پرسیدم: «امم،شده تو همین الان یهدستهام چیزی رو قایم کردی؟»
«...ها؟»
لحنش فوراً تاریک شد. حالت تهاجمیدندونهای به خودش گرفت و نفس سریعی کشیدزمین انگار آماده میشد هر لحظه فریاد بکشه.
اما این بدون شک بهم گفت که دربارهی چیزی احساس گناه میکنه.سوزش و بدون شک ربطی به همون چیزی داشت که تو جیبش قایم کردهمسخرهام بود. همچین مرد بیشرمی دلیل دیگهای برای قایم کردن یه پست ساده نداشت.
با لحن سرکوبگرانهای گفت: «یهدستهام چیزیه که به اسم منه.دهنم بهتره مراقب حرف زدنت باشی.»
با تصور اینکه اگه غیرمستقیمدهنم بپرسم سرم رو شیره میماله،اگه مستقیم رفتم سر اصل مطلب.
«در این صورت،تجربههای میشه نشونم بدی؟اگه فقط برای یه ثانیه.»
چهرهاش فوراً حالتی وحشتزده به خودشچشمهای گرفت. اما به همون سرعتی کهپام ظاهر شد، جاش رو به خشم داد.
یکی از عقایدش این بود که پیروزی تو اینجور موقعیتها مال کسیه کهدهنم اول دست بالا رو بگیره و سر اون یکی داد بزنه. و واقعاًشدم هم مؤثر بود، وقتی طرف مقابل یه آدم ضعیفتر و بدون هیچ پشتوانهای باشه.
غرید و در حالی که بهم نزدیک میشددستهام گفت: «فکر میکنی کی هستی؟» بوی روغنی به مشامممیدونستم خورد. یقهام رو گرفت و آروم کوبید تو صورتم.
با این حال، با این کار تونستم تأیید کنم کهپام پاکتی کمی از جیبش زده بیرون. از کاغذ خاکستریِ باکیفیتشروع و دستخط آدرس، تشخیص دادم که نامهای از طرف میزوهوئه.
متوجه شد کجا رو دارمبدتری نگاه میکنم، یقهام رو ولدادم کرد و هلم داد عقب.
در حالی که از پلهها میرفت بالا بهم گفت: «شانستدهنم رو امتحان نکن.» سعی کردم دنبالش برم، اما پاهام تکونبدتری نمیخورد. بدنم میدونست مقاومت در برابر اون مرد چقدر بیفایده است.
رو زمین افتادم. اونزور تنها کسی بود که نمیخواستممیدونستم از این موضوع بویی ببره.
خودش رو تو اتاق مطالعه حبس میکرد وخوردنش نامهای رو که میزوهو برام نوشته بود میخوند. وناامیدی از فهمیدن یکی دیگه از نقطهضعفهام به خودش میخندید.
همیشه همینطور بود. نمیدونم بشه بهش گفت فضول یا نه، اماساق ناپدریم میخواست همهی رازهای خانوادهاش رو بدونه. به عنوان قهرمان مردانگی، بهقرار نظر میرسید به طرز قابلتوجهی از چیزهایی تو حوزه شایعات لذت میبره.
هر وقت مادرم تلفن داشت، مجابش میکرد که گزارش بده در مورد چیه. اون هر نامهای رو که میومدسرسختانه خودش باز میکرد. هر وقت فرصت پیدا میکرد، دزدکی به موبایلها نگاهی میانداخت (هرچند که من موبایل نداشتم، پسچوبی خطری تهدیدم نمیکرد). و بیشتر از دو بار دیده بودمش که دزدکی رفته تو اتاقم تا تو کشوها سرک بکشه.
و حالا این. باید به اینکهچشمک نامه رو بخونه رضایت میدادم. هیچزور چیز شرمآوری اونجا نوشته نشده بود.
غیر از این حقیقت که مدامدندونهای داشتم دروغ میگفتم، مکاتباتمون کاملاً سالم بود.زمین هیچ نگرانیای بابت خونده شدنش وجود نداشت.
چیزی که الان خیلی بیشتر ازش میترسیدم این بود که ناپدریم، برایسوزش پنهون کردنِ خوندنِ نامهای که به اسم من بود، مدرک رو یهجمعیت جایی مثل ایستگاه قطار یا سطل زبالهی یه سوپرمارکت از بین ببره.
فقط تصور کردنش هم ضربانم رو بالا میبرد. اونزور نامهها گنجینههام بودن. عقیدهام بودن. زندگیم بودن. از دست دادنمجازات یکی از اونها دردناکتر از زنده زنده سوختن بدنم بود.
فرداش وقتی ناپدریم رفت سر کار، تمام شرم و آبرو روسرسختانه کنار گذاشتم و سطل زبالههای اطراف خونه رو گشتم. بعد یه چراغقوهگلوم برداشتم و تمام سطل زبالههای مسیر رفتوآمدش رو زیر و رو کردم.
تو دستشویی یه سوپرمارکتقبلیم کنار شرکتش، پاکت مچالهشدهیخوردنش خاکستری رو پیدا کردم.
اما محتویاتِکنم از همهچیز مهمترشمردی هیچجا پیدا نمیشد.
اگه این فقط یه اتفاق یکباره بود، میتونستم گمپشت شدنش رو بپذیرم. میتونستم فقط بنویسم که گذاشتمش تواگه کیفم تا جای دیگهای بخونمش و تو راه گمش کردم.
اما مطمئن بودم بعد ازکنارش این اتفاق، ناپدریم حواسش بهنگه صندوق پست و اطرافش جمعتر میشه.
و وقتی نامهای به اسم کیریکو هیزومی پیدا میکرد، با خوشحالیصورت میچپوندش تو جیبش، از برتری خودش موقع خوندن دزدکیش لذت میبرد،اسباببازیشون بعد مچالهاش میکرد و تو راهِ سر کار یه جایی میانداختش دور.
فهمیدم کهخوردنش مکاتبات بیشترمجازات ممکنه سخت بشه.
چرا نتونستم ماجرایچشمک پیدا کردن نامه توسطنگه ناپدریم رو «باطل کنم»؟
مطمئنم باید به خاطر احساسدهنم گناهی بوده باشه که ازاگه ادامهی دروغ گفتن به میزوهو داشتم.
این رابطه ناسالمه، باید تموممیدونستم بشه، و شاید این اتفاقمجازات فرصت خوبی برای رها کردنش باشه.
با داشتن این حس حتی برای یه ثانیه،دندونهای آرزوم خلوص و قدرتش رو از دست داداونها و «به تعویق انداختن واقعه» خیلی سخت شد.
این حس که چیزهای بد همیشه با هم میانپشت سراغت، شاید یه توهم تو مایههای این باشه که:اگه «همیشه وقتی شروع میکنم ماشینم رو بشورم بارون میباره.»
اما همون روزی که بعدکنارش از پیدا نکردن نامه تونگه اعماق ناامیدی بودم، اتفاق بدتری افتاد.
وقتی ظهر رفتم مدرسه و وارددندونهای کلاس شدم، چندتا دختر گردنم رو گرفتنزمین و من رو پشت سالن ورزش کشوندن.
زیاد تعجب نکردم، چون متوجه شده بودم کهشدم مدتیه چشمشون دنبال منه. شبیه این بود کهانگار ببینی یه آسمون ابری شروع به باریدن میکنه.
میزان تنفری که همکلاسیهام ازم داشتنپشت نه خیلی شدید بود نه خیلیتجربههای ضعیف، دقیقاً تو حد وسط قرار داشت.
اونقدر قوی بودم که در برابرش مقاومت کنم، اما نه اونقدرسرسختانه که کاملاً از خودم دفاع کنم. و اونقدر ضعیف نبودم که کاملاًگلوم تسلیم بشم، اما اونقدر بودم که از بهتر کردن وضعیت دست بکشم.
چه تو ورزش، چه تو یه بازیسرسختانه فکری و چه تو قلدری، لذتبخشترین چیز شکستقورت دادن کسیه که «قوی در عین حال ضعیفه».
با فهمیدن این موضوع، در حالی که هیچ راهی برایلگدی قویتر یا ضعیفتر کردن خودم نداشتم، فقط این حس کهجشن دلیلش رو فهمیده بودم نگرانیهام رو به طرز قابلتوجهی کم کرد.
با خودم فکر کردم: «باید بهچشمک همین خاطر باشه که آدمهایی کهزور زندگی فلاکتباری دارن، بیشتر دروننگر میشن.»
بعد از اینکه هر شش دختر کتکم زدن،دستهام من رو انداختن زمین. دهنم رو به زورقبلیم باز کردن و یه سطل آب کثیف ریختن توش.
نمیدونستم آب رو از کجا آوردن، اما به نظر میرسیدپام دقیقاً همونقدر کثیفه که آبِ مورد استفاده برای نظافت آخر روز.قرار انگار مردم واقعاً از اینکه من چیزهای عجیب بخورم لذت میبردن.
سعی کردم نفسم رو حبس کنم و قورتششدم ندم، اما یکی گردنم رو گرفت و فشارش دادترکیبی که باعث شد مقدار قابلتوجهی از آب بره پایین.
مزه ترکیبی شوینده و گرد و خاک دهنم روزور پر کرد و از گلوم رفت تو معدهام. نتونستم تحملمجازات کنم و بالا آوردم. خدایا، اخیراً همهاش داشتم بالا میآوردم.
یکی از همکلاسیهام با رضایت گفت: «بعداً اون رو تمیزاگه کن.» و رفتن. رفتم به یه قسمت روشویی و مقداردادم بیشتری آب بالا آوردم، بعد لباسها و بدنم رو شستم.
از یونیفرم خیسم آب میچکید، و در حالی کهامتناع نگاه رهگذرها رو تحمل میکردم، از راهرو رفتم سمت کمدمگلوم جلوی کلاس. اما وقتی بازش کردم، لباس گرمکنم اونجا نبود.
یهو متوجه شدم شیر آب سینکِ چندافتاده متر اونطرفتر بازه. همونطور که انتظار میرفت، لباسزمین گرمکنم اونجا بود و داشت غرق آب میشد.
چقدر پیچیده. چیتموم باعث شده بود تامرد این حد پیش برن؟
رفتم بهداری، یه دست لباسِکنارش عوضی قرض گرفتم و یونیفرمنگه و گرمکنم رو گذاشتم تو خشککن.
چشمهام داشت تمرکزشون رو از دست میداد، و چیزی درونم بهصورت نظر میرسید داره میشکنه. اما من به سختی سر جام وایسادم.اسباببازیشون با کشیدن نفسهای عمیقِ پیدرپی، هوای تازه به بدنِ راکدم رسوندم.
میگن رنج آدمها رو احمق میکنه،انتظارمه اما آزار دیدن از طرف همهسوزش فقط داشت من رو پوچ میکرد.
پس شاید نباید به ایندستهام گفت رنج، بلکه فرسودگی. روزدهنم به روز داشتم تحلیل میرفتم.
بعد از مدرسه، یه سردهنم رفتم کتابخونه، رو صندلی سفتاگه نشستم و نامهای به میزوهو نوشتم.
فقط نوشتن جملهی «میخوام رودررو حرف بزنم» بیست دقیقه طول کشید.بدتری «یه چیزهایی رو نمیتونم خودم رو راضی کنم تو نامه بگم.انگار دلم میخواد تو چشمهای هم نگاه کنیم و صدای هم رو بشنویم.»
ارتباط از طریق نامه سخت شده بود. موبایل نداشتم. حتی استفادهساق از تلفن خونه هم با وجود نگاههای خانوادهام سخت بود، وشروع پولی هم برای مکالمههای طولانی و رضایتبخش با تلفن عمومی نداشتم.
اما هنوز هم میخواستم به رابطهام با اوندستهام ادامه بدم. این یعنی باید حضوری هم رو میدیدیم.میدونستم انتخاب دیگهای نداشتم. تصمیم گرفتم با میزوهو ملاقات کنم.
با این حال، این یه تیر تومرد تاریکی بود. میزوهو خیلی زود تفاوتهای بین کیریکوتجربههای هیزومیِ خیالی و کیریکو آکازوکیِ واقعی رو میدید.
شاید میتونستم یکی دو ساعت گولش بزنم، امالگدی اگه قرار بود رابطهمون خارج از نامهها ادامهزدن پیدا کنه، نمیتونستم تا ابد حقیقت رو پنهون کنم.
وقتی دوباره میزوهو رو میدیدم،بدتری باید به دروغهام اعتراف میکردم.دادم اون چه واکنشی نشون میداد؟
اون مهربون بود، پس حتی اگه میفهمید پنج سال فریب خورده،ریخت عصبانیتش رو بروز نمیداد، از این بابت مطمئن بودم. اما بدونتسلیم شک ناامید میشد. دست خودم نبود که از این موضوع بترسم.
یا شایدم خیلی خوشبین بودم. فقط به اینقبلیم خاطر که من بیتفاوت بودم به این معنیانتظارمه نبود که میتونم بقیه رو هم همینطور فرض کنم.
به هر حال، انگار یه ویژگیِ غیرعادی داشتمخوردنش که باعث میشد همه جا و همیشه همهدادم ازم متنفر باشن. باید این رو در نظر میگرفتم.
شاید بدترین حالت این بود کهچشمهای میزوهو به خاطر دروغهام تحقیرم کنه، بهمصورت بگه بیشعور و از زندگیم محو بشه.
نه، شاید حتی از همون اول پیشنهادم رو قبول نمیکرد. این احتمال وجود داشت کهتجربههای چون ارتباطمون از طریق نامه بوده باهام مهربون باشه، و اونقدر علاقه نداشته باشه کهسوزش به ملاقات حضوری اهمیت بده. میتونستم تصور کنم که من رو دختری گستاخ فرض کنه.
میتونستم اون اتفاقات رو «باطل کنم». چون بعد از اون روزی که جسد لهشدهیریخت گربهی خاکستریای رو پیدا کردم که تو هشت سالگی عاشقش بودم، من یه جادوگر بودم.ناامیدی قادر شده بودم کاری کنم که اتفاقات برای یه مدت مشخص، هرگز رخ نداده باشن.
با این حال، اگه میزوهو نفرتش رو نسبت بهم نشون میداد وخوردم من باطلش میکردم، خاطرهی رد شدنم توسط اون تو ذهنم میموند. آیایکی با دونستن این موضوع، میتونستم با قیافهای حقبهجانب به مکاتباتمون ادامه بدم؟
وقتی تمام امیدهاامتناع از بین بره،انتظارمه باید چه کار کنم؟
ساده است. مثل همیشه به خیالات پناهنگه میبرم. چیزی که تصورش راحت باشه: یه قطار.اگه زمانش مهم نیست، اما بیاین بگیم موقع غروبه.
من تو یه گذرگاه راهآهنم. یه گذرگاه راهآهن کوچیک که هیچکس اطرافش نیست. دینگ، دینگ، دینگ. صدای هشدار بلند میشه. منتظر زمان مناسب میمونم و از زیر مانع ردبشکه میشم، بعد روی ریل دراز میکشم. گردن و ساق پام رو بالای ریلها تنظیم میکنم. بعد از چند ثانیه نگاه کردن به ستارهها، آروم چشمهام رو میبندم. لرزشی روصدای از روی ریلها حس میکنم. نور تند چراغهای جلو از زیر پلکهام میزنه تو. ترمزها جیغ میکشن، اما دیگه خیلی دیره. گردنم تو یه چشم به هم زدن قطع میشه.
این خیال من بود.
چه دنیای خوبیه. اینهمه راه آسون و مطمئندندونهای برای پایان دادن به زندگی. و به همیناونها خاطر بود که میتونستم اینقدر مصمم زندگی کنم.
«اگه دیگه نمیتونی این بازی روچشمک تحمل کنی، میتونی فقط برق روزور قطع کنی. تو این حق رو داری.»
تا لحظهای که کاملاً و واقعاً نتونم تحملش کنم، دستهبازی رو محکم نگه میدارم تاتجربههای تمام جزئیات این بازیِ مریض رو کشف کنم. در ضمن، تو هفده سال زمانِ بازی،سوزش حداقل یه چیز رو یاد گرفتم: اینکه امید داشتن به هر نوع «نیت خالق» بیفایده است.
بعد از چرت زدن تا زمان تعطیلی، نامهلگدی رو تو یه صندوق پستِ گرد که نزدیک ورودیبعدش نصب شده بود انداختم و از کتابخونه زدم بیرون.
در حالی که تو خیابونهای مسکونیِ پر از نور گرم قدم میزدم، به نظر میرسیدعجیب همهی خانوادهها دارن تو صلح و صفا زندگی میکنن. اما حدس میزدم واقعیت نمیتونه اینطورحالت باشه و همهشون مشکلات وحشتناک خودشون رو دارن که باهاش دست و پنجه نرم کنن.
حداقل، هیچکنارش داد و فریادیدستهام از خونههاشون نمیشنیدم.
بعد از یه هفته انتظار با حسی مثل دخترِ آهنگ «لطفاً آقایخوردنش پستچی»، هنوز هیچ جوابی از طرف میزوهو نیومده بود. داشتم عقلم رواون از دست میدادم، چون نمیتونستم جلوی تصور کردن احتمالات بد رو بگیرم.
اگه جوابش تأخیر داشت چون داشت به این فکر میکرد که چطور ردم کنه چی؟ یا فقط درگیر مدرسه و باشگاه بود؟ نکنه جواب اومدهبشکه باشه اما ناپدریم قاپیده باشدش؟ نکنه از اینکه به هیچکدوم از چیزهایی که تو نامهی قبلیش نوشته بود اشارهای نکرده بودم ناراحت شده باشه؟ اگهحاد اتفاقی براش افتاده باشه چی؟ نکنه با گستاخیم لطفهاش رو از بین برده باشم؟ دیگه هیچوقت جواب نمیداد؟ یعنی خیلی وقت بود دستم رو خونده بود؟
تو آینهی دستشوییِ تاریک کتابخونه بهچشمهای خودم خیره شدم. چشمهام پف سنگینی داشتنصورت و با سیاهی در هم آمیخته بودن.
با خودم فکر کردم:شده «هیچکس برای دیدن همچیندستهام دخترِ وحشتناکی بیتاب نیست.»
ده روز گذشت. کمکم داشتمکنارش احتمال عملی کردن خیالِ گذرگاهنگه راهآهنم رو در نظر میگرفتم.
وقتی از کتابخونه برگشتم، پستچیِافتاده آشنا رو دیدم که رسیدپام به خونهام و سریع رفت.
با قلبی که تند میتپید، زیر مجسمهی جغد رو گشتم. اما ناامیدیم فقطگلوم عمیقتر شد. محض احتیاط، اطراف صندوق پست رو هم گشتم، اما البته اونجاکردن هم چیزی پیدا نکردم. با بیچارگی دوباره زیر جغد رو چک کردم. نه.
همونجا ایستادم. نفرتم از همهچیز غیرقابلتحمل شد. در حالیزور که به فکر نابود کردن این جغد افتادم تاامتناع حداقل یکم حواسم رو پرت کنم، صدایی از پشتم اومد.
برگشتم و با پستچی سلام و احوالپرسی کردم؛ اون عمداًاگه به خاطر من برگشته بود. مرد کوتاه قد که تودادم اوایل چهل سالگیش بود با مهربونی جواب سلامم رو داد.
توی دستش یهتجربههای پاکت خاکستری بااگه کاغذ باکیفیت بود.
بهم زمزمه کرد:
«چند لحظه پیش اینجا بودم و میخواستم طبقدستهام معمول این رو بذارم زیر جغد، اما پدرت تازهمیدونستم داشت میرسید خونه. میخوای کاری کنی که نبیندش، درسته؟»
اونقدر سپاسگزار بودم که نمیتونستمکنارش کلمهای حرف بزنم. ممنونم، ممنونم.نگه بارها و بارها براش تعظیم کردم.
چهرهی آفتابسوختهاش به لبخندی غمگین تغییر کرد.جلوش حتماً یه چیزهایی از وضعيتم میدونست. چشمهاشاونها میگفتن: «متأسفم که نمیتونم کاری برات بکنم.»
پس من هم به همون شکلانتظارمه جواب دادم. «نیازی نیست نگرانش باشین. بهگلوم علاوه، مگه این چیزها خیلی رایج نیست؟»
چون نمیخواستم کسی مزاحم این لحظهپشت بشه، رفتم به قسمت انتظارِ یه ایستگاهقبلیم اتوبوس محلی و پاکت رو باز کردم.
دستهام میلرزید. فقط برای اطمینان، آدرس و فرستنده رو دوباره چک کردم. کیریکوامتناع هیزومی. میزوهو یوگامی. هیچ اشتباهی در کار نبود. تا زمانی که این یهانگار توهمِ آرزوبرآوردهکن نباشه، این نامه از طرف میزوهو برای من نوشته شده بود.
نامه رو درآوردم و کلماتی رو که توش نوشتهامتناع شده بود آروم هضم کردم. چند ثانیه بعد، بهسوزش پشتیِ نیمکت تکیه دادم و به ستارهها نگاه کردم.
نامه رو تا کردم، برگردوندمش تو پاکت و روی قلبملگدی نگهش داشتم. گوشههای دهنم به طور طبیعی رفت بالا و لبخندیهمیشگی شکل گرفت. نفسهام به نظر یکم گرمتر از حد معمول میومد.
زمزمه کردم: «میزوهو.»
صدای اون اسم،تموم برای اون لحظه،چشمک تمام زندگیم بود.
اتفاقی افتاد که توش پول از کیف یکی ازساق دانشآموزها دزدیده شده بود، و از اونجایی که منجشن اون موقع تو کلاس نبودم، مظنون شماره یک بودم.
دوتا از معلمها تو دفتر مدرسه ازم پرسیدن اون موقع داشتم چه کار میکردم. جوابعجیب دادم که تو بهداری داشتم لباسهام رو که همکلاسیهام کثیف کرده بودن خشک میکردم، و پرستارتهوع هم باید این رو بدونه، پس میشه لطفاً این چیزها رو از همون اول بررسی کنین؟
کمتر از سی دقیقه تا قرارمپشت با میزوهو مونده بود، برای همینتجربههای مضطرب بودم و تند حرف زدم.
معلمها شک داشتن. میدونستن دانشآموزها معمولاً چه رفتاری باهام دارن،اگه و شروع کردن به بازجویی که نکنه دارم تلافی میکنم. اونهاناامیدی قضیهی بهداری رو یه بهانهتراشیِ آشکار برای داشتن مدرک بیگناهی دونستن.
یه معلم ریاضی پرید وسط و گفت:سرسختانه «ما به پلیس زنگ نمیزنیم، پس همینشدم الان اعتراف کن.» زمانِ نگهداشتنم مدام طولانیتر میشد.
وقتی ده دقیقه از زمان قرارمون گذشت، بدون خبر دادنلگدی از دفتر مدرسه زدم بیرون. اونها داد زدن: «صبر کن»جشن و بازم رو گرفتن، اما دستم رو کشیدم و دویدم.
فریادهاشون از پشت سرم رو نادیده گرفتم که میگفتن: «فکرنگه میکنی میتونی فرار کنی؟» با این کار، مشخصاً بیشتر به گناهکارامتناع بودنم مطمئن میشدن. اما مگه برام مهم بود؟ اصلاً اهمیتی نداشت.
هرچقدر هم که عجله کردم، زمانِ مقرر کهدستهام ساعت ۵ عصر بود گذشته بود. اما شایدقبلیم میزوهو منتظرم میموند، حتی اگه شده برای یه ساعت.
بدون توجه به آدمهایی که نگاهم میکردن دویدم. عرق از پیشونیم میریختخوردم پایین. شست پام تو کفشهای ارزونقیمتم سابیده میشد و پوستش کنده شد.یکی قلبم برای اکسیژن جیغ میکشید. دیدم تار و محدود شد. اما فقط دویدم.
میزوهو یه ایستگاه قطار کوچیک رو، تقریباًتسلیم وسطِ خطی که خونههامون رو به هم وصلعجیب میکرد، به عنوان محل قرارمون مشخص کرده بود.
خوشبختانه تو فاصلهی پیادهروی ازدستهام مدرسه بود. اگه عجله میکردم،دهنم میتونستم تو سی دقیقه برسم اونجا.
فاجعهی بیشتری در انتظارم بود. درست بعد از پیچیدن از یهسرسختانه گوشه، یه دوچرخه پرید جلوم. هر دومون برای اینکه به همسوزش نخوریم رفتیم سمت یه جهت و شاخبهشاخ با هم تصادف کردیم.
کمرم خورد به آسفالت و شدت ضربه باعث شد نتونممجازات نفس بکشم. در حالی که دندونهام رو روی هم فشار میدادمعجیب رو زمین چمباتمه زدم و منتظر موندم تا دردم کم بشه.
پسر دبیرستانیای که سوار دوچرخه بود دوید سمتم و دیوانهوار عذرخواهیساق کرد. جوری رفتار کردم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، بلند شدم، گفتم:شروع «ببخشید، من عجله دارم»، هلش دادم کنار و دوباره راه افتادم.
یهو دردی توتموم مچ پام پیچیدچشمک و تلوتلو خوردم.
از اون پسر دبیرستانی کهکنارش داشت با اصرار ازم عذرخواهینگه میکرد، یه درخواست گستاخانه کردم.
«امم، نگران تصادف نباش.چشمهای در عوضش میشه منلگدی رو ببری به ایستگاه قطار؟»
با کمال میل قبول کرد. رو ترکبندتسلیم دوچرخه نشستم، و پسری که یه ژاکتاون بافتنی تنش بود من رو برد ایستگاه.
در نهایت به نظر میرسید سریعترپشت از پیاده رفتن به اونجا رسیدم.تجربههای شانس هنوز دست از سرم برنداشته بود.
وقتی به میدون بیرون ایستگاه رسیدیم، گفتم: «همینجاقبلیم خوبه»، از دوچرخه پیاده شدم و در حالی کهتسلیم پام رو گرفته بودم با عجله رفتم سمت ساختمون.
ساعتی که بین بوتهها به چشم میخورد دهخوردنش دقیقه به ۷ عصر رو نشون میداد. سوت حرکتناامیدی تو پلتفرم پیچید. قطارِ متوقفشده شروع به حرکت کرد.
حس بدی داشتم.
تنها زیر نورهای چشمکزنِ فلورسنت ایستادم. بعد از اینکهپشت دیدم عقربهی ثانیهشمار ساعت سه دور کامل چرخید، رویاگه یکی از صندلیها نشستم که کلاً فقط ششتا بودن.
وقتی عرقم خشک شد، بدنم سرد شد ودستهام درد ضربانداری تو سرم پیچید. یه کتاب جلدکاغذیقبلیم از کیفم درآوردم و رو پام بازش کردم.
به طور مکانیکی کلمات رو میخوندم،دندونهای اما هیچکدوم از معنیشون رو نمیفهمیدم. بازمین این حال به ورق زدن ادامه دادم.
انتظار نداشتم کهامتناع اگه اینطوری منتظر بمونم،تسلیم میزوهو نفسنفسزنان بدوه سمتم.
فقط به یکم زمان نیاز داشتم تانگه این واقعیت رو بپذیرم که تنها شانسمونمیدونستم برای دوباره دیدن هم رو هدر دادم.
«به قطار نرسیدی؟»
برگشتم و پسری رو دیدم که منسرسختانه رو آورده بود اینجا. حوصله نداشتم موقعیتشدم رو توضیح بدم، پس سرم رو تکون دادم.
سرش روکنم انداخت پایین. «واقعاًمردی متأسفم. تقصیر منه.»
من هم همین کار رو کردم. «نه، از همون اول هیچ شانسیزور برای رسیدنم وجود نداشت. در واقع، اینکه با دوچرخهات آوردی من روانتظارمه باعث شد خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم برسم اینجا. خیلی ممنونم.»
پسر حدود یه سر از من بلندتر بوددستهام و هالهای از مالیخولیا تو وجودش داشت. از دستگاهمیدونستم فروش خودکار شیرچای گرم خرید و بهم تعارف کرد.
ازش تشکر کردم و گرفتمش، ازش برای گرم کردن دستهام استفاده کردمخوردم و آروم خوردم. آروم شدن باعث شد درد مچ پام بیشتر بشه، امالیوان در مقایسه با زخمهایی که بقیه با نیت خصمانه بهم میزدن، هیچ بود.
پسری رو که دوتا صندلی اونطرفتر ازم نشسته بود دوباره برانداز کردم.سوزش قبلاً به خاطر تمرکزم روی قرار ملاقات متوجه نشده بودم، اما یونیفرمی کهمسخرهام تنش بود به نظرم آشنا میومد. با این حال یادم نمیومد کجا دیدمش.
یه ژاکت بافتنی و یه کراوات خاکستری. با یونیفرمهای بیشماریدهنم که تو راه برگشت از مدرسه دیده بودم فرق داشت،بدتری و یونیفرمِ هیچکدوم از دبیرستانهایی که امیدوار بودم بهشون برم نبود.
وقت گذاشتم تا تمام سوراخسنبههای حافظهام رو بگردم. همون بود.اگه حدود دو سال پیش، یه چیزی باعث شده بود ازدادم کامپیوترِ کتابخونه استفاده کنم تا دربارهی یه دبیرستان خاص تحقیق کنم.
یونیفرمش همونی بود کهقبلیم دیده بودم دانشآموزها تو صفحهیامتناع اصلی وبسایت مدرسه پوشیده بودن.
وقتی یادم اومد چی باعث شده بود اون تحقیق رولگدی انجام بدم، یه نظریه بلافاصله به ذهنم خطور کرد. اما فوراًهمیشگی ردش کردم. «یه چیزی به این مناسبی محاله واقعاً اتفاق بیفته.»
از اینکه حتی برای یه لحظهچشمک هم همچین ایدهی مضحکی رو توزور سرم پرورانده بودم، حس حقارت کردم.
وقتی متوجه شد دارم نگاهش میکنم، با نگاهی تو مایههاینگه «چی شده؟» پلک زد. سریع نگاهم رو دزدیدم. مدتی باخوردنش کنجکاوی نگاهم کرد. حیای توی نگاهش فقط بیشتر مضطربم میکرد.
رفتنِ قطار مسیر بالا رو تماشادندونهای کردم. رفتنِ قطار مسیر پایین روخوردم تماشا کردم. یهو تو ایستگاه تنها شدیم.
پسر پرسید: «منتظر کسی هستی؟»
«نه، همچینکنارش چیزی نیست.مرد من فقط...»
حرفم قطع شد. منتظر موند تا ادامه بدم. اما وقتی فهمیدم کلماتیخوردنش که قراره بعد از «من فقط» بیان اینه که «کنار تو احساساون راحتی میکنم، برای همین دلم نمیخواد برم»، مجبور شدم دهنم رو ببندم.
داشتم به این پسری که تازه دیدهسرسختانه بودمش چی میگفتم؟ فقط چون یکم باهامشدم مهربون بود، داشتم خیلی به خودم مطمئن میشدم.
بعد از اینکه رفتنچرخیدم یه قطار دیگه رو همجلوش تماشا کردم، به حرف اومدم.
«امم... از توجهت ممنونم، اما نیازی نیست تا ابدپشت پیشم بمونی. اینطور نیست که به خاطر آسیبدیدگی نتونماگه تکون بخورم یا چیزی. فقط اینجا موندم چون خودم میخوام.»
«ما شبیه هم فکرشده میکنیم. من هم فقط اینجامپشت چون دلم میخواد اینجا باشم.»
«...که اینطور؟»
آهی کشید و گفت: «امروز یه اتفاق تا حدودی غمانگیز افتاد. مطمئنم اینکه قبلش باهات تصادف کردم به این خاطرچوبی بود که گذاشتم حواسم کاملاً پرت بشه. میدونم این دلیلی نمیشه که پیش تو ناله کنم، اما لحظهای که ازگرفته اینجا برم و تنها بشم، مجبورم دوباره با غمم روبهرو بشم. نمیخوام این کار رو بکنم، پس از جام تکون نمیخورم.»
خودش رو کشوقوس داد ودستهام چشمهاش رو بست. فضا سبک شدریخت و حس کردم دارم خوابآلود میشم.
یکم بعدتر تازه فهمیدمزور کسی که کنارم نشستهقبلیم همون پسریه که عاشقشم.
به طرز شگفتانگیزی، «نظریهی خیلی مناسب»م تقریباً کاملاً با واقعیت تطابق داشت.انتظارمه میزوهو سی دقیقه منتظر مونده بود، و وقتی پیدام نشد، تصمیم گرفته بودبشکه با دوچرخهاش مستقیم بره سمت مدرسهام، و تو راه باهام تصادف کرده بود.
اگه هر دومون به یه سمت جاخالی نمیدادیم وجلوش با هم برخورد نمیکردیم، ممکن بود خیلی راحت اززدن کنار هم رد بشیم. بابت این اتفاق تصادفی سپاسگزار بودم.
میزوهو گفت: «یهتموم چیزی هست کهچشمک باید بهش اعتراف کنم.»
از روی حماقتم، حرفش رو اشتباه برداشت کردم که منظورش اعتراف عشقیه ودهنم به هم ریختم. چون خیلی به این فکر کرده بودم که اگه اونشدم هم همچین حسی داشته باشه چقدر فوقالعاده میشه، نتونستم به احتمالات دیگه فکر کنم.
وای، چه کار کنم؟ درگیر بودم. با اینکه خیلی خوشحال بودم میزوهوخوردم همچین حسی داره، امکان نداشت بتونم بهش جواب مثبت بدم. چون دختری کهلیوان اون عاشقش بود کسی جدا از این «کیریکو آکازوکی» بود که روبهروش ایستاده.
در حقیقت، باید همون موقع بهش میگفتم:تسلیم «اون کسی که عاشقشی من نیستم، بلکهاون کیریکو هیزومیه، یه آدم خیالی که خودم ساختمش.»
اما کلمات تو گلوم گیر کردن. وقتی تصور کردمزور اگه فعلاً ساکت بمونم، میزوهو حرفهای عاشقانهای در گوشم زمزمهمجازات میکنه، فوراً اخلاقیات، وجدان و عقل سلیمم رو کنار گذاشتم.
بخش مکارم میگفت: «میتونم حقیقت رو فقط بعد از اینکه بهم اعتراف کرد بهش بگم.»بدتری وقتی اون خوشبختیِ کوتاه رو اونقدر چلوندم تا له بشه، میتونستم فاش کنم که من کیریکوگندم آکازوکی هستم، کسی که هیچ حقی نسبت به عشق اون نداره، و تحقیرش رو تحمل کنم.
قبل از اعتراف یا بعد از اونسرسختانه تفاوت بزرگی ایجاد نمیکرد. با همچین زندگیای، بایدقورت حداقل یه لحظه فرصت میداشتم تا رویاپردازی کنم.
«کیریکو، من ازاما زمان راهنمایی چیزهاییچشمهای رو ازت پنهون کردم.»
اون از همون موقع داشت به من فکر میکرد؟ خوشحالتر شدم، اما در عینریخت حال غمگینتر. احتمالاً به این خاطر که من هم تو تمام این مدت داشتم بهناامیدی میزوهو خیانت میکردم. تو تمام این مدت، با توهمِ کیریکو هیزومیِ ناموجود بازیش داده بودم.
وجدانم دوباره بیدار شد. با شجاعت پریدممرد وسط حرفش و گفتم: «امم، میزوهو، من...»،ریخت اما میزوهو به حرف زدن ادامه داد.
«شک دارم الان بتونیچشمهای من رو ببخشی، امالگدی بازم باید ازت عذرخواهی کنم.»
عذرخواهی؟
بالاخره فهمیدم که دچارمرد سوءتفاهم بزرگی شده بودم. اونزور نداشت به عشقش اعتراف میکرد.
پس داشت بهداشت چی اعتراف میکرد؟ چیتجربههای برای عذرخواهی وجود داشت؟
بهم گفت: «"میزوهو یوگامی" توی نامهها کاملاً خیالیه. اون چیزی نیست جزانتظارمه کسی که ساختمش تا بتونم به نامهنگاریم با تو ادامه بدم. کسی کهبشکه الان میبینی، میزوهو یوگامیِ واقعی، کاملاً با اونی که تو نامههاست فرق داره.»
با ترکیبی ازاما آسودگی خاطر گفتم:چشمهای «چه خبره...؟ منظورت چیه؟»
«همهچیز رووقت به ترتیبشده برات توضیح میدم.»
و اونوقت حقیقت رو فهمیدم.
چون فقط به خودم فکر کرده بودم، وقتیلگدی اعتراف میزوهو رو شنیدم اونقدر شوکه شدم کهزدن فرصت اعتراف به دروغهای خودم رو از دست دادم.
خوشحال بودم که هر دومون از همون زمان، دروغهای مشابهی رو به دلایل مشابهی گفته بودیم،انگار خوشحال بودم که ظاهر و حالوهوای کلی و طرز حرف زدنش دقیقاً همونطوری بود که تصور میکردم،دست اونقدر، اونقدر، اونقدر خوشحال بودم که دیگه زمان مناسبی برای فاش کردن رازهای خودم به نظر نمیرسید.
بعد از اینکه کمی بهدستهام خودم مسلط شدم، کلمات غیرقابلباوری روریخت شنیدم که از دهنم بیرون میومد.
«که اینطور؟ میزوهو،داشت تو تو تمام اینتجربههای مدت داشتی بازیم میدادی؟»
من کی بودم،تجربههای دیگ به دیگاگه میگفت روت سیاه؟
سر تکونکنم داد وچرخیدم گفت: «آره.»
«پس واقعاًوقت هیچوقت هیچشده دوستی نداشتی، نه؟»
دوباره سروقت تکون دادشده و گفت: «درسته.»
«فهمیدم.»
اونجا دیگه حرف نزدم، قوطیبدتری خالیِ شیرچای رو آوردم سمت لبهامناامیدی و وانمود کردم دارم ازش میخورم.
میزوهو گفت: «اگه ازم متنفر باشی مشکلی ندارم. به خاطر کاری که باهاتقبلیم کردم حقم همینه. پنج سال دروغ گفتنِ بیوقفه. امروز اومدم اینجا چون میخواستمناامیدی حداقل یه بار با کیریکوی هفدهساله حرف بزنم. چیز دیگهای نمیخوام. همین راضیم میکنه.»
با خودم فکر کردم اون یهریخت دروغگو بود، اما یه دروغگوی صادق.خوردنش و من یه دروغگوی دغلباز بودم.
با لحنیریخت نرم گفتم:قبلیم «هی، میزوهو.»
«چیه؟»
«لطفاً حداقل سؤال بعدی رو بدونچشمک دروغ جواب بده. وقتی من روزور دیدی داشتی به چی فکر میکردی؟»
آهی کشیدوقت و گفت: «میخواستمکنارش ازم متنفر نباشی.»
بدون معطلی شروعمردی کردم: «در ایندندونهای صورت، من دوستت میشم.»
من، کسی که معمولاًمجازات برای همچین چیزی التماس میکردم،قورت از صداقت میزوهو سوءاستفاده کردم.
چشمهاش یکم گردچشمک شد، و باپشت خندهای کوتاه گفت: «ممنون.»
شاید این دروغ لازم نبود. اگه صادق بودم و فاش میکردم که من هم حتی یهانتظارمه دوست ندارم، و تو خونه و مدرسه مورد آزار قرار میگیرم، شاید میزوهو و من میتونستیم نوعینکشم وابستگیِ متقابل رو حس کنیم، و به راحتی تو یه رابطهی ناامیدانه، ناسالم و چرککرده غرق بشیم.
اما فقط برای یه بار، میخواستم مثل یه دختر عادیمجازات با کسی تعامل داشته باشم. نه تحقیر بشم، نه دلسوزی،اون بدون در نظر گرفتن خانواده یا گذشتهام، فقط خودم دیده بشم.
و مهمتر از همه، میخواستم خیالاتم رو کهدندونهای تو طول مکاتباتمون به ذهنم رسیده بود، تواونها واقعیت - و البته یکطرفه - امتحان کنم.
اولین کاری که با موقعیتمکنارش کردم این بود که برنامهریزینگه کنم زمان بیشتری رو باهم بگذرونیم.
بهش اطلاع دادم: «میزوهو، باید زمان بیشتری رو با بقیه بگذرونی. بازور نگاه کردن بهت، به نظر میرسه بزرگترین مشکلت اینه که به ریتمِانتظارمه تکنفرهات عادت کردی. پس اول باید یاد گرفتنِ ریتمِ دونفره رو شروع کنی.»
فقط قصد داشتم الکی یه چیزی سرجلوش هم کنم، اما این در واقع چیزیاونها بود که خودم شخصاً خیلی بهش فکر میکردم.
میزوهو تأییدخوردنش کرد: «میفهمم چیبدتری میگی. اما چطوری؟»
«میتونی فقط باچشمک من ملاقات کنی.پشت بیشتر از قبل.»
«اما ایننگه باعث زحمتتزور نمیشه، کیریکو؟»
«تو به زحمت میافتی، میزوهو؟»
سرش رو تکوناما داد و گفت:چشمهای «نه. من خوشحالم میشم.»
«خب، من هم خوشحالم میشم.»
«...بعضی وقتها نمیفهممتموم داری از چیچشمک حرف میزنی، کیریکو.»
«به خاطر اینهمردی که فکر میکنمدندونهای نیازی نیست بفهمی.»
«فهمیدم.» اخم کرد.
قرار شد سه روز تو هفته -نگه دوشنبه، چهارشنبه و جمعه - هم رو ببینیماگه تا بعد از مدرسه وقتمون رو باهم بگذرونیم.
چون این خطر وجود داشت که تو ایستگاه قطار کسایی باشن کهخوردنش من رو بشناسن، محل قرارمون رو عوض کردیم به یه آلاچیق کناراون مسیر پیادهروی تو یه محلهی مسکونیِ غربی که پنج دقیقه پیاده راه بود.
یه آلاچیق کوچیک با سقف ششضلعی به رنگ سبز و یه نیمکت درازتسلیم بود. توش مینشستیم و یه سیدیپلیر بینمون میذاشتیم و با استفاده از یهچوبی هندزفری سیدی گوش میدادیم، و هر دفعه کسی که سیدیها رو میآورد عوض میشد.
ما تو نامههامون خیلی دربارهی موسیقی بحث کرده بودیم، اما با توجهپام به ماهیتِ نامهها، فقط میتونستیم تو تجربیات گذشته شریک باشیم. بنابراین، تواناییاسباببازیشون به اشتراک گذاشتن یه تجربه تو زمان حال تازه و هیجانانگیز بود.
گهگاهی میذاشتیم بعضی از افکارمون بیرون بریزن، یادستهام توضیح میدادیم که از کدوم بخش آهنگ بیشترقبلیم خوشمون میاد، اما عموماً فقط تو سکوت غرقش میشدیم.
سیمهای هندزفری که ما رو به هم وصلدستهام میکرد کوتاه بود، پس طبیعتاً به هم نزدیکقبلیم میشدیم، و بعضی وقتها اتفاقی شونههامون به هم میخورد.
میزوهو با خجالتمردی پرسید: «کیریکو، این فضاجلوش رو یکم تنگ نمیکنه؟»
«چرا. اما فکر نمیکنی برایبدتری اینکه به آدمها عادت کنیدادم دقیقاً همونیه که باید باشه، میزوهو؟»
یه منطق موجهنما ارائه دادم تا فاصله رو توجیه کنم. اون فقطتجربههای جواب داد: «گمونم حق با توئه»، بعد کاملاً به شونهام تکیه داد. اعتراضدادم کردم: «سنگینی»، اما اون نادیدهام گرفت، انگار خیلی رو موسیقی تمرکز کرده بود.
خدای من. مات و مبهوت مونده بودم. نه از دست میزوهو،سرسختانه بلکه از دست خودم. استفاده از موقعیتم که با دروغ به دستگلوم اومده بود تا یه پسر رو وادار کنم هر کاری میگم بکنه.
این یه کار پست بود که قابلبخشش نبود. اگهامتناع صاعقه بهم میزد، شهابسنگ میخورد تو سرم، یا ماشینسوزش از روم رد میشد، هیچ حقی برای شکایت نداشتم.
به خودم گفتم:اما «باید یه روزیچشمهای حقیقت رو بهش بگم.»
اما هر بار که لبخند متواضعانهاش رو میدیدم،دستهام هر بار که بدنش به بدنم میخورد، هرقبلیم بار که صدام میزد «کیریکو»، صداقتم متزلزل میشد.
فقط یکم دیگه. نمیشهشده فقط یکم دیگه ازدستهام این رویا لذت ببرم؟
پس دروغها ادامه پیدا کردن.
با این حال یه ماه بعد از دیدارمشدم با میزوهو، اون رابطه یهو به پایان رسید.انگار نقابم افتاد، و اون رنگ واقعیِ من رو دید.
بعد از ماجرای دزدی پول، همکلاسیهام باهام مثل یه دزددهنم رفتار میکردن. مدتها بود که شایعات کاملاً بیاساسی دربارهی فاحشه بودنمانتظارمه وجود داشت، پس الان به دزد خطاب شدنم زیاد اهمیت نمیدادم.
متأسفانه، این مدرسهای پر از آدمهای دستکج بود کهمیدونستم توش کیفپولها و چیزهای دیگه تقریباً هر روز کششدم میرفت، پس مسئولیت تمام این اتفاقات گردن من افتاد.
حتی دزدیده شدن یه کارت دانشآموزی، از کلاس سالسومیهاامتناع که هرگز پام رو توش نذاشته بودم، هم کارسوزش من تلقی شد. دزدیدنش چه سودی برای من داشت؟
بعد از مدرسه، یه گروه که یکم بیرون در منتظرلگدی بودن من رو گرفتن و تمام وسایل کیفم رو تو خیابونهمیشگی پخش کردن. حتی تو جیبهای یونیفرم و کیفپولم رو هم گشتن.
شک داشتم که این یعنیکنارش از قبل کمدم و میزم روداشت هم زیر و رو کرده بودن.
البته هیچ دلیلی برای پیدا کردن کارت دانشآموزیِ دزدیدهشدهپشت وجود نداشت، پس گشتنشون بعد از حدود بیست دقیقهاگه تموم شد. اما این به معنی پایان کار نبود.
گروه برای انتقام من رو هل دادن تو یه جویپام آبیاری. آبی توش جریان نداشت، اما گلولای لزجی با بویشروع گندیدگی و نزدیک به ۲۰ سانتیمتر برگ خشک اونجا بود.
وقتی افتادم، پام لیز خورد و افتادمتسلیم تو گل. بعد وسایل کیفم یکییکی روماون باریدن. صدای خنده کمکم تو دوردست محو شد.
درد شدیدی رو تو رون پام حس کردم. موقع افتادن،دهنم پام با یه تیکه شیشه یا همچین چیزی بریده شده بودانتظارمه و زخم بلندی ایجاد کرده بود که به شدت خونریزی میکرد.
تو همچین جای کثیفی، ممکندهنم بود باکتریها عفونتش بدن. تصمیم گرفتم:سرسختانه «باید زودتر از اینجا برم بیرون.»
با این حال پاهامقبلیم تکون نمیخوردن. دلیلش درد یاامتناع شوکِ دیدن زخم عجیبغریبم نبود.
حس میکردم یه چیزی معدهام رو محکم چسبیدهدندونهای که نفس کشیدنِ عادی رو سخت میکنه. بهاونها نظر میرسید من هم میتونم مثل بقیه صدمه ببینم.
به خودم گفتم: «این درکنارش برابر راهنمایی که تو زمستون هلتداشت دادن تو استخر یخزده هیچی نیست.»
در حالی که به پشت تو گلِ سرد دراز کشیده بودم، فکر کردم. عمق این جوی خیلی بیشتر از قد منه. حتی اگهبدتری بتونم بپرم بالا و لبهاش رو بگیرم، بیرون اومدن ازش سخته. حتماً یه جایی نردبون هست. اما قبل از اینکه پیداش کنم، بایدعرض وسایل کیفم رو جمع کنم. دفترهام و اینجور چیزها احتمالاً دیگه به درد نمیخورن، پس فقط حداقل چیزهایی رو که نیاز دارم برمیدارم.
بیخیالِ رفتن به محل قرارمون برای امروز میشم. فقط میگم حالمصورت بد بود یا همچین چیزی. به محض اینکه بتونم بیام بیرون، مستقیمباشم میرم خونه، لباسهام رو با دست میشورم، بعد میندازمشون تو ماشین لباسشویی...
بعدش فکرخوردنش میکنم قدممجازات بعدی چیه.
سیدیای که آورده بودم تا باپشت میزوهو گوش بدیم نزدیکم افتاد. رفتمتجربههای برش دارم، و دیدم ترک خورده.
یه نگاه به اطرافم انداختم. نه تنها هواقبلیم کاملاً تاریک بود، بلکه دو طرف جوی حصارانتظارمه داشت، پس هیچکس حتی نمیتونست من رو ببینه.
پس برای اولین بار بعد از مدتهاسرسختانه گریه کردم. زانوهام رو بغل کردم وشدم تو خودم مچاله شدم، و زدم زیر گریه.
وقتی شروع کردم، اشکها بدونمردی مقاومت سرازیر شدن، و یادملگدی رفت کِی باید متوقفشون کنم.
کسایی که من رو تو جوی آبیاری هل داده بودننگه لزوماً تمام وسایلم رو تو گل نینداخته بودن. چندتا کپیخوردنش و دفتر رو جاده مونده بود تا باد پخششون کنه.
یکی از اونها به طور غیرمستقیم تو راه خونهپشت به دست میزوهو رسید. شنواییِ خوبش صدای گریهام رواگه که با صدای باد قاطی شده بود نادیده نگرفت.
صدای کسی رو شنیدم که از حصار بالالگدی اومد و پرید پایین سمت من. سریع گریهامزدن رو متوقف کردم و نفسم رو حبس کردم.
هر کی که بود،مجازات نمیخواستم من رو در حالقورت گریه کردن تو گل ببینه.
صدایی آشنا صدا زد: «کیریکو؟»، و قلبمنگه نزدیک بود یخ بزنه. فوراً صورتم رومیدونستم انداختم پایین تا خودم رو قایم کنم.
چرا؟ دستپاچه شده بودم. میزوهودهنم چرا اینجاست؟ چرا میدونست اونیاگه که تو جوی چمباتمه زده منم؟
دوباره پرسید: «تویی، کیریکو؟» ساکت موندم.اگه اما وقتی دوباره اسمم رو صداانتظارمه زد، تصمیم گرفتم خودم رو نشون بدم.
گفتن حقیقت کاری بود که باید یه روزی انجامجلوش میدادم. تلاش برای طولانی کردنش همونطور که من کرده بودمبعدش فقط باعث شد دروغهام به این شکل وحشتناک فاش بشن.
این تاوانِ من بود.
سرم رو آوردمتموم بالا و پرسیدم: «ازمرد کجا میدونستی من اینجام؟»
جواب سؤالمچرخیدم رو نداد. «آه،افتاده پس خودتی، کیریکو.»
میزوهو بدون اینکه حرف دیگهای بزنه، یه چیزی پرت کرددادم تو هوا، پرید پایین، و با باسن فرود اومد توچوبی گل. صدای شلپی اومد و چند قطره گل پاشید رو صورتم.
بعد یکم بعدش، مقدار خیلی بیشتری ریخت پایین. چیزیزور که پرت کرده بود کیف مدرسهی بازش بود، پس کتابهایمجازات درسی، دفترها، جامدادیها و بقیه چیزها یکییکی افتادن تو گل.
دقیقاً مثل من به پشتدهنم دراز کشید. اصلاً براش مهم نبودسرسختانه که لباسها و موهاش گلی بشن.
هر دومونریخت برای مدتیقبلیم ساکت موندیم.
«هی، کیریکو.»
«بله؟»
«اون رو نگاهتموم کن.» میزوهو مستقیمچشمک به بالا اشاره کرد.
با خودمچرخیدم فکر کردم، درسته.افتاده امروز انقلاب زمستانیه.
ما تو گل کنارمجازات هم دراز کشیدیم وشدم به ماه کامل نگاه کردیم.
دربارهی زخم رون پاممرد بهش چیزی نگفتم. نمیخواستمداشت بیشتر از این نگرانش کنم.
در حالی که تو جویِ تاریکریخت قدم میزدیم و با قدمهامون صدایخوردنش شلپشلپ درمیآوردیم، به تمام دروغهام اعتراف کردم.
اینکه چطور از دوران راهنمایی تو نامههام دروغ میگفتم. اینکه وضعیت خانوادهام با اومدن ناپدریقورت و خواهر ناتنیم چقدر آشفته شد. اینکه تقریباً از همون زمان، تو مدرسه هم موردجمعیت قلدری قرار گرفتم و هیچجایی برام نموند. و تمام جزئیاتِ رفتاری که باهام شده بود.
انگار از قصد، هیچ صدای تأییدیچشمهای از خودش درنیاورد یا چیزهای معذرتخواهانهایپام نگفت؛ فقط تو سکوت بهم گوش داد.
یه بار سعی کرده بودم برم پیش مشاور مدرسهمون که هفتهای یه باردهنم میومد و تمام مشکلاتم رو بهش بگم، اما اون فارغالتحصیلِ ۲۴ سالهی دانشگاه هرقورت بار که چیزی میگفتم فقط واکنشهای رسمی و به طرز آزاردهندهای اغراقآمیز نشون میداد.
این به نظرم یه تظاهرِ افراطی به ایندستهام بود که دارن گوش میدن، و دقیقاً یادمهقبلیم که اون «صداقتِ» اجباری چقدر باعث معذب شدنم میشد.
پس اینکه میزوهو بهمچشمهای گوش میداد و وسطشلگدی حرفی نمیزد خوشحالم میکرد.
فقط میخواستم بدونه واقعاً چطوریم؛ دنبال دلسوزی نبودم. پسقورت حتی وقتی بحث به خشونت خانگی و سوءاستفاده رسید،دارو سعی کردم تا جای ممکن با بیتفاوتی توضیحش بدم.
بازم این واقعیت رو تغییر نمیداد که دارم نگرانش میکنم.دهنم هر کسی که چنین درددل جدیای رو میشنید مطمئناً نوعیبدتری حس وظیفه پیدا میکرد. «باید یه چیز آرامشبخش بهش بگم.»
اما همچین کلمات جادوییای وجود نداشت. مشکلات من خیلی پیچیده بودن، و هیچامتناع راهحل عملیای دیده نمیشد. و تصدیقهایی مثل «به نظر خیلی سخت میاد» یاانگار «تو که داری تحملش میکنی فوقالعادهای» خیلی وقت بود که دیگه کمکی نمیکردن.
مگر اینکه اونها هم تو همون وضعیتسرسختانه من قرار داشتن، و در واقع میتونستن ازقورت پسش بربیان، وگرنه تمام کلمات تسلیبخش توخالی بودن.
در واقع، آیا اصلاً ممکنه یه نفر بتونه یکیجلوش دیگه رو آروم کنه؟ اگه بخواین به نتایج منطقیشزدن برسین، همهی آدمها غیر از خودت فقط غریبه هستن.
آدمها قادرن آرزوهایی رو که برای دیگران دارن تو دلِ آرزوهایی برایزور خودشون بگنجونن. اما شاید براشون غیرممکن باشه که خالصانه برای یکی دیگه آرزوتسلیم کنن. شاید تو یه معنای وسیعتر، همیشه باید یه سودی براشون داشته باشه.
شاید اون هم داشت به چیزهای مشابهی فکر میکرد. در حالی که بهدهنم حرف زدن دربارهی دردهایی که بهم تحمیل شده بود ادامه میدادم، بدون هیچشدم حرفی دستم رو گرفت. اولین بار بود که دست یه پسر رو میگرفتم.
فقط میخواستم خجالتم رو پنهونافتاده کنم، اما یه چیزی گفتمپام که انگار داشتم پسش میزدم.
«اما گمونم گفتنِامتناع اینها به تو چیزیتسلیم رو حل نمیکنه، میزوهو.»
گرفتنش برای لحظهای ضعیف شد.دستهام میزوهو اونقدر باهوش بود کهدهنم نیت پشت حرفم رو بفهمه.
آره، داشتم بهداشت طور ضمنی میپرسیدم:ریخت میتونی نجاتم بدی؟
سکوت حدودریخت سی ثانیهقبلیم طول کشید.
بهم گفت: «هی، کیریکو.»
«چیه؟»
یهو، میزوهو شونههام رو گرفت و من رو هل داد به دیواری که پشتمریخت بود. این کارها رو آروم انجام داد، پس سرم یا کمرم به دیوار نخورد،دادم اما اونقدر شبیه میزوهو نبودن که دستپاچهتر از اونی بشم که بخوام شوخی کنم.
دهنش روچرخیدم آورد درِ گوشمافتاده و زمزمه کرد.
«اگه یه روزی واقعاًمجازات از همهچیز متنفر شدی، فقطقورت بهم بگو. اونوقت میتونم بکشمت.»
فکر کردمکنارش برای اون، جوابِدستهام خیلی حسابشدهای بود.
«...تو آدم سردی هستی، میزوهو.»
یه چیزی گفتم که منظورممیدونستم نبود، چون اگه چیزی مثلمجازات «ممنونم» میگفتم، میزدم زیر گریه.
با لبخندِ تنهاییاما گفت: «آره. شایدچشمهای آدم سردی باشم.»
دستم رو دور کمرش انداخته بودمچشمک و آروم کشیدمش سمت خودم. اونزور هم با حرکت مشابهی جوابم رو داد.
میدونستم. اون جملهای که تو نگاه اول دیوانهوار به نظر میرسید دلیلی بود بر اینکهتجربههای اون، با تمام جدیت، داشت به راهی برای نجات دادنم فکر میکرد. نتیجهگیریش این بودسوزش که اون تنها راهیه که میتونه کاری برای چیزهایی بکنه که هیچ کاری نمیشد براشون کرد.
مهمترین چیز این نبود که کشته میشم، بلکه این بود کهصورت میزوهو من رو میکشه. پسری که بیشتر از همه بهش اعتماد داشتمباشم قول داد که، اگه زمانش برسه، نقطهی پایانی روی تمام دردهام بذاره.
هیچوقت قولِ آرامشبخشتری نشنیده بودم.بدتری نه قبل از اون، ودادم شاید دیگه هیچوقت هم نشنوم.
تو خونهی میزوهو دوش گرفتم وپشت لباس عوض کردم. ظاهراً پدر وتجربههای مادرش همیشه بعد از نیمهشب برمیگشتن خونه.
در حالی که یونیفرمم داشت شسته میشد، برای مدت کوتاهی توسرسختانه شرایطی بودیم که نمیدونستیم چه کار کنیم، و فقط برای مدتیسوزش کوتاه، به روشهای عادیِ یه پسر و دختر نوجوون باهم تعامل داشتیم.
برای بقیه، احتمالاً مثل یه بازیگوشیِ بیاهمیت به نظرامتناع میرسید، اما برای کسی که زندگیای مثل من داشت، یهگلوم نقطهعطفِ بزرگ بود که بهم برای روزها آرامش ذهن میداد.
با هم بودناما ما ناسالمترین وچشمهای بیراهِپسوپیشترین رابطهی ممکن بود.
اما با در نظر گرفتنِ بیشتر قضیه، از همونپشت اول هیچ راهِپسوپیشی وجود نداشت، پس میتونستم همونطور کهاگه داشتم تو باتلاقِ بیانتها غرق میشدم احساس آرامش کنم.
در حالی که فاصلهیشده بین قلبهامون کمتر میشد، درپشت ظاهر، رابطهی معمولیمون ادامه داشت.
تنها تغییراتی که میشد ازشون حرف زد این بود که بعد ازخوردم مدرسه دو برابرِ قبل هم رو میدیدیم، و وقتی باهم موسیقی گوشیکی میدادیم، میزوهو حالا شالگردنِ قرمزِ تیرهاش رو دور گردن من هم میپیچید.
رنگها از منظره رفتن و به جایتسلیم بارون شروع به برف باریدن کرد -اون یه زمستون به رنگِ موشخاکستری از راه رسید.
یه روز، مثل همیشه تو کتهامون مچاله شده بودیمزور و تو آلاچیق به موسیقی گوش میدادیم. بیوقفه خمیازهامتناع میکشیدم، چون دیروز و پریروز تقریباً هیچی نخوابیده بودم.
میزوهو بانگه لبخند تلخی پرسید:دهنم «حوصلهات سر رفته؟»
در حالی که چشمهام رو میمالیدم جوابسرسختانه دادم: «نه، اصلاً اینطور نیست. اخیراً توشدم کتابخونهای که معمولاً میرم بازسازی رو شروع کردن.»
فقط همین جمله معنی زیادی نمیداد، پسافتاده توضیحی اضافه کردم که هر وقت نیاز بهزمین خواب داشتم چطور تو اتاق مطالعهی کتابخونه میخوابیدم.
«پس نمیتونیوقت تو خونهشده بخوابی، هان؟»
«نه، مخصوصاً اخیراً. دوستهای خواهر ناتنیم هر وقت دلشون میخواد میان وزور میرن. ناپدریم میتونه تو هر سروصدایی بخوابه، پس اذیت نمیشه. دیشب ساعتانتظارمه ۲:۳۰ صبح بیدارم کردن و یه آزمایش کرکنندهی سوراخ کردن گوش انجام دادن.»
موهام رو از روی گوشم زدم کنارجلوش و دوتا سوراخ کوچیک روش رو نشونش دادم.قهقهه میزوهو صورتش رو آورد نزدیک و خیره شد.
«فکر کنم اگه به حال خودش رهاشون کنمشدم به زودی خوب میشن، اما از هیچ مادهیانگار ضدعفونیکننده یا پمادی استفاده نکردم، پس یکم نگرانم.»
«درد نداشت؟»
«نه به اونداشت صورت. سوراخ کردنش فقطتجربههای یه لحظه طول کشید.»
میزوهو انگشتهاش رو روی زخمهای تازه کشید. بهش هشدار دادم:مجازات «قلقلکم میاد»، که براش سرگرمکننده بود. با تمام انگشتهاش گوشم روعجیب لمس کرد انگار میخواست شکلش رو تو تاریکی مطلق تشخیص بده.
لمس شدن پشت گوش و نرمهیچشمهای گوشم لرزه به مغزم میانداخت، وپام یه جورایی به خاطرش احساس گناه میکردم.
«اخیراً، حتی وقتی ناپدریم و خواهر ناتنیم اذیتم نمیکنن، با خوابیدن تو خونه مخالف شدم. کتابخونهقبلیم جاییه که میتونم بیشتر از همه بخوابم. نمیتونم دراز بکشم، و صندلیش سفته، اما سیدی واون کتاب هست، خیلی آرومه، و مهمتر از همه، مجبور نیستم کسی رو ببینم که دلم نمیخواد.»
«و حالاوقت اون کتابخونهشده داره بازسازی میشه؟»
«به نظر میرسه حداقل تا بیستدندونهای روز دیگه نمیتونم ازش استفاده کنم. فقطزمین ایکاش یه جای دیگهای مثل اونجا بود.»
میزوهو دست از ور رفتن باانتظارمه گوشم برداشت و فکر کرد. دستش روگلوم گذاشت رو چونش و چشمهاش رو بست.
بعد چیزی رو متوجه شد.
«من یه جا میشناسمزور که تقریباً تمام نیازهاتقبلیم رو برآورده میکنه، کیریکو.»
«...همم؟ میخوام بدونم. خیلی فوری.»
به جلو خم شدم،چرخیدم و میزوهو به طرزدندونهای غیرطبیعیای نگاهش رو دزدید.
«گلچینش قطعاً از کتابخونه پایینتره، اما چندتا کتاب داره که بد نیستن. و البته میتونیتجربههای موسیقی هم گوش بدی. اطرافش پر از درخته، پس به طرز عجیبی آرومه، و هیچسوزش ساعتِ تعطیلیای هم نداره. و نه تنها هیچ هزینهای نداره، بلکه میتونی اونجا دراز بکشی.»
بعد تو چشمهامتموم نگاه کرد. «اما یهمرد عیب خیلی جدی داره.»
در حالی که خندهام روافتاده نگه داشته بودم پرسیدم: «اینکه همونصورت جاییه که خودت معمولاً میخوابی، میزوهو؟»
سرش رو تکون دادمجازات و گفت: «دقیقاً. پسشدم واقعاً نمیتونم بگم پیشنهاد خوبیه.»
«با نظرت مخالفت میکنم و میگم براینگه من این یه ویژگی خیلی مثبته. اگه باهاتاگه مشکلی نیست، دلم میخواد همین الان مزاحمت بشم.»
«...پس بیا برای امروززور گوش دادن به موسیقیقبلیم رو همینجا تموم کنیم.»
میزوهو سیدیپلیر رو متوقفقبلیم کرد و هندزفری روخوردنش از تو گوشم درآورد.
تا حالا پام رو تو اتاقِ هیچ پسری به جز میزوهو نذاشته بودم.صورت پس اینکه اتاقش تو نداشتنِ سرزندگی و کمبود وسایل تقریباً ماورایی بود، میتونستیکی نشوندهندهی شخصیتش باشه، یا فقط اینکه اتاق پسرها کلاً اینطوریه - نمیتونستم بگم کدومه.
اما میتونستم بگم که یه قفسه کتاب بزرگ که تقریباً به سقف میرسید وریخت تکتک طبقههاش تا خرخره پر بود، چیزی نبود که بشه تو اتاق هر پسردادم دبیرستانی هفدهسالهای انتظارش رو داشت. وقتی نزدیک شدم، بوی ضعیفِ کاغذ کهنه به مشامم خورد.
لباس خوابی رو که میزوهو بهم قرض دادهدستهام بود پوشیدم، آستینهاش رو سه بار تا زدمقبلیم و بیرونِ در صدا زدم: «میتونی بیای تو.»
میزوهو که حالا گرمکنِ دوران راهنماییش تنش بود، باساق کنجکاوی نگاهم کرد. نگاهش قلقلکم میداد، پس به قفسهجشن کتاب اشاره کردم تا حواسش رو پرت کنم اونجا.
«شگفتزده شدم.خوردنش این حجم ازبدتری کتاب واقعاً تحسینبرانگیزه.»
با خودانتقادی توضیح داد: «خب، اینطور نیست که همهشون رو خونده باشم. اینطور هم نیست که اصلاً کتابامتناع دوست داشته باشم. اگه بخوام بگم، بیشتر شبیه یه عادتِ جمعکردنه. فقط دوست دارم تو کتابفروشیها بگردم و هرزوزه کتابی رو که همهاش تو مجلهها بهش اشاره میشه بخرم - اونهایی که ارزش دارن "بهشون اعتماد کنم"، گمونم.»
«پس اهل مطالعهای.»
سرش رو تکون داد. «خیلی زود سرد میشم، برای همین به محضانتظارمه اینکه چیزی رو شروع میکنم ازش خسته میشم. پس با خودم فکر کردمبشکه که بیمزهترین چیز رو به عنوان سرگرمیم انتخاب کنم. به نظرت دلیلش چیه؟»
«چون خطرکنم ناامید شدن توشمردی کم بود، درسته؟»
«درسته. و وقتی صبورانه دنبال چیزی میگشتم، حتی اگه از کتاب خوندن خوشم نیومد، تونستم احساسات آدمهایی رو کهسرسختانه کتاب خوندن دوست دارن بفهمم. یه قدمِ بزرگِ رو به جلو.» چروکهای ملافه رو صاف کرد، پتو رو کشیدچوبی بالا و جای بالش رو درست کرد. «اما بیا فعلاً دیگه حرف نزنیم. حاضره. هر چقدر دوست داری بخواب.»
روی ملافههای خنک نشستم،شده رفتم زیر پتو، ودستهام سرم رو گذاشتم رو بالش.
حتی خودم هم میدونستم حرکاتم ناشیانه است. اما اینکه بهم بگی عصبی نباشمزمین بیفایده بود. اگه دختری باشه که موقع خوابیدن تو تخت پسری که عاشقشه عصبیویسکی نشه، احتمالاً از قبل چیزی رو که باعث میشه انسان باشه از دست داده.
توی بوی میزوهو غرق شده بودم. توصیفش سختشدم بود، اما عنصرِ اصلیش این بود که بوی کسترکیبی دیگهای بود. بویی که هرگز از من ساطع نمیشد.
تنها باری که بغلم کرده بود وقتی بود که تودهنم جوی آبیاری بودیم، پس هیچ ایدهای نداشتم، اما گمونم اگهبدتری صورتم رو تو سینهاش دفن میکردم، یه همچین بویی میداد.
و درون من، این بو به طور جداییناپذیری با حساگه امنیت، لذت و عزیز بودن گره خورده بود. برای لحظهایدادم به فکر افتادم که پتو رو دزدکی با خودم ببرم خونه.
«یه زمانِ مناسبتجربههای میام بیدارت میکنم.اگه خب، شب بخیر.»
میزوهو پردهها رو کشید، چراغمردی رو خاموش کرد، و میخواستلگدی بره که جلوش رو گرفتم.
«امم، میشهوقت تا وقتی خوابمکنارش ببره همینجا بمونی؟»
با کمی اضطراب جواب داد. «شخصاً اصلاًمرد برام مشکلی نیست، اما... اگه فکرهای ناجوریریخت به سرم بزنه قصد داری چه کار کنی؟»
صورتش یکم داغ شد،چشمهای اما چون چراغها خاموش بودساق لازم نبود این رو بدونم.
فهمیدم. پسخوردنش میزوهو منمجازات رو اونطوری میدید.
چیزی که تو تمام این مدت میخواستم بدونم - اینکه آیاریخت حسن نیتش نسبت بهم کاملاً دوستانه است، یا عناصر رمانتیک هم توششدم هست - حالا حل شده بود. حس گرمی سینهام رو پر کرد.
جواب دادم: «اگهداشت این اتفاق بیفته،ریخت وانمود میکنم که مخالفم.»
با خجالت خندید: «این کافی نیست. اگه سعی کردمامتناع کاری باهات بکنم، میتونی یه مشتِ محکم بزنی بینسوزش چشمهام. اونطوری ترسویی مثل من فوراً سر عقل میاد.»
«فهمیدم. یادم میمونه.»
تو ذهنم ثبتش کردم:شده حتماً یادم باشه هرگزدستهام بین چشمهاش مشت نزنم.
میزوهو چراغ مطالعه رو روشن کردچشمک و شروع کرد به خوندن یهزور کتاب. با چشمهای نیمهباز نگاهش کردم.
در حالی که داشتم به خواب میرفتم،جلوش با خودم فکر کردم: «این منظره ممکنه چیزیقهقهه باشه که تا آخر عمرم هرگز فراموش نکنم.»
بعد از اون، بارها تختش رو تو اتاقش قرض گرفتم. وقتی لباسسوزش خواب میپوشیدم و میرفتم زیر پتو، میزوهو یه موسیقی با صدای خیلیجمعیت کم میذاشت، و هرچی حواسم کندتر میشد آروم صداش رو کم میکرد.
وقتی از خوابِ عمیقم بیدار میشدم،پشت برام چای گرم میریخت. بعد رو ترکبندقبلیم دوچرخهاش مینشستم و من رو میرسوند خونه.
اولین باری که موقع چرت زدن متوجه شدم میزوهو پتو رو اگه کج شدهمجازات باشه مرتب میکشه روم، به خودم یاد دادم چطور به طور طبیعی تو خوابدارو غلت بزنم تا پتو رو اونقدر جابهجا کنم که نیاز به مرتب کردن داشته باشه.
قسمت سخت ماجرا این بود که نذارم دقیقاً بعد از اینکه آروم پتو رو میگرفت ودادم میکشید بالا، نیشم باز بشه. نذاشتنِ اینکه این موضوع خودش رو به شکل یه لبخند نشونکردن بده، به معنی نگه داشتنِ اون گرما تو درونم بود، و احساس دلتنگیم براش بیشتر میشد.
یه بار، از نزدیک به صورتم نگاه کرد.دندونهای چشمهام بسته بود، اما میتونستم صدای نفس کشیدنشاونها رو بشنوم و بگم که کنار تخت چمباتمه زده.
با این حال، در نهایت، میزوهو هیچ کاری نکرد.پشت اگه میکرد، احتمالاً با اشتیاق میپذیرفتمش. نه، راستش منتظرشاگه بودم. اگه «فکرهای ناجوری» به سرش میزد خوشحال میشدم.
به هر حال، اون هفده سالش بود و منپشت هم هفده سالم بود. هفدهسالهها موجوداتی بودن که ازاگه این و اون چیزهایی منفجر میشدن که نمیتونستن کنترلشون کنن.
اما با این حال، گمونم هیچچیز دیگهای جز اینکه اونپام اونجا بشینه کتاب بخونه و من هم با خیال راحت بخوابمقرار در حالی که همهچیز تو هالهای از ابهام باقی میموند، نمیخواستم.
تا زمانی که هر دومون دیگه نتونیمتسلیم تحملش کنیم، تصمیم گرفتم دوست دارم تواون این کمالِ ساختهشده از نقص غرق بشم.
میزوهو روی تختچشمک نشست، و من سرمنگه رو گذاشتم رو پاش.
با خودخواهی ازش خواستم: «برامدهنم یه لالایی بخون.» آروم آهنگِاگه پرنده سیاه رو زمزمه کرد.
در حالی که اینطوری استراحت میکردیم، پایان به طور پیوسته نزدیکبدتری میشد. به طور مبهمی از این موضوع آگاه بودم، اما باانگار سرعتی باورنکردنیتر از چیزی که فکر میکردم سر و کلهاش پیدا شد.
اگه میدونستیم که کمتر از یه ماه فرصت داریم،جلوش بدون شک تمام احساساتمون رو برای هم بیان میکردیم،زدن و انواع کارهایی رو که عاشقها انجام میدن امتحان میکردیم.
اما قرار نبود اینطور بشه.
یه شنبهی دلگیر تو اواخر دسامبر، میزوهو رو بردم به یه شهرزور دور. حدود یه ساعت با قطار رفتیم، و رسیدیم به ایستگاهی کهانتظارمه اونقدر کوچیک بود که ممکن بود با یه زبالهدونی اشتباه گرفته بشه.
تار عنکبوتهایی که صاحبهاشون رو از دست دادهلگدی بودن تو اتاق انتظار آویزون بودن، و یهزدن لنگه دستکش پشمی رو پلتفرم جا مونده بود.
بعد از سی دقیقه پیادهروی، رسیدیم به یهشدم قبرستون عمومی روی یه تپه. سنگ قبرها توانگار زمین صاف پراکنده بودن. قبر پدرم هم بینشون بود.
گل یا عود نیاورده بودم. فقطپشت دستم رو زدم به قبر، نشستمتجربههای جلوش، و دربارهی پدرم به میزوهو گفتم.
خاطرات مهمی نبودن که ارزشِ خاطره گفتن رو داشته باشن، اما پدرم روامتناع دوست داشتم. وقتی کوچیک بودم، و به خاطر دعواهای مادرم یا اینکه با دوستهامترکیبی به مشکل خورده بودم حالم گرفته بود، بهم پیشنهاد میداد که باهاش برم ماشینسواری.
تو جادههای خلوتِ روستایی رانندگی میکردیم و از ضبط ماشین موسیقیهای قدیمی پخشتسلیم میکرد، و ویژگیهای خوب آهنگها رو طوری توضیح میداد که حتی بچهای مثلچوبی من هم میتونست بفهمه. اون کسی بود که جملهی پیت تاونزند رو بهم گفت.
شاید دلیلی که باعث شد اینقدر افراطی به موسیقی گوشلگدی بدم این بود که حضورش رو توش حس میکردم. نمادیجشن از زمانی که خونهامون آروم بود، و نگرانِ هیچچیز نبودم.
وقتی حرفام دربارهی پدرمشده تموم شد، یهو موضوعدستهام دیگهای رو پیش کشیدم.
«ناپدریم داره بدهی بالا میاره. فکر میکردم با این قمارِ دیوانهوارش یه روزی این اتفاق میافته، اما خیلی بیشترسرسختانه از چیزی شده که میتونستم تصور کنم. دیگه امکان نداره بشه از راههای عادی پسش داد. به علاوه، آدمهایی کهگندم ازشون قرض میگیره به نظر آدمهای درستی نمیان، و چون به خاطر قمار بوده، سخته که ادعای ورشکستگی شخصی بکنه.»
درگیری بین پدر و مادرم تمومی نداشت. شاید به خاطرپام این یه بار احساس گناه، ناپدریم هنوز سر این موضوعشروع به خشونت متوسل نشده بود، اما فقط مسئلهی زمان بود.
حس میکردم دفعهی بعد که فرصتانتظارمه پیدا کنه، کاری میکنه - نمیدونستم چیگلوم - که هیچ راه جبرانی براش نیست.
نمیتونستم کارهای ناپدریم رو به تعویقپشت بندازم. بدهیِ عظیمی که بالا آوردهتجربههای بود بدون شک زندگیم رو نابود میکرد.
اما اونجور بدبختیهای کند و ذرهذره، جادوم رو فعالمیدونستم نمیکرد. چیزی که برای فریادِ مورد نیاز روحم لازمشدم بود یه درد ناگهانی، متمرکز و به راحتی قابلدرک بود.
علاوه بر این، حتی اگه میتونستم بدهی رو «باطلامتناع کنم»، هیچ تضمینی نبود که اون همون اشتباه روسوزش تکرار نکنه. در نهایت، جادوم تقریباً هیچ فایدهای نداشت.
بلند شدم و یکم خاکمردی از رو لباسهام پاک کردم.لگدی «خیلی خب، میزوهو. دارم خسته میشم.»
«فهمیدم.»
«قراره چطوری بکشیم؟»
بدون اینکه جوابم رو بده بهم خیره شد.لگدی به نظر میرسید چیزی آزارش میده. قبلاً همچینزدن چهرهای بهم نشون نداده بود، پس یکم جا خوردم.
دقیقاً بعد از اون، میزوهو تا حدودی به زورقورت بوسیدم. داشتن اولین بوسهامون تو یه قبرستون اونقدر برایدارو ما مناسب به نظر میرسید که عاشق ناامیدیِ تمامش شدم.
چهار روزکنارش بعد، بالاخرهمرد زمانش فرا رسید.
وقتی برگشتم خونه، اولینزور چیزی که چشمم بهشقبلیم افتاد جسد مادرم بود.
نه، تا اون زمان، شاید هنوز جسدسرسختانه نبود. شاید تو شرایطی بود که، اگهشدم همون موقع بهش کمک میرسید، میشد نجاتش داد.
اما در هر صورت،چرخیدم وقتی ساعتها بعد نبضشدندونهای رو چک کردم، مرده بود.
مادرم تو لباسی متفاوت از همیشه رو زمیندستهام افتاده بود، پس نمیتونستم دقیقاً بگم واقعاً مادرمهقبلیم یا نه. صورتش اونقدر وحشتناک له شده بود.
سرش کاملاً سفید بود.
ناپدریم رو صندلی نشسته بود و داشتجلوش تو لیوان نوشیدنی میریخت. وقتی دویدم سمتاونها مادرم، با تندی دستور داد: «فراموشش کن.»
با این حال کنارش چمباتمه زدم، نفسم رو حبس کردمدادم و تو صورتِ ورمکرده و خونیش نگاه کردم، و لحظهایچوبی بعد، دردِ یه ضربهی محکم به شقیقهام رو حس کردم.
ناپدریم من رو از رو زمین بلند کرد و کشوند برد بالا توقبلیم اتاقم. در حالی که زانوهام رو بغل کرده بودم تو خودم جمع شدم،ناامیدی و اون به زور موهام رو کشید و به پایهی بینیم مشت زد.
دیدم قرمز شد، و خون گرم از بینیم ریخت بیرون.اگه اون که از برملا شدنِ خشونتهاش میترسید، معمولاً هیچوقت صورتدادم رو هدف نمیگرفت، اما این بار دستکشهاش رو درآورده بود.
پرسید: «تو هم میخوای من رو بندازی بیرون، هان؟امتناع فقط امتحانش کن. هر کاری هم بکنی، تمام عمرتسوزش دنبالت میام. نمیتونی از دستم فرار کنی. چون ما خانوادهایم.»
یه مشت زد به شبکهی خورشیدیِ شکمم، و نفس کشیدن برامساق سخت شد. پیشبینیِ یه طوفان طولانی رو کردم. حداقل دستهام روشروع برای دفاع از صورتم آوردم بالا، تا وقتی میزوهو رو دیدم.
ذهنم رو کاملاً از بدنم جدا کردم ودستهام سرمِ خالی رو پر از موسیقی کردم. لیست آهنگهایمیدونستم «مروارید» از جنیس جاپلین رو به ترتیب پخش کردم.
وقتی آهنگِ یه زن تنها موند تموم شد، حملهاش برای مدتی کوتاه متوقفدهنم شد. اما فقط به این خاطر بود که مشتش از بس مادرم روشدم کتک زده بود فرسوده شده بود، پس به جاش رفت سراغ یه کمربند چرمی.
ناپدریم در حالی که کمربند رو مثل شلاق میچرخوند، دوباره و دوباره بهم ضربه زد. هر ضربه دردی میآورد که فقط زنده بودن رویکی عذابآور میکرد. حتی بعد از آخرین آهنگ - مرسدس بنز، آهنگی که فقط به صورت آکاپلا منتشر شده بود، چون جنیس بعد از اینکهکنارش رفت با ۵.۵۰ دلار پول خرد مارلبرو بخره بر اثر مصرف بیش از حد هروئین مرد - خشونتِ سرسختانهاش هیچ نشانهای از پایان نداشت.
از فکر کردن دست کشیدم. ازانتظارمه نگاه کردن دست کشیدم. از شنیدنسوزش دست کشیدم. از حس کردن دست کشیدم.
بعد از اینکهچشمک برای اِنامین بار غشنگه کردم، به هوش اومدم.
طوفان تموم شده بود. صدای باز شدن یهقبلیم قوطی آبجو رو شنیدم. صدای خرتخرتِ خوردنِ آجیلانتظارمه تو اتاق پیچید. خرت، خرت، خرت. خرت، خرت، خرت.
حتی انرژیِ بلند شدن نداشتم. تونستم گردنم روخوردنش تکون بدم تا به ساعتِ رو دیوار نگاه کنم.ناامیدی چهار ساعت از وقتی رسیده بودم خونه گذشته بود.
سعی کردم بایستم، اما دستهام بسته بود. گمونم باجلوش اون بندهایی که معمولاً برای نگه داشتن کابلها استفادهزدن میشه. پشت سرم بسته شده بودن تا نتونم مقاومت کنم.
بدنم پر از جای شلاق بود. نصف دکمههایدستهام بلوز خونیم کنده شده بود، و پوستِ برهنهیقبلیم گردنم تا پایینِ کمرم طوری میسوخت انگار سوخته بود.
نه - احتمالاً سوخته بود. دردیچشمک که داشت شبیهش بود، و یهزور اتو هنوز تو پریزِ همون نزدیکی بود.
حس کردم یه چیز سفت تو دهنمجلوش میچرخه. نیازی نبود تفش کنم بیرون واونها چک کنم تا بدونم یه دندون آسیابه.
فکر کردم یه چیزی طعم تلخی داره،تسلیم پس حتماً خونریزیِ جایی بود که دندونماون شکسته بود. میتونستم خون رو غرغره کنم.
منتظر موندم تا پدرم رفت دستشویی،پشت به سمت مادرم که بیحرکت بودتجربههای خزیدم و مچ دستش رو لمس کردم.
نبض نداشت.
قبل از هر چیزی، فکر کردم: «اگه اینجاخوردنش بمونم، من هم کشته میشم.» میتونستم بعد از فرارناامیدی به یه جای امن برای مرگ مادرم عزاداری کنم.
فقط باید از دست اون مرد فرار میکردم. از اتاق نشیمن به سمت بیرون، توزمین راهرو خزیدم و رسیدم به در ورودی. بعد با آخرین توانم، بلند شدم و با دستهایهمهاش بستهام در رو باز کردم و رفتم بیرون. بعد دوباره با ناامیدی شروع کردم به خزیدن.
گردآوردنِ بدن و ذهنِ برای مدتی جداشدهاممرد سخت بود. میفهمیدم چه اتفاقی برام افتاده،ریخت اما هنوز نمیتونستم واقعیتش رو حس کنم.
الان وقتش بود که هر کاری ناپدریم کرده بود رو «باطل کنم»، امادهنم به چشمِ مشکلِ یکی دیگه بهش نگاه میکردم. شاید من از خیلی وقتشدم پیش شکسته بودم. چطور میتونستم بعد از کشته شدن مادرم اینقدر آروم بمونم؟
یکی شونهام رو گرفت.
ستون فقراتم یخ بست. حتی نمیتونستمانتظارمه جیغ بکشم. از ترس فلج شدمسوزش و تمام قدرتم رو از دست دادم.
وقتی فهمیدم دستِ میزوهوئه، اونقدر خیالم راحت شدداشت که ممکن بود غش کنم. و بالاخره، اشکهامسرسختانه سرازیر شدن. چک، چک، چک، چک، پایین ریختن.
هیچچیز رو نمیفهمیدم. چرازور اینجا بود؟ نمیخواستم منقبلیم رو تو این حال ببینه.
به محض اینکه بندهای دورمیدونستم دستهام رو باز کرد، فوراًمجازات صورت خونی و کتکخوردهام رو پوشوندم.
میزوهو کتش رو درآورد، انداختمردی روم و بغلم کرد. بهشلگدی چسبیدم و زارزار گریه کردم.
پرسید: «چه اتفاقی افتاده؟» خیلی ملایم حرف زددستهام تا سعی کنه آرومم کنه، اما لرزش نفسش ازمیدونستم احساسات تاریکی که تو وجودش میچرخید بهم خبر داد.
به صورت دستوپاشکسته و دور از اصل مطلب توضیح دادم. اینکه مادرم وقتی رسیدمریخت خونه افتاده بود رو زمین. اینکه وقتی دویدم سمتش کتک خوردم. اینکه چهار ساعتِدادم بعدش انواع خشونتها رو تحمل کردم. اینکه تا وقتی همهچیز تموم شد مادرم مرده بود.
صبورانه گوش داد و سریعافتاده فهمید. تقریباً هیچ زمانی برایپام رسیدن به تصمیم نیاز نداشت.
«فقط تحملخوردنش کن. باید بتونمبدتری سریع تمومش کنم.»
با این حرف، رفت تو خونهام. ایننگه سؤال که تو فکر انجام چه کاریهمیدونستم حتی تو ذهنِ آشفتهام هم شکل نگرفت.
باید هر کاری رو که ناپدریم کردهتجربههای بود زودتر «باطل میکردم». اما قدردانیم بابتمجازات حضور میزوهو مانع شد، و روحم فریاد نمیکشید.
برف شروع به باریدن کرد.
میزوهو توکنم کمتر ازچرخیدم پنج دقیقه برگشت.
دیدنِ صورت و پیراهنِ خونینش، به طرز عجیبی، بهم ایننگه فکر رو داد که اون زیباست، نه اینکه رقتانگیزه. چاقوی توامتناع دستش داستان این رو میگفت که دقیقاً چی رو «تموم کرده».
متهمش کردم: «دروغگو. آدم اشتباهیکنارش رو برای کشتن انتخاب کردی.نگه مگه نگفتی من رو میکشی؟»
میزوهو خندید. «مگهمردی نمیدونستی از هموندندونهای اول دروغگو بودم؟»
«...حالا کهخوردنش گفتی، اینمجازات هم درسته.»
اون اشتباه کرده بود. این بدترین نتیجهای بود کهزور میتونستم تصور کنم. اما نمیتونستم اون رو هم به تعویقمجازات بندازم. باطل کردنِ تلاشی که برام کرده بود غیرممکن بود.
«هی، میزوهو.»
«آره؟»
«بیا فرارکنم کنیم. حداقلچرخیدم یه جای دور.»
در حالی که من رو پشتش گرفته بوددستهام راه رفت. یه دوچرخهی قفلنشده از ایستگاه قطارقبلیم دزدید، من رو نشوند پشتش و رکاب زد.
هر دومون میفهمیدیم که فرارکنارش کردنمون به هیچجا ختم نمیشه.نگه قصد نداشتیم واقعاً فرار کنیم.
فقط زمانچرخیدم میخواستیم تاچشمهای خداحافظی کنیم.
میزوهو گفت، وقتی ازمجازات دبیرستان اومدیم بیرون، بیاشدم با هم زندگی کنیم.
با اینکهکنارش میدونستم غیرممکنه،مرد اما موافقت کردم.
تمام شب رکاب زد. آسمون آبی تیره به بنفش تغییر رنگسرسختانه داد، بعد به دو لایه قرمز کدر و آبی تقسیم شد.سوزش بعد خورشید طلوع کرد، و دوچرخه تو اشعههای صبحگاهی رکاب میزد.
بدنهای سردمون شروع به گرممیدونستم شدن کرد، و لایه نازکمجازات برف رو جاده آب شد.
تو یه سوپرمارکت توقف کردیم و مرغ و کیک خریدیم.لگدی فروشنده یه دانشجوی بیتفاوت بود، پس بدون اینکه حرفی دربارهی صورتهامونهمیشگی بزنه وسایلمون رو حساب کرد. رو یه نیمکت نشستیم و خوردیم.
گفتم: «مرغوقت و کیک حسکنارش تولد رو میده.»
به شوخی گفت:تموم «خب، یه جوراییچشمک روزی برای گرامیداشته.»
دانشآموزهای ابتدایی با کنجکاوی به زوجدندونهای دبیرستانیِ خونی و کبودی نگاه میکردنخوردم که کلهی صبح داشتن غذای مهمونی میخوردن.
اونقدر کثیف به نظر میرسیدیم که یکی ازشدم اونها با تعجب پرسید: «ها، هالووینه؟ لباس هالووینه؟»انگار به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده.
دوباره راه افتادیم. تو راه، از کنار یه گروه از دانشآموزهای دبیرستانمتجربههای رد شدیم. دیدنِ اینکه دارن بهشون خوش میگذره یادم انداخت که امروزقورت روزِ جشنوارهی فرهنگیشونه. به نظر یه رویداد تو یه دنیای دورِ دیگه میومد.
بین اون گروه تعداد زیادی از کسایی بودن که بهم قلدری میکردن. وقتیامتناع من رو پوشیده از کبودی رو ترکبند دوچرخه دیدن که یه پسرِ غرقانگار در خون داشت من رو از مدرسه دور میکرد، مات و مبهوت موندن.
صورتم رو تو کمر میزوهو قایم کردم و همونطور که میخندیدمبدتری زارزار گریه کردم، و همونطور که زارزار گریه میکردم خندیدم. حس کردمترکیبی زهری که مدتها تو بدنم رخنه کرده بود بالاخره داره شسته میشه.
در آخر، رفتیم به یه شهربازی. این آرزوی من بود.لگدی میخواستم فقط یه بار با میزوهو برم شهربازی. همون جاییجشن که با پدر و مادرم اوقات خوشی رو توش گذرونده بودم.
پیراهن خونیِ اون و بلوز خونیِ من زیردستهام کتهامون قایم شده بود، اما کبودیهای صورتم وقبلیم بوی خونی که از اون میومد قابلپنهان کردن نبود.
رهگذرها بهمون خیره میشدن و هوای خشونتی رو ازمون حس میکردنداشت که مناسبِ پارک نبود. اما میزوهو و من بهش توجهی نکردیممجازات و در حالی که دست هم رو گرفته بودیم قدم زدیم.
اون گفت میخواد چرخوفلک سوار بشه، و من گفتمساق میخوام ترنهوایی سوار بشم. بعد از یه دعوای کوتاه وهمیشگی معصومانه، اون تسلیم شد و اول رفتیم ترنهوایی سوار شدیم.
و ازخوردنش اونجا به بعد،بدتری خاطراتم نامشخص شد.
تنها چیزی که میتونستم به طور مبهمنگه به یاد بیارم این بود: تصادف دقیقاًمیدونستم بعد از سوار شدن به ترنهوایی اتفاق افتاد.
شاید این یه مجازاتزور الهی بود. نه برایقبلیم میزوهو، بلکه برای من.
یه صدا. لرزش. حس شناور شدن. فلز. جیغ. سردرگمی. یه صدایبدتری دیگه از کنارم. خرت، خرت، خرت، خرت، خرت، خرت، خرت، خرت،انگار خرت. پاشیدنِ خون. جیغ. سردرگمی. پاشیدنِ خون. گوشت. جیغ. بالا آوردن. گریه.
وقتی به خودم اومدم، میزوهومردی نبود، و به جاش چیزیلگدی بود که قبلاً میزوهو بود.
این چیزیه که فکر کردم.
چون من روتموم دید، میزوهو تبدیلچشمک به یه قاتل شد.
چون من رومردی دید، میزوهو بادندونهای یه مرگ وحشتناک مرد.
همهاش تقصیر من بود.
اگه من اونجا نبودم،مرد این اتفاق نمیافتاد. میزوهوداشت نباید من رو میدید.
تمام ایننگه مدت، فکر میکردمدهنم ناپدریم آورندهی بدبختیه.
اما اشتباهریخت میکردم. اونقبلیم من بودم.
من ناپدریم و خواهر ناتنیم روچشمهای سمت خودم کشیدم، من مادرم روپام کشتم، و من میزوهو رو کشتم.
تا لحظهیوقت آخر، فقط براشکنارش دردسر درست کردم.
صدای یه جعبه موسیقی رو شنیدم که مدتها بود نشنیده بودم. به تعویق انداختنریخت واقعه رو تو مقیاسی بزرگتر از همیشه انجام دادم. تمام راه رو تا ماههادادم قبل برگشتم و دیدارم با میزوهو رو «باطل کردم». من هیچ حقی نداشتم که ببینمش.
اما «کیریکو هیزومی» هیچ کار اشتباهی نکردهجلوش بود. نیازی نبود وجود اون رو هماونها پاک کنم، دختری که بهش دلگرمی میداد.
پس فقط دیدارمون رو باطل کردم.انتظارمه اومدنش برای دیدنم رو پاک کردم، وگلوم اون رو به زندگی عادیِ دبیرستانیش برگردوندم.
این باید بهترین کار باشه. بدونپشت من، میزوهو باید بتونه دوست پیداتجربههای کنه، عاشق بشه، و عادی زندگی کنه.
و من همهچیز رو فراموش کردم. هر چیزی رو که بهم گفته بود. هرمجازات کاری رو که برام کرده بود. گرمای دستهاش رو. خاطراتی رو که بهم داده بود.بشکه چون حتی فکر کردن بهش ممکن بود اون رو به بدبختیِ مسریِ من آلوده کنه.
بعد از باطل کردنِ دیدارمون، دیگه بزرگ نشدم. یه سال گذشت، و منتسلیم ۱۷ ساله موندم، دقیقاً همونطوری که تو سال دوم دبیرستان بودم. در اصل، ظاهراًگندم داشتم پیر شدن رو به تعویق میانداختم، اما یادم نمیومد همچین کاری کرده باشم.
شاید یه جایی تو قلبم، یهچشمهای فکر بیمیل داشتم. «حداقل میخوام همونطوریپام بمونم که وقتی دوستم داشت بودم.»
و بنابراینوقت ناخودآگاه منتظر روزِکنارش دیدار دوبارهمون موندم.