چپتر 3: امتیاز گرفتن
0فکر میکردم آدم توی چنین وضعیتی اصلاً خوابش نبره. اما بعد ازتاریکی یه دوش آب گرم، عوض کردن لباسهام و دراز کشیدن روی تخت،برخورد پلکهام خیلی زود سنگین شدند و شش ساعت تمام مثل مردهها خوابیدم.
وقتی بیدار شدم، بهطرز عجیبی حالم بد نبود. دربشه واقع، اون حس خفقان و سنگینیای که توی اینتاریکی چند ماه اخیر موقع بیدار شدن داشتم، ناپدید شده بود.
نشستم تا گوشیم رو چک کنم و دیدمحال پیامی نیومده. لابد دختره هنوز بهم احتیاجی نداشت.تاریکی دوباره دراز کشیدم و به سقف زل زدم.
چرا با اینکه دیشب یه نفر رو زیر گرفتهاضطراب بودم، انقدر حالم خوب بود؟ درست برعکس حسرتها وصاف پشیمونیهای سنگین دیروز، ذهنم شفافتر و آرومتر از همیشه بود.
در حالی که به صدای چکهچکه کردنکوبید آب بارون از ناودون گوش میدادم وبینهایت بهش فکر میکردم، به یه نتیجه رسیدم.
شاید از ترس سقوط به اعماق پایینتر رها شده بودم. وسط اونصاف زندگی نکبتبارم، حس میکردم دارم ذرهذره میپوسم. واسه همین مدام پر ازنمیتونستم اضطراب بودم که قراره تا کجا سقوط کنم، قراره اوضاعم چقدر خرابتر بشه.
با این حال، تصادف دیشب من رو صاف کوبیدتصادف ته چاه. وقتی تا جایی که جا داشت سقوطبینهایت کردم، توی اون تاریکی به یه آرامش بینهایت رسیدم.
هرچی باشه، دیگه پایینتر از این نمیتونستم برم.مدام در مقایسه با وحشتِ یه سقوط بیپایان، دردحال برخورد به زمین خیلی ملموستر و قابلتحملتر بود.
دیگه چیزی واسه از دست دادن نداشتم.کوبید هیچ امیدی نبود که بخواد بر باد بره،هرچی پس ناامیدی و یأسی هم در کار نبود.
واسه همین احساس آرامشقراره میکردم. هیچچیزی قابلاتکاتر ازخرابتر تسلیمشدن و قطع امید نیست.
رفتم توی بالکن تا سیگاری دود کنم. چند ده کلاغصاف کمی دورتر روی کابلهای برق نشسته بودند و چندتایی هم هموندیگه اطراف پرواز میکردند و با صدای گوشخراش و گرفتهای قارقار میکردند.
حدود یک سانتیمتر از سیگارممیپوسم خاکستر شده بود که صدایقراره زنی رو از بالکن کناری شنیدم.
«عصر بخیر، آقای منزوی.»
سرم رو به چپ چرخوندم و دختری رو دیدمبشه که متواضعانه برام دست تکون میداد. عینک به چشمتاریکی داشت، موهاش مصری کوتاه بود و لباسخواب به تن داشت.
دختری بود که توی واحد کناری زندگی میکرد، یه دانشجوی هنر در دانشگاه.جایی اسمش یادم نبود. اما نه به این خاطر که برام مهم نبود یابیپایان چیزی؛ فقط توی بهخاطرسپردن اسمها افتضاحم، درست مثل باقی آدمهای درونگرای همتیپ خودم.
جواب دادم: «عصردارم بخیر، خانم منزوی.واسه امروز زود بیدار شدی.»
دانشجوی هنر درخواست کرد:حال «اون رو بده بهچاه من. همونی که گوشه لبته.»
با اشارهمدام به سیگارقراره پرسیدم: «اینو؟»
«آره. همون.»
دستم رو دراز کردم و سیگار نیمهکشیدههمین رو بهش دادم. مثل همیشه، بالکنش پرخرابتر از گیاهان تزئینی بود، شبیه یه جنگل مینیاتوری.
یه چهارپایه پلهدار کوچیک گوشههای چپ و راست گذاشته بود که نقش پایه گلدون روهرچی داشتند و یه صندلی باغی قرمز هم وسط بالکن جا خوش کرده بود. به گیاههادادن با دقت تمام رسیدگی شده بود و برخلاف صاحبشون، شاداب و سرزنده به نظر میرسیدند.
در حالی که دود سیگار رواوضاعم به ریههاش میداد، گفت: «پس دیروزصاف رفتی بیرون. از تو بعید بود.»
جواب دادم: «عالی نیستم؟ راستی...چقدر همین الان میخواستم صدات بزنم.صاف تو هر روز روزنامه میگیری، درسته؟»
«آره، ولی مندارم فقط صفحه اولشواسه رو میخونم. چطور مگه؟»
«میخوام روزنامهخرابتر امروز صبححال رو بخونم.»
دانشجوی هنر بهم گفت: «هوم.کجا باشه پس، بیا اینور. منمحال میخواستم واسه پیادهروی امشب صدات کنم.»
رفتم توی راهرو و وارد اتاقش شدم. این دومین باری بود که من رو به داخل راه میداد. بارهرچی اولش به خاطر این بود که کسی رو میخواست تا کنارش بشینه و بتونه غصههاش رو با نوشیدن دود کنهباد و بره هوا، و بهت بگم، توی تمام عمرم ندیده بودم کسی توی چنین جای شلخته و بههمریختهای زندگی کنه.
منظورم اینه که کثیف نبود؛ نظم و ترتیب خاص خودش رو داشت. فقط اندازه اتاق باحال مقدار وسایلی که داشت اصلاً همخونی نداشت. حتماً از اون دست آدمهایی بود که هیچچیز رومقایسه دور نمیاندازند؛ درست نقطه مقابل من، که فقط وسایل اولیه زندگی و امثال اون رو داشتم.
اتاق دانشجوی هنر این بار همصاف تمیزتر نشده بود. راستش حتی وسایلتاریکی بیشتری هم توی اون چپانده شده بود.
اتاق نشیمنش حکم آتلیه و کارگاهش رو داشت، واسه همین قفسههای بزرگی سرتاسر دیوارها کشیدهجایی شده بود که پر از کتابهای مجموعه آثار هنری و آلبومهای عکس بیشمار بود، به همراهزمین کلکسیون عظیمی از صفحههای گرامافون که تمام فضای موجود رو کیپ تا کیپ پر کرده بود.
بالای قفسهها، جعبههای مقوایی تا سقف روی همحال چیده شده بودند و فقط میتونستم تصور کنمتاریکی که یه زلزله درستوحسابی چه فاجعهای به بار میاره.
روی یکی از دیوارها پوستر یه فیلم فرانسوی و یه تقویم مربوط به سه سالبشه پیش به چشم میخورد. توی یکی از گوشهها هم یه تختهپینپنبهای جا گرفته بود کهنمیتونستم عکسهای هنری بهصورت نامنظم با پونز روش کوبیده شده بودند و کل سطحش رو پوشونده بودند.
روی یکی از اون دو تا میز، یه کامپیوتر غولپیکر قرار داشت کهآرامش جلوش پر از خودکارها و مدادهای کهنه و مستعمل بود. میز دیگه تمیزملموستر و مرتب بود و فقط یه گرامافون توی یه کابینت چوبی روش قرار داشت.
در حالی که روی صندلی بالکن نشسته بودم، زیر نور غروبتصادف آفتاب تکتک خطوط روزنامه صبح رو از نظر گذروندم. همونطور کهباشه انتظار میرفت، هیچ خبری از تصادفی که رقم زده بودم نبود.
دانشجوی هنر از کنارم نگاهی به روزنامه انداختحال و بلند فکر کرد: «خیلی وقته روزنامه نخوندم...تاریکی ولی چیز دندونگیری رو هم از دست ندادم، نه؟»
در حالی کهدارم روزنامه رو بهشواسه برمیگردوندم، گفتم: «ممنون.»
«خواهش میکنم. مقالهایبشه که دنبالش بودیصاف رو پیدا کردی؟»
«نه، پیدا نکردم.»
«اوه، حیف شد.»
«نه، برعکس. خیالم راحتذرهذره شد که نیست. راستی، میشهاضطراب بذاری تلویزیونت رو هم ببینم؟»
دانشجوی هنر با تعجب پرسید: «تو حتی تلویزیون همجایی نداری توی خونهت؟ گرچه خودم هم بهندرت نگاش میکنمنمیتونستم و واقعاً چیزی نیست که لازمش داشته باشم، ولی...»
دستش رو زیر تختقراره برد، کنترل رو بیرونخرابتر کشید و روشنش کرد.
«راستی اخبارقراره محلی کِیاوضاعم شروع میشه؟»
«فکر کنم خیلی زود. عجیبه که میبینمهمین یه آدم منزوی به اخبار علاقه نشون میده.بشه کنجکاو شدی بدونی توی دنیای بیرون چه خبره؟»
بهش گفتم: «نه، یه نفرتصادف رو کشتم. فقط میخوام ببینمداشت خبرش پخش شده یا نه.»
پلک زد، در حالی کهکجا هنوز مستقیم بهم نگاه میکردحال گفت: «صبر کن ببینم. چی؟»
«دیشب یه دختر رو باچقدر ماشین زیر گرفتم. سرعتم اونقدریصاف بالا بود که قطعاً بکشتش.»
«امم... شوخی که نمیکنی، نه؟»
سرم رو تکون دادم: «شوخی نیست.» چون اونم از جنس خودم بود،تاریکی راحت میتونستم همهچیز رو بهش بگم. «تازه وقتی زدم بهش، از بس ویسکیزمین خورده بودم کاملاً مست بودم. حتی یه ذره هم بهونه واسه توجیه ندارم.»
نگاهی به روزنامه توی دستش انداخت: «اگهچقدر راست میگی، پس واقعاً عجیبه که خبری ازشجایی نیست. فکر میکنی هنوز جسد رو پیدا نکردند؟»
«خب، یه سری ماجراها پیش اومد و تا نُه روزصاف دست کسی بهم نمیرسه. توی این مدت، مطمئنم که هیچکسباشه متوجه جنایتم نمیشه. بعد از خوندن روزنامه دیگه مطمئن شدم.»
دستبهسینه شد: «آره خب، سر درنمیارم. ولی تو وقت داریقراره که اینجا نشستی با من گپ میزنی؟ نباید بری رد وجایی مدرکها رو پاک کنی، فرار کنی یه جایی، از این کارها؟»
«راست میگی، یه سری کارها هستصاف که باید بکنم. ولی تنهایی ازتاریکی پسش برنمیام. باید منتظر یه تماس بمونم.»
«...صحیح. خب، هنوز کلی شک واوضاعم تردید دارم، ولی چیزی که فهمیدم اینهکوبید که تو یه مجرمِ درستوحسابی و خطرناکی.»
«آره، ازقراره هر زاویهایاوضاعم نگاش کنی همینه.»
در یک لحظه، چهره دانشجوی هنر گل انداخت و روشنقراره شد. شونههام رو گرفت و تکونم داد، صورتش چنان ازچاه شادی میدرخشید که کلمه «خوشحال» اصلاً حق مطلب رو ادا نمیکرد.
گفت: «گوش کن، منحال الان شدیداً ذوقزدهام. اصلاًچاه حالم خیلی بهتر شد.»
با یه لبخنداضطراب تلخ پرسیدم: «لذتاوضاعم از بدبختی دیگران؟»
«آره. خیلی خوشحالمکجا که میبینم چنینخرابتر بازندهی غیرقابلنجاتی هستی.»
بیانصافی بود اگه بیملاحظه صداش میکردم؛ چون لبخندمدام گشاد دانشجوی هنر دقیقاً بهخاطر توجهش به دردهایحال من بود؛ و همین حالم رو کمی بهتر کرد.
چنین واکنشی برام خیلی راحتتر از همدردی معذبکنندهچاه و نگرانیهای بیمورد بود. به هر حال، بهباشه لطف من حس و حال مثبتی پیدا کرده بود.
«پس از مقاماضطراب آدم منزوی، فارغالتحصیلاوضاعم شدی و شدی قاتل.»
«این یه پسرفت نیست؟»
«از نظر من که پیشرفته. ...هی، بیاهمین امشب بریم پیادهروی. اون مهلتِ تعویق ناچیزتخرابتر رو هدر میدیم. خوبه؟ بودن کنارت خیلی آرامشبخشه.»
«باعث افتخاره.»
«عالی شد. نظرت چیه به سلامتی بنوشیم؟» با دستش بهحال یه بطری آبجو جلوی قفسهها اشاره کرد. «مگه کلی چیزبینهایت نداری که بخوای فراموششون کنی یا نخوای بهشون فکر کنی؟»
«من بیخیال نوشیدن میشم.اوضاعم میخوام هروقت زنگ زدندحال بتونم فوری پشت فرمون بشینم.»
«که اینطور. خب، پس سهم توواسه میشه آب، آقای قاتل. چون، امم،اوضاعم تنها چیزی که دارم آبجو و آبه.»
تماشای انداختن یخ توی لیوانش و ریختن ویسکی، موجی ازداشت دلتنگی و نوستالژی رو در وجودم بیدار کرد. حس عجیبی بود؛وحشتِ احساس میکردم وسط یه کتاب مصور یا یه تابلو نقاشی هستیم.
«ببخشید، میشه دستآخراضطراب یه گیلاس ازاوضاعم اون به منم بدی؟»
«از اولشم برنامهم همین بودچقدر که بهت بدم.» سریع لیوان دومکوبید رو هم از ویسکی پر کرد.
«خب پس، به سلامتی.»
«به سلامتی.»
لبه لیوانهامون به همقراره خورد و صدای جلینگخرابتر تنهایی به هوا بلند شد.
در حالی که آب لیمو روخرابتر توی لیوانش میچکوند، گفت: «تا حالاچاه با یه قاتل مشروب نخورده بودم.»
«یه فرصتِ تکرارنشدنیدارم توی تمام عمره.واسه حسابی ازش لذت ببر.»
چشمهاش رو بابشه رندی باریک کرد وکوبید نیشخندی زد: «حتماً میبرم.»
آشنایی من و همسایه دانشجوی هنر و منزویم،حال مدتی بعد از این شروع شد که خودمتاریکی هم به یه آدم منزوی و گوشهنشین تبدیل شدم.
یه روز روی تخت دراز کشیده بودم و آهنگ گوشقراره میدادم. بدون توجه به بقیه، صداش رو تا ته بردهچاه بودم بالا؛ تا اینکه کمی بعد، تقتق محکمی به در خورد.
یه مبلغ مذهبی دورهگرد بود؟ فروشنده روزنامه؟ تصمیم گرفتم بهش محل نذارم، اما همچنان به در کوبیدند. با دلخوری ومقایسه اعصابخردی، صدا رو حتی از اونم بالاتر بردم، و همون لحظه در با شتاب باز شد. فراموش کرده بودم قفلشاحساس کنم. چهره فرد عینکیِ متجاوز بهنحوی برام آشنا بود. حدس زدم همسایهمه که اومده بابت سر و صدا شکایت کنه.
خودم رو واسه فحش و ناسزاش آماده کردم، اما اون فقطتصادف رفت سمت پخشکننده سیدی کنار تختم، سیدی رو درآورد، با یکی دیگهدیگه عوضش کرد و بدون حتی یه کلمه حرف، برگشت به اتاق خودش.
مشکلش با بلندیکجا صدا نبود، بلکه بابشه سلیقه موسیقیم مشکل داشت.
بدون اینکه نگاه کنم چی گذاشته، دکمه پخش رو زدم و با یه سبکخرابتر گیتار پاپ مواجه شدم که به شیرینی آبپرتقال بود؛ چیزی که کمی حالم روباشه گرفت. امیدوار بودم شاید یه کار واقعاً شاهکار پیشنهاد داده باشه، ولی زهی خیال باطل.
این شد اولین برخورد منتصادف با دانشجوی هنر. هرچند تا مدتیکردم بعد هم نفهمیدم که دانشجوی هنره.
هردومون از بیرون رفتن بیزار بودیم، ولی زیاد میرفتیم توی بالکنهامون. فرقش اینکوبید بود که اون میرفت تا به گلدونهاش آب بده و من میرفتم تامقایسه سیگار بکشم؛ با این وجود، هربار که همدیگه رو میدیدیم، به هم نزدیکتر میشدیم.
هیچ مانعی دید بینمون رو نمیپوشوند، واسه همین وقتی میدیدمش، بدون اینکهچاه بخوام خیلی خودمونی بشم سرم رو خم میکردم. بهش سلام میکردم و اونموحشتِ در حالی که با نگاهی محتاطانه زیر نظرم داشت، جواب سلامم رو میداد.
تا اینکه یه روز طرفهای اواخر تابستون،همین وقتی داشت به گیاههاش آب میداد، به نردهبشه سمت چپ تکیه دادم و باهاش همکلام شدم:
«واقعاً تحسینبرانگیزه کهبشه تنهایی همه اینصاف گیاهها رو پرورش میدی.»
با صدایی که بهزحمتقراره شنیده میشد زیر لب گفت:بشه «نه واقعاً. کار سختی نیست.»
«میتونم یه سؤال بپرسم؟»
در حالی که همچنان گیاههاشمیپوسم رو وارسی میکرد، جواب داد:قراره «آره، ولی ممکنه جواب ندم.»
«نمیخوام توی کارت فضولی کنم،تصادف ولی توی یک هفته گذشتهداشت اصلاً از اتاقت رفتی بیرون؟»
«...حالا اگه نرفته باشم چی؟»
«نمیدونم. فکرقراره کنم فقطاوضاعم خوشحال میشم.»
«چرا؟»
«چون منم نرفتم.»
ته سیگاری رو از روی زمین برداشتم،چقدر روشنش کردم و یه پُک بهش زدم. دانشجویجایی هنر چشمهاش درشت شد و به سمتم برگشت:
«اوه، که اینطور. پس تو میدونیخرابتر من از اتاقم بیرون نرفتم چونچاه خودتم پات رو از اتاقت بیرون نذاشتی.»
«درسته. بیروننکبتبارم ترسناکه. لابدذرهذره تقصیر تابستونه.»
«منظورت چیه؟»
«زیر آفتاب راه رفتن اونقدر حالمو خراب میکنهخرابتر که دو سه روز طول میکشه تا سرپاداشت بشم. نه، شایدم حس گناه باشه، یا بیچارگی...»
دانشجوی هنر در حالی که با انگشت پُلِ عینکش راصاف بالا میداد، گفت: «هوم، تازگیا دوستتو ندیدم. چی به سرشباشه اومده؟ همونی که شبیه معتادا بود. تقریباً هر روز میومد اینجا.»
حتماً منظورش شیندو بود. راست میگفت؛ بعضی روزها چشمهایش مات و از حدقه دررفتهخرابتر به نظر میرسید، مدام آن لبخندهای مبهم و چندشآور را بر لب داشت و دردیگه کل به معتادها میمانست، اما شنیدن این توصیفِ بیپرده از زبان او برایم خندهدار بود.
لبخندم را مهار کردم:حال «منظورت شیندوئه. خب، اونچاه مُرد. همین دو ماه پیش.»
«مرده؟»
«به احتمال زیاد خودکشیاوضاعم بود. با موتورسیکلتش ازحال یه پرتگاه افتاد پایین.»
با صدایی توخالیدارم عذرخواهی کرد: «...آهان. متأسفمهمین که بحثشو پیش کشیدم.»
«مشکلی نیست. میدونی، درحال واقع ماجرای قشنگیه. رویای اونجایی یارو بالاخره به حقیقت پیوست.»
با لحنی آرام زمزمه کرد: «...که اینطور. حدس میزنمبشه اینجور آدما هم وجود داشته باشن. پس یعنی، از شدتآرامش غصه برای مرگ دوستت نمیتونی پاتو از خونه بذاری بیرون؟»
پیشانیم را خاراندم: «دلم میخواد بگمخرابتر قضیه به این سادگیها نیست، ولی... شایدجایی واقعاً همهاش همینه. هرچند خودمم درست نمیدونم.»
مثل خواهر هفتسالهای که برادر پنجسالهاش را دلداریمدام میدهد، با دلسوزی نالید: «طفلکی. پس به خاطرحال همینه که این یه ماهه اینقدر لاغر شدی؟»
«مگه اونقدر لاغر شدم؟»
«آره. بدون اغراق بگم، کلاً یه آدم دیگه شدی.بشه موهات خیلی بلند شده، ریش و سبیلت هم حسابی دراومده،آرامش مثل چوبخشک لاغر شدی و چشماتم کدر و بیفروغ شدن.»
حرفش واضح و ملموس به نظر میرسید، و واقعاً هم همین بود. بیرونجایی نرفتن از آپارتمان باعث شده بود جز تنقلاتِ کنار آبجو، تقریباً هیچ چیزبیپایان نخورم. بعضی روزها حتی یک لقمه غذای سفت هم از گلویم پایین نمیرفت.
به پاهایم نگاه کردم و متوجه شدم به خاطر راه نرفتن، درست مثل پاهای بیماری بستریحال روی تخت نحیف شدهاند. و از بس مدتها با هیچکس حرف نزده بودم، متوجه نشدم کهمقایسه آنهمه نوشیدن صدایم را چنان گرفته و خشدار کرده که دیگر اصلاً شبیه صدای خودم نبود.
«خیلی هم رنگپریده شدی. درستتصادف مثل یه خونآشام که یهداشت ماهه لب به خون نزده.»
در حالی که با دستکجا دور چشمهایم را لمس میکردم،حال گفتم: «بعداً توی آینه خودمو میبینم.»
«شایدم هیچکسو توی آینه نبینی.»
«اگه خونآشام باشم، آره.»
لبخندی زد، گویی خوشحال بودتصادف که شوخیاش را پی گرفتهام:داشت «منم دقیقاً منظورم همین بود.»
«حالا بگذریم، خودتاضطراب چی؟ تو چرا پاتوچقدر از اتاقت بیرون نمیذاری؟»
دانشجوی هنر آبپاش را کنار پایشخرابتر روی زمین گذاشت و به لبهچاه سمت راست بالکن، نزدیک من تکیه داد.
با لبخندی صمیمانه گفت: «اونومیپوسم بذار واسه بعد. الان یهقراره فکر خیلی خوب به سرم زد.»
موافقت کردم: «خیلی هم خوب.»
آن شب، به عنوان بخشی از همانچقدر فکر خوب، با شیکترین لباسهایی که میتوانستیمچاه از کمد بیرون بکشیم، از آپارتمان خارج شدیم.
من یک کت تک و شلوار جین سرمهای پوشیدم. دانشجوی هنر یک پیراهن یکتکه خمرهای سورمهای باآرامش گردنبند و صندلهای پشتباز به تن کرد؛ عینکش را هم با لنز تماسی عوض کرده و موهایش رانداشتم مرتب بالا بسته بود. برای پرسه زدن در تاریکی شب، ظاهری کاملاً نامناسب و نامتعارف به حساب میآمد.
پیش از این، مواقعی پیش آمده بود که به اجبار بیرونکجا میرفتم؛ مثلاً برای خرید یا کارهای بانکی. و هر بار کهداشت اینگونه با بیمیلی بیرون کشیده میشدم، وحشتم از دنیای بیرون عمیقتر میشد.
استدلال دانشجوی هنر این بود که این اتفاق به این دلیلکردم رخ داده که من همیشه با اکراه و منفعلانه قدم به بیروندرد گذاشتهام، و همین باعث شده در کل از بیرون رفتن منزجر شوم.
گفت: «اول از همه باید خودمون مشتاقانه بریم بیرون و به ذهنمون یادکوبید بدیم که بیرون جای قشنگ و سرگرمکنندهایه. هر ناسازگاری، نتیجه یه آموزش نادرسته؛مقایسه پس سازگاری هم با پاک کردن و اصلاح کردن اون آموزش به دست میاد.»
«این نقلقولوقراره از کیاوضاعم کش رفتی؟»
«فکر کنم هانس آیزنکذرهذره یه چنین چیزی گفتهمدام بود. تفکر فوقالعادهایه، نه؟»
«خب، یه ایده شفاف و منطقی مثل این خیلی بهتر تو ذهنتاریکی میشینه تا اینکه خزعبلاتی درباره دلشکستگی یا ارتباط اجتماعی یا چیزای دیگهبرخورد تحویلمون بدن. ولی دلیل این لباسهای شیک چیه؟ بعیده کسی ما رو ببینه.»
دانشجوی هنر آستین پیراهنش را گرفت و صاف کرد: «احساسحال هیجان و تنش میکنیم، نه؟ تقریباً تنها دلیلش همینه، ولیبینهایت فکر میکنم در حال حاضر همین حس برای ما خیلی حیاتیه.»
با سر و وضعی که انگارخرابتر به یک مهمانی شبانه دعوت شدهچاه بودیم، بیهدف در شهر قدم زدیم.
این اواخر، گرمای هوا در طول روز خفهکننده بود، اما شبها باداوضاعم خنکی میوزید که حالوهوایی پاییزی به تن شهر مینشاند. حشرات کمتری دور چراغهایآرامش خیابان بالبال میزدند و لاشههای بیجانشان زیر پای چراغها زمین را پوشانده بود.
دانشجوی هنر با قدمهایی محتاط از میانکوبید لاشه حشرات گذشت و زیر نور چراغیبینهایت ایستاد. بید بزرگی دور سرش چرخ میزد.
سرش رامدام کج کرد وکجا پرسید: «خوشگل شدم؟»
به نظر میرسید تنفس هوای آزادخرابتر بعد از مدتها به وجدش آورده بود.جایی مرا یاد کودکی در روز تولدش میانداخت.
جواب دادم: «آره، شدی.» واقعاً هم به نظرم زیبا بود.قراره در مواجهه با چنین تصویر تماشایی و نابی، میتوانستم مفهوم عمیقجایی «زیبایی» را حس کنم. برای همین به او گفتم که زیباست.
«خوبه.» لبخندیخرابتر عریض و معصومانهتصادف به رویم پاشید.
یک زنجره قهوهایِاضطراب نیمهجان بالهایش رااوضاعم به سطح آسفالت میکوبید.
مقصد ما در آن شب، ایستگاه قطار خلوتیحال در همان حوالی بود؛ ایستگاهی پنهان در میان خانههایآرامش مسکونی که مانند تار عنکبوت به همهجا امتداد مییافت.
نشستم، سیگاری آتش زدم و به تماشای دانشجوی هنر نشستم که بااوضاعم تلوتلو خوردن روی ریلهای قطار گام برمیداشت. گربه فربهای روی حصار کنارتاریکی ریل جا خوش کرده بود، گویی به نگهبانی از ما چشم دوخته باشد.
پیادهرویهای شبانهمان اینچنین آغاز شد.تصادف هر چهارشنبه بهترین لباسهایمان راداشت میپوشیدیم و به دل تاریکی میزدیم.
رفتهرفته آنقدر بهبود پیدا کردیم که تا زمانی که خورشید غروبتصادف کرده بود، میتوانستیم به تنهایی هم بیرون برویم. ایدهاش با وجود اینکهدیگه در ابتدا غریب به نظر میرسید، به شکلی غافلگیرکننده مؤثر واقع شد.
چرت کوتاهی زده بودماوضاعم که با اعلان صدایحال گوشی از خواب پریدم.
با شتاب افکارم را جمعوجور کردم. تا جایی را به یاد داشتماوضاعم که با دانشجوی هنر مشروب مینوشیدیم، پیادهروی همیشگیمان را میرفتیم، به خانهتاریکی برگشتم و دوش گرفتم. لابد بلافاصله بعد از آن بیهوش شده بودم.
ساعت یازده شب بود. گوشی را برداشتم و جوابجایی دادم. تماس از یک باجه تلفن عمومی بود، امانمیتونستم ذرهای شک نداشتم که دخترکی است که زیرش گرفته بودم.
رو به دهنیِاضطراب گوشی گفتم: «پس صفحهچقدر آخر رو پاره نکردی.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد؛ روشِ دختر برایحال نشان دادن غرورش بود. نمیخواست طوری به نظرتاریکی برسد که انگار به من تکیه کرده است.
پرسیدم: «به این شمارهذرهذره زنگ زدی چون میخوایمدام برات کاری انجام بدم، درسته؟»
بالاخره دختر به حرف آمد: «یهصاف فرصت بهت میدم تا امتیاز جمعتاریکی کنی. ...بیا به همون ایستگاه اتوبوسِ دیروز.»
تأیید کردم: «حله.اضطراب همین الان راه میفتم.چقدر چیز دیگهای هم هست؟»
«وقت زیادی واسهکجا توضیح دادن ندارم.خرابتر فقط خودتو برسون اینجا.»
کاپشن چرم موتورسواری و کیف پولمواسه را برداشتم و حتی بدون اینکهاوضاعم در را قفل کنم، راهی شدم.
در مسیر حدود ده چراغ قرمز وجود داشت، اماجایی درست در لحظهای که به آنها میرسیدم، همگی برایم سبزبرم میشدند. خیلی زودتر از آنچه گمان میکردم به مقصد رسیدم.
در همان ایستگاه اتوبوسی که وظیفه روز نخست من در آن پایان یافته بود،چاه دختر را با یونیفرمش تنها یافتم؛ صورتش را در شالگردن زرشکیاش فرو برده بود،بیپایان در حالی که قوطی چای شیری را مزمزه میکرد، به ستارهها چشم دوخته بود.
تصمیم گرفتم من هم نگاهم را به آسمان بدوزم؛ ماه را دیدم که از میان پردهتاریکی ابرها سرک میکشید. شکل سایههایش که به وضوح پیدا بود، کمتر شبیه مردی روی ماه بود ودست بیشتر به لکههای پوستی پیرمردی میمانست که در دوران جوانی بیش از حد زیر آفتاب مانده باشد.
«شرمنده معطل شدی.»
از ماشین پیاده شدم و به آن طرف رفتم تا در سمت شاگردآرامش را برایش باز کنم. اما دخترک کاملاً نادیدهام گرفت، به جایش روی صندلی عقبقابلتحملتر نشست، کیف مدرسهاش را پرت کرد و با کلافگی در را به هم کوبید.
پرسیدم: «کجا باید بریم؟»
دخترک کت یونیفرمش را درآورد،چقدر کراواتش را کشید و محکمصاف کرد و گفت: «خونه تو.»
«باشه، مشکلینکبتبارم نیست. ولیذرهذره میتونم بپرسم چرا؟»
«چیز مهمی نیست. بهحال پدرم حمله کردم، واسهچاه همین دیگه نمیشه خونه بمونم.»
«دعواتون شد؟»
«نه، فقط تصمیم گرفتماوضاعم ناکارش کنم. ...اینو ببین.» دخترکتصادف آستین بلوزش را بالا زد.
روی بازوی لاغرش کبودیهای سیاه پرشماری به چشم میخورد. حتی اگر صرفاً جای سوختگی بودند،بشه حدس میزدم دستکم مال یک سال پیش باشند. هشت جای سوختگی که به شکلی بینقصنمیتونستم در امتداد دستش ردیف شده بودند، شک مرا برمیانگیخت که به روشی غیرطبیعی پدید آمدهاند.
به یاد آوردم که پس از حادثه، دخترک برای توضیح دادن ماجرا، «تعویق»آرامش زخم کف دستش را لغو کرده بود و سپس آستینش را بالا زدهملموستر و گفته بود: «اگه باور نمیکنی، میتونم یه نمونه دیگه بهت نشون بدم.»
این امکان نداشت همان بازویی باشد که آن روز دیده بودم. بنابراین، او تا آنجایی لحظه همچنان اثرات این سوختگیها را در حالت تعویق نگه داشته بود؛ و در فاصله زمانیزمین بین آن موقع تا حالا، اتفاقی افتاده بود که او این تعویق را باطل کرده بود.
توضیح داد: «اینا رد سیگاریهچقدر که پدرم روی دستم خاموش کرده.کوبید روی پشتم هم هست. میخوای ببینی؟»
دستم را در هوا تکان دادم: «نه،همین لازم نیست. پس... واسه تلافیِ همین بهخرابتر پدرت حمله کردی و از خونه فرار کردی؟»
«آره. دست و پاشوحال با طناب بستم و حدودجایی پنجاه بار با چکش زدمش.»
«چکش؟» مطمئنمدام نبودم درستقراره شنیده باشم.
«همینجا دارمش.»
دخترک یک پتکچه دوسر را از کیفش بیرون کشید؛ چکشی کوچک بود، ازچقدر همان مدلهایی که در دوران دبستان برای کاردستی و کوبیدن میخ به کاربینهایت میرفت. قدیمی به نظر میرسید؛ سَریِ آن زنگزده و دستهاش سیاه شده بود.
با دیدن اینکه تا چه اندازه از این صحنه برآشفتهام، لبخندیکردم مغرورانه بر لبانش نشست. تلخیِ ماجرا اینجا بود که این، نخستینبیپایان لبخند صادقانه و متناسب با سنش بود که به من نشان میداد.
احتمالاً یکی از بارهایقراره سنگینی را که بر دوششبشه سنگینی میکرد، زمین گذاشته بود.
«انتقام چیز معرکهایه. آدم حسابی سبک میشه. یعنی بعدش بایدصاف سراغ کی برم؟ چون دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم.دیگه ...آها راستی. طبیعتاً تو هم به من کمک میکنی، آقای قاتل.»
این کلمات را به زبان آورد، روی صندلیهای عقب دراز کشید و بلافاصلهچقدر به خوابی عمیق فرو رفت. بیشک به نهایت خستگی و فرسودگی رسیده بود؛ پسهرچی از انتقام گرفتن از پدرش، حتماً هر آنچه توانسته را برداشته و گریخته بود.
سرعت ماشین را کمحال کردم و با آرامشچاه راندم تا خوابش آشفته نشود.
متوجه شدم که او احتمالاً از روی قصد اجازه دادهحال بود آن سوختگیها در خط زمانی جریان پیدا کنند وبینهایت رخ دهند تا انتقامش را برای روح خودش موجه کند.
با چشم نبستن بر خشونتهای پدرش در حقحال خود، و با پذیرفتن آن جراحتها و سرچشمهشان،تاریکی او حقِ مجازات کردن را به دست آورده بود.
گفته بود: «یعنی بعدش باید سراغ کی برم؟» اگراضطراب دست به چنین گزینشی میزد، پس لابد دستکم دو نفرکوبید دیگر هم بودند که مستحق انتقام بودند، شاید هم بیشتر.
با اندوهی خاموش اندیشیدم کهتصادف او روزگاری بس سهمگین وداشت تباه را از سر گذرانده بود.
وقتی به آپارتمان برگشتیم، درِ ورودی را بازخرابتر کردم و دوباره به سمت ماشین بازگشتم تاداشت دخترک را در آغوش گرفته و به اتاقم ببرم.
کفشهای کالج و جورابهایش را درآوردم، او را روی تخت خواباندمکوبید و پتو را رویش کشیدم. بعد او با حالتی ناآرام دستشنمیتونستم را بالا برد و پتو را تا روی دهانش بالا کشید.
لحظاتی بعد، دو سهذرهذره بار صدای فینفین به گوشماضطراب رسید. داشت بیصدا گریه میکرد.
با خود اندیشیدم: «این دخترتصادف مدام بین خنده و اشکداشت در رفتوآمده؛ سرش حسابی شلوغه.»
چه چیزی دلش را به درد میآورد؟ حتماً کوتاهی مهلتی که برایش باقیکوبید مانده بود؟ یا نکند از صدمه زدن به پدرش پشیمان شده بود؟ آیا گذشتهوحشتِ تاریک و دردهای دیرینهاش را به یاد میآورد؟ احتمالات بیشماری در سرم چرخ میزد.
شاید حتی خودش هم علت جوشش این اشکها را نمیدانست. احتمالاً گردابیچاه از احساسات متناقض در درونش موج میزد؛ چشیدن تنهایی در دمی که بایدوحشتِ آسوده باشد، و حس شعف در آن دم که باید در سوگ بنشیند.
روی کاناپه دراز کشیدم، خیره به سقف چشم بهاضطراب راه طلوع ماندم. وقتی دختر بیدار شود چه پاسخیصاف برایش دارم؟ چه باید بکنم؟ مدتها به این سرنوشت اندیشیدم.
و اینچنینخرابتر بود که روزگارتصادف انتقام آغاز شد.