چپتر 4: قاتل بزدل
0بوی قهوه دختر را بیدار کرد. با دیدن تکههای ضخیم نان تستِ عسلی، تخممرغ عسلیِزخمی نصفشده و سالاد سبزی که روی میز چیده شده بود، خوابآلود پشت میز نشست وهمهشون آرامآرام همهاش را خورد. در تمام این مدت حتی یک بار هم به من نگاه نکرد.
پرسیدم: «حالا میخوای چیکار کنی؟»
به زخم کف دستشمنم اشاره کرد: «فکر کنم هدفمعلومه بعدیم تلافی کردن این باشه.»
«پس به نظرداد میاد این یکیوقتی کار پدرت نبوده.»
«درسته. اون معمولاً توی خشونتشنبوده محتاط بود. بهندرت جایی از بدنممحتاط رو زخمی میکرد که نشه پوشوندش.»
«به جز اون، میتونیداد بگی تقریباً از چندچهار نفر دیگه میخوای انتقام بگیری؟»
«رسوندمش به پنج نفر.منم پنج نفری که همهشون جایمعلومه زخمهای دائمی روی تنم گذاشتن.»
یعنی هنوز واقعهی پنج زخم دیگر را به تعویق انداخته بود؟لایقشی در حقیقت، شاید از هر نفر بیش از یک زخم برداشته بود.بلایی باید اینطور حساب میکردم که دستکم پنج زخم دیگر در کار است.
ناگهان فکری به سرمپدرت زد: «نکنه منم یکیمعمولاً از اون پنج هدف انتقامتم؟»
با بیاعتنایی جواب داد: «معلومه که هستی. وقتیچهار از اون چهار تای دیگه انتقام گرفتم، توفرقی رو هم به سرنوشتی که لایقشی دچار میکنم.»
«...خب، واسه من کهمنم فرقی نداره.» با اینداد حال، صورتم را خاراندم.
«ولی نگران نباش. هر بلایی هم سرت بیارم، وقتی تعویق تصادفلایقشی — یعنی به تعویق انداختن واقعهی مرگم — تموم بشه، تمامنباش اتفاقاتی که بعد از مرگم باعثشون شدم، انگار که هیچوقت نیفتادن.»
با بیان نگرانیای که مدتی بود در ذهن داشتم، پاسخ دادم: «درستبهندرت نمیدونم اون بخشش رو میفهمم یا نه. یعنی ضربهای که با چکشدیگه به پدرت زدی، همین که مهلتِ تعویق تصادفم تموم بشه، باطل میشه؟»
«معلومه. چون قبل از اینکهمعلومه بتونم انتقامی بگیرم، تو باگرفتم ماشین زیرم گرفتی و من مُردم.»
همان موقع بود که ماجرایانتقامتم اولین تعویقش را برایم تعریفهستی کرد؛ ماجرای آن گربهی خاکستری.
پیدا کردن جسد گربهای که دوستش داشت، رفتن دوباره برای دیدنش در آن شب، دیدنفرقی اینکه جسد و خون ناپدید شدهاند، چنگ خوردن از گربه و تب کردن، و سپسبشه ناگهان بهبود یافتن از آن خراش و تب، و در نهایت به دست آوردن خاطراتی متناقض.
«پس اگه بخوایم با انتقامنبوده از پدرت مقایسهش کنیم، تو میشیمحتاط اون گربه و چکش هم پنجههاش.»
«آره، فکربیاعتنایی کنم اصلداد مطلب رو گرفتی.»
پس بنابراین، از اینجا به بعد دخترک هر چقدرمعلومه هم به دیگران آسیب میزد، به محض پایان یافتنمیکنم اثرات تعویقش، همهچیز نادیده انگاشته میشد و از میان میرفت.
با بیان تردیدی صادقانه، به زبان آوردم: «اصلاً چنین انتقامیسرنوشتی فایدهای هم داره؟ هر کاری هم بکنی در نهایت همهشولی باطل میشه. "نهایت"شم که ده روز... یعنی نه روز دیگهست.»
دختر توضیح داد: «تصور کن داری خواب میبینی، و میفهمی که وسط رویایی. با خودتزخمی میگی "هیچکدوم از کارام روی واقعیت تاثیری نداره، پس چرا به خودم زحمت بدم؟"، یا اینکهجای با خودت میگی "هیچکدوم از کارام روی واقعیت تاثیری نداره، پس هر کاری دلم بخواد میکنم"؟»
شانهای بالا انداختم: «نمیدونم. هیچوقت چنین خوابهایی ندیدم. فقط دارم به این فکر میکنممیکنم چی برات بهتره. درد کشیدن آدمهایی که بدبختت کردن، خوشبختی ازدسترفتهت رو برنمیگردونه. نمیخوامانداختن خشم و کینهت رو نادیده بگیرم، ولی واقعاً، انتقام هیچ معنی و فایدهای نداره.»
دخترک تکتک واژهها را با تاکید تکرار کرد: «داریمعلومه به این فکر میکنی چی برای من بهتره؟ خبمیکنم پس، اگه انتقام نه، به نظرت چی برای من بهتره؟»
«خب، حتماً کارهای دیگهای هم هست که توی این وقتِ باارزشلایقشی انجام بدی. بری دوستات و آدمهایی که کمکت کردن رو ببینی،نباش به کسایی که دوستشون داری یا قبلاً دوستشون داشتی اعتراف کنی...»
با لحنی تند کلامم را قطع کرد: «هیچکدوم از اینا وجود نداره. هیچکس با منزخمی مهربون نبود، هیچکس بهم کمکی نکرد، هیچ پسری نبوده که دوستش داشته باشم یا قبلاًهمهشون خوشم ازش بیاد، هیچکس. حرفی که الان زدی تلخترین کنایهای بود که میتونستی بارم کنی.»
مطمئنی کوریِ ناشی از خشم چشمات رووقتی نبسته؟ فقط یکم بهش فکر کن، مطمئنممیکنم یادت میاد یه نفر حداقل باهات خوب بوده...
دلم میخواست چیزی شبیه به این بگویم، اما نمیتوانستممعلومه این احتمال را انکار کنم که حرفهایش صد درمیکنم صد حقیقت داشته باشد؛ برای همین کلماتم را فروخوردم.
عذرخواهی کردم: «ببخشید. حواسم نبود.»
«آره، بایدیکی بیشتر حواستپدرت رو جمع کنی.»
«...خب، هدف بعدیت کیه؟»
«خواهرم.»
اول پدرش، حالا هم خواهرش. نفروقتی بعدی قرار بود مادرش باشد؟ «به نظرمیکنم میاد توی خانوادهی چندان خوشایندی زندگی نمیکردی.»
دختر جواب داد:کار «تا کار به جاهایاون باریک نکشیده، تمومش کن.»
----------
تا لحظهای که دستم را روی دستگیرهی در گذاشتم، مطمئن بودم بیماریم کاملاًتای درمان شده است. اما همین که چکمههایم را پوشیدم و آمادهی بیرون رفتن شدم،نباش حس کردم تمام رمق از بدنم بیرون کشیده شد و در جایم خشکم زد.
اگر کسی که از ماجرا بیخبر بودچهار از آنجا رد میشد، شاید گمان میکردواسه جریان برقی در دستگیرهی در وجود دارد.
بر جای خود ایستادم. نبضم تند شد، و سینهام بهخشونتش تنگی آمد و درد گرفت. بهخصوص سرِ دلم و دستهابگی و پاهایم کرخت شده و کاملاً از رمق افتاده بودند.
سعی کردم مدتی همانجا صبر کنم، اما اوضاع هیچ نشانی از بازگشت به حالتمیکنم عادی نداشت. اینها همان علائم بیماری بودند. گمان کرده بودم شوکِ ناشی از تصادفانداختن ماشین بهسرعت درمانش کرده، اما من هنوز بر ترسم از دنیای بیرون غلبه نکرده بودم.
دختر متوجه شد مثل عروسکی کهبیاعتنایی باتریاش تمام شده باشد از حرکتچهار ایستادهام؛ ابروهایش در هم رفت: «شوخیت گرفته؟»
احتمالاً در نظرش اینطور میآمد که دارم مسخرهبازی درمیآورم.گرفتم کمکم حالت تهوعی در من جوشید، انگار که شکمم راخاراندم پر از قلوهسنگ کرده باشند. عرق سردی بر بدنم نشست.
«ببخشید، میشهیکی یکم دیگهپدرت بهم وقت بدی؟»
«نگو که حالت بههم خورده؟»
«نه، با بیرون رفتن مشکل دارم.بیاعتنایی نزدیک شش ماهه زندگیم طوری بودهچهار که فقط نصفشبها از خونه میزدم بیرون.»
«ولی دو روزداد پیش مگه تاوقتی اون دوردستها نرفته بودی؟»
«آره. و شایدکار دقیقاً به همیندرسته خاطر الان میترسم.»
دختر با ناباوری گفت: «اول اون ماجرای بعد از تصادف، حالا هم این؟ چقدر ذهنت ضعیففرقی و بیعرضهست؟ هر جوری شده سریع خودت رو درمان کن. اگه بیست دقیقه بگذره و هنوز همینقدربعد بیخاصیت باشی، بدون تو میرم. هیچ چیزی جلوم رو نمیگیره که این نقشه رو تنهایی پیش ببرم.»
«میفهمم. خودم رو درست میکنم.»
به پشت روی تخت افتادم.هستی تپش تند نبضم و آنسرنوشتی کرختی هنوز از بین نرفته بود.
در حالی که بیحرکت دراز کشیده بودم، متوجه شدم ملحفههاخشونتش بوی محو و متفاوتی میدهند، احتمالاً به این خاطر کهبگی دخترک اینجا خوابیده بود. حس کردم به قلمروام تجاوز شده است.
از آنجا که دلم میخواست تنها باشم، حتی اگر به اندازهی حائللایقشی شدنِ یک دیوار تکوتنها بود، درون حمام کمنور پنهان شدم؛ صورتم رابلایی روی درِ توالت فرنگی گذاشتم و آن را با هر دو دستم پوشاندم.
نفس عمیقی از آن هوای عطرآگین کشیدم، چند ثانیه نگهش داشتم، بیرون دادم،تای و دوباره تکرارش کردم. انجام این کار اندکی آرامم کرد. اما زمان زیادینگران لازم بود تا حالم آنقدر خوب شود که بتوانم پا به بیرون بگذارم.
از حمام بیرون آمدم و عینک آفتابی تاشویی را از کشوی کمد بیرونمیکنم کشیدم. شیندو آن را به شوخی خریده و پیش من جا گذاشته بود.تصادف هر کس آن را میزد، در جا شبیه یک هیپی احمق به نظر میرسید.
شیشههایش را پاک کردم و به چشم زدم، سپستوی روبهروی آینه ایستادم. حتی احمقانهتر از تصوری که داشتم بهمیتونی نظر میرسیدم. حس کردم سنگینی از روی شانههایم برداشته شد.
دختر پرسید: «اون عینکداد فاجعه چیه دیگه؟ ازچهار این بدتر نمیتونست بهت بیاد.»
خندیدم: «دقیقاً به همین خاطر ازش خوشم میاد.» با اینهستی عینک آفتابی، میتوانستم طبیعی بخندم. هنوز حالت تهوع داشتم، امافرقی مطمئن بودم بالاخره برطرف میشود. «ببخشید معطل شدی. بزن بریم.»
در را با قدرتی بیش از حد باز کردم و از پلهها پایین رفتم. سوارفرقی ماشینم شدم که بوی ماندگار سیگار از آن میآمد و سوییچ را چرخاندم. دختر نقشهایبشه به دستم داد که رویش مسیری مشخص و یادداشتهایی با خودکار قرمز نوشته شده بود.
«با این همه آمادگی،پدرت به گمونم خیلی وقته داریتوی برای این انتقام برنامهریزی میکنی.»
همچنان به نقشه چشم دوختهمعلومه بود: «جوری زندگی کردم که فکرمسرنوشتی به جز این پیِ هیچی نبود.»
----------
صبحها جادهها قفل میشد. هر دو مسیر از ماشین موج میزد،لایقشی و دانشآموزانی که از ایستگاه بیرون میآمدند پیادهروها را پر کردهنباش بودند. همه به انتظار باران چترهایی با رنگهای جورواجور به دست داشتند.
وقتی ماشین پشت چراغ قرمز ایستاد، چند نفریمعمولاً از دانشآموزانی که از خط عابر پیاده میگذشتند نگاهینشه به ما انداختند و من احساس معذب بودن کردم.
در نظر آنها چطور به نظر میرسیدیم؟ امیدوار بودم شاید شبیه کسی بهدچار نظر برسم که در راه دانشگاه است و خواهرش را هم سر راهبیارم به دبیرستان میرساند. دختر خودش را روی صندلی پایین کشید تا دیده نشود.
وقتی به سمت پنجرهی سمت راننده برگشتم، گلفروشی کوچکیمعلومه را دیدم که در محاصرهی گلهای رنگارنگ بود، ومیکنم جلوی درش چهار کدو تنبلِ هالووین تراشیده شده بود.
از سوراخ بالای همهی کدو تنبلها گلهایچهار درخشانی شکوفا شده بود، بهطوری که مثلواسه گلدانهای شیک و قشنگی به نظر میرسیدند.
تازه الان، از میان این همه وقت، یادم آمدتوی که هالووین اواخر اکتبر است. چیزی هم به جشنوارهی فرهنگیمیتونی دبیرستان محلی نمانده بود. بیشک برای خیلیها فصلی هیجانانگیز بود.
گفتم: «یه فکری به سرم زد. میتونی مطمئن باشی خواهرت خونهست؟ بعیدلایقشی میدونم پدرت در مورد کتکی که بهش زدی به اون خبر نداده باشه.سرت و اگه بدونه ازش کینه داری، ممکنه یه جای دیگه فرار کرده باشه.»
دختر کلافه به نظر میرسید: «فکر نکنم بهش خبرمعلومه داده باشه. اون مرد طردش کرده. حتی اگه میخواست باهاشواسه تماس بگیره هم بعید میدونم شماره تلفنش رو داشته باشه.»
سر تکان دادم:داد «که اینطور. تاوقتی مقصدمون چقدر راهه؟»
«حدود سه ساعت.»
رانندگی طولانیای در پیش بود. همهی ایستگاههای رادیویی کسلکنندهتای بودند، و هیچکدام از سیدیهای داخل داشبورد چیزی نبودحال که احساس کنم به سلیقهی یک دختر دبیرستانی بخورد.
مجری رادیو میگفت: «...میدونم فقط من نیستم که از این افت دمای اخیر جا خوردم. قضیهی این سرمای امسال چیه؟ امروزنداره صبح دیدم یکی پالتوی زمستونی پوشیده، و باید بگم واقعاً هواش هم همینه. خودتون که میدونید من اصلاً با سرما میونهی خوبیبیان ندارم، پس نه تنها شالگردن و دستکش میپوشم، بلکه مجبورم لباسها رو هم دو لایه کنم. باورتون میشه؟ ولی در کمال تعجب...»
در حالی که توی ترافیکهستی گیر افتاده بودیم، از دختر پرسیدملایقشی عیبی ندارد سیگار بکشم یا نه.
گفت: «اشکالی نداره،کار ولی یکی همدرسته به من بده.»
دلیلی برای رد کردن درخواستی نداشتم.هستی نصیحت کردن کسی که خودم کشتهلایقشی بودمش دربارهی سلامتیاش، واقعاً مضحک میشد.
هشدار دادم: «حواست باشه کسی از بیرونجواب نبینه.» بعد نخی سیگار از پاکت درآوردم،گرفتم سر توتونش را مالیدم و به او دادم.
تماشای دختری با لباس فرم دبیرستان که داخل ماشین سیگار میکشید بهدچار غایت غیرطبیعی بود. بدون کمترین آشنایی با این کار، آن را باسرت فندک ماشین روشن کرد، مقداری دود فرو داد و به سرفهی شدیدی افتاد.
پیشنهاد دادم: «میتونی اولش فقط بهدرسته اندازهی یه قاشق چایخوری دود بدیبهندرت تو. شاید اولش طعم بهتری داشته باشه.»
طبق روش پیشنهادی من پیش رفت،هستی اما بعد از فرو بردن دودلایقشی باز هم به سرفه و نفستنگی افتاد.
خواستم به او بگویم شاید برای سیگار کشیدن ساختهمعلومه نشده است، اما با دیدن اینکه چطور لجبازانه مداممیکنم تلاش میکرد، تصمیم گرفتم بگذارم هر کاری دلش میخواهد بکند.
حرفم را اینطور شروع کردم:هستی «اگه نمیخوای مجبور نیستی جواب بدی،لایقشی ولی خواهرت چیکار باهات کرده بود؟»
«نمیخوام جواب بدم.»
«باشه.»
ته سیگار را در جا سیگاری انداخت و گفت: «چیزی نیست که بتونمتای خلاصه توضیحش بدم. در هر صورت، اون کسی بود که من رو بهنگران جایی رسوند که هیچوقت نتونستم ازش سرپا بشم. فعلاً فقط همینو یادت بمونه.»
«منظورت چیهجواب که هیچوقتمعلومه نتونستی سرپا بشی؟»
«نقصهای غیرقابلاصلاحییکی توی شخصیتم هست.نبوده اینو میدونی، نه؟»
«نه نمیدونم. بهجواب نظر من کههستی کاملاً عادی میای.»
«از الان دارینکنه سعی میکنی خودشیرینی کنی؟جواب چاپلوسی به دردت نمیخوره.»
«قصد اینو نداشتم.» اینطور ادعاهستی کردم، هرچند امیدوار بودم آنسرنوشتی کلمات کمی روحیهاش را بهتر کند.
«گفتی به نظرتکار عادیم؟ پس بذار برعکسشاون رو بهت ثابت کنم.»
دستش را داخل کیف مدرسهاش برد و یک خرس عروسکیگرفتم بیرون کشید. یونیفرم نظامی قرمزرنگی به تن داشت و کلاهخاراندم سیاهی به سر. اسباببازی نرم و قشنگی به نظر میرسید.
با لحنی تلخ به زبان آورد: «با وجود این سنوسالم، هنوز نمیتونم ازتای این دل بکنم. اگه گهگاهی لمسش نکنم، اضطراب سراسر وجودم رو میگیره. ...هنوزنگران به لرزه نیفتادی؟» به نظر میرسید خودش از این موضوع عمیقاً در عذاب است.
میان حرفش آمدم: «مثل لاینوس و پتوش؟ همیشه از این اتفاقها میافته، چیزی نیست که بخواینداره ازش خجالت بکشی. خیلی وقت پیش یه پسری رو میشناختم که روی یه عروسک اسم گذاشتهبعد بود و مدام باهاش حرف میزد. واقعاً وحشتناک بود. در مقایسه با اون، اینکه فقط لمسش کنی...»
«اوه، ببخشید که چندشت شد.»نبوده چپی به من نگاه کردخشونتش و خرس را سر جایش گذاشت.
خیلی دیر متوجه شدم که باید دهانم را بسته نگه میداشتم. فقط به کاریترین شکلواسه ممکن او را مسخره کرده بودم. ولی واقعاً، چه کسی میتوانست تصورش را بکند دختریتموم با چنین نگاه سردی، روی یک خرس عروسکی اسم بگذارد و با آن حرف بزند...
سکوت سنگینسرم و معذبکنندهایمنم حاکم شد.
گویندهی رادیو گفت: «...در همین راستا، موضوع پیامهای ارسالی امروز "لحظاتی که باعث میشن از زنده بودنم خوشحال باشم!"خاراندم هستش. نامهی اولمون از طرف خانم مادری با دو فرزنده: "دخترهای شش و هشت سالهی من اونقدر با همبیان خوب تا میکنن که حتی خودمم انگشت به دهن موندم. ولی روز مادر امسال، یه کادوی غافلگیرکننده برام آماده کردن..."»
دختر زودتر از من دستشنبوده را دراز کرد تا صدایخشونتش رادیوی ماشین را کم کند.
این موضوعی بیشجواب از حد سرگیجهآور برایوقتی وضعیت فعلیِ ما بود.
----------
از ترافیک خلاص شدیم، دو ساعت را با سرعت در جادهای گذشتیمدچار که از گردنهای کوهستانی عبور میکرد و رنگهای پاییزی خیرهکنندهای داشت، وسرت بالاخره به شهری رسیدیم که خواهر بزرگتر دختر در آن زندگی میکرد.
بعد از خوردن غذایی سبکنبوده در یک همبرگرفروشی و چندخشونتش دقیقهی دیگر رانندگی، به خانهاش رسیدیم.
خانهای بسیار مرتب بود. پشت حصاری آجری، باغچهای آراستهتای با گلهای رز چهارفصل خودنمایی میکرد، و در گوشهایحال از آن، تابی سقفدار روی زمینی سنگفرش قرار داشت.
دیوارهای بیرونی به رنگ آبیای بودند که گویی در آسمان حل میشد، وتای سه پنجرهی طبقهی دوم سفید با قوسهای گرد بودند. خانهای با ظاهر بسیار خوشبخت.نباش دختر به من گفت اینجا جایی است که خواهر تازهعروسش در آن زندگی میکند.
با خودم فکرداد کردم: اصلاً شبیه خانهیچهار پدر و مادرم نیست.
نه اینکه برای خانهای که قبلاً در آنمعمولاً زندگی میکردم پولی خرج نشده باشد، اما نمایمیکرد بیرونیاش تباهی و ویرانی روانی صاحبانش را فریاد میزد.
دیوارها با پیچک پوشیده شده بودند و زیر آنهاتای وسایلی پراکنده بود که خیلی وقت پیش غیرقابلاستفاده شدهحال بودند: یک سهچرخه، اسکیتها، یک کالسکهی بچه، و بشکههای فلزی.
حیاط جلویی بزرگ بود، اما علفهای هرز چنان در آنهستی تاخته بودند که بیننده فکر میکرد خانه متروکه است، وفرقی به پاتوقی کثیف برای جمع شدن گربههای ولگرد تبدیل شده بود.
شاید تا مدتی کوتاه پس از به دنیا آمدنم، برای من خانهایدچار بهقدر کافی شاد به حساب میآمد. در هر صورت، زمانی که بهسرت خودشناسی رسیدم، پدر و مادرم دیگر آن خانه را به زحمتش نمیارزیدند.
با اینکه تکفرزند بودم، مرا بار سنگینی رویمعمولاً دوششان میدیدند. همیشه تعجب میکردم که اصلاً چرامیکرد این آدمها تصمیم گرفته بودند تشکیل خانواده بدهند؟
وقتی مادرم رفت، خیالم راحتمعلومه شد. این شکل از اوضاعگرفتم بسیار طبیعیتر به نظر میرسید.
گفتم: «خانهی قشنگیه.»
«تو بیرون درِ ورودی منتظر بمون. هشتاد یاتای نود درصد به کمکت نیازی نخواهم داشت. فقطنداره آماده باش که بلافاصله گازش رو بگیریم و بریم.»
دختر کتش را درآورد و به من سپرد، از زیرخشونتش طاق به سمت در ورودی رفت و زنگ آویزان رویبگی دیوار را فشرد. صدای زنگِ فلزی و واضحی بلند شد.
درِ چوبی بهآرامی بازداد شد. از پشت آن،چهار زنی حدوداً بیستوپنجساله بیرون آمد.
از پشت درختی تماشایش کردم. یک پلیور بافتنیداد سبز تیره به همراه شلواری خاکستری به تنلایقشی داشت. موهای شکلاتیرنگش را با فری ظریف آراسته بود.
چشمانش دانا و زیرک بههستی نظر میرسید، و حرکاتش هنگامسرنوشتی باز کردن در باوقار بود.
با خودم اندیشیدم: پس این خواهر دختر است.معمولاً از نظر چهره شباهتهایی به هم داشتند، بامیکرد همان چشمهای تا حدی بیفروغ و لبهای باریک.
اما حس میکردم فاصلهی سنیشان برای دو خواهر بیش ازگرفتم حد زیاد است، و اصلاً در کتم نمیرفت که او کسیولی باشد که کف دست دخترک را با چاقو چاک داده باشد
گاه جان آدمی چه آسانانتقامتم از کف میرود؛ چنانکه گویی بادوقتی آن را با خود برده است.
دختر انگشتانش را درون دستههای قیچی فرو برد، نفسی کشید ولایقشی زخم را بازتر کرد. آشکارا قصد کشتن داشت. با نالهای شبیهنباش به زوزه حیوانات، پیکر افتاده بر زمین لرزید و دچار تشنج شد.
با بریده شدن آنچه گمان میکردم آئورتاون شکمی باشد، فوارهای از خون هوا رفت وزخمی تا پای من در دو متری آنجا رسید.
دختر رویش را برگرداند،داد و بلوز سفیدش ازچهار خون سرخرنگ خیس شده بود.
سرانجام گفتم: «...نگفته بودی تا اینبیاعتنایی حد پیش میری.» میخواستم خونسرد به نظرتای برسم، اما صدایم ضعیف و لرزان بود.
«نگفتم. ولی یادم نمیاد گفته باشم قصدچهار کشتنش رو ندارم.» خونی را که روی گونهاشفرقی نشسته بود پاک کرد و روی زمین نشست.
عینک آفتابیام را برداشتم و به خواهر دخترمعمولاً چشم دوختم. صورتش از شدت درد چنان درهممیکرد کشیده بود که ذرهای به قبل شباهت نداشت.
صدایی شبیه به نوای فلوت از گلویشوقتی برآمد و خون بالا آورد. حالا دیگرمیکنم تشخیص رنگ اصلی پلیورش غیرممکن شده بود.
بویی متعفن در فضا پیچیده بود که با بوی صرف خون تفاوت داشت؛ مانندگرفتم زباله فشرده، یا وان حمامی لبریز از استفراغ. هر چه بود، بوی غلیظی ازبلایی مرگ به مشام میرسید که تنها یک بار استشمامش کافی بود تا هرگز فراموشش نکنم.
به شدت لرزیدم و سعیهستی کردم آرام نفس بکشم تاسرنوشتی جلوی بالا آوردنم را بگیرم.
زاویه دیدم بازتر شد و دیدم که ورودی خانه به دریاییمحتاط از خون بدل شده است. اگر صحنهای از یک برنامه تلویزیونیچند بود، این حجم از خون واکنشی به غایت اغراقآمیز را طلب میکرد.
پیش خود گفتم آدمها لابد چیزی جز کیسههایی پر از خونسرنوشتی نیستند، که اینهمه خون از آنها بیرون میزند. میدانستم حالم رانگران فقط بدتر میکند، اما چشمانم نمیتوانست از شکم دریدهشده روی برگرداند.
خون سیاهتر از آنی بود که در تصورم از خونهستی داشتم، هرچند آنچه بیرون ریخته بود رنگ روشن غیرقابلانکاری داشت؛فرقی رنگی به شدت شبیه به شمعدانیِ بیرونزده از گلدان روی جاکفشی.
مرا به یاد لاشه زبانبستههستی حیواناتی انداخت که همیشه هنگامسرنوشتی رانندگی صبحگاهی در جاده میدیدم.
چه زیبا به نظر میرسیدند و چه هولناک،معمولاً چه حیوان بودند و چه انسان، وقتی لایهایمیکرد از پوست را کنار میزدی، همگی یکی بودند.
با آرامشی شگفتانگیز با خود اندیشیدم: آره، مرگ همینه.تای کاری که من با آن دختر کرده بودم، ازحال بنیاد فرقی با این تراژدی که پیش چشمم میدیدم نداشت.
گرچه به خاطر به تعویق انداختن واقعه از جانب او، این قضیه هنوزتای ملموس یا حتی واقعی نشده بود، اما من آن دختر را به تکهنگران گوشتی بیجان بدل کرده بودم. شاید جسد او تراژیکتر از این یکی میشد.
قدمی به عقب برداشتم تا خون به کفشهایم نرسد و گفتم: «ببین، من همراهتواسه میام تا تاوان جرمم رو بابت زیر گرفتنت پس بدم... ولی کمک کردن بهتمرگم تو کشتن آدمها همه چیز رو به باد میده. نمیخوام خون رو با خون بشورم.»
دختر اشاره کرد: «اگه دلت نمیخواد، مجبور نیستی باهام بیای. یادم نمیاد مجبورت کرده باشم. تازه، وقتینشه مدت تعویق من سر برسه، همه کارام نیست و نابود میشه. هر چقدر هم دستوپا بزنم، فقطتنم میتونم یه مرگ موقت نصیب آدما کنم. پس هر کاری بکنم، مگه در نهایت فرقی هم میکنه؟»
راست میگفت. این دختر همین حالا هم مرده بود. مهمگرفتم نبود بعد از بیستوهفتم اکتبر، روز تصادف، چه کاری انجامخاراندم میداد؛ او در آن بازه زمانی دیگر وجود خارجی نداشت.
دختری که وجود ندارد نمیتواند کسی را بکشد. اومعلومه میتوانست صدها نفر را بعد از بیستوهفتم اکتبر بکشد،میکنم چون با به پایان رسیدن تعویق، هیچکدام به حساب نمیآمد.
درست مثل بازیکنی که بعد از اخراج، هنوز درگرفتم زمین مانده باشد. میتوانست امتیاز روی امتیاز بیاورد، اما باخاراندم سوت پایان بازی، صرفنظر از همه آنها بازنده اعلام میشد.
بنابراین، همانطور که دختر گفت، او حس میکرد میتواند هر کاریمحتاط که میخواهد بکند. در نهایت، چیزی جز یک رضایتخاطرِ بیزیان بر جانفر نمیماند؛ تفاوتی معنادار با این نداشت که صرفاً در خیالاتت قاتل باشی.
پس یعنی اشکالی نداشت که پیش از مرگ، یک بار فرصت انجام هر کاریمیکنم را به دلخواهت داشته باشی؟ نه، حتی اگر موقتی باشد، داری به آدمها خنجر میزنی،مرگم غرق در خون و رنجشان میکنی. قاتل، قاتل است. چنین اعمالی هرگز بخشیده نمیشوند، میشوند؟
با این حال، اکنون زمان مناسبی برای غرق شدن درهستی افکار بیپایان نبود. اولویت اصلی ما دور شدن از جنازهفرقی در سریعترین زمان ممکن بود؛ چنین بحثی در اینجا جایی نداشت.
«فعلاً از اینجا دور بشیم.هستی اگه کسی این خون رویسرنوشتی لباست رو ببینه بد میشه.»
دختر سر تکان داد. کتم را درآوردم و روی شانههایشخشونتش انداختم. با بالا کشیدن زیپ کاپشن نایلونی یقه ایستاده، ازبگی دور مشخص نبود که زیر آن به خون آغشته است.
کاپشن گرانقیمت و خوبی بود، اماهستی لازم نبود نگران باشم، چون به محضدچار پایان تعویق، همهچیز به حالت عادی برمیگشت.
دم دروازه نگاهی به اطراف انداختمبیاعتنایی تا مطمئن شوم کسی آن حوالیچهار نیست و به دختر اشاره کردم.
اما او همچنانداد همانجا روی زمین نشستهچهار بود و تکان نمیخورد.
«زود باش، معطل چی هستی؟ عجلهدرسته کن.» با شتاب برگشتم سمتش وبهندرت دستش را گرفتم تا بلندش کنم.
اما او مثل عروسکداد خیمهشببازی با نخهای بریده،چهار روی زمین وا رفت.
زیر لب، طوری که انگار نظارهگر غریبهای باشد،داد گفت: «که اینطور. پس خالی کردن پاها این شکلیه.دچار گمونم دیگه نمیتونم سر این قضیه بهت بخندم. رقتانگیزه...»
دختر سر جایش نشست. پاهایش توانی نداشت، پستای با دستهایش روی زمین خزید. شبیه پری دریایینداره بود که برای رسیدن به ساحل تقلا میکرد.
گرچه خونسردیاش را حفظپدرت میکرد، اما به نظرمعمولاً میرسید به شدت وحشتزده است.
«به اینبیاعتنایی زودیا نمیتونیداد سر پا بشی؟»
«نه. ...گمونم در نهایتمنم خوب شد همراه خودم آوردمت.معلومه حالا تا ماشین کولم کن.»
با تکبری کاملاً دور از وضعیت خفتباری که در آن گرفتارلایقشی شده بود، هر دو دستش را به سمتم دراز کرد. امانباش دستانش مثل کودکی که در برف یخبندان رها شده باشد میلرزید.
با احتیاط بلندش کردم. سنگینتر از ظاهرش بود، اماتوی آنقدر سبک بود که اگر لازم میشد میتوانستم با اومیتونی روی پشتم بدوم. عرق سرد تمام بدنش را پوشانده بود.
دوباره مطمئن شدم کسی دورمعلومه و بر نیست، و اوگرفتم را روی صندلی شاگرد نشاندم.
با رعایت دقیق محدودیت سرعت، جادههایی را انتخاب کردم که تا حد ممکن خلوت باشند. دستانم روی فرمان عرق کرده بود.نداره دختر با متوجه شدن اینکه مدام آینه وسط را چک میکنم، بهم گفت: «لازم نیست نگرانش باشی. حتی اگه بابت اتفاقینیفتادن که اونجا افتاد دستگیرمون کنن، باور دارم میتونم به حالت اول برش گردونم. اینطوری میتونم هر اتفاق بدی رو عقب بندازم.»
سکوت کردم وداد حتی کلامی در تأییدچهار حرفش به زبان نیاوردم.
دختر پرسید:یکی «چیزی هستپدرت که بخوای بگی؟»
بیخیال خودشیرینی و جلب رضایتش شدم و پرسیدم: «...واقعاً لازم بود بکشیش؟ میدونم گفتیمیکنم خواهرت بلای وحشتناکی سرت آورده. ولی اونقدری شرور بود که بکشیش؟ نمیتونستی فقط یه زخممرگم مثل همون روی کف دستش بندازی؟ اصلاً چیکار کرده بود؟ فقط یه توضیح درستوحسابی میخوام.»
اصرار کرد: «بذار من این رو ازت بپرسم. اگه دلیل موجهی وجود داشت، اجازه قتل رو میدادی؟ مثلاً فرض کن موقع تلاش برای تموم کردن دعوای بین مادرم و خواهرم، با چاقو زخمی میشدم و باعث میشد دیگه نتونم پیانو بزنم؛ چیزی که باهاش زندگی میکردم. یاداشتم اینکه آدمایی که خواهرم هر هفته به خونه میآورد من رو مجبور میکردن الکل درصد بالا بخورم، و هر بار که بالا میآوردم، روم شوکر برقی میکشیدن. یا اینکه پدر مستم با سیگار روشن موهام رو میسوزوند و میگفت یه انگل بیمصرفم که باید زودتر خودکشی کنه.خوردن یا اینکه توی مدرسه هلم میدادن و مجبورم میکردن آب کثیف بخورم، محض تفریح خفهام میکردن، به اسم کالبدشکافی موها و لباسهام رو قیچی میکردن، توی زمستون با پاهای بسته پرتم میکردن توی استخر یخزده... اگه بهت میگفتم اوضاع این بوده، دستکم ذرهای حق انتقام بهم نمیدادی؟»
اگر در هر زمان دیگری این حرفها را بهگرفتم من میزد، باورش دشوار بود. شاید آن را دروغیصورتم پوچ یا دستکم اغراقی بیش از حد تلقی میکردم.
اما همین چند لحظه پیش شاهد قتلاون خواهرش به دست او بودم، و بهبدنم راحتی میتوانستم آن را به عنوان حقیقت بپذیرم.
عذرخواهی کردم: «...حرفم روداد پس میگیرم. متأسفم. گمونمچهار خاطرات بدت رو زنده کردم.»
«نگفتم که حتماًنکنه داشتم در موردبیاعتنایی خودم حرف میزدم.»
«درسته. کاملاً فرضی بود.»
«انتقام من از سر میل به مجازات کردنشون نیست. ترسی که تو وجودم کاشتن فقط وقتی از بین میره که به کل از ایندیگه دنیا محو بشن. مثل یه جور نفرینه. تا وقتی اون ترس هست، خواب راحت به چشمم نمیاد و نمیتونم عمیقاً از چیزی لذت ببرم.حساب من انتقام میگیرم تا بر ترسم غلبه کنم. حداقل یه بار قبل از مرگم، فقط میخوام توی دنیایی که اونا دیگه توش نیستن، آروم بخوابم.»
سر تکان دادم:جواب «فکر کنم میفهمم. راستی،وقتی بابات رو هم کشتی؟»
«کی میدونه.» سرش را تکان داد و چنانکهداد گویی میخواست فکرش را باز کند، سیگاری از پاکتدچار روی داشبورد برداشت، روشنش کرد و به سرفه افتاد.
او گفته بود برای انتقام گرفتن از پدرش ازگرفتم چکش استفاده کرده است. بسته به اینکه به کجا ضربهخاراندم بزنی، به آسانی میشد یک انسان را با آن کُشت.
یادم نمیآمد پشت سر بود یا گودی گردن، اما شنیدهخشونتش بودم اگر ضربه به آن نواحی بخورد، حتی دختری جوانبگی هم میتواند مردی بالغ را به راحتی به قتل برساند.
«ببینم، پاهات بهتر شد؟»
همانطور که دودی بیرون میداد، ابروهایش را در هم کشید و گفت: «...فکر کنمگرفتم راه رفتن برام هنوز سخت باشه. برنامهام این بود که مستقیم برم سراغ هدفبلایی بعدی انتقام، ولی الان حسابی از کار افتادم. سخته، ولی بیا برگردیم به آپارتمان.»
ناگهان چیزی به ذهنممعلومه رسید: «نمیتونی چیز بیاهمیتی مثلگرفتم این رو به تعویق بندازی؟»
دختر چشمانش را بست تا کلماتش را با دقت انتخاب کند: «اگه یه جراحت شدید یامیکرد بیماری بود، میتونستم. ولی به تعویق انداختن چیزی که خودش خودبهخود خوب میشه به شدت سخته.زخمهای توی این حالت میلم خیلی ضعیفه. روحم باید فریاد بزنه که طاقت رخ دادن این رو ندارم.»
توضیحش رابیاعتنایی پذیرفتم. فریادداد روح، هان؟
کمی طول کشید تا متوجه بوی خونیجواب شوم که فضای داخل ماشین را پرگرفتم کرده بود؛ خونی که روی دختر پاشیده بود.
شیشه را پایین کشیدم تا هوا عوض شود، اماگرفتم بویی شبیه به سیمهای زنگزده گیتار که با ماهی فاسدخاراندم جوشانده باشند، در تمام ماشین پیچیده بود و بیرون نمیرفت.
او شکم خواهرش را شکافته بود. شاید تنهامعمولاً بوی خون نبود، بلکه ترکیبی از چربی، مایعمیکرد نخاعی و شیرههای گوارشی هم به مشام میرسید.
به هربیاعتنایی حال، بویداد مرگ بود.
دختر گفت: «سرده.»
از بیرون راندن بو دستهستی کشیدم، شیشهها را بالا دادمسرنوشتی و بخاری را روشن کردم.
----------
برای شبی که در آن ازهستی فاصلهای نزدیک شاهد یک قتل بودم،لایقشی ستارهها بیش از حد زیبا بودند.
خوشبختانه بدون اینکه کسی راهمان را سد کند، به آپارتمان برگشتیم. با عجله از پلههایسرنوشتی غبارگرفته بالا رفتم و سعی کردم در اتاقم را باز کنم، اما کلید به سختی تویتصادف قفل میرفت. درست در همان لحظه، صدای پای کسی را شنیدم که از پلهها بالا میآمد.
به کلید نگاه کردم و فهمیدم دارم سعی میکنم سوییچ ماشینلایقشی را به زور توی قفل بچپانم. نوچی از سر کلافگی گفتم، کلیدهابلایی را عوض کردم تا در باز شود و دختر را داخل فرستادم.
کسی که از پلهها بالا میآمد همسایهام،اون همان دانشجوی هنر بود. وقتی مرا دید، دستشزخمی را به نشانه سلام با بیحالی بالا برد.
بیتفاوت گفتم:بیاعتنایی «تنهایی رفتیداد بیرون؟ عجیبه.»
پرسید: «اون دختره کی بود؟»
حتی اگر یک دروغ میتوانست مرا از این مخمصهگرفتم نجات دهد، از آن موقعیتهایی بود که بعدها اوضاعصورتم را خرابتر میکرد. اینجا صادقانه پاسخ دادن بهترین گزینه بود.
«دختری که اسمش رو نمیدونم.» پس از گفتن این حرف، به ذهنمبهندرت خطور کرد که این توصیف برای دختر روبرویم هم صدق میکند. خب، میدانستمانتقام اسمش را یکی دو بار شنیده بودم، اما کاملاً از یادم رفته بود.
من همیشه در به خاطر سپردنهستی اسامی افتضاح بودم؛ چون به ندرتلایقشی فرصت استفاده از آنها را پیدا میکردم.
دانشجوی هنر با پوزخندی تحقیرآمیز صدایی درجواب گلو انداخت: «هوم، میبینم که آقا گوشهگیر یهسرنوشتی دختر زیر سن قانونی رو آورده توی اتاقش؟»
«مچم روجواب گرفتی. ام،معلومه چطور توضیح بدم...»
با لبخند محویکار حدس زد: «تشنهدرسته خون دخترای نوجوونی؟»
«فقط... بذار توضیح بدم.»
«بفرما.»
«یه جورایی پیچیدهست. الان بههستی کمک نیاز داره و من تنهالایقشی کسیام که میتونه بهش تکیه کنه.»
پس از چند ثانیهپدرت سکوت، آرام گفت: «ممکنه یهتوی ربطی به "تصادف" داشته باشه؟»
«آره. کمک کردنجواب بهش قضیه روهستی جبران میکنه... شاید.»
سر تکان داد: «عجب.» کلاً آدم بادرکی بود. «پسمعلومه دیگه دخالتی نمیکنم. ولی اگه به مشکلی خوردی بهممیکنم بگو. گرچه بعید میدونم کمک چندانی از دستم بربیاد.»
«ممنون.»
«راستی، اون لکه چیه؟»
دانشجوی هنر داشت به پایین، سمت پاهایم نگاه میکرد. لکهای سرخرنگسرنوشتی و تیره در حدود چهار سانتیمتر روی زانوی شلوار جینِ رنگورورفتهامنگران بود. تا پیش از آنکه او اشاره کند، متوجهش نشده بودم.
«چه جورسرم لکهایه؟ کِیمنم روش افتاد؟»
غافلگیریام پیدا بود، اما سعی کردم وانمود کنم هیچگرفتم نظری ندارم چطور آنجا افتاده است. با این حال،صورتم میدانستم واکنشم احتمالاً کل ماجرا را لو داده است.
«خب، هر لکهای که هست، بهترهدرسته زود بشوریش. فعلاً.» با گفتن اینبهندرت حرف، دانشجوی هنر به اتاقش بازگشت.
از سر آسودگی دستی روی سینهامهستی کشیدم و در اتاقم را بازلایقشی کردم. چراغها از قبل روشن بودند.
دختر از رختشویخانهنکنه صدا زد: «پودربیاعتنایی لباسشویی رو کجا گذاشتی؟»
به نظر میرسید داشت بلوز آغشتهوقتی به خونش را میشست؛ صدای پردچار شدن تشت با آب را میشنیدم.
طوری که صدام بهشپدرت برسه گفتم: «باید دم پاتتوی باشه. لباس عوض کردن داری؟»
«نه. یهبیاعتنایی چیزی بهمداد قرض بده.»
«هر چی خشکنکنه شده بردار. کهبیاعتنایی یعنی تقریباً همهچیز.»
صدای در ماشین لباسشوییمعلومه و به دنبالش بازتای شدن در حمام آمد.
در حالی که او دوش میگرفت، رویاون کاناپه دراز کشیدم و به اتفاقاتی کهبدنم همین چند ساعت پیش افتاده بود فکر کردم.
لحظهای که دختر با قیچی به خواهرش ضربه زد، سرفههای ضعیف زنی کهدچار به شکمش خنجر خورده بود، بلوز لکهدار از فوران خون، بوی احشای داخلیاش، حوضچهتصادف خون سرخرنگی که روی کف اتاق پهن میشد، و شبی به طرز وهمآوری ساکت.
همه اینها در پسِ ذهنم حک شده بود. گفتن اینکه «پشتم لرزید» چندان دقیق نبود؛سرنوشتی شاید عبارت مناسبی بود، شاید هم نه. به هر حال، ذهنم از اینکه برای نخستینبیارم بار در زندگیام شاهد مسائل شخصی یک غریبه بودم، تا عمق استخوان تکان خورده بود.
نکته غریب این بود که لزوماً حس ناخوشایندی به حساب نمیآمد. من پکینپا، تارانتینوواسه و تاکشی کیتانو را تحسین میکردم، و پیش خود فکر میکردم اگر در واقعیتمرگم با صحنهای خونین مثل فیلمهای آنها روبرو شوم، حالت تهوع میگیرم و غش میکنم.
اما واقعیت چه بود؟ در عمل چندان احساس تشویش، ترس یا سرزنشِ خود نداشتم؛بدنم در عوض، همان حسی از تزکیه و تخلیه روانی را تجربه میکردم که ازپنج تماشای درندهای هنگام خوردن طعمهاش، یا صحنهای از یک فاجعه عظیم به آدم دست میدهد.
هرچند واقف بودمجواب که این چیزیهستی برای شرمساری است.
راهی جز الکل برای آرام کردن خودم نمیشناختم. نصف لیوان ویسکیوقتی ریختم، به همان اندازه آب اضافه کردم و سر کشیدم. بعدحال از آن کار دیگری نکردم، فقط به تیکتاک ساعت گوش دادم.
دختر بعد از خشک کردن موهایش برگشت؛ شلوار راحتی من و یک بادگیر خاکستریواسه بلند پوشیده بود. آن بادگیر حتی برای من هم بیش از حد گشاد بود،مرگم ولی تا روی رانهایش میرسید و برای او حکم پیراهنی یکسره را پیدا کرده بود.
بهم گفت: «حواستکار باشه لباسام خشکدرسته بشن. من میرم بخوابم.»
تقریباً روی تخت ولو شد، اما بعد انگار چیزیتای یادش آمده باشد، نیمخیز شد، چیزی را از پشتشحال بیرون کشید و دوباره با آن زیر لحاف پرید.
بیشک همان خرس عروسکی بود.انتقامتم آن را محکم زیر چانهاشهستی گرفت و چشمانش را بست.
بلوز را از لباسشویی درآوردم و با سشوار خشکش کردم. میتوانستم ازدچار خشککنهای لباسشویی عمومی استفاده کنم، اما چرخیدن در خیابان با تکه لباسیسرت که هنوز رد خون کاملاً از رویش نرفته بود... ناجور به نظر میرسید.
فکر کردم بهتر است فردا برایشدرسته چند دست لباس بخرم. احتمالاً هنوزبهندرت لباسهای بیشتری را به خون آغشته میکرد.
انتقام. ابداً نمیتوانستم حس این دختر را درک کنم. هرگز خشمی چنان شدید رامیکنم تجربه نکرده بودم که بخواهم کسی را بکشم. زندگی من از خیلی وقت پیش تباهمرگم شده بود، اما نه به دست دیگران؛ آنکه مرا تباه کرد کسی نبود جز خودم.
علاوه بر این، از همان دوران خردسالی در ابراز حس «خشم»وقتی بینهایت ضعیف بودم. نمیخواهم بگویم این نشانهای از خویشتنداری نیرومند بود؛حال من صرفاً باور نداشتم که بروز خشمم تأثیری روی دیگران بگذارد.
هر وقت از کوره درمیرفتم، از پیش تسلیم میشدم و خودملایقشی را قانع میکردم که پرخاشگری هیچ دردی را دوا نمیکند؛ بارهانباش در موقعیتهایی که مسلماً باید خشمگین میشدم، جلوی خودم را میگرفتم.
گرچه این عادت برای دوری از دردسر مفیدمعمولاً بود، اما در درازمدت، فکر میکنم در فقدانمیکرد شور و شوق من برای زندگی نقش داشت.
به آدمهایی که میتوانستند بدون لحظهای تردید خشمشان راتای بروز دهند حسادت میکردم. از این منظر، گرچه اندک،حال حسی از رشک نسبت به این دختر در خود میدیدم.
هرچند مسلماً با شرایط دشوار او نیزجواب همدردی میکردم، و از اینکه خودم مجبور نبودمسرنوشتی چنان زندگیای را سپری کنم احساس خوششانسی داشتم.
وقتی کار خشک کردن بلوزهستی دختر تمام شد، آن راسرنوشتی تا کردم و کنار تخت گذاشتم.
در رختشویخانه لباسم را عوض کردم و لباس راحتی پوشیدم، امامحتاط هوشیارتر از آن بودم که خوابم ببرد. در حالی که ازچند سرما میلرزیدم، توی ایوان منتظر ماندم تا دانشجوی هنر آفتابی شود.
اما در چنین روزهایی، او بیرونهستی نمیآمد. نه چندان دور از آنجا،لایقشی صدای آژیر آمبولانس به گوش میرسید.
درست در همان لحظهای کهانتقامتم تصمیم گرفتم برگردم داخل، تلفن همراهوقتی توی جیبم با صدایی خفه لرزید.
دختر داخل خوابیده بود و شیندو مرده بود، بنابراینگرفتم به نظر نمیرسید حتی یک نفر وجود داشته باشد کهخاراندم در این موقع با میل خودش به من زنگ بزند.
جواب دادم: «الو؟»
دانشجوی هنر گفت: «الان کجایی؟»
«مگه همین الاننکنه تو راهرو ندیدیم؟بیاعتنایی توی آپارتمانمم. تو چی؟»
«منم مسلماً توی آپارتمان خودمم.»
با اینکه در دو اتاقنبوده دیوار به دیوار هم بودیم،خشونتش داشتیم با تلفن صحبت میکردیم.
«پس بیا توی ایوان.داد منم الان برای سیگارچهار کشیدن اومده بودم بیرون.»
«نه، ممنون. سرده.»
«فکر نمیکنیجواب اینطوری پولمعلومه تلفنت هدر میره؟»
«تلفنی حرف زدن با آدما رو دوست دارم. آرامشبخشه.توی میتونی چشمات رو ببندی و فقط به صداشون گوشپوشوندش بدی. از لحن صدات پشت تلفن هم خوشم میاد.»
«پس فقط ازجواب صدام خوشت میاد،هستی آره؟» دانشجوی هنر خندید.
«اوضاعت با اوننکنه دختری که آوردیبیاعتنایی خونه خوب پیش میره؟»
با تأکید شروع کردم: «فکر کنم برات سوءتفاهم شده،گرفتم پس بذار بگم... من به هیچ وجه حس عاشقانهایصورتم به این دختر ندارم. محض این گفتم که شفاف بشه.»
«داشتم سر به سرتپدرت میذاشتم. معلومه که میفهمممعمولاً بین شما چنین خبرایی نیست.»
با اینکهبیاعتنایی آنجا نبود،داد برایش اخم کردم.
«پس زنگ زدینکنه فقط که سربیاعتنایی به سرم بذاری؟»
«اینم هست.جواب ولی درگیری ذهنیهستی بدی هم دارم.»
«چطور مگه؟»
«دلم نمیخواد کسی روداد ببینم، ولی دلم میخوادچهار با یکی حرف بزنم.»
«این واقعاً دردسرسازه.»
«البته فقط وقتی کارمعلومه به اینجا بکشه مزاحمتتای میشم. میبینم سرت شلوغه.»
«خیلی شرمنده.» سرم را رو بهدرسته دیوار خم کردم. «منظورم اینه که منجایی معمولاً از بیحوصلگی تا مرز مرگ میرم.»
«آره، خب، تقصیر خودمه که درستهستی تو بدترین موقع دلم تنهایی ولایقشی صحبت خواست. با این حال... خوشم نمیاد.»
«از چی خوشت نمیاد؟»
«چطور بگم... گمونم، خب، امروز شبیه خودت نیستی.» چند ثانیه سکوت تأملبرانگیز گذشت. «آره، خودشه، معمولاً یه جور چشمایی داری کهنگران انگار دلت نمیخواد هیچ جا بری. چشمایی که روی هیچی متمرکز نیستن، هم به همهچیز نگاه میکنن و هم به هیچی نگاهپاسخ نمیکنن، چشمای بیخیال و رها. به خاطر همینه که کنارت احساس آرامش میکنم. اما... وقتی توی راهرو دیدمت، چشمات این شکلی نبود.»
«پس چه شکلی بود؟»
شتابزده گفت: «نمیتونم بهت بگم. اون دختره الان خوابه، نه؟گرفتم اگه صدات بلند باشه ممکنه بیدارش کنی. پس بیا همینجا تمومشولی کنیم. هرچند اگه نظرم عوض شد دوباره زنگ میزنم. شب بخیر.»
بعد گوشی را قطع کرد.
حدود یک ساعت در ایوانهستی ماندم. اما وقتی به اتاقسرنوشتی برگشتم، دختر هنوز خوابش نبرده بود.
امشب گریه نمیکرد. در عوض، میلرزید. روی تخت مچاله شدهخشونتش بود، بالش و خرسش را محکم در آغوش کشیده بود وتقریباً نامنظم نفس میکشید. و کاملاً پیدا بود که تقصیر سرما نیست.
پیش خود گفتم اگر قرار بود بترسد، از اول نباید آدمسرنوشتی میکشت. اما این حرفها راه به جایی نمیبرد. همانطور که خودشنگران گفت، او بیآنکه به چیز دیگری فکر کند زندگی کرده بود.
قضیه فقط این نبود کهانتقامتم او انتقام میخواست؛ کار دیگریهستی هم برای انجام دادن نداشت.