چپتر 6: درد، درد، دور شو
0ابرهای سیروس که آسمانکوچک را پوشانده بودند، شبیه بالهایحسابی کبوتری غولپیکر به نظر میرسیدند.
از روی پل قوسیِ رودخانهای بزرگ گذشتیم که به خاطر بارانفکر دیشب تیره و گلی شده بود، و سپس از مسیر باریکی درخشن امتداد شالیزاری که با رنگ زرد طلاییاش به آرامی میدرخشید، پایین رفتیم.
تنها چند دقیقه پس از بازگشت به جاده اصلی، شهرران کوچکی نمایان شد. فروشگاههای زنجیرهای آشنا، طوری در کنار هم ردیفچیزی شده بودند که انگار با یک مُهر آنجا قرار داده شدهاند.
ماشین را در پارکینگ یک نانوایی کوچک متوقف کردیم وکردیم پیاده شدیم تا حسابی بدنم را کش و قوسی بدهم.بوی باد پاییزی وزید و بوی تندی را به مشامم رساند.
وقتی دختر از صندلی شاگرد پیاده شد، موهای سیاهش دربدنم باد رقصید و جای زخم قدیمیِ حدوداً پنج سانتیمتریای را نمایاندختر کرد که از گوشه چشم چپش به پایین کشیده شده بود.
زخمی عمیق و صاف بود، انگار بابرشی تیغ ایجاد شده باشد. او با بیخیالیبدنش دستش را روی آن گذاشت تا من نبینمش.
هیچ توضیحی نداد، اما من تردیدیسوختگیهایی نداشتم که این کار توسط مردی انجامفکر شده که قرار بود سومین قربانیاش باشد.
زخمی روی کف دست، سوختگیهایی روی بازو وکوچک کمر، برشی روی ران، و زخمی روی صورت. باباد خودم فکر کردم که تمام بدنش پر از اینهاست.
حتی به این فکر افتادم که آیاپیاده چیزی در وجود او هست که دیگران راوزید تا این حد خشن میکند؟ حتی با در
مرد ضربهای به شکمم زد. نفسم بند آمد، بزاق دهانم بیرونفکر ریخت و در حالی که سرم را بالا آوردم تا برایدیگران ضربه باتونی که ثانیهای دیگر فرود میآمد آماده شوم، زمان ایستاد.
اینطور به نظر میرسید.
پس از مکثی، مرد به زمین افتاد.نانوایی دختری که قیچی خونی را در دست داشت،قوسی با نگاهی تهی به او خیره شده بود.
مرد با استیصال به سمتم خزید؛ یا برای فرار از دختر یا برای کمک گرفتن ازبوی من. دختر سعی کرد دنبالش کند، اما پایش که زخم برداشته بود، لغزید و زمین خورد. باکرد این حال، تسلیم نشد و سرش را بالا گرفت و با دستهایش، کشانکشان به دنبال مرد رفت.
او قیچی را با هربازو دو دست گرفت و با تمامفکر توان در کمر مرد فرو کرد.
دوباره، و دوباره، و دوباره.
----------
چه غوغایی در آن اتاق آپارتمانیکردیم با دیوارهای بیروح به پا شدهبدهم بود. اگر پلیس سر میرسید، تعجب نمیکردم.
با این حال، منسوختگیهایی و آن دختر، بیحرکت کنارصورت جسد مرد دراز کشیده بودیم.
درد و خستگیمان مشکلی نبود. ما حس بدویکمر دستیابی به «پیروزی در نبرد» را داشتیم. زخمهابدنش و کوفتگیها تنها پلههایی به سوی آن دستاورد بودند.
آخرین بار کی چنین احساس رضایتی داشتم؟ خاطراتم رامتوقف مرور کردم، اما در تمام گوشه و کنارش گشتم ووزید دیدم هیچ تجربهای مرا مثل این پیروزی راضی نکرده است.
رضایتی که از پرتاب بینقصممتوقف در نیمهنهایی دوران بیسبال داشتم،بدنم در برابر این حس، هیچ بود.
حتی ذرهایقربانیاش بیتفاوتی حس نمیکردم.بازو حس میکردم زندهام.
پرسیدم: «چرا تعویقش نکردی؟ فکردست میکردم به محض اینکه اوضاعران خراب شد، حتماً تعویقش میکنی.»
دختر پاسخ داد: «چون نتونستم کاملاً ناامید بشم. اگه تنها موردپیاده حمله قرار میگرفتم، احتمالاً فعال میشد. اما چون تو اینجا بودی،مشامم نتونستم از این امید دست بکشم که شاید تو بتونی کاری کنی.»
«خب، آره.پارکینگ همین کارکوچک رو هم کردم.»
او با صدایی که به سختی شنیده میشد،ران پرسید: «انگشتت خوبه؟» شاید بابت زخمهایی که قیچیاشحتی روی انگشت کوچکم گذاشته بود، کمی احساس گناه میکرد.
لبخندی زدم و گفتم: «خوبه.دست در مقایسه با تمام آسیبهایی کهصورت تو دیدی، این فقط یه خراشه.»
با اینکه اینطور ادعا کردم، اما راستش را بخواهید، از شدت درد در آستانه غش کردن بودم.باد نگاه کردن به انگشت کوچکی که آن مرد سعی کرده بود دوباره قطعش کند، حالم را بهحدوداً هم میزد. انگشت کوچک من که با قیچی تکهتکه شده بود، بیشتر شبیه یک... شیء شبیه انگشت بود.
با خودم فکر کردم، باید این بدنپیاده رنجور را به حرکت وادارم و بلند شوم.وزید نمیتوانستیم تا ابد اینجا بمانیم. باید فرار میکردیم.
عینک آفتابیام را برداشتمسوختگیهایی و به چشم زدم،ران مراقب درد کنار سرم بودم.
در حالی که شانهام رادست به دخترِ مجروح تکیه دادهران بودم، از آپارتمان خارج شدیم.
بیرون هوا گرفته و نسبتاً سرد بود.نانوایی در مقایسه با اتاق آپارتمان که غرق خونقوسی بود، هوا بوی تازگیِ کوهستان برفی را میداد.
خوشبختانه، در مسیر رسیدن به پارکینگ، حتی یک نفر هم از کنارمان ردباد نشد. به این فکر کردم که وقتی برگشتم، دوش میگیرم، به زخمهایم میرسم وجای با آرامش میخوابم؛ سپس سوئیچ ماشین را از جیبم درآوردم و داخل قفل گذاشتم.
اما کلید تادست نیمه بیشتر نرفت؛کمر کامل جا نمیافتاد.
بلافاصله دلیلش را فهمیدم. وقتی کلید رابازو در پای آن مرد فرو کرده بودم،کردم به استخوانش خورده و کج شده بود.
سعی کردم با فشار واردش کنم، بعد سعی کردممتوقف آن را روی جدول پارکینگ بگذارم و رویش پاپاییزی بگذارم تا کجیاش را صاف کنم، اما فایدهای نداشت.
من و آن دختر لباسهای خونی داشتیم و کبودیهاحسابی و زخمهای روی صورتمان کاملاً مشخص بود. انگشت منمشامم هنوز خونریزی داشت و جورابشلواری مشکی دختر پاره شده بود.
تنها نقطه مثبت این بود که کیف پول و موبایلمخودم در جیب کتم بود. اما با این سر و وضع نمیتوانستیمهست تاکسی بگیریم. و لباسهای اضافه ما هم در صندوق عقب بود.
با خشم لگدی به ماشین زدم. در حالی کهبرشی از درد و سرما میلرزیدم، سعی کردم فکر کنم. قبلافتادم از هر چیز، باید فکری به حال ظاهر مشکوکمان میکردیم.
نمیتوانستم بخواهم که کبودیها و زخمهایمان فوراً خوب شوند، اما آیاپیاده نمیتوانستیم حداقل لباسهایمان را عوض کنیم؟ اما دو نفر که خونیمشامم و کبود بودند و میخواستند از مغازهای لباس بخرند... قطعاً دستگیر میشدیم.
به خاطر لباسهای تنمان نمیتوانستیم لباس بخریم. لباسهای پهنشده رویبدنم بند رخت کسی را بدزدیم؟ نه، حتی نزدیک شدن بهوقتی محلههای مسکونی با این ظاهر، بیش از حد خطرناک بود...
صدای موسیقی را از دوربازو شنیدم. آهنگی عجیب، اما شاد وفکر مسخره. یاد حرفهای صاحب نانوایی افتادم.
«صدها نفر باسومین لباسهای مبدل در خیابانهایبازو مرکز خرید رژه میروند.»
امشب رژه هالووین بود.
به سمت صورت دختر دست بردمکردیم و با استفاده از خون انگشتبدهم کوچکم، منحنیهای قرمزی روی گونههایش کشیدم.
او خیلی زود نیتم را فهمید. آستین بلوزش را پاره کرد وکردم با قیچی، لبههای سرشانهها و دامن را به شکل نامنظمی برید. من هممرد از قیچی استفاده کردم تا یقه پیراهن و شلوار جینم را پاره کنم.
ما خودمانانجام را به مردگاندست متحرک تبدیل کردیم.
به همدیگر نگاهی انداختیم. دقیقاً همان چیزی بود که میخواستیم.کردیم با اضافه شدن تخریبهای بیش از حد ما، کبودیها وبوی حتی خونها فقط به عنوان گریم ارزانقیمت به نظر میرسیدند.
حالا چیزیپارکینگ که مهم بود،متوقف حالت چهرهمان بود.
با لبخندی ساختگی به عنوان نمونه گفتم: «پسران اگه کسی اومد سمتت، جوری رفتار کن که انگارافتادم میخوای بگی: خب معلومه که عجیب به نظر میرسم.»
او گوشههای دهانش راقربانیاش به لبخندی کنترلشده بالاکمر برد و گفت: «...اینطوری؟»
واکنشم دیر بود، چون برای لحظهای کوتاه، دچارکوچک این توهم شدم که او واقعاً دارد بهبدهم من لبخند میزند. به او گفتم: «درسته، عالیه.»
به سمت کوچهای که به خیابان اصلی میرسید، حرکت کردیم. موسیقی کمکم واضحتر شد. با نزدیکتر شدنمان، سرمشامم و صداها بیوقفه روی هم انباشته میشد و در نهایت آنقدر بلند شد که در معدهام حسش میکردم.چپش صدای راهنماهایی را میشنیدیم که اینجا و آنجا با بلندگو فریاد میزدند. بوی آبنبات شیرین در فضا پیچیده بود.
اولین چیزی که هنگام خروج از کوچه توجهم را جلب کرد، مردی قدبلند با چهرهای رنگپریده بود.افتادم برخلاف رنگ پوستش، لبهایش قرمزِ روشن بود. گونههایش پاره شده بود و لثههایش بیرون زده بود. چشمهاییریخت که در حدقههای سیاه فرو رفته بودند، از میان شکاف موهای وزکردهاش به ما خیره شده بودند.
چه لباس مبدل خوشساختی. به نظرسوختگیهایی میرسید مردِ دهانگشاد هم وقتی ماخودم را دید، همین فکر را کرد.
او به ما لبخند زد و دهانش را بازمتوقف کرد تا مشخص شود که دندانها و لثهها فقطپاییزی با دقت روی گونههایش نقاشی شدهاند. من هم لبخند زدم.
یکدفعه احساس اعتماد به نفس بیشتری کردیم و با غرور درقوسی خیابانها شروع به راه رفتن کردیم. خیلیها نگاههای بیپردهای به ماصندلی میانداختند، اما همه آنها نگاههای تحسینآمیز برای «لباسهای مبدل» ما بود.
اینجا و آنجا صدای تعریف و تمجید میآمد. میگفتند چقدر طبیعی است. خب، طبیعتاً.بدنش آنها زخمهای واقعی، کبودیهای واقعی و خون واقعی بودند. دختر پایش را که درد میکردبند روی زمین میکشید، اما حتی آن هم برای آنها مثل یک نمایش به نظر میرسید.
رژه لباسهای مبدل به جاده رسید. پیادهروها مملو ازبرشی تماشاگر بود؛ حتی چند متر جلو رفتن هم کار دشواریافتادم بود و آنها فقط میتوانستند بخشی از رژه را ببینند.
در این لحظه، متوجه گروهیماشین حدوداً بیست نفره شدم که لباسهاییپیاده مربوط به فیلمهای ترسناک پوشیده بودند.
دراکولا، جکِ قاتل، لولوخورخوره، فرانکشتاین، جیسون،کردیم سوئینی تاد، ادوارد دستقیچی، دوقلوهای فیلم «درخشش»...باد هم لباسهای قدیمی داشتند و هم جدید.
به خاطر گریمهایشان نمیتوانستم سن دقیقشان را تشخیص دهم، اما حدس میزنم بیشترشان در دههاینهاست بیست و سی زندگیشان بودند. در حالی که برخی لباسها آنقدر دقیق بودند که میشدآمد با واقعیت اشتباه گرفتشان، بقیه به نظر میرسید فقط دارند منبع اصلی را مسخره میکنند.
در امتداد دو طرف جاده، دو ردیف بیپایان از کدوهای هالووین چیده شدهفکر بود که چشمها و دهانشان با شمعهای داخلشان روشن میشد. تورهایی شبیه تار عنکبوتمرد از میان درختها آویزان بود و چند عنکبوت غولپیکر هم آنجا آویزان شده بود.
نیمی از بچههای خیابان بادکنکهای نارنجیپارکینگ در دست داشتند و کلاههای سهشدیم گوش مشکی و شنل پوشیده بودند.
«هی!»
وقتی به شانهام ضربهای خورد،بازو برگشتم و مردی را دیدم کهفکر صورتش با باند پوشانده شده بود.
تنها دلیلی که بلافاصله فراردست نکردم این بود که حس کردمصورت صدایی نیست که قبلاً نشنیده باشم.
مرد باندهایش را باز کرد تا صورتش راکوچک به ما نشان دهد. او صاحب همان نانواییبدهم بود که درباره رژه هالووین به ما گفته بود.
او با شوخیِ ملایمی هلام داد و گفت: «خب، این اصلاً مهربانانه نیست.باد اگه میخواستید شرکت کنید باید به من میگفتید. مگه تو نبودی که بهرقصید ما گفتی قصد شرکت نداری؟» او با خجالت خندید: «خب، دارید از رژه میرید؟»
«آره. شما چی؟»
«سهم خودم رو از کانون توجهسوختگیهایی گرفتم. از این همه آدم شگفتزدهام. تافکر الان پنج بار پام رو لگد کردن.»
«پارسال هم اینقدر تماشاگر داشت؟»
«نه، این واقعاً یه پیشرفت بزرگیه. حتی محلیها هم به سختی باورشونبدهم میشه.» نگاهی به اطراف انداختم و گفتم: «همیشه فکر میکردم هالووین تویموهای ژاپن خیلی جا نیفتاده، اما... با دیدن این، فکر میکنم اصلاً اینطور نیست.»
«مردم ما عاشقدست ارتباط ناشناسن، میدونی. خیلیبرشی با اون ماهیتشون جوره.»
دختر حرفم را قطع کرد: «ببخشید، اینجا مغازه لباس دستدوم فروشی هست؟ من کیف لباسهای دیگهام رو اشتباهی توی قطارآیا جا گذاشتم. نمیتونم با این سر و وضع خونه برم، برای همین فقط نیاز دارم یه چیز دیگه بخرم بپوشم.آوردم دست زدن به لباسهای نو با دستهای رنگیرنگیام زشته، حتی اگه خشک باشن، برای همین ترجیح میدم برم مغازه دستدومفروشی...»
او گفت: «چه بدشانسیای.» و در حالی که با باندهایش ورپیاده میرفت، به فکر فرو رفت. «مغازه لباسهای قدیمی... فکر کنم اونمشامم طرفِ اون پاساژ یکی باشه.» و پشت سر ما را نشان داد.
دختر سرش را خمکوچک کرد و آستینم راشدیم کشید. پرسیدم: «عجله داری؟»
«آره، یه نفر منتظرمونه.»
«میفهمم. حیفه،انجام میخواستم بیشترقربانیاش صحبت کنیم...»
صاحب مغازه دست راستِ بانداژشدهاش را برای دست دادن جلو آورد. باشدیم در نظر گرفتن زخمهایم، تردید کردم، اما محکم دستش را گرفتم. اووقتی بدون لحظهای درنگ، دستم را، از جمله انگشت کوچکم را، محکم گرفت.
خون از میان باندها تراوش کرد.کردیم تحمل کردم و لبخندی ساختگی زدم. دخترباد هم با بیخیالی با او دست داد.
پاساژ بهویژه شلوغ بود و تقریباً دهبرشی دقیقه طول کشید تا به مغازه لباسفروشیبدنش که حدود دوازده متر آنطرفتر بود برسیم.
مکان کوچکی بود با کفی که با هر قدم جیرجیرران میکرد. سریع لباسها را انتخاب کردیم، در سبد گذاشتیم و بهچیزی سمت صندوق رفتیم. دختر این بار دیگر وسواس به خرج نداد.
فروشندهای که ماسک سفید داشت به نظرنانوایی میرسید به مشتریهایی مثل ما عادت داردبدنم و پرسید: «اشکالی نداره یه عکس بگیرم؟»
بهانهای آوردم تا دست رد به سینهاش بزنم وحسابی کیف پولم را درآوردم، سپس گفت: «اوه، به خاطرمشامم هالووین نیمبهاست.» ظاهراً تخفیفی برای مشتریهایی با لباس مبدل بود.
میخواستیم همانجا عوض کنیم،سوختگیهایی اما اول باید خونهایران روی بدنمان را پاک میکردیم.
با این فکر که بهترین راه استفاده از توالتهای چندمنظوره است، ساختمانهایخودم تجاری و فروشگاههای کوچک را گشتیم، اما هر جا میرفتیم اشغال بود.دیگران مردم احتمالاً از آنها برای پوشیدن و درآوردن لباسهای مبدلشان استفاده میکردند.
از راه رفتن خسته شده بودم و با خودم فکر کردم شاید بهتر باشدبدنم یک ملافه یکبارمصرف بخریم و خودمان را یواشکواش با آن پاک کنیم. اما وقتی سرمسیاهش را بلند کردم، بین ساختمانها، برج ساعت بزرگی را روی پشتبام یک مدرسه راهنمایی دیدم.
از حصار پریدم و وارد محوطه مدرسه شدیم. یک محلبدنم شستوشوی مرتفع پشت ساختمان، که با درختان خشک احاطه شده بوددختر و هیچ روشناییای نداشت، برای مخفیانه تمیز کردن خودمان عالی بود.
آن مکان به عنوان انبار استفاده میشد و وسایلصورت زیادی از جشنواره فرهنگی آنجا افتاده بود. صحنهای برایآیا نمایش، لباسهای کارتونی، بنرها، چادرها و چیزهایی از این قبیل.
پیراهنم را بالا زدم و دستها و پاهایم را درران آب سرد و بیحسکننده شیر آب فرو کردم. صابون لیموییآیا نزدیک شیر را برداشتم، کف کردم و روی خونها کشیدم.
خون خشکشده به راحتی پاک نمیشد، اما با صبر وکردیم حوصله محکم میساییدم و خیلی زود به حد مشخصی ازبوی تمیزی رسید. کف صابون به داخل زخمهای انگشت کوچکم نفوذ کرد.
کنار دستم را نگاه کردم و دیدم دختر پشت به منقوسی بلوزش را درآورده است. شانههای لاغرش با جای سوختگیها برهنه بود. باشاگرد عجله من هم پشتم را به او کردم و تیشرتم را درآوردم.
دندانهایم از سرمای برخورد پوست خیسم با نسیم شبانه به همفکر میخورد. با سختی کف صابونِ سفت را درست کردم، گردن و سینهامخشن را شستم و تیشرتی از مغازه لباسفروشی که بوی درخت میداد پوشیدم.
مشکل آخر موها بود. خون در موهای بلند دختر لخته شده بودخودم و آب سرد آن را پاک نمیکرد. در حالی که به ایندیگران فکر میکردم چه کار میتوانیم بکنیم، دختر قیچی را از کیفش درآورد.
درست همان لحظهای که فکر میکردم امکان ندارد چنین فکری در سر داشته باشد، موهای بلندبدهم و زیبایش را کوتاه کرد. به نظر میرسید یکباره تا ۲۰ سانتیمتر کوتاه کرد. موهایی رازخم که روی دستانش افتاده بود به باد سپرد و آنها به سرعت در تاریکی ناپدید شدند.
زمانی که تعویض لباسمان کاملاً تمام شد، از سرما تا مغز استخوان یخ کرده بودیم.وزید دختر صورتش را در یقه کت بافتنیاش پنهان کرد و من در حالی که درحدوداً کاپشنم که زیپش را تا بالا کشیده بودم میلرزیدم، به سمت ایستگاه قطار راه افتادیم.
در راه، دختر به خاطربازو درد پایش تسلیم شد، بنابراین بقیهفکر راه را او را کول کردم.
در حالی که سعی میکردم میان جمعیت بلیت بخرم، صدایران اعلام رسیدن قطار را شنیدم. با عجله از پلههای پل عابرچیزی پیاده گذشتیم و سوار قطاری شدیم که نوری خیرهکننده ساطع میکرد.
۲۰ دقیقه بعد پیاده شدیم و پس از خرید بلیتکردیم برای صندلیهای آن ایستگاه، سوار قطار سریعالسیر شدیم. بعد از حدودتندی دو ساعت نشستن، پیاده شدیم و دوباره سوار قطار معمولی شدیم.
در این لحظه، به نهایت خستگیکردیم رسیده بودم. هنوز سی ثانیه ازبدهم نشستنمان نگذشته بود که خوابم برد.
سنگینیای را روی شانهام حس کردم. دختر در حالی کهخودم خواب بود به من تکیه داده بود. ریتم آرام نفسهایش وهست بوی شیرین ضعیفی را حس میکردم. عجیب بود، حس نوستالژیکی داشت.
هنوز راه زیادی تا مقصد باقی مانده بود و مجبور کردنصورت او به بیداری فایدهای نداشت. تصمیم گرفتم وقتی بیدار شد، نگذارموجود احساس معذب بودن کند؛ چشمهایم را بستم و وانمود به خواب کردم.
در حالی که یک قدمماشین تا به خواب رفتن فاصله داشتم،پیاده صدای اعلام ایستگاههای آشنا را شنیدم.
در گوشش زمزمه کردم: «تقریباً رسیدیم.» وپیاده دختر که هنوز با چشمهای بسته بهپاییزی من تکیه داده بود، بلافاصله پاسخ داد: «میدونم.»
چقدر بود که بیدار بود؟
در نهایت، او تا لحظهای کهسوختگیهایی از صندلی بلند شدم تا پیادهخودم شوم، به من تکیه داده بود.
----------
بعد از ساعت ۱۰ شب به آپارتمان رسیدیم. دختر اول دوشقوسی گرفت، پارکا (کاپشن کلاهدار)اش را که لباس خوابش بود پوشید، یک مسکنشاگرد بلعید و با کلاهِ پارکایش روی سرش، به داخل تخت شیرجه زد.
من هم سریع لباسهای راحتیام را پوشیدم، روی زخمهایم وازلینخودم زدم و باندپیچیشان کردم. با آب مسکن خوردم - یکیوجود بیشتر از دوز تجویزشده - و روی مبل دراز کشیدم.
صدایی مراانجام در نیمهشبقربانیاش بیدار کرد.
در تاریکی، دختر رویشدهاند تخت هر دو زانوی خودمتوقف را در آغوش گرفته بود.
پرسیدم: «نمیتونی بخوابی؟»
«همونطور که میبینی، نه.»
«زانویت هنوز درد میکنه؟»
او در حالی که صورتش را در زانوهایش پنهان کرده بود، زمزمه کرد: «درد میکنه، آره، ولی مشکل اصلی این نیست...چیزی ام... مطمئنم تا الان خوب میدونی، ولی من یه ترسوام. وقتی چشمام رو میبندم، اون مرد رو پشت پلکام میبینم. اونضربه مردِ غرق در خون که داشت بهم لگد میزد و مشت میزد. از خوابیدن میترسم... مگه مسخره نیست؟ من یه قاتلم.»
به دنبال کلمات مناسب گشتم. کلمات جادویی که طوفانمتوقف تمام آن اضطراب و غم را آرام کند وپاییزی بگذارد با آرامش بخوابد. کاش چنین چیزی وجود داشت.
اما من واقعاً به اینجورمتوقف موقعیتها عادت نداشتم. هیچ تجربهایبدنم در دلداری دادن به آدمها نداشتم.
وقت تمام شد. چند کلمهبازو واقعاً بیملاحظه از دهانم بیرون پرید:فکر «نظرت چیه یه نوشیدنی سبک بخوری؟»
دختر آرام سرش را بالا آوردسوختگیهایی و به من نگاه کرد: «...اونقدرها همفکر بد نیست.» و کلاهش را عقب زد.
میدانستم بهتر است مسکن را با نوشیدنی الکلی ترکیب نکنم و الکل و زخم هم ترکیببدهم خوبی نیستند. اما راه دیگری برای آرام کردن دردش نمیدانستم. میتوانستم به خواصِ سرکوبکنندگیِ سیستم عصبیِ الکلقدیمیِ بیشتر از نوعِ دلداریدادنی که منِ بیتجربه و فاقد همدلی با دیگران میتوانستم ارائه دهم، اعتماد کنم.
دو فنجان مخلوط شیر گرم، برندی وپیاده عسل روی اجاق درست کردم. معمولاً در شبهایوزید زمستانی که نمیتوانستم بخوابم، برای خودم درست میکردم.
وقتی به اتاق نشیمن رفتم تا فنجان راران به دختر بدهم، یادم آمد که چطور آنحتی مرد، گارد مرا به همین شکل پایین آورده بود.
بعد از یک جرعه زمزمه کرد:سوختگیهایی «خوشمزهست. خاطرات خیلی خوبی از الکلخودم ندارم، ولی این رو دوست دارم.»
او به سرعت فنجان خودش را تمامنانوایی کرد، من فنجان خودم را به اوبدنم تعارف کردم و او هم با خوشحالی نوشید.
تنها منبع نور، چراغِ کنارِمتوقف تخت بود، بنابراین متوجه سرخیبدنم صورت دختر از مستی نشدم.
وقتی کنار هم روی لبه تختکمر نشسته بودیم، داشتم به قفسههای کتابکردم خیره میشدم که دختر با لکنت گفت:
«تو اصلاً نمیفهمی.»
موافقت کردم: «آره، فکرشدهاند کنم حق با توئه.» حقیقتمتوقف داشت: اصلاً نمیفهمیدم چه میگوید.
او در حالی که به زانوهایش خیره شده بود، گفت:بدنم «...فکر کنم الان وقتیه که باید امتیاز بگیری. چون منوقتی به دلداری نیاز دارم، برای یک بار هم که شده.»
گفتم: «میدونی، داشتم به همین فکر میکردم. ولی واقعاً نمیدونم چطور انجامش بدم.دست به عنوان کسی که تو رو به کشتن داد، هر چیزی بگم خیلیحتی متقاعدکننده نیست. در واقع، تو اون رو به چشمِ انزجار یا کنایه میشنوی.»
دختر بلند شد و فنجان را رویبرشی میز گذاشت، با انگشت اشارهاش ضربهای بهبدنش آن زد و برگشت تا روی تخت بنشیند.
«پس من فعلاً تصادف روتوضیحی فراموش میکنم و در این مدت،کار تو اون امتیازها رو جمع کن.»
به نظر میرسیدگذاشت واقعاً به دنبالتوضیحی دلداری من است.
تصمیم گرفتم ریسک بزرگی بکنم.
«اشکالی ندارهقربانیاش اگه یهسوختگیهایی جورِ عجیبی باشه؟»
«حتماً، هرانجام کاری دوستقربانیاش داری بکن.»
«میتونی قسم بخورینبینمش تا وقتی نگفتمنداد تموم شده تکون نمیخوری؟»
«قول میدم.»
«پشیمون نمیشی؟»
«...احتمالاً نه.»
روی زانوهایم جلوی دختر نشستم و نگاهی دقیق بهصورت کبودیِ دردناکِ زانویش انداختم. چیزی که در ابتدا قرمزآیا و متورم بود، حالا به رنگ بنفش درآمده بود.
وقتی نوک انگشتم را درست کنار کبودی گذاشتم، بدنشبرشی کمی لرزید. دیدم چشمهایش رنگِ محتاطانه گرفتند. حالا، اوحتی با دقت روی هر حرکت دست من تمرکز کرده بود.
تنش کمکم به اوج رسید. با احتیاطِ کسی که واقعاًکردیم دست روی نقطه درد میگذارد، به آرامی هر انگشت را یکییکیتندی روی کبودی گذاشتم و در نهایت کاملاً با کف دستم پوشاندمش.
حالا در موقعیتی بودم که میتوانستم با کمیشدیم فشار، درد شدیدی را به زانویش وارد کنم. اعترافتندی میکنم که آن انتخاب، جذابیت خاص خودش را داشت.
اگرچه دختر میترسید، اما به قولش عملبرشی کرد و تکان نخورد. لبهایش را محکمبدنش بسته بود و تماشا میکرد که چه میشود.
برای او، این قطعاً لحظهایدست آزاردهنده بود. جرئت کردم وران آن را کمی طولانیتر کردم.
وقتی تنش بهداده حداکثر رسید، آنپارکینگ کلمات را گفتم:
«درد، درد، دور شو.»
دستم را از رویسوختگیهایی زانویش برداشتم و بهران سمت پنجره تکان دادم.
این کار را با تمام جدیت ممکن انجام دادم.برشی دختر با ناباوری به من خیره شد. فکر کردم شکستافتادم خوردهام. اما بعد از سکوتی کوتاه، شروع به خندیدن کرد.
او که نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد، گفت: «اون چیکردیم بود؟ خیلی مسخرهست.» هیچ تمسخری در خندهاش نبود. از تهبوی دل، صادقانه و با خوشحالی میخندید. «من که بچه نیستم.»
من هم بانانوایی او خندیدم: «راستکردیم میگی، خیلی احمقانه بود.»
«خیلی استرس داشتم کهسوختگیهایی قراره چیکار کنی. اون همهصورت مقدمهچینی کردی، بعد فقط همین؟»
او به عقب رویقربانیاش تخت افتاد و صورتش رابرشی با دستهایش پوشاند و خندید.
وقتی خندهاش تمام شد،شدهاند پرسید: «خب، دردِ منکوچک رو به کجا فرستادی؟»
«به همهپارکینگ کسانی کهکوچک باهات مهربون نبودن.»
«خب، این خوبه.»
او سعی کرد دوبارهسوختگیهایی بنشیند. چشمهایش از شدت خندهصورت پر از اشک شده بود.
درخواست کرد: «ام... میشه لطفاًتوضیحی دوباره انجامش بدی؟ این بار، رویکار مغزم که پر از خاطرات وحشتناکه.»
«حتماً. هردستش چند بارنبینمش که بخوای.»
او چشمهایش را بست. کف دستماین را روی سرش گذاشتم و دوبارهقربانیاش آن وردِ آرامبخشِ مسخره را خواندم.
او که به آن راضی نبود، از من خواست که آنفکر را برای تکتک زخمهایی که تعویق انداخته بود انجام دهم. کفِدیگران دستِ بریدهاش، سوختگیهای روی بازو و کمرش، زخمی که روی رانش بود.
وقتی کارم با زخمِ زیرِ چشمش تمام شد، آنقدر آرام بهکار نظر میرسید که میتوانستم تصور کنم دردش واقعاً به جایی دورران فرستاده شده است. با خودم فکر کردم، حس جادوگرها را دارم.
دختر زمزمه کرد: «ام... باید بابت یه چیزی عذرخواهی کنم. مناین گفتم "هیچکس با من مهربون نبود، هیچکس کمکم نکرد، هیچ پسریبرشی نیست که دوستش داشته باشم یا قبلاً داشته باشم، هیچکس." یادت هست؟»
«آره.»
«اون دروغ بود. یه زمانی کسیکمر بود که با من مهربون بود، کمکمتمام هم کرد. پسری که واقعاً عاشقش بودم.»
«یه زمانی؟ پس، دیگه نیست؟»
«به یه تعبیری،گذاشت آره. و درتوضیحی واقع، تقصیر خودمه.»
«...یعنی چی؟»
اما بقیهاش را به منبازو نگفت. فقط سرش را تکان داد،فکر انگار میخواست بگوید «زیادی حرف زدم.»
همانطور که میلی برای بیرون کشیدنِ حرف از زیر زبانشران نداشتم، او به آرامی مچ دستم را گرفت، گفت «منم برایچیزی تو انجامش میدم» و نرم روی انگشت کوچکِ باندپیچیشدهام فوت کرد.
درد، درد، دور شو.