---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

درد درد، پرواز کن

چپتر 11: پس‌گفتار • ⏱ 3 دقیقه

چپتر 11: پس‌گفتار

0

این دور و اطراف، چاله‌های زیادی برای سقوط‌احساس​ کردن وجود دارد. دست‌کم این، طرز نگاهی بود‌ادامه​ که من رفته‌رفته به دنیا پیدا کرده بودم.

چاله‌های کوچک، چاله‌های بزرگ، چاله‌های کم‌عمق، چاله‌های عمیق، چاله‌هایی که به‌راحتی دیده‌نداریم​ می‌شدند، چاله‌هایی که به‌سختی به چشم می‌آمدند، چاله‌هایی که هنوز پای احدی‌چاله‌ای​ در آن‌ها نلغزیده بود، و چاله‌هایی که عده‌ی زیادی درونشان سقوط کرده بودند.

به‌راستی که تنوع چشمگیری داشتند. فکر کردن به‌القا​ تک‌تک آن‌ها چنان اضطرابی به جانم می‌انداخت که‌چاله‌ای​ حتی جرئت برداشتن یک قدم را هم نداشتم.

وقتی کم‌سن‌وسال‌تر بودم، داستان‌هایی را دوست داشتم که باعث می‌شدند این چاله‌ها را از یاد ببرم.‌القا​ و نه فقط من، بلکه گویی همه دلشان می‌خواست داستان‌هایی بنویسند که دنیایی امن را به‌هیچ​ تصویر می‌کشید؛ دنیایی که روی تمام چاله‌هایش سرپوش گذاشته بودند. شاید بتوان به آن‌ها «داستان‌های استریل‌شده» گفت.

مسلماً برای شخصیت‌های اصلی صرفاً اتفاقات خوب رخ‌احساس​ نمی‌دهد، و در حقیقت، رنج و مصیبتی را از‌دهد​ سر می‌گذرانند که بسیار فراتر از حد معمول است.

اما در نهایت، تمام این‌ها به رشد و پختگی‌شان کمک می‌کند و به‌داستان‌هایمان​ آن‌ها این احساس آرامش‌بخش را می‌بخشد که: «آدمی می‌تواند هر چیزی را بپذیرد‌گرفتار​ و به زندگی ادامه دهد.» شیوه و روال آن داستان‌ها همواره این‌چنین است.

گمان می‌کنم ما هم‌نداریم​ تمایلی نداریم که در داستان‌هایمان‌کنیم​ حسی از اندوه القا کنیم.

اما یک روز، ناگهان به خودم آمدم و دیدم در قعر چاله‌ای تاریک گرفتار شده‌ام.‌اندوه​ به غیرمنطقی‌ترین شکل ممکن و بدون هیچ هشدار قبلی، در آن سقوط کرده بودم. چاله‌ای‌ممکن​ بی‌نهایت کوچک و ناپیدا بود، آن‌قدر که نمی‌توانستم کوچک‌ترین امیدی به یاری دیگران داشته باشم.

اما خوشبختانه، چاله آن‌قدر عمیق نبود که نتوانم از آن‌می‌بخشد​ بیرون بخزم؛ برای همین در گذر زمانی طولانی، با اتکا‌داستان‌ها​ به توان خویش و به تنهایی از آن بیرون آمدم.

همین که دوباره به سطح زمین بازگشتم و تن به گرمای خورشید و وزش‌گمان​ نسیم پاک سپردم، با خود اندیشیدم: آدم‌ها هر قدر هم که محتاط و هشیار باشند،‌چاله‌ای​ هرگز نمی‌دانند کِی در دام چاله‌ای ناگهانی گرفتار خواهند شد. سرشت دنیای ما همین است.

و شاید چالهٔ بعدی که به درونش سقوط می‌کنم،‌گمان​ به‌مراتب عمیق‌تر باشد؛ آن‌قدر عمیق که دیگر هرگز نتوانم به‌ناگهان​ اینجا بازگردم. در آن صورت، چه کاری از دستم برمی‌آید؟

پس از آن ماجرا، دست از خواندنِ مشتاقانهٔ همان «داستان‌هایی که چاله‌ها را می‌پوشانند» و پیش‌تر گفتم کشیدم. در عوض، تمایلم به سمت داستان‌هایی‌غیرمنطقی‌ترین​ کشیده شد که نشان می‌دادند «آدم‌ها چطور درون چاله‌ها با مسالمت و خوشحالی روزگار می‌گذرانند». چون فکر می‌کردم دلم می‌خواهد داستان کسی را بشنوم که‌زمانی​ در دل چاله‌ای تاریک، عمیق، تنگ و سرد، می‌تواند بدون لاف‌زدن و تظاهر لبخند بزند. برای من، شاید چیزی تسلی‌بخش‌تر از این وجود نداشته باشد.

«درد، درد، دور شو» داستان انسان‌هایی بود که در چاله‌ای سقوط کردند که هرگز راه گریزی‌چاله‌ای​ از آن متصور نبود. با این حال، آن را با این نیت نوشتم که صرفاً داستانی‌امیدی​ تیره و ماتم‌زده نباشد، بلکه نغمه‌ای از شادمانی و امید نیز در بطن خود داشته باشد.

شاید حقیقتاً این‌طور به‌داستان‌هایمان​ نظر نرسد، اما واقعاً‌کنیم​ همین است. همین‌طور است.

ــ سوگارو میاکی.

ناولها | novelha.net