---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

سه روز خوشبختی

چپتر 11: گشت‌وگذار میان دستگاه‌های فروش خودکار • ⏱ 32 دقیقه

چپتر 11: گشت‌وگذار میان دستگاه‌های فروش خودکار

0

پس از چهار ساعت پیاده‌روی از‌این‌طوره​ سرای محله، بالاخره به آپارتمان رسیدیم. بوی‌مراعات​ اتاق خودم حس غریبی از دلتنگی داشت.

تمام تنم غرق عرق بود و پاهایم تاول زده بود. همین که در را باز کردم‌حال​ تا دوش بگیرم، ناگهان از خودم پرسیدم نکند بهتر باشد اول میاگی برود. اما اگر بیش‌می‌خوابید​ از حد هوایش را می‌داشتم، شاید همان فاصله‌ای را که بینمان حفظ کرده بود، خراب می‌کردم.

در برابر وسوسه زیر دوش ماندن‌این‌طوره​ مقاومت کردم؛ به‌سرعت خودم را شستم، لباسم‌مراعات​ را عوض کردم و به اتاق برگشتم.

تا جایی که فهمیده بودم، میاگی می‌توانست‌نظر​ وقتی خوابم با خیال راحت دوش بگیرد و‌فکر​ چیزی بخورد. پس دراز کشیدم و بلافاصله خوابیدم.

در حالی که خودم را به خواب زده بودم، صدای میاگی‌میشد​ را شنیدم که آرام به سمت حمام می‌رفت. وقتی خواستم دوباره بلند‌شدم​ شوم، صدای پایش آمد که برمی‌گشت، پس با عجله چشم‌هایم را بستم.

میاگی گفت: «آقای کوسونوکی.»

خودم را به نشنیدن زدم.

میاگی کنار بالشم نجوا کرد: «آقای کوسونوکی، خوابی؟ البته می‌پرسم چون به نظر‌این‌طوره​ میاد خودتو به خواب زدی. اگه واقعاً این‌طوره، پیش خودم فکر کردم چقدر‌استفاده​ خوب میشد اگه به‌خاطر مراعات حال من بوده باشه... شب‌به‌خیر. از حمومت استفاده می‌کنم.»

وقتی صدای بسته شدن در حمام را‌پیش​ شنیدم، بلند شدم و به گوشه اتاق‌حال​ نگاه کردم؛ همان جایی که معمولاً میاگی می‌نشست.

امشب هم باز همان‌جا می‌خوابید، نه؟ در وضعیتی‌این‌طوره​ که به نظر نمی‌آمد بشود در آن خوابید؛ چند‌بوده​ دقیقه زیر نظر گرفتن و چند دقیقه چرت زدن.

محض امتحان، همان‌جا نشستم، درست شبیه‌این‌طوره​ طرز نشستن میاگی، و سعی کردم‌به‌خاطر​ بخوابم. اما اصلاً خواب به چشمم نمی‌آمد.

میاگی برگشت و به شانه‌ام‌می‌پرسم​ زد. تذکر داد: «اونجا داری‌زدی​ چیکار می‌کنی؟ باید روی تخت بخوابی.»

«این حرف منه.‌زدی​ تو باید روی تخت‌پیش​ بخوابی. این‌طوری خوابیدن احمقانه‌ست.»

«شاید احمقانه‌نظر​ باشه، ولی‌خودتو​ بهش عادت دارم.»

سمت چپ تختم دراز کشیدم. «از این به بعد سمت چپ می‌خوابم. هر اتفاقی هم بیفته‌باشه​ پا توی سمت راست نمیذارم، حتی نگاهش هم نمی‌کنم. جای فوق‌العاده‌ایه تا از نزدیک منو زیر‌نمی‌آمد​ نظر بگیری. استفاده کردن یا نکردنش دست خودته، اما در هر صورت من سمت چپ می‌خوابم.»

داشتم دنبال یک نقطه مشترک می‌گشتم. بعید می‌دانستم میاگی قبول کند‌اگه​ من روی زمین بخوابم و او روی تخت. هرچند حتی اگر‌بوده​ می‌گفتم خوابیدن کنار من مشکلی ندارد، دلیل نمی‌شد راحت قبولش کند.

میاگی انگار که بخواهد‌اگه​ از قصدم مطمئن شود‌فکر​ پرسید: «هنوز خواب‌آلودین، آقای کوسونوکی؟»

نادیده‌اش گرفتم و چشم‌هایم را بستم.‌اگه​ حدود بیست دقیقه بعد، حس کردم میاگی‌میشد​ آمد و سمت دیگر تخت دراز کشید.

پشت به همدیگر، روی یک تخت مشترک خوابیدیم. خوب‌چقدر​ می‌دانستم این پیشنهاد فقط برای ارضای وجدان خودم بود.‌حمومت​ بنابراین، باز هم داشتم برای میاگی زحمت درست می‌کردم.

در حقیقت، نباید دلش می‌خواست تن به چنین کاری بدهد.‌زدی​ پاسخ دادن به مهربانی من می‌توانست سرسختی‌اش را به عنوان‌مراعات​ یک ناظر، سرسختی‌ای که طی سال‌ها شکل گرفته بود، خدشه‌دار کند.

گذشته از آن، مهربانیِ کسی که به مرگ نزدیک‌چقدر​ می‌شود، چیزی دمدمی و ناپایدار است. این جور مهربانی‌حمومت​ به آدم‌ها کمکی نمی‌کند، بلکه به آن‌ها آسیب می‌زند.

با این حال، میاگی‌خودتو​ با لطافتی حتی بیشتر،‌این‌طوره​ این محبت ناشیانه مرا پذیرفت.

پیش خودم فکر کردم لابد دارد به‌پیش​ من احترام می‌گذارد. یا شاید هم فقط‌حال​ از شدت خستگی در حال مرگ بود.

وقتی بیدار شدم، سرخی غروب آفتاب اتاق را پر کرده بود. فکر می‌کردم‌این‌طوره​ میاگی خیلی وقت است بیدار شده، اما به نظر می‌آمد هنوز می‌خواهد کمی بیشتر‌می‌کنم​ بخوابد. از تخت بیرون آمدم و چشم‌هایم را در برابر نور خورشید تنگ کردم.

درست همان لحظه‌ای که نگاهمان به هم افتاد، هر دو‌خوب​ رویمان را برگرداندیم. بعد از چنان خواب عمیقی، موها و‌می‌کنم​ لباس‌هایش به هم ریخته بود و تقریباً بی‌دفاع به نظر می‌رسید.

میاگی برای توجیه گفت: «امروز‌زدی​ فقط یه کم خسته بودم.‌فکر​ از فردا سر جای همیشگیم می‌خوابم.»

بعد اضافه‌خودتو​ کرد: «اما‌اگه​ خیلی ممنونم.»

زیر نور غروب‌خوابی​ با میاگی قدم‌چون​ می‌زدم. زنجره‌ها وزوز می‌کردند.

شاید به‌خاطر ماجرای تخت بود‌واقعاً​ که میاگی امروز کمی دست‌نیافتنی‌تر‌خوب​ و دورتر به نظر می‌رسید.

در فروشگاه شبانه‌روزی، اندک پولی را که‌واقعاً​ برایم مانده بود برداشت کردم و دستمزد‌به‌خاطر​ کار پاره‌وقت این ماهم را هم گرفتم.

این‌ها آخرین‌خودتو​ اندوخته جنگی‌ام‌اگه​ به حساب می‌آمدند.

باید با احتیاط خرجشان می‌کردم.

بعد از تماشای غروب از روی پل عابر پیاده، در یک‌میشد​ غذاخوری کاسه گوشت، غذای مخصوص سفارش دادم. سفارش با ژتون غذا‌شدن​ بود، برای همین میاگی ژتون خودش را خرید و دست من داد.

در حالی که سوپ میسو را تمام می‌کردم گفتم:‌پیش​ «دیگه کاری نمونده که بکنم. هرچی توی لیست کارهای‌باشه​ قبل از مرگم بود انجام دادم. خب، حالا چی؟»

«کاری رو بکنین که دوست‌واقعاً​ دارین. حتی شما هم باید‌خوب​ یه سرگرمی‌ای داشته باشین، نه؟»

«آره، موسیقی گوش دادن و کتاب خوندن بود... ولی حالا که فکرشو می‌کنم، اون دوتا فقط وسیله‌ای‌خوب​ برای ادامه زندگی بودن. از موسیقی و کتاب استفاده می‌کردم تا با زندگی سازش کنم. حالا که‌می‌نشست​ دیگه نیازی نیست به زور خودمو به ادامه دادن وادار کنم، اون‌قدرها هم مثل قبل برام لازم نیستن.»

«پس شاید بهتر باشه نگاهتون بهشون‌این‌طوره​ رو عوض کنین. از الان به‌به‌خاطر​ بعد می‌تونین صرفاً از زیباییشون لذت ببرین.»

«آره، ولی یه مشکلی هست. هرچقدر هم کتاب بخونم و به موسیقی گوش بدم، حس می‌کنم ازشون دورم؛‌باشه​ انگار هیچ ربطی به من ندارن... فکرشو بکن. بیشتر چیزهای این دنیا برای آدم‌هایی ساخته شده که قراره‌خوابید​ به زندگی ادامه بدن. البته کاملاً هم طبیعیه. کسی چیزی برای کسایی که به این زودی‌ها می‌میرن خلق نمی‌کنه.»

مردی حدوداً پنجاه‌ساله که کمی آن‌طرف‌تر کاسه‌پیش​ گوشتش را می‌خورد، از اینکه داشتم با خودم‌بوده​ درباره مرگ حرف می‌زدم ابرو در هم کشید.

«به چیزهای ساده‌تر علاقه‌ای ندارین؟ ...مثلاً دوست دارین به مکان‌های متروکه سرک‌واقعاً​ بکشین، یا روی ریل‌ها قدم بزنین و تراورس‌های راه‌آهن رو بشمارین، یا با‌حمومت​ دستگاه‌های بازی آرکیدی بازی کنین که دهه‌ها پیش به حال خودشون رها شدن؟»

«این‌ها دیگه بیش از حد جزئی‌این‌طوره​ و خاص‌ان. بذار حدس بزنم، قبلاً کسایی‌مراعات​ رو با این ویژگی‌ها زیر نظر داشتی؟»

«بله. حتی یکی بود که آخرین ماه عمرشو پشت یه وانت دراز می‌کشید و‌به‌خاطر​ به آسمون خیره میشد. تمام پول حاصل از فروش طول عمرش رو به پیرمردی که‌می‌نشست​ اصلاً نمی‌شناخت داد و ازش خواست وانت رو توی جاهایی برونه که کسی جلوشو نگیره.»

«آرامش‌بخش به نظر میاد. در‌واقعاً​ کمال تعجب، انگار این می‌تونه‌خوب​ هوشمندانه‌ترین راه برای رفتن باشه.»

«واقعاً جالبه. تماشای مناظری‌البته​ که به‌سرعت رد میشن‌میاد​ حس تازه‌ای به آدم میده.»

سعی کردم تصورش کنم. زیر آسمان آبی، در جاده‌های پرپیچ‌وخم روستایی، لمس نسیمی دلپذیر... رفتن به‌باشه​ هر ناکجاآبادی. تمام خاطرات و حسرت‌ها از سرم پر می‌کشیدند و پشت سر در جاده جا‌نمی‌آمد​ می‌ماندند. این احساس که هرچه دورتر بروی، دورتر می‌شوی... درست مثل کسی که در حال مردن است.

خواهش کردم: «میشه بازم از این چیزها‌واقعاً​ برام بگی؟ البته تا جایی که به‌خاطر مسائل‌مراعات​ کاری یا رازداری برات منع قانونی نداشته باشه.»

میاگی گفت: «وقتی برگشتیم آپارتمان می‌تونم کلی از این‌چقدر​ چیزها براتون تعریف کنم. ولی اگه همین‌طور اینجا به‌حمومت​ حرف زدن ادامه بدین، خیلی مشکوک به نظر می‌رسین.»

موقع برگشت مسیرمان را حسابی دور کردیم؛ از کنار‌خودتو​ یک مزرعه آفتاب‌گردان کوچک، ساختمان متروکه یک دبستان و‌میشد​ قبرستانی که روی زمینی شیب‌دار ساخته شده بود گذشتیم.

توی مدرسه راهنمایی برنامه‌ای برپا بود و ما از کنار بچه‌های سالم‌به‌خاطر​ و برنزه‌ای رد شدیم که بوی مام و اسپری ضد حشرات می‌دادند. شبی‌نگاه​ پرهیاهو و سرزنده بود که حس ناب و غلیظ تابستان را تداعی می‌کرد.

وقتی به آپارتمان برگشتیم، با‌زدی​ میاگی سوار موتورسیکلت هوندا کاب‌فکر​ ۱۱۰ شدیم و دوباره راه افتادیم.

شاید چون هر دوتایمان لباس نازکی‌این‌طوره​ به تن داشتیم، لطافت بدنش را‌به‌خاطر​ کاملاً حس می‌کردم و این بی‌قرارم می‌کرد.

بعد از اینکه ناخواسته چراغ قرمز را ندیده گرفتم، بلافاصله ترمز‌اگه​ را گرفتم؛ ترمز تندی که ما را حتی به هم نزدیک‌تر‌بوده​ چسباند، و امیدوار بودم متوجه بالا رفتن ضربان قلبم نشده باشد.

از تپه‌ها بالا رفتیم و روی تپه‌ای ایستادیم که به نظر‌میشد​ می‌رسید بهترین منظره شهر را دارد. از یک دستگاه فروش خودکار‌شدن​ دو قوطی قهوه خریدم و از تماشای آن منظره جمع‌وجور لذت بردم.

زیر پایمان محله‌ای مسکونی بود که درخشش نارنجی‌رنگ‌این‌طوره​ ساده‌ای از آن ساطع می‌شد و در مقایسه‌حال​ با نورهای دوردست شهر، بسیار کوچک به چشم می‌آمد.

وقتی برگشتیم، مسواک زدم، روی تخت دراز کشیدم و به حرف‌های میاگی گوش‌مراعات​ دادم. او با همان لحنی که کسی برای یک کودک کتاب داستان می‌خواند،‌معمولاً​ ماجراهای کمتر دردناک افرادی را که در گذشته تحت نظر داشت برایم تعریف می‌کرد.

این داستان‌ها به‌اصطلاح چیز‌البته​ منحصربه‌فردی نداشتند، اما بیش از‌خودتو​ بیشتر آثار ادبی آرامم می‌کردند.

روز بعد، در حالی که با کاغذهای باقیمانده اریگامی، درناهای‌خوب​ کاغذی بیشتری درست می‌کردم، به این فکر افتادم که باید چه‌کار‌بسته​ کنم. میاگی هم پشت میز نشسته بود و درنا تا می‌کرد.

در حالی که مشتی از آن‌ها را برمی‌داشتم و به هوا پرتاب می‌کردم گفتم‌به‌خاطر​ غرق شدن و مردن میان درناهای کاغذی چندان هم بد نیست. میاگی هم به‌معمولاً​ همان شیوه تعداد زیادی از آن‌ها را توی دست‌هایش جمع کرد و روی سرم ریخت.

وقتی از اریگامی خسته شدم، زدم بیرون تا هوایی بخورم. از توتون‌فروشی‌به‌خاطر​ یک پاکت سیگار هوپ پاکت‌کوتاه خریدم، همان‌جا یکی روشن کردم و بعد‌گوشه​ از نوشیدن یک قوطی قهوه از دستگاه فروش خودکار، چیزی به ذهنم رسید.

چیزی که درست‌خوابی​ جلوی چشمم بود‌چون​ و اصلاً ندیده بودمش.

گمانم زیر لب چیزی زمزمه‌واقعاً​ کرده بودم، چون میاگی به چهره‌ام‌میشد​ نگاه کرد و پرسید: «چیزی شده؟»

«نه، خب، واقعاً احمقانه‌ست... تازه‌زدی​ یاد چیزی افتادم که واقعاً و‌چقدر​ از صمیم قلب می‌تونم بگم عاشقشم.»

«خواهش می‌کنم، بگین.»

سرم را خاراندم‌خوابی​ و گفتم: «من‌چون​ عاشق دستگاه‌های فروش خودکارم.»

میاگی طوری که انگار جا‌واقعاً​ خورده باشد گفت: «آه... چه‌خوب​ چیزی رو در موردشون دوست دارین؟»

«هوم. خودمم نمی‌دونم می‌تونم دقیق بگم یا‌واقعاً​ نه. ولی بچه که بودم، واقعاً دلم‌به‌خاطر​ می‌خواست بزرگ شدم یه دستگاه فروش خودکار بشم.»

میاگی آرام سرش را‌اگه​ کج کرد و با‌فکر​ بهت به من چشم دوخت.

«امم... محض اطمینان می‌پرسم، منظورتون از دستگاه فروش‌میاد​ خودکار، همون دستگاه‌هاییه که قهوه، نوشابه و امثال این‌ها‌خوب​ رو می‌فروشن؟ مثل همینی که الان ازش استفاده کردین؟»

«آره. ولی فراتر از این‌ها. سیگار، چتر، طلسم، یاکی‌اونیگیری، اودون، یخ، بستنی، همبرگر،‌مراعات​ اودن، سیب‌زمینی سرخ‌کرده، ساندویچ گوشت قورمه، نودل لیوانی، آبجو، مشروب... دستگاه‌های فروش خودکار‌معمولاً​ همه‌جور چیزی ارائه میدن. ژاپن سرزمین دستگاه‌های فروش خودکاره، چون برای حفظ نظم عالی‌ان.»

«و به‌خاطر‌نظر​ همین عاشق دستگاه‌های‌زدی​ فروش خودکارین، درسته؟»

«آره، همین‌طوره. دوست دارم ازشون استفاده کنم، حتی فقط نگاه کردن بهشون‌به‌خاطر​ رو هم دوست دارم. حتی یه دستگاه فروش خودکار ساده و قدیمی‌گوشه​ هم ممکنه چشممو بگیره و باعث بشه برم از نزدیک‌تر نگاهش کنم.»

میاگی سعی کرد ماجرا را جمع کند: «هوم، خب... سرگرمی‌ایه که یه‌واقعاً​ جور فردیت خاصی توش هست.» اما واقعاً سرگرمی احمقانه‌ای بود. ذره‌ای ثمر‌شب‌به‌خیر​ نداشت. با خودم فکر کردم نماد یک زندگی احمقانه و بی‌ارزش است.

میاگی برای اینکه روحیه‌ام‌اگه​ را بهتر کند گفت:‌فکر​ «ولی فکر کنم درکتون می‌کنم.»

لبخند زدم: «اشتیاق سوزانم‌خودتو​ برای تبدیل شدن به‌این‌طوره​ یه دستگاه فروش خودکار رو؟»

«نه، فکر نمی‌کنم اون رو هیچ‌وقت بتونم بفهمم. ولی ببینین... دستگاه‌های فروش خودکار همیشه‌حال​ سر جاشون هستن. تا وقتی بهشون پول بدین، همیشه گرما تحویلتون میدن. چیزی که‌امشب​ ارائه میدن فراتر از صرفاً محصولاتشونه. یه کارکرد مشخص دارن، توأم با ثبات و ماندگاری.»

از سخنرانی کوتاهش تا حدی تحت‌چون​ تأثیر قرار گرفتم. «واو. حرفی رو که‌این‌طوره​ می‌خواستم بزنم خیلی بهتر از خودم گفتی.»

«ممنونم.» سرش را خم کرد، بی‌آنکه خیلی خوشحال به نظر برسد. «دستگاه‌های فروش خودکار‌حال​ برای ما ناظرها هم مهمن. برعکس فروشنده‌ها، ما رو نادیده نمی‌گیرن... خب، اینکه میگین‌امشب​ دستگاه‌های فروش خودکار رو دوست دارین خیلی خوبه، اما در واقع می‌خواین چیکار کنین؟»

«خب، بذار درباره یه چیز دیگه‌ای که دوست دارم حرف بزنم. هروقت میام سراغ این مغازه توتون‌فروشی، یاد فیلم دود اثر پل استر می‌افتم. واقعاً از اون ماجرایی خوشم اومد‌امشب​ که طرف هر روز صبح بدون استثنا جلوی مغازه سیگارفروشی می‌رفت و مدام از همون نقطه عکس می‌گرفت. غرق شدن توی یه کار ساده مثل اون خیلی هیجان‌انگیز بود... برای‌می‌کنی​ همین، می‌خوام ادای اوگی رن رو دربیارم و عکس‌هایی بگیرم که در نگاه اول بی‌معنی‌ان. فقط هی از دستگاه‌های فروش خودکار معمولی عکس‌های ناشیانه بگیرم، جوری که هرکسی بتونه انجامش بده.»

میاگی گفت: «نمی‌دونم چطور بیانش‌واقعاً​ کنم، اما فکر کنم منم‌خوب​ از این ایده خوشم میاد.»

و به این ترتیب،‌البته​ گشت‌وگذار من میان دستگاه‌های‌میاد​ فروش خودکار آغاز شد.

از فروشگاه دست‌دوم‌فروشی یک دوربین عکاسی آنالوگ‌پیش​ نقره‌هالید، یک بند و ده حلقه فیلم‌حال​ خریدم. تمام تدارکاتی که نیاز داشتم همین بود.

می‌دانستم دوربین دیجیتال ارزان‌تر درمی‌آید و مدیریت عکس‌ها‌این‌طوره​ با آن راحت‌تر است، اما راه دیگر را انتخاب‌بوده​ کردم تا حس واقعیِ «عکس گرفتن» را بیشتر بچشم.

فیلم را داخل دوربین انداختم، سوار موتورسیکلت کاب شدم‌چقدر​ و راه افتادم تا از دستگاه‌های فروش خودکاری که‌حمومت​ در هر گوشه و کناری چشمم را می‌گرفتند عکس بگیرم.

هر بار که عکسی می‌گرفتم، سعی می‌کردم‌نظر​ تا جایی که ممکن است اجزای محیط اطراف‌فکر​ دستگاه هم در کادر چشمی دوربین جا بگیرد.

نگران تفاوت‌های جزئی مثل اینکه چه نوشیدنی‌هایی دارند یا چیدمان‌خوب​ دکمه‌ها چگونه است، نبودم. فقط می‌خواستم ثبت کنم که دستگاه فروش‌بسته​ خودکار در چه محیطی و با چه وضعیتی قرار گرفته است.

وقتی شروع به گشتن کردم، خیلی خیلی بیشتر از‌پیش​ آنچه در سطح شهر انتظار داشتم دستگاه فروش خودکار پیدا‌شب‌به‌خیر​ کردم. فقط در محوطه اطراف آپارتمان چند ده عکس گرفتم.

دستگاه‌های فروش خودکار زیادی بودند که باوجود اینکه بارها‌چقدر​ از کنارشان رد شده بودم، همیشه نادیده‌شان می‌گرفتم، و‌حمومت​ چنین کشف‌های کوچکی قلبم را به تپش وا می‌داشت.

گاهی اوقات یک دستگاه فروش خودکار در روز و شب چهره بسیار متفاوتی از خود نشان‌چقدر​ می‌داد. در حالی که بعضی از دستگاه‌ها با درخشش خود جلب توجه می‌کردند و حشرات دورشان جمع‌معمولاً​ می‌شدند، بقیه برای صرفه‌جویی در برق فقط دکمه‌هایشان روشن بود و انگار در تاریکی شناور مانده بودند.

می‌دانستم حتی وقتی پای سرگرمی احمقانه‌ای مثل این در‌چقدر​ میان باشد، باز هم آدم‌هایی پیدا می‌شوند که خیلی جدی‌تر‌استفاده​ از من دنبالش می‌کنند و من هرگز به پایشان نمی‌رسم.

اما از صمیم قلب برایم ذره‌ای‌اگه​ اهمیت نداشت. این، همان‌طور که روزی کسی‌میشد​ گفته بود، مناسب‌ترین روش برای من بود.

در آغاز هر روز، به سمت عکاسی می‌رفتم و در آن سی دقیقه‌ای که منتظر ظهور‌باشه​ فیلم می‌ماندم، صبحانه می‌خوردم. در پایان هر روز هم عکس‌هایی را که صبح ظاهر کرده بودم‌نمی‌آمد​ روی میز می‌چیدم، همراه با میاگی نگاهشان می‌کردم و هرکدام را بادقت داخل یک آلبوم می‌گذاشتم.

هرچند وجه اشتراک تمام عکس‌ها تمرکز روی یک‌میاد​ دستگاه فروش خودکار بود، اما همین باعث می‌شد‌چقدر​ تفاوت تمام چیزهای دیگر بیشتر به چشم بیاید.

شبیه این بود که یک نفر در مرکز تمام عکس‌ها‌خوب​ بایستد و همیشه با همان ژست و همان حالت چهره عکس‌بسته​ بگیرد. دستگاه‌های فروش خودکار درست مثل یک ابزار اندازه‌گیری عمل می‌کردند.

صاحب عکاسی ظاهراً به من علاقه‌مند شده بود؛‌این‌طوره​ به اینکه چطور هر روز صبح فقط برای‌حال​ ظاهر کردن عکس‌های دستگاه‌های فروش خودکار آنجا می‌آمدم.

حدوداً چهل‌ساله بود، موهای خاکستری زیادی داشت، به‌طرز نگران‌کننده‌ای لاغر‌خوب​ و تکیده بود و رفتاری بسیار متواضع داشت. یک روز‌می‌کنم​ متوجه شد که بی‌خیال با فضای خالی حرف می‌زنم، پس پرسید:

«پس کسی اونجا هست، نه؟»

من و‌خودتو​ میاگی به‌اگه​ همدیگر نگاه کردیم.

گفتم: «درسته. دختری به اسم میاگی. کارش اینه که‌پیش​ منو زیر نظر داشته باشه.» با اینکه میاگی می‌دانست‌باشه​ فایده‌ای ندارد، او هم سری برای مرد خم کرد.

انتظار نداشتم باورم کند، اما با سر تأیید کرد‌چقدر​ و گفت: «که این‌طور»، و به‌سرعت حضور میاگی را پذیرفت.‌استفاده​ ظاهراً گاه‌به‌گاه سر و کله آدم‌های عجیب‌وغریب هم پیدا می‌شد.

پرسید: «پس این عکس‌های‌البته​ عجیب... در واقع داری‌میاد​ از اون عکس می‌گیری؟»

«نه، این‌طور نیست. فقط عکس‌های دستگاه‌های فروش خودکارن.‌فکر​ با کمک میاگی توی شهر می‌گردم و یه‌باشه​ جور گشت‌وگذار ثبت دستگاه‌های فروش خودکار راه انداختم.»

«و این‌نظر​ کار فایده‌ای‌خودتو​ هم براش داره؟»

«نه، این صرفاً سرگرمی‌اگه​ منه. میاگی فقط باهام‌فکر​ همراه میشه. به‌خاطر شغلش.»

چهره صاحب عکاسی نشان می‌داد که‌چون​ چقدر کم متوجه ماجرا شده است.‌واقعاً​ گفت: «خب، به کارت ادامه بده.»

از مغازه بیرون آمدیم و من در‌پیش​ حالی که میاگی کنار ترک‌بند دونفره موتورسیکلت‌حال​ کاب ایستاده بود، عکسی از او گرفتم.

میاگی در حالی که‌خودتو​ سرش را کج کرده‌این‌طوره​ بود گفت: «داری چیکار می‌کنی؟»

«بعد از حرف صاحب‌اگه​ عکاسی، با خودم گفتم‌فکر​ بد نیست یه عکس بگیرم.»

«برای بقیه فقط‌خوابی​ شبیه یه عکس‌چون​ بی‌معنی از یه موتوره.»

گفتم: «همه‌خودتو​ عکس‌هام برای‌اگه​ بقیه بی‌معنی‌ان.»

البته آدم‌هایی مثل صاحب عکاسی‌زدی​ در اقلیت بودند؛ و اگر‌فکر​ جز این می‌بود جای نگرانی داشت.

یک روز صبح، وقتی داشتیم آپارتمان را ترک می‌کردیم تا به یک محل دفن‌حال​ زباله سر بزنیم، و من در را باز نگه داشته بودم تا میاگی کفش‌هایش‌امشب​ را بپوشد، همسایه‌ام از پله‌ها پایین آمد. مردی قدبلند با نگاهی تحکم‌آمیز و خیره بود.

وقتی میاگی بیرون آمد و گفت «ببخشید معطلتون کردم»‌خودتو​ و من در را پشت سرش بستم و گفتم «خیلی‌به‌خاطر​ خب، بریم»، همسایه نگاهی پریشان و معذب به من انداخت.

روزی کاملاً صاف بود و باد چندانی نمی‌وزید. در منطقه‌ای که تا به حال ندیده‌بوده​ و حتی اسمش را هم نشنیده بودم گم شدم و دو ساعت پرسه زدم، و‌می‌خوابید​ وقتی سرانجام جاهایی را پیدا کردم که می‌شناختم، دوباره در زادگاه خودم و هیمنو بودم.

شاید هر بار که گم می‌شدم، ناخودآگاه‌واقعاً​ به همان سمت کشیده می‌شدم. شاید هم‌به‌خاطر​ یک جور غریزه بازگشت به خانه بود.

البته این موضوع تغییری در این واقعیت ایجاد نمی‌کرد‌چقدر​ که آنجا هم پر از دستگاه‌های فروش خودکار بود.‌حمومت​ با موتورسیکلت کاب در جاده‌ها می‌راندم و عکس می‌گرفتم.

در شیرینی‌فروشی‌ای که در کودکی زیاد به آن سر می‌زدم، یک دستگاه فروش خودکار بستنی قدیمی‌چقدر​ و نوستالژیک پیدا کردم. خوراکی‌های محبوب خاص من برنجک شکلاتی جو، چوب‌های کیناکو، تافی‌های کاراملی تاس‌شکل،‌نگاه​ آدامس پرتقالی و آب‌نبات برنجی بوتان بودند؛ حالا که فکرش را می‌کنم، کارم فقط شیرینی خوردن بود.

آن مغازه شیرینی‌فروشی خیلی وقت پیش تعطیل کرده بود، اما‌خوب​ همان دستگاه فروش خودکار زنگ‌زده و قراضه‌ای که بار اول‌می‌کنم​ دیده بودم، مثل روز اول بر سر جایش ایستاده بود.

باجه تلفن آن سوی خیابان که ظاهرش شبیه سرویس‌پیش​ بهداشتی عمومی بود، تقریباً به همان اندازه قدمت داشت،‌باشه​ اما به نظر می‌رسید دستگاه داخلش هنوز به‌سختی کار می‌کرد.

من و میاگی روی نیمکت پارک پر از علف‌های‌چقدر​ هرز نشستیم؛ نوری که از میان درختان می‌تابید روشنمان کرده‌استفاده​ بود و اونیگیری‌هایی را خوردیم که صبح درست کرده بودیم.

هیچ رد و نشانی از آدم‌ها در آن حوالی دیده نمی‌شد، اما‌واقعاً​ یک گربه سیاه و یک گربه خال‌خالی قهوه‌ای آنجا بودند. گربه‌ها از دور‌حمومت​ نگاهمان می‌کردند و طوری که انگار خطری حس نکرده باشند، کم‌کم نزدیک‌تر شدند.

کاش چیزی برای خوردن داشتم تا‌این‌طوره​ به آن‌ها بدهم، اما متأسفانه چیزهایی که‌مراعات​ گربه‌ها دوست داشته باشند همراه خودم نداشتم.

«حالا که فکرش‌میاد​ رو می‌کنم، میاگی،‌اگه​ گربه‌ها می‌تونن ببیننت؟»

میاگی بلند شد و به سمت گربه‌ها رفت. گربه‌چقدر​ سیاه فرار کرد و گربه خال‌خالی قهوه‌ای فاصله‌اش را حفظ‌استفاده​ کرد و چند ثانیه بعد پشت سر او راه افتاد.

میاگی برگشت و گفت: «درسته، سگ‌ها و‌نظر​ گربه‌ها می‌تونن منو ببینن. با این حال،‌پیش​ معنیش این نیست که از من خوششون بیاد.»

بعد از غذا کمی استراحت‌واقعاً​ کردیم و میاگی با مدادی شروع‌میشد​ به نقاشی کشیدن در دفترچه‌اش کرد.

مسیر نگاهش را دنبال کردم تا گربه‌ها را‌این‌طوره​ پیدا کنم. آن‌ها بالای سرسره رفته بودند و به‌بوده​ نظر می‌رسید میاگی از آن صحنه خوشش آمده بود.

تعجب کردم که چنین سرگرمی‌ای دارد. شاید تمام این‌چقدر​ مدت که به نظر می‌رسید مشغول نوشتن گزارش نظارت‌حمومت​ است، در واقع خودش را غرق تفریح شخصی‌اش می‌کرده است.

گفتم: «پس سرگرمیت اینه.»

«بله. تعجب کردین؟»

«آره. البته‌نظر​ چندان هم‌خودتو​ تعریفی نداره.»

میاگی به دلیلی با غرور‌واقعاً​ گفت: «برای همینه که دارم‌خوب​ تمرین می‌کنم. مگه عالی نیست؟»

«میشه چیزی‌کرد​ رو که‌البته​ کشیدی نشونم بدی؟»

ناگهان دفترچه‌اش‌خودتو​ را بست و‌واقعاً​ در کیفش گذاشت.

در حالی که مرا‌خودتو​ به عجله وا‌می‌داشت گفت:‌این‌طوره​ «دیگه باید راه بیفتیم.»

بعد از گذراندن نیمی از روز در‌پیش​ جست‌وجوی زادگاهم، هنگامی که راهی شهر بعدی‌حال​ بودیم، دوباره از جلوی همان شیرینی‌فروشی گذشتم.

کسی روی نیمکت اسنو برند‌می‌پرسم​ روبه‌روی مغازه نشسته بود. و او‌اگه​ کسی بود که خیلی خوب می‌شناختمش.

کاب را کنار جاده پارک‌واقعاً​ کردم، موتور را خاموش کردم و‌میشد​ به پیرزن روی نیمکت نزدیک شدم.

«سلام.»

پاسخش به‌کندی از راه رسید. اما به‌پیش​ نظر می‌رسید صدایم به گوشش رسیده است‌حال​ و چشم‌هایش را به سمت من چرخاند.

باید بیش از نود سال سن می‌داشت. صورتش و دست‌های قلاب‌شده‌اش‌اگه​ روی دامن، به گمانم هزاران چین و چروک داشتند. موهای کاملاً سپیدش‌باشه​ بی‌جان آویزان شده بود و نگاه تکیده‌اش درجا اندوهبار به نظر می‌رسید.

جلوی نیمکت زانو‌زدی​ زدم و دوباره‌این‌طوره​ به او سلام کردم.

«سلام. شاید‌نظر​ منو یادتون‌خودتو​ نیاد، درسته؟»

انگار می‌توانستم‌خودتو​ سکوتش را نشانه‌ای‌واقعاً​ بر تأیید بدانم.

«کاملاً قابل درکه. آخرین‌البته​ باری که اینجا اومدم‌میاد​ ده سال پیش بود.»

همان‌طور که انتظار می‌رفت پاسخی نداد. نگاه‌پیش​ پیرزن همچنان روی نقطه‌ای در چند متری جلوتر‌بوده​ خیره مانده بود. خودم گفتگو را ادامه دادم.

«ولی من شما رو خیلی خوب یادمه. الزماً این‌طور نیست که چون یکی جوونه حافظه خوبی هم داشته باشه. من هنوز بیست سالمه، اما خیلی از چیزهای گذشته رو فراموش کردم. فرقی نمی‌کنه یه خاطره چقدر‌خوابید​ شاد یا غمگین باشه، اگه فرصتی برای یادآوریش پیش نیاد، خیلی زود فراموشش می‌کنی. چیزی که آدم‌ها متوجهش نیستن اینه که فراموشی رو هم فراموش کرده‌ن. اگه همه واقعاً شادترین خاطره گذشتشون رو بی‌کم‌وکاست حفظ می‌کردن،‌ولی​ فقط در حالِ حاضرِ نسبتاً توخالیشون غمگین‌تر می‌شدن. و اگه همه بدترین خاطره گذشتشون رو مو‌به‌مو نگه می‌داشتن، خب، باز هم غمگین می‌شدن. آدم‌ها فقط چیزهایی رو به یاد میارن که به‌خاطر نیاوردنشون براشون دردسرساز بشه.»

نه مخالفتی در کار بود‌واقعاً​ و نه موافقتی. پیرزن مانند‌خوب​ یک مترسک بی‌حرکت مانده بود.

«با این که حافظه این‌قدر ناپایداره، ولی تصویر شما هنوز توی ذهن من کم‌رنگ نشده؛ چون اون موقع خیلی کمکم کردین. اتفاق خیلی نادری بود. البته ده سال پیش، من به‌ندرت از بقیه قدردانی می‌کردم. حتی وقتی‌می‌خوابید​ بزرگ‌ترها باهام مهربون بودن، قانع شده بودم که فقط تو موقعیتی هستن که مجبورن این‌طور باشن، پس کارشون از سرِ حسن نیت خالصانه نبود... آره، بچه نچسب و غیرقابل تحملی بودم. یه همچین بچه‌ای حتی فکر فرار‌خوابیدن​ از خونه به سرش می‌زد. هشت یا نه سالم بود، دقیقاً یادم نیست، با مادرم دعوام شد و از خونه زدم بیرون. کاملاً فراموش کردم دعوامون سرِ چی بود. لابد یه چیز فوق‌العاده پیش‌پاافتاده و مسخره بوده.»

کنار پیرزن نشستم، به پشتی نیمکت‌این‌طوره​ تکیه دادم و به دکل‌های دوردست‌به‌خاطر​ و ابرهای آسمان آبی چشم دوختم.

«چندان فکر عاقبتش رو نکرده بودم، واسه همین رفتم به شیرینی‌فروشی تا وقت بگذرونم. کاملاً مشخص بود ساعتی از روز نیست که یه بچه هم‌سن‌وسال من تک و تنها بیرون پرسه بزنه، واسه همین ازم پرسیدین: "نباید بری خونه؟" از اونجا که تازه دعوای داغی با پدر‌طرز​ و مادرم داشتم، یه چیزی زیر لب من‌من کردم. وقتی اون حرفم رو شنیدین، درِ پشت صندوق رو باز کردین، منو بردید اون پشت و مقداری چای و آب‌نبات از اون تو بیرون آوردین. چند ساعت بعد تماسی از طرف والدینم اومد و وقتی پرسیدن من اونجام یا‌خودته​ نه، جواب دادین: "اینجاست، ولی تا یه ساعت دیگه فرض کنین نیست" و گوشی رو گذاشتین... شاید این قضیه براتون هیچ اهمیتی نداشت. اما فکر می‌کنم به لطف همون تجربه بود که هنوزم می‌تونم عمیق‌ترین امیدم رو به شخص دیگه‌ای ببندم؛ یا دست‌کم خودم رو این‌طور قانع کردم.»

پرسیدم: «میشه‌خودتو​ یکم دیگه پرحرفی‌هام‌واقعاً​ رو تحمل کنین؟»

پیرزن چشم‌هایش را بست‌البته​ و به نظر می‌رسید‌میاد​ روز‌به‌روز کرخت‌تر و خشک‌تر می‌شود.

«اگه منو فراموش کردین، پس حتماً هیمنو رو هم یادتون رفته. من همیشه همراه اون به مغازه می‌اومدم... همون‌طور که از اسمش پیداست، مثل پرنسسی توی قصه‌های پریان بود. قصد بی‌احترامی ندارم، اما زیبایی خاصش چیزی بود که اصلاً با این شهر هم‌خوانی‌درست​ نداشت. هم من و هم هیمنو مایه ننگ مدرسه بودیم، جوجه‌اردک‌های زشت. من لابد فقط به این خاطر منفور بودم که یه بچه دماغو و نچسب بودم. اما فکر می‌کنم هیمنو به این خاطر منفور بود که بیش از حد فرق داشت... می‌دونم‌فوق‌العاده‌ایه​ بی‌ادبیه، اما نمی‌تونم بابتش شکرگزار نباشم. چون با طرد شدن از جمع، من و هیمنو کنار هم موندیم. فقط با داشتن هیمنو کنارم، می‌تونستم تمام قلدری‌های بقیه رو تاب بیارم. با خودم فکر می‌کردم هر چی باشه، رفتارشون با من و هیمنو یکسانه.»

هر بار که می‌گفتم «هیمنو»، به نظر‌واقعاً​ می‌رسید پیرزن واکنش ناچیزی نشان می‌دهد. از‌به‌خاطر​ این بابت خرسند شدم و ادامه دادم.

«توی تابستون کلاس چهارم، هیمنو مجبور شد به‌خاطر عوض شدن شغل والدینش مدرسه‌اش رو عوض کنه. اون اتفاق جرقه‌ای شد تا تصویری که ازش داشتم روزبه‌روز مقدس‌تر بشه. من حرفش رو درباره این که "اگه تا بیست‌سالگی کسی رو پیدا نکردیم با هم باشیم" به مدت ده‌سعی​ سال تمام مثل تکیه‌گاه نگه داشتم. ولی همین چند روز پیش فهمیدم که علاقه هیمنو بهم، بعد از گذشتن از یه نقطه مشخص، تبدیل به نفرتی کینه‌توزانه شده بود. اون حتی نقشه کشیده بود جلوی چشم‌های من خودکشی کنه... بعدش ناگهان یادم اومد. درست قبل از این که‌داشتم​ دوباره هیمنو رو ببینم، تنهایی رفتم تا کپسول زمانی رو که کلاسمون توی دبستان پر از نامه کرده و دفن کرده بود، بیرون بیارم. می‌دونستم واقعاً نباید این کار رو بکنم، اما به‌خاطر شرایطی قرار بود خیلی زود بمیرم، واسه همین فکر کردم دست‌کم این حق رو دارم.»

حالا.

چطوره جواب‌ها‌خودتو​ رو با‌اگه​ هم مقایسه کنیم؟

«نکته عجیب این بود که نامه هیمنو توی کپسول زمان نبود. دلیلی که برای خودم آوردم این بود که هیمنو لابد اون روز غایب بوده، ولی وقتی درباره‌اش فکر کردم، فهمیدم این‌طور نبوده.‌وضعیتی​ معلممون زمان زیادی گذاشت تا ما اون نامه‌ها رو آماده کنیم. اون آدمی نبود که فقط چون کسی غایب شده، کپسول زمان رو بدون نامه‌اش دفن کنه. کاملاً محتمله که یه نفر قبل از‌منه​ من کپسول زمان رو بیرون کشیده و نامه هیمنو رو برداشته باشه. و اگه قضیه واقعاً همین بوده باشه، نمی‌تونم جز خودِ هیمنو به کس دیگه‌ای فکر کنم که این کار رو کرده باشه.»

در حقیقت قبلاً‌زدی​ به این موضوع‌این‌طوره​ پی نبرده بودم.

اما درست در همان‌البته​ لحظه، همه‌چیز در ذهنم‌میاد​ به هم پیوند خورد.

«وقتی هفده‌سالم بود، یه نامه از هیمنو به دستم رسید. متن خودِ نامه اصلاً چیز مهمی نداشت. فقط‌حمومت​ همین کافی بود که گیرنده‌اش من بودم و فرستنده‌اش هیمنو. اون هر چقدر هم با بقیه صمیمی بود،‌دقیقه​ هیچ‌وقت آدمی نبود که بهشون نامه بنویسه یا زنگ بزنه. واسه همین همون لحظه‌ای که نامه‌اش رسید... باید می‌فهمیدم.»

آره.

باید خیلی، خیلی زودتر می‌فهمیدم.

«اون نامه در واقع علامت کمک‌خواهی هیمنو بود. لابد با اون نامه داشت ازم کمک می‌خواست. درست مثل من، وقتی گیر افتاده بود، به گذشته‌اش چنگ انداخت، کپسول زمان رو از خاک بیرون آورد، تنها دوست دوران‌می‌خوابید​ کودکیش رو به یاد آورد و برام نامه فرستاد. از اونجا که نیتش رو نفهمیدم، دیگه شایستگی اون جایگاه رو نداشتم و این‌طوری هیمنو رو از دست دادم. اون توخالی شد و لحظه‌ای که متوجه این شدم،‌خوابیدن​ منم توخالی شدم. هیمنو قراره به‌زودی خودکشی کنه و عمر منم قراره به‌زودی تموم بشه... جای بدی برای متوقف شدنه، ولی پایان این داستان تلخ همینه. واقعاً شرمنده‌ام که مجبور شدید کل این حرف‌ها رو تحمل کنین.»

وقتی بلند شدم که بروم، پیرزن‌این‌طوره​ با صدایی که به محض بیرون‌به‌خاطر​ آمدن از لب‌هایش محو می‌شد گفت: «خداحافظ.»

آن کلام وداع‌میاد​ تنها حرفی بود‌اگه​ که به من زد.

پاسخ دادم: «خیلی‌زدی​ متشکرم. خداحافظ.» و شیرینی‌فروشی‌پیش​ را پشت سر گذاشتم.

فراموش شدن توسط یکی از‌می‌پرسم​ خیرخواهان گذشته‌ام چندان آزارم نمی‌داد. داشتم‌اگه​ کم‌کم به خیانتِ خاطراتم عادت می‌کردم.

اما در آن‌زدی​ زمان، احتمال خاصی را‌پیش​ کاملاً نادیده گرفته بودم.

دختری که همیشه کنارم‌خودتو​ بود، و وقتی انواع ناامیدی‌پیش​ را تجربه می‌کردم حمایتم می‌کرد.

دختری که مثل من حس درماندگی داشت، اما‌فکر​ با این وجود ترجیح داد به‌جای طول عمرش‌باشه​ زمانش را بفروشد و هیچ آینده‌ای برایش باقی نماند.

دختری که کمبود ادب و‌می‌پرسم​ آداب‌دانی‌اش را با نگرانی و‌زدی​ دلسوزیِ بی‌اندازه شیرینی جبران می‌کرد.

این احتمال را از یاد‌واقعاً​ برده بودم که او، میاگی،‌خوب​ ممکن است به من خیانت کند.

«آقای کوسونوکی؟ آقای کوسونوکی.»

میاگی که دیگر از در آغوش گرفتنم، دست‌کم‌فکر​ وقتی دونفره سوار موتور بودیم تردیدی به خود‌باشه​ راه نمی‌داد، حین رانندگی به پهلویم سقلمه زد.

سرعتم را کم کردم و پرسیدم: «چی‌نظر​ شده؟» و او طوری که انگار می‌خواست‌پیش​ شگفت‌زده‌ام کند گفت: «یه خبر خوب بهتون بدم.»

«تازه یادم اومد. خیلی وقت پیش از این جاده رد شده بودم. خیلی‌مراعات​ قبل‌تر از این که ناظر بشم... اگه یه کم دیگه این جاده رو ادامه‌می‌نشست​ بدین، بعد یه جا بپیچین به راست و مستقیم برین، می‌رسین به دریاچه ستاره‌باران.»

«دریاچه ستاره‌باران؟»

«همون دریاچه‌ای که بهتون گفتم‌واقعاً​ دلم می‌خواد قبل مرگم دوباره‌خوب​ ببینمش. نمی‌دونم اسم رسمیش چیه.»

«آها، آره،‌کرد​ دربارش بهم‌البته​ گفته بودی.»

«خب، خبر خوبی نبود؟»

من هم برای این که‌زدی​ فضا را شاداب‌تر کنم تأیید کردم:‌چقدر​ «آره، واقعاً بود. حتماً باید بریم.»

«فکر می‌کنین بنزین کافی دارین؟»

«یه جا‌کرد​ باکش رو‌البته​ پر می‌کنم.»

بعد از این که در نزدیک‌ترین پمپ‌بنزین باک‌فکر​ را تا جایی که جا داشت پر کردم،‌باشه​ طبق آدرس‌هایی که میاگی می‌داد به راه افتادم.

از نیمه‌شب گذشته بود. از مسیری کوهستانی بالا رفتیم، هر‌فکر​ جا لازم بود به موتور استراحت دادیم و پس از‌حمومت​ حدود نیم ساعت به جایی که دریاچه ستاره‌باران می‌نامید رسیدیم.

بعد از خریدن رامن لیوانی از فروشگاه ۲۴ ساعته آن حوالی‌میشد​ و خوردنش روی نیمکت بیرون، کاب را در محوطه پارکینگ جلوتر متوقف‌شدم​ کردم و در امتداد جاده‌ای که تقریباً تاریک بود پیاده راه افتادیم.

در حالی که میاگی با اشتیاق به تمام ساختمان‌ها نگاه می‌کرد، مدام هشدار می‌داد:‌پیش​ «هنوز نباید بالا رو نگاه کنین.» گوشه چشمم واقعاً قسمتی از آسمان پرستاره شگفت‌انگیزی‌بسته​ را می‌دید، اما همان‌طور که میاگی گفته بود با سرِ به زیر راه می‌رفتم.

میاگی گفت: «حالا خوب به حرفم گوش کنین.‌فکر​ راهنماییتون می‌کنم، پس ازتون می‌خوام تا وقتی که‌باشه​ نگفتم چشم‌هاتون رو باز کنین، بسته نگهشون دارین.»

«تا لحظه‌نظر​ آخر نمی‌خوای‌خودتو​ نشونم بدی، نه؟»

«بله. بعد از این همه زحمت، شما‌پیش​ هم دلتون نمی‌خواد ستاره‌ها رو توی بهترین حالت‌بوده​ ممکن ببینین آقای کوسونوکی؟ ...حالا چشم‌هاتون رو ببندین.»

چشم‌هایم را بستم و میاگی دستم را گرفت و آرام با‌اگه​ گفتن «از این طرف» مرا راهنمایی کرد. راه رفتن با چشم‌های‌بوده​ بسته به من فرصت داد صداهایی را بشنوم که قبلاً نشنیده بودم.

فکر می‌کردم سر و صدای حشرات تابستانی همگی یک صدا هستند، اما توانستم چهار نوع‌بوده​ مختلف را تشخیص دهم. حشراتی با وزوز بم، حشراتی با صدای زیر و جیغ‌مانند، حشراتی‌می‌خوابید​ با آواهایی شبیه پرندگان که ناگهان جلب توجه می‌کردند، و حشراتی با صدایی قورباغه‌مانند و گوش‌خراش.

صدای نسیم ملایم و امواج دوردست‌اگه​ را می‌شنیدم، و حتی می‌توانستم ردِ قدم‌های‌میشد​ خودم را از قدم‌های او تشخیص دهم.

«بهم بگین آقای کوسونوکی.‌اگه​ اگه فریبتون بدم و ببرمتون‌چقدر​ یه جای وحشتناک، چیکار می‌کنین؟»

«چطور وحشتناک؟»

«امم... مثلاً یه پرتگاه،‌اگه​ یا یه پل. جایی‌فکر​ که در خطر افتادن باشین.»

«بهش فکر‌نظر​ نکردم، فکرش‌خودتو​ رو هم نمی‌کنم.»

«چرا نه؟»

«دلیلی نمی‌بینم‌کرد​ که بخوای‌البته​ همچین کاری بکنی.»

میاگی با‌خودتو​ لحنی بی‌حوصله‌اگه​ گفت: «که این‌طور.»

حس کردم پاهایم دیگر روی آسفالت نیست، بلکه روی‌پیش​ شن قرار دارد و بعد طولی نکشید که تبدیل‌باشه​ به چوب شد. حدس زدم به یک اسکله رسیده‌ایم.

میاگی در حالی که دستم را رها می‌کرد گفت:‌چقدر​ «وایستین، چشم‌هاتون رو بسته نگه دارین. مراقب قدم‌هاتون باشین‌حمومت​ و صاف دراز بکشین. بعدش می‌تونین چشم‌هاتون رو باز کنین.»

بدنم را پایین آوردم، پشتم را‌چون​ با احتیاط روی زمین گذاشتم، نفس‌واقعاً​ عمیقی کشیدم و چشم‌هایم را باز کردم.

آنچه نگاهم را‌زدی​ پر کرد، «آسمان‌این‌طوره​ پرستاره‌ای» نبود که می‌شناختم.

شاید بهتر باشد این‌طور بگویم؛‌زدی​ آن روز برای نخستین بار‌فکر​ فهمیدم ستاره‌ها چه شکلی هستند.

ستاره‌ها را از طریق کتاب‌ها و تلویزیون «دیده بودم». آسمانی را‌میشد​ می‌شناختم که مثلث تابستانی را در خود جا داده بود، جایی که‌شدم​ راه شیری از میانش می‌گذشت و شبیه پخش شدن لکه‌های جوهر بود.

اما با آن مرجع‌ها، حتی با‌چون​ دانستن رنگ و شکل، نمی‌توانستم عظمت‌واقعاً​ واقعی این پدیده را تصور کنم.

منظره روبه‌روی چشم‌هایم چیزی بسیار بسیار‌این‌طوره​ بزرگ‌تر از تصوّرم بود. شبیه برفی بود‌مراعات​ که می‌بارید و دانه‌هایش نوری پرقدرت می‌تاباندند.

به میاگی که کنارم بود گفتم:‌اگه​ «فکر کنم می‌فهمم چرا دلت می‌خواست‌خوب​ قبل از مردنت دوباره اینجا رو ببینی.»

با خودپسندی‌خودتو​ ملایمی گفت:‌اگه​ «مگه نه؟»

مدت طولانی روی‌خوابی​ اسکله دراز کشیدیم و‌نظر​ به ستاره‌ها خیره شدیم.

سه شهاب‌سنگ دیدیم. در این‌واقعاً​ فکر بودم که وقتی شهاب‌خوب​ بعدی را دیدم چه آرزویی بکنم.

در این نقطه دیگر هیچ فکری برای پس گرفتن طول عمرم نداشتم.‌خوب​ نه می‌خواستم هیمنو را ببینم و نه می‌خواستم زمان را به عقب‌شدن​ برگردانم. انرژی‌ای در وجودم نمانده بود تا همه‌چیز را از نو شروع کنم.

فقط می‌خواستم همین‌جا در آرامش بمیرم، مثل به خواب‌چقدر​ رفتن؛ این آرزوی من بود. طلب هر چیزی بیش‌حمومت​ از این، به معنای ندانستن حد و جایگاهم بود.

حتی نیازی نبود فکر کنم آرزوی میاگی‌نظر​ چه می‌تواند باشد. آرزویش رها کردن شغل‌پیش​ ناظری بود؛ تا دیگر زنی نامرئی نباشد.

وجودش توسط همه نادیده گرفته می‌شد و فقط افراد تحت نظارتش حضور او را تأیید‌بوده​ می‌کردند... می‌دیدم که ظرف یک سال از دنیا می‌رود. هر چقدر هم میاگی صبور و بااستقامت‌وضعیتی​ بود، به هیچ وجه معنایش این نبود که می‌توانست سی سال چنین زندگی‌ای را دوام بیاورد.

صدایش کردم: «میاگی. تو به‌خاطر من‌اگه​ دروغ گفتی، مگه نه؟ دروغ‌هایی مثل این‌میشد​ که هیمنو به‌ندرت منو به یاد میاورد.»

میاگی در حالی که هنوز دراز کشیده‌پیش​ بود به سمتم چرخید و به‌جای پاسخ‌حال​ دادن گفت: «منم یه دوست دوران کودکی داشتم.»

در حالی که سعی می‌کردم به خاطر‌نظر​ بیاورم گفتم: «منظورت همون "آدم مهم زندگیت"‌پیش​ هست که یه بار بهش اشاره کردی؟»

«بله. خوب یادتونه.»

در سکوت منتظر‌میاد​ ماندم و میاگی‌اگه​ آرام شروع کرد.

«توی زندگیم کسی بود که جایگاهش برام مثل خانم هیمنو برای شما بود. ما هیچ‌وقت نتونستیم به زندگی توی این دنیا عادت کنیم، واسه همین به همدیگه تکیه کردیم و توی دنیای وابستگی متقابلمون زندگی می‌کردیم... بعد از این که ناظر شدم، اولین کاری که‌طرز​ توی اولین روز مرخصیم انجام دادم این بود که برم و ازش باخبر بشم. فکر می‌کردم از غیبتم وحشتناک غمگین شده. می‌ره توی لاک خودش و منتظر برگشتنم می‌مونه، حتی شک هم نکردم که ممکنه غیر از این باشه... با این حال، توی همون چند‌کردن​ هفته بدون من، خیلی سریع به دنیای بدون من عادت کرد. نه، فقط این نبود؛ فقط یه ماه بعد از ناپدید شدنم، درست مثل همون کسایی که ما رو به عنوان آدم‌های "متفاوت" پس زده بودن، با این دنیا یکی شد و همرنگ جماعت شد.»

میاگی دوباره به آسمان‌البته​ نگاه کرد و لبخند‌میاد​ گرمی روی لب‌هایش نشست.

«اون موقع بود که فهمیدم. من براش صرفاً یه غل و زنجیر بودم... اگه بخوام راستش رو بگم، دلم می‌خواست بدبختش کنم. دلم‌شدم​ می‌خواست غمگین باشه، ناامید بشه، بره توی لاک خودش و منتظر بازگشتی بمونه که هیچ‌وقت قرار نیست اتفاق بیفته، اما هنوزم به‌سختی نفس بکشه.‌سعی​ نمی‌خواستم اینو بفهمم که می‌تونه خودش به‌تنهایی از پسش بربیاد... از اون موقع دیگه نرفتم ببینمش. چه خوشحال باشه چه غمگین، فقط دلسردم می‌کنه.»

«ولی قبل از‌میاد​ این که بمیری، بالاخره‌واقعاً​ هنوز دلت می‌خواد ببینیش؟»

«بله. چون هیچ چیز دیگه‌ای بلد‌این‌طوره​ نیستم. در پایان همه این‌ها، این‌به‌خاطر​ تنها چیزیه که می‌تونم بهش چنگ بزنم.»

میاگی بلند شد و با زانوهای جمع‌شده‌نظر​ نشست: «واسه همین احساس شما رو خیلی خوب‌فکر​ درک می‌کنم. گرچه شاید دلتون نخواد درکتون کنم.»

گفتم: «نه.‌خودتو​ ممنون که‌اگه​ درکم می‌کنی.»

میاگی با‌نظر​ لبخندی محتاطانه‌خودتو​ گفت: «خواهش می‌کنم.»

از دستگاه‌های فروش خودکار‌اگه​ همان نزدیکی عکس گرفتیم‌فکر​ و بعد به آپارتمان برگشتیم.

میاگی به تختم شیرجه زد و ادعا کرد: «فقط چون امروز خیلی خسته‌کننده‌این‌طوره​ بود.» وقتی سعی کردم زیرچشمی نگاهش کنم، به نظر می‌رسید او هم همین کار‌می‌کنم​ را می‌کند، بنابراین هر دو باعجله نگاهمان را دزدیدیم و پشت به یکدیگر خوابیدیم.

باید به شهاب‌سنگ التماس‌اگه​ می‌کردم و آرزو می‌کردم‌فکر​ اوضاع همیشه همین‌طور بماند.

وقتی دفعه بعد بیدار شدم،‌زدی​ میاگی رفته بود. تنها دفترچه‌اش‌فکر​ کنار تخت باقی مانده بود.

ناولها | novelha.net