---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

سه روز خوشبختی

چپتر 2: آغاز پایان • ⏱ 25 دقیقه

چپتر 2: آغاز پایان

0

بعد از این‌که برای نوزدهمین بار در آن روز‌دیدن​ با گفتن «واقعاً شرمنده‌ام» سرم را تا کمر خم‌کندن​ کردم، سرگیجه گرفتم، روی زمین افتادم و از هوش رفتم.

این اتفاق حین کار پاره‌وقتم در یک باغ آبجوفروشی افتاد.‌کندن​ علتش هم کاملاً مشخص بود؛ هر کس دیگری هم زیر‌سبک​ آفتاب سوزان با شکمی تقریباً خالی کار می‌کرد، بیهوش می‌شد.

با زحمت و به‌زور خودم را به آپارتمان رساندم،‌درمی‌آوردم​ اما چشمانم چنان درد گرفت که انگار داشتند از‌بودند​ حدقه بیرون کشیده می‌شدند؛ در نتیجه، کارم به درمانگاه کشید.

سوار شدن به تاکسی برای رفتن به یک درمانگاه‌کشید​ اورژانس، ضربه دیگری به جیب بی‌پولم زد. علاوه‌بر این، صاحب‌کارم‌صاحب‌کارم​ هم گفت چند روزی مرخصی بگیرم و سر کار نیایم.

می‌دانستم که باید هزینه‌هایم را کم‌دانشگاه​ کنم، ولی هیچ ایده‌ای نداشتم که‌نمی‌توانستم​ دیگر از چه چیزهایی می‌توانم بزنم.

یادم نمی‌آمد آخرین بار کِی گوشت خورده بودم. چهار ماه بود که موهایم را کوتاه نکرده‌خریدهای​ بودم و از زمان خریدن آن پالتو در زمستان سال قبل، هیچ لباس دیگری نخریده بودم.‌تلویزیون​ از وقتی هم که وارد دانشگاه شده بودم، حتی یک بار هم به دیدن کسی نرفته بودم.

نمی‌توانستم روی والدینم حساب کنم،‌والدینم​ پس به هر طریقی که‌کندن​ بود باید خودم پول درمی‌آوردم.

دل کندن از سی‌دی‌ها و کتاب‌ها دلم را به درد می‌آورد. همه‌شان خریدهای دست‌دومی بودند که‌جیب​ بعد از کلی سبک و سنگین کردن خریده بودم، اما آن‌ها تنها چیزهایی در آپارتمانم بودند‌ایده‌ای​ که می‌شد با فروش‌شان پولی به دست آورد؛ من حتی یک کامپیوتر یا تلویزیون هم نداشتم.

تصمیم گرفتم حداقل قبل از خداحافظی، یک بار دیگر‌دیدن​ به تمام سی‌دی‌ها گوش بدهم. هدفون را روی گوش‌هایم‌کندن​ گذاشتم، روی زیراندازی دراز کشیدم و دکمه پخش را زدم.

پنکه پره‌آبی‌رنگی را که از سمساری خریده‌طریقی​ بودم روشن کردم و هر از گاهی‌می‌آورد​ برای یک لیوان آب سرد به آشپزخانه می‌رفتم.

این اولین باری بود که از دانشگاه مرخصی‌پول​ می‌گرفتم و غیبت می‌کردم. اما هیچ‌کس واقعاً اهمیتی‌خریدهای​ به نبودم نمی‌داد. شاید حتی متوجه غیبتم هم نمی‌شدند.

آلبوم‌ها یکی پس از دیگری‌می‌شدند​ از برجی در سمت راستم به‌شدن​ برجی در سمت چپم منتقل می‌شدند.

تابستان بود و من بیست سالم بود.‌شده​ اما مثل پل نیزان، اجازه نمی‌دهم هیچ‌کس‌حساب​ بگوید که این دوران، بهترین سال‌های زندگی‌ات است.

«ده سال بعد توی تابستون یه اتفاق‌طریقی​ واقعاً خوب برامون میفته، و اون موقع بالاخره‌همه‌شان​ واقعاً احساس می‌کنیم که از زنده بودنمون خوشحالیم.»

پیش‌گویی هیمنو اشتباه از آب درآمد. حداقل از‌پول​ جانب من که هیچ اتفاق خوبی نمی‌افتاد و‌خریدهای​ هیچ نشانه‌ای هم از آمدن روزهای خوب وجود نداشت.

در تعجب بودم که او الان مشغول چه‌درمانگاه​ کاری است. در کلاس چهارم مدرسه‌اش را عوض کرد،‌بی‌پولم​ بنابراین از آن زمان دیگر همدیگر را ندیده بودیم.

اوضاع نباید این‌طور پیش می‌رفت. اما شاید از جهاتی هم خوب‌نرفته​ شد. با ندیدنم در دوران راهنمایی، دبیرستان و دانشگاه، مجبور نشد‌می‌آورد​ تبدیل شدنم به آدمی به‌شدت معمولی و کسل‌کننده را تماشا کند.

هرچند می‌شد این‌طور هم فکر کرد: اگر‌طریقی​ دوست دوران کودکی‌ام به همان مدرسه‌های من‌می‌آورد​ می‌رفت، شاید کارم به این‌جا ختم نمی‌شد.

وقتی کنارم بود، فشار مثبت و مفیدی رویم می‌گذاشت.‌درمی‌آوردم​ اگر کار شرم‌آوری می‌کردم، مسخره‌ام می‌کرد و به من می‌خندید،‌کلی​ و اگر کار فوق‌العاده‌ای انجام می‌دادم، به من ناسزا می‌گفت.

شاید به خاطر همان تنشی بود که‌کارم​ در من ایجاد می‌کرد، که همیشه تلاش‌اورژانس​ می‌کردم در بهترین حالت ممکنِ خودم باشم.

در طول این چند‌وقتی​ سال گذشته، مدام چنین‌حتی​ حسرت‌هایی را در سر داشتم.

منِ ده‌ساله‌کسی​ الان چه‌نمی‌توانستم​ فکری درباره‌ام می‌کرد؟

بعد از سه روز گوش دادن به بیشتر سی‌دی‌هایم، به‌جز چند آلبوم کاملاً ضروری،‌می‌آورد​ بقیه را داخل یک پاکت کاغذی چپاندم. یکی دیگر از آن‌ها را هم از‌پولی​ قبل با کتاب پر کرده بودم. هر دوی آن‌ها را برداشتم و راهی شهر شدم.

در حالی که زیر آفتاب قدم می‌زدم، گوش‌هایم شروع به سوت‌شدن​ کشیدن کردند. شاید فقط به خاطر آوای نامنظم زنجره‌ها بود که دچار‌مرخصی​ توهم شنوایی شده بودم. اما حس می‌کردم صدا درست داخل گوش‌هایم می‌پیچد.

اولین باری که به این کتاب‌فروشیِ‌دانشگاه​ به‌خصوص رفتم، تابستان سال گذشته بود؛‌نمی‌توانستم​ چند ماه پس از ورود به دانشگاه.

هنوز آشنایی درستی با جغرافیای شهر‌حساب​ نداشتم، پس گم شده بودم و‌کتاب‌ها​ مدام باید مسیر را بررسی می‌کردم.

بعد از رد شدن از کوچه‌ای و بالا رفتن از چند پله، کتاب‌فروشی‌دلم​ را پیدا کردم. بعد از آن بارها سعی کردم به آن‌جا بروم، اما هیچ‌وقت‌فروش‌شان​ یادم نمی‌آمد کجاست. حتی وقتی سعی می‌کردم پیدایش کنم، همیشه نام مغازه یادم می‌رفت.

بنابراین معمولاً این‌طور بود که هر وقت گم‌درمانگاه​ می‌شدم، سر از آن‌جا درمی‌آوردم. تقریباً انگار جاده‌های‌جیب​ منتهی به مغازه بر حسب هوس تغییر مسیر می‌دادند.

تازه همین امسال بود‌وقتی​ که توانستم بدون گم‌حتی​ شدن به آن‌جا برسم.

حالا یک گل نیلوفر پیچ جلوی مغازه شکوفه داده بود.‌کندن​ از روی عادت، قفسه‌های ارزان‌قیمت کتاب را در ورودی وارسی‌سبک​ کردم تا مطمئن شوم چیز متفاوتی رویشان نیست، سپس وارد شدم.

داخل ساختمان تاریک و گرفته بود و بوی‌پول​ غلیظ کاغذ کهنه در فضا موج می‌زد. صدای‌خریدهای​ رادیویی را می‌شنیدم که در انتهای مغازه پخش می‌شد.

با پهلو شدن از راهروی تنگی رد شدم و‌کشید​ پیرمرد صاحب کتاب‌فروشی را صدا زدم. او صورت چروکیده‌علاوه‌بر​ و خسته‌اش را از میان انبوه کتاب‌ها بیرون آورد.

پیرمرد صاحب کتاب‌فروشی به هیچ‌کس لبخند‌دانشگاه​ نمی‌زد. معمولاً فقط سرش را پایین‌نمی‌توانستم​ می‌انداخت و در سکوت حساب‌کتاب می‌کرد.

اما امروز فرق داشت. وقتی بسته‌حساب​ کتاب‌ها را برای فروش آوردم، سرش را‌دلم​ بالا آورد و به چشمانم نگاه کرد.

در صورت مرد‌نرفته​ رگه‌هایی از تعجب دیده‌طریقی​ می‌شد. خب، درکش می‌کردم.

کتاب‌هایی که می‌فروختم از آن دست کتاب‌هایی بودند که ارزش‌شان‌سوار​ به نگه داشتن و بارها و بارها خواندن‌شان بود. دل‌گفت​ کندن از آن‌ها برای یک عاشق کتاب احتمالاً غیرقابل‌درک بود.

پرسید: «داری اسباب‌کشی می‌کنی‌وقتی​ یا چیزی شده؟» صدایش‌حتی​ به‌طرز شگفت‌آوری رسا بود.

«نه، همچین چیزی نیست.»

در حالی که به کتاب‌های تلنبارشده‌حساب​ نگاه می‌کرد، گفت: «خب پس، چرا دست‌دلم​ به همچین کار حیف و میلی زدی؟»

«کاغذ غذای‌حدقه​ خوبی نمیشه. ارزش‌می‌شدند​ غذایی چندانی نداره.»

پیرمرد صاحب کتاب‌فروشی متوجه شوخی‌ام‌وارد​ شد. گوشه لبش کج شد‌کسی​ و گفت: «دستت تنگه، نه؟»

سرم را تکان دادم، و‌والدینم​ او دست‌به‌سینه ایستاد، گویی در‌کندن​ فکری عمیق فرو رفته بود.

بعد، انگار نظرش عوض شده باشد، نفسی‌طریقی​ کشید و گفت: «قیمت‌گذاری حدود سی دقیقه طول‌همه‌شان​ میکشه.» و کتاب‌ها را به انتهای مغازه برد.

بیرون رفتم و به تابلوی اعلانات کهنه‌ای در انتهای‌کشید​ جاده نگاه انداختم. پوسترهایی درباره جشنواره تابستانی، تماشای کرم‌های شب‌تاب،‌صاحب‌کارم​ رصد ستارگان و یک باشگاه کتاب‌خوانی رویش نصب شده بود.

از آن سوی حصار، بوی عود و کف‌پوش‌های تاتامی‌دیدن​ آمیخته با عطر درختان به مشامم رسید؛ روی‌هم‌رفته بویی‌کندن​ کاملاً نوستالژیک. زنگوله‌های بادی از خانه‌ای دوردست به صدا درمی‌آمدند.

بعد از اتمام قیمت‌گذاری و دریافت‌حساب​ حدود دو سومِ مقداری که انتظار‌کتاب‌ها​ داشتم، پیرمرد لب به سخن گشود.

«هی. میخوام در‌نرفته​ مورد یه موضوعی‌حساب​ باهات حرف بزنم.»

«بله؟»

«لنگ پولی، درسته؟»

با لحنی مبهم جواب دادم: «تازه‌حساب​ که شروع نشده.» و پیرمرد سرش‌کتاب‌ها​ را تکان داد، انگار متوجه شده بود.

«خب، برام مهم نیست چقدر‌والدینم​ فقیری یا چقدر بی‌پول شدی.‌کندن​ فقط میخوام یه چیزی ازت بپرسم.»

پیرمرد لحظه‌ای مکث کرد.

«میخوای یه‌لباس​ مقدار از طول‌وارد​ عمرت رو بفروشی؟»

پاسخ دادنم کمی به‌نمی‌توانستم​ تأخیر افتاد، گیجِ ترکیب‌پول​ غیرطبیعی کلمات شده بودم.

با قصد این‌که‌نرفته​ مطمئن شوم درست‌حساب​ شنیده‌ام، پرسیدم: «طول عمر؟»

«آره، طول عمر. خریدارش‌کشیده​ من نیستم البته. ولی می‌دونم‌کشید​ به قیمت خوبی خریده میشه.»

بعید به نظر می‌رسید‌وقتی​ گرما باعث شده باشد‌حتی​ گوش‌هایم دچار خطا شوند.

لحظه‌ای فکر کردم.

ترس از پیری احتمالاً این پیرمرد‌حساب​ را عقل‌باخته کرده بود؛ این اولین‌کتاب‌ها​ نتیجه‌ای بود که به آن رسیدم.

پیرمرد با دیدن چهره‌ام گفت:

«حق داری فکر کنی شوخی می‌کنم. یا فکر کنی این‌کسی​ پیرمرد خرفت شده. ولی اگه میخوای به چرت‌وپرت‌هام توجه کنی، برو‌دلم​ خودت ببین، آدرسش رو بهت میدم. خودت می‌فهمی که دروغ نمیگم.»

به توضیحاتش گوش دادم، هرچند‌والدینم​ چندان جدی‌شان نگرفتم. خلاصه، چیزی‌کندن​ که به من گفت این بود:

در طبقه چهارم ساختمانی نه‌والدینم​ چندان دور از این‌جا، مغازه‌ای‌کندن​ هست که طول عمرت را می‌خرد.

قیمتش از فردی به فرد دیگر‌نتیجه​ فرق می‌کند؛ اگر زندگیِ پیشِ رویت‌تاکسی​ رضایت‌بخش‌تر باشد، گران‌تر فروخته خواهد شد.

«من واقعاً شناخت چندانی ازت ندارم، ولی آدم‌حتی​ بدی به نظر نمیای، و ظاهراً به کتاب‌پول​ هم علاقه داری. پس حتماً یه ارزشی داره، نه؟»

با حس نوستالژی درس آن روزگار‌حساب​ در دبستان را به یاد آوردم و‌دلم​ با خود اندیشیدم که همه‌چیز چقدر آشناست.

به گفته او، علاوه بر‌والدینم​ طول عمر، در این مغازه می‌شد‌سی‌دی‌ها​ زمان و سلامتی‌ات را هم بفروشی.

پرسیدم: «تفاوت طول عمر و‌می‌شدند​ زمان چیه؟ در مورد تفاوت طول‌شدن​ عمر و سلامتی هم مطمئن نیستم.»

«جزئیاتش رو نمی‌دونم. این‌طوری نبوده که خودم چیزی فروخته باشم. ولی آدم‌هایی که‌والدینم​ بی‌نهایت ناسالم زندگی می‌کنن می‌تونن چند دهه عمر کنن، و آدم‌های سالم ممکنه‌بودند​ یهو بمیرن؛ احتمالاً تفاوتش همین باشه، نه؟ ولی سر درنمیارم قضیه زمان چیه.»

مرد روی یک برگه‌نمی‌توانستم​ یادداشت نقشه‌ای کشید و‌پول​ شماره تلفنی برایم نوشت.

از او تشکر‌نرفته​ کردم و مغازه‌حساب​ را ترک کردم.

اما مطمئن بودم که این «مغازه خرید‌کارم​ و فروش طول عمر» تنها توهم پیرمرد‌اورژانس​ بود تا حال خودش را بهتر کند.

لابد از نزدیک شدن مرگ می‌ترسید‌دانشگاه​ و به این ایده رسیده بود که‌والدینم​ می‌توان زندگی را خرید و فروش کرد.

چون، منظورم این است که‌والدینم​ مگر چنین چیزی بیش از‌کندن​ حد خوب نبود که واقعی باشد؟

حدسم تا نصفه درست بود.

مسلماً بیش از‌بیرون​ حد خوب بود‌نتیجه​ که حقیقت داشته باشد.

اما حدسم‌لباس​ از جهتی‌وقتی​ هم اشتباه بود.

واقعاً مغازه‌ای وجود داشت‌نمی‌توانستم​ که در آن معامله‌پول​ طول عمر انجام می‌شد.

بعد از فروختن کتاب‌هایم،‌نمی‌توانستم​ پاهایم مرا به سمت‌پول​ یک فروشگاه سی‌دی کشاندند.

بازتاب نور خورشید از روی آسفالت وحشتناک بود و دانه‌های عرق از‌تاکسی​ صورتم سرازیر می‌شد. تشنه بودم، ولی حتی پولی نداشتم که برای آبمیوه‌ای از‌نیایم​ دستگاه فروش خودکار خرج کنم. باید تا وقتی به آپارتمانم می‌رسیدم طاقت می‌آوردم.

برخلاف کتاب‌فروشی، فروشگاه سی‌دی تهویه مطبوع مناسبی داشت. وقتی‌دیدن​ درهای خودکار باز شدند و هوای خنک در آغوشم‌کندن​ گرفت، ناخودآگاه خواستم کش و قوسی به بدنم بدهم.

نفس عمیقی کشیدم و گذاشتم خنکای هوا به تنم‌درمی‌آوردم​ بنشیند. ترانه تابستانی محبوبی در مغازه پخش می‌شد که فکر‌کلی​ کنم هنوز هم به همان اندازه دوران راهنمایی‌ام پرطرفدار بود.

سمت پیشخوان رفتم، فروشنده مو بور فروشگاه سی‌دی‌پول​ را صدا زدم و به پاکت کاغذی در‌خریدهای​ دست راستم اشاره کردم؛ با تردید نگاهم کرد.

حالت چهره‌اش آرام‌آرام به گونه‌ای تغییر کرد که انگار خیانت بزرگی‌شدن​ به او کرده باشم. حالتی که می‌گفت: «چطور تونستی از خیر همه‌مرخصی​ این سی‌دی‌ها بگذری؟» در اصل دقیقاً همان واکنش پیرمرد صاحب کتاب‌فروشی بود.

فروشنده مو بور فروشگاه سی‌دی از من پرسید: «این دیگه چه ماجراییه؟» او‌والدینم​ مردی در اواخر دهه بیست‌سالگی با چشمانی خمار بود. تیشرت یک گروه موسیقی راک‌کلی​ و شلوار جین کهنه‌ای به تن داشت و انگشتانش مدام با بی‌قراری حرکت می‌کردند.

مشابه کتاب‌فروشی، توضیح دادم که چطور مجبور‌طریقی​ شده‌ام سی‌دی‌هایم را بفروشم. بعد دست‌هایش را‌می‌آورد​ به هم کوبید و گفت: «اگه این‌طوره...»

«یه پیشنهاد توپ برات دارم. شاید نباید‌طریقی​ اینو بهت بگم، ولی از سلیقه موسیقیت خیلی‌همه‌شان​ خوشم میاد داداش. پس بین خودمون بمونه، باشه؟»

کلمه به کلمه‌اش‌بیرون​ شبیه حرف‌های یک‌نتیجه​ کلاهبردار به نظر می‌رسید.

فروشنده مو بور فروشگاه سی‌دی‌وارد​ گفت: «همین‌جا توی شهر یه مغازه‌نرفته​ هست که طول عمرت رو می‌خره!»

پرسیدم: «طول عمر؟» البته که فهمیدم این گفت‌وگو‌پول​ دارد به تکرار مکررات حرف‌های قبلی‌ام تبدیل می‌شود. ولی‌دست‌دومی​ دست خودم نبود و دوباره سوالم را تکرار کردم.

با تمام‌کسی​ جدیت تایید کرد:‌والدینم​ «آره، طول عمر.»

نکند مسخره کردن‌بیرون​ آدم‌های بی‌پول به مد‌کارم​ جدید تبدیل شده بود؟

در حالی که مات و مبهوت‌دانشگاه​ مانده بودم چه جوابی بدهم، او‌نمی‌توانستم​ تندتند شروع به توضیح دادن کرد.

ماجرا تقریباً همان چیزی بود که پیرمرد صاحب کتاب‌فروشی گفته بود، با این تفاوت‌می‌آورد​ که در مورد این مرد، ظاهراً او خودش مقداری از طول عمرش را فروخته‌پولی​ بود. وقتی پرسیدم چقدر گیرش آمده، طفره رفت و گفت: «واقعاً نمی‌تونم بهت بگم.»

فروشنده مو بور فروشگاه سی‌دی نقشه‌ای کشید و‌پول​ شماره تلفنی یادداشت کرد. نیازی به گفتن نیست که‌دست‌دومی​ کاملاً با اطلاعاتی که پیرمرد داده بود تطابق داشت.

به نشانه تشکر‌بیرون​ سری تکان دادم و‌کارم​ از مغازه بیرون آمدم.

لحظه‌ای که دوباره زیر‌وقتی​ آفتاب قدم گذاشتم، هوای سنگین‌دیدن​ و داغ به پوستم چسبید.

با خودم گفتم «فقط واسه امروز»، سکه‌ای داخل‌پول​ دستگاه فروش خودکار نزدیکی انداختم و بعد از‌خریدهای​ کلی سبک و سنگین کردن، سایدر را انتخاب کردم.

بعد از این‌که قوطی سرد را مدتی‌طریقی​ با هر دو دست گرفتم، زبانه‌اش را‌می‌آورد​ کشیدم و با سرِ صبر مشغول نوشیدنش شدم.

شیرینی گوارای نوشابه در دهانم پخش شد.‌کارم​ مدتی طولانی بود که هیچ چیز گازداری نخورده‌ضربه​ بودم، بنابراین هر قلپ گلویم را قلقلک می‌داد.

وقتی تا قطره آخرش‌وقتی​ را سر کشیدم، قوطی خالی‌دیدن​ را درون سطل آشغال انداختم.

نقشه‌هایی را که آن دو نفر کشیده بودند‌پول​ از جیبم درآوردم و به آن‌ها زل زدم.‌خریدهای​ مسلماً به اندازه‌ای نزدیک بود که پیاده بروم.

انگار واقعاً قرار بود به‌والدینم​ این ساختمان بروم و طول‌کندن​ عمر، زمان یا سلامتی‌ام را بفروشم.

چقدر احمق شده بودم.

چشم‌هایم را به نشانه‌وقتی​ کلافگی چرخ دادم، نقشه‌ها را‌دیدن​ مچاله کردم و دور انداختم.

اما در نهایت،‌نرفته​ خود را در‌حساب​ برابر آن ساختمان دیدم.

قدیمی بود. دیوارها آن‌چنان کدر و تیره شده‌پول​ بودند که تصور رنگ اصلی‌شان غیرممکن بود. شاید حتی‌دست‌دومی​ خود ساختمان هم دیگر آن را به یاد نمی‌آورد.

عرض چندانی نداشت؛ حس‌کشیده​ می‌کردم دارد میان ساختمان‌های دو‌کشید​ طرفش خرد و فشرده می‌شود.

آسانسور کار نمی‌کرد، پس مجبور بودم برای رسیدن به مقصدم در طبقه‌نمی‌توانستم​ چهارم از پله‌ها بالا بروم. با هر پله‌ای که بالا می‌رفتم عرق‌خریدهای​ می‌ریختم و هوای نمور را به درون می‌کشیدم، زیر نور زردشده لامپ‌های مهتابی.

من مسلماً داستان‌نرفته​ فروش طول عمر‌حساب​ را باور نکرده بودم.

در عوض، این احتمال را در نظر گرفتم که آن دو فروشنده‌کتاب‌ها​ با نوعی استعاره به کاری پردرآمد اشاره می‌کردند که نمی‌توانستند مستقیماً درباره‌اش‌آن‌ها​ حرف بزنند؛ شغلی که مثلاً «به قیمت کوتاه شدن طول عمرت» تمام می‌شد.

روی دری که در طبقه چهارم پیدا کردم‌درمانگاه​ هیچ چیزی نوشته نشده بود. اما به شکلی مطمئن‌بی‌پولم​ بودم این همان جایی است که درباره‌اش حرف می‌زدند.

بدون این‌که نفس بکشم، پنج‌وارد​ ثانیه تمام به دستگیره در خیره‌نرفته​ ماندم و سپس با قاطعیت گرفتمش.

پشت در، اتاقی قرار داشت که با در‌پول​ نظر گرفتن نمای بیرونی ساختمان، به شکلی باورنکردنی‌خریدهای​ تمیز بود. هیچ شگفتی‌ای از خود نشان ندادم.

در وسط اتاق ردیف‌هایی از ویترین‌های خالی به چشم‌درمی‌آوردم​ می‌خورد و در امتداد دیوارها قفسه‌های خالی چیده شده‌بودند​ بود؛ اما به شکلی، کاملاً طبیعی به نظر می‌رسیدند.

هرچند از دیدگاهی کلی، اتاقی بسیار عجیب و غریب‌کشید​ به حساب می‌آمد؛ درست مثل یک جواهرفروشی بدون جواهر،‌علاوه‌بر​ یک عینک‌فروشی بدون عینک، یا یک کتاب‌فروشی بدون کتاب.

این‌ها مقایسه‌هایی‌لباس​ بودند که در‌وارد​ ذهنم شکل می‌گرفت.

تا وقتی که صدایی‌نمی‌توانستم​ نشنیدم، متوجه نشدم کسی‌پول​ درست کنارم حضور دارد.

«خوش اومدید.»

به سمت صدا برگشتم و زنی را دیدم با لباسی‌سوار​ رسمی که پشت میزی نشسته بود. از زیر عینکی با‌گفت​ فریم باریک به من نگاه می‌کرد، انگار بی‌صدا مشغول ارزیابی‌ام بود.

اصلاً فرصت نکردم بپرسم: «اینجا دیگه‌دانشگاه​ چه جور مغازه‌ایه؟»، چون پیش از‌نمی‌توانستم​ آن‌که بتوانم دهان باز کنم، خودش پرسید:

«زمانتون؟ سلامتی‌تون؟ یا طول عمرتون؟»

تا آن موقع‌نرفته​ دیگر از فکر‌حساب​ کردن خسته شده بودم.

اگر می‌خواهی‌حدقه​ دستم بندازی،‌کشیده​ راحت باش.

بی‌درنگ جواب دادم: «طول عمر.»

با خودم گفتم فعلاً بذار ببینم‌حساب​ چی پیش میاد. توی این وضعیت‌کتاب‌ها​ مگه چی داشتم که از دست بدم؟

محاسبه دقیقی در کار نبود، اما با این فرض‌درمی‌آوردم​ که شصت سال دیگر برایم باقی مانده باشد، تخمینم‌بودند​ این بود که ارزشش چیزی حدود ۶۰۰ میلیون ین است.

هرچند دیگر مثل دوران دبستان مغرور و ازخودراضی نبودم، اما هنوز‌شدن​ به این باور چنگ می‌زدم که ارزش من از یک فرد‌روزی​ معمولی بیشتر است. برای همین فکر می‌کردم می‌توانم سالی ۱۰ میلیون بفروشمش.

حتی در بیست‌سالگی هم نتوانسته بودم از این توهم که‌کسی​ فرد «خاصی» هستم رها شوم؛ باوری که مسلماً بر هیچ‌کتاب‌ها​ پایه‌ای استوار نبود و فقط تقلا می‌کردم به شکوه گذشته بچسبم.

از واقعیتی که هیچ نشانه‌ای از دگرگونی در آن دیده نمی‌شد روی برگرداندم و‌می‌آورد​ به خودم تلقین کردم که روزی، بی‌تردید، چنان به موفقیت بزرگی می‌رسم که می‌توانم‌پولی​ روی این سال‌های بی‌ارزش خط بکشم و طوری وانمود کنم که انگار هرگز وجود نداشته‌اند.

با هر سالی که سنم بالا می‌رفت، ابعاد موفقیتی که‌کندن​ در رؤیاهایم می‌پروراندم بزرگ‌تر می‌شد. هر چه بیشتر به گوشه‌سبک​ رینگ رانده شوی، با استیصال بیشتری دلت می‌خواهد ورق ناگهان برگردد.

اما این طبیعی بود. وقتی در نیمه دوم اینینگ نهم ده امتیاز عقب هستی، زدن یک ضربه‌بی‌پولم​ فداکارانه هیچ دردی را دوا نمی‌کند. حتی اگر بدانی به احتمال زیاد ضربه‌ات به خطا می‌رود، چاره‌ای‌دیگر​ نداری جز این‌که چوب بیسبال را با تمام توان بچرخانی و به دنبال یک ضربه بلند باشی.

طولی نکشید که به فکر جاودانگی افتادم. گمان می‌کردم مگر این‌که به‌نمی‌توانستم​ چنان موفقیت افسانه‌ای برسم که نامم بر سر زبان همگان بیفتد و‌خریدهای​ در گذر روزگاران هرگز فراموش نشود، وگرنه راه نجاتی برایم نخواهد بود.

شاید برای این‌که مسیرم اصلاح شود، لازم بود کسی دست‌کم برای یک‌بار هم که‌می‌آورد​ شده، مرا تمام و کمال انکار کند. طوری که جایی برای فرار و راهی‌پولی​ برای محافظت از خود نداشته باشم، نیاز داشتم آن‌قدر کتک بخورم تا اشکم سرازیر شود.

اگر این‌طور به قضیه‌نمی‌توانستم​ نگاه می‌کردم، فروش طول‌پول​ عمر حتماً همان پاسخ بود.

آن‌وقت نه تنها زندگی‌کشیده​ گذشته‌ام، بلکه حتی زندگی پیش‌کشید​ رویم نیز کاملاً نفی می‌شد.

نگاه دقیق‌تری به او انداختم؛ زن نسبتاً‌شده​ جوانی بود. فقط از روی ظاهرش حدس می‌زدم‌طریقی​ سنش جایی بین ۱۸ تا ۲۴ سال باشد.

زن گفت: «ارزیابی شما حدود سه ساعت‌طریقی​ زمان میبره.» و دستانش از همان لحظه‌می‌آورد​ شروع به تایپ کردن روی صفحه‌کلید کردند.

فکر می‌کردم با فرایندی ملال‌آور روبه‌رو خواهم شد، اما به نظر می‌رسید حتی‌دلم​ لازم نیست نامم را به زبان بیاورم؛ چه برسد به این‌که ارزش چیزی‌آپارتمانم​ به این بی‌بدیلی، یعنی جان یک انسان، ظرف تنها سه ساعت معلوم شود.

البته که آن ارزش صرفاً چیزی بود‌کارم​ که آن‌ها تعیین می‌کردند، نه لزوماً واقعیتی جهان‌شمول.‌ضربه​ اما به هر حال، معیاری به حساب می‌آمد.

از ساختمان بیرون زدم و بی‌هدف در خیابان‌ها پرسه زدم. هوا رو به‌والدینم​ تاریکی می‌رفت. پاهایم خسته شده بودند و گرسنگی به سراغم آمده بود. دلم‌بودند​ می‌خواست در رستورانی بنشینم و نفسی تازه کنم، اما پولی برای هدر دادن نداشتم.

از بخت خوش، روی نیمکتی در راسته بازار، یک بسته سیگار سون‌کتاب‌ها​ استارز و یک فندک صد ینی پیدا کردم. نگاهی به دور و‌آن‌ها​ برم انداختم، اما کسی را ندیدم که به صاحبشان شباهت داشته باشد.

نشستم، خیلی عادی آن‌ها را در جیبم سُر دادم و بعد داخل کوچه‌ای رفتم.‌می‌آورد​ کنار توده‌ای از چوب‌های قراضه ایستادم، سیگاری روشن کردم و پک عمیقی به آن‌پولی​ زدم. خیلی وقت بود لب به سیگار نزده بودم، به همین خاطر گلویم سوخت.

سیگار را زیر پا خاموش کردم‌نتیجه​ و راهی ایستگاه قطار شدم. دوباره‌تاکسی​ احساس کردم گلویم خشک شده است.

روی نیمکتی در میدانگاه نشستم و‌دانشگاه​ کبوترها را تماشا کردم. زنی میان‌سال که‌والدینم​ روبرویم نشسته بود به آن‌ها دانه می‌داد.

تیپ و لباسش برای سنش زیادی جوانانه به نظر می‌رسید و‌سی‌دی‌ها​ طرز غذا ریختنش پر از اضطراب و بی‌قراری بود؛ تماشای او‌کردن​ مرا از حسی پر کرد که نمی‌توانم دقیق بگویم چه بود.

علاوه بر این، دیدن پرنده‌هایی که به خرده‌نان‌ها نوک می‌زدند اعصابم را‌کتاب‌ها​ خرد می‌کرد، چون آتش گرسنگی‌ام را تندتر می‌کرد. آن‌قدرها هم گرسنه نبودم،‌آن‌ها​ اما فاصله‌ای نداشتم تا پا به پای کبوترها به زمین نوک بزنم.

با خودم فکر کردم:‌کشیده​ «...کاش طول عمرم به‌درمانگاه​ قیمت بالایی فروش بره.»

درست مثل بیشتر آدم‌ها وقتی چیزی را‌شده​ می‌فروشند، سعی کردم تا دیدن نتیجه ارزیابی‌حساب​ واقعی، تخمینم از بهای آن را پایین‌تر بیاورم.

در ابتدا رقمی در حدود ۶۰۰ میلیون در سرم‌درمی‌آوردم​ بود، اما برای این‌که ناچار به چانه‌زدن برای مبلغ‌بودند​ بیشتر نشوم، سعی کردم بدترین سناریوی ممکن را تصور کنم.

با در نظر گرفتن این موضوع، به حدود ۳۰۰ میلیون فکر‌سی‌دی‌ها​ می‌کردم. در کودکی گمان می‌کردم ارزش وجودم حدود ۳ میلیارد است؛‌کردن​ بنابراین در مقایسه با آن، می‌شد گفت تخمینی کاملاً فروتنانه بود.

با این حال هنوز هم داشتم ارزش زندگی‌ام را‌کشید​ دست‌بالا می‌گرفتم. حرف هیمنو درباره هزینه‌های زندگی یک کارمند‌علاوه‌بر​ معمولی، یعنی ۲۰۰ تا ۳۰۰ میلیون، به خاطرم آمد.

هرچند، وقتی در دوران دبستان برای نخستین بار به ارزش زندگی فکر کردم و این حرف را از هم‌کلاسی‌ای‌سی‌دی‌ها​ شنیدم که آینده‌ای تا این حد تیره و تار پیش رو داشت، پیش خودم فکر کرده بودم: «روی فرصت‌آورد​ زندگی کردن نمی‌شه قیمت گذاشت؛ من حتی برای دور انداختنش هم هزینه دفع طلب می‌کنم!» آن را فراموش کرده بودم.

زودتر از موعد به مغازه برگشتم و روی کاناپه‌ای چرتم‌کندن​ برد، تا این‌که با صدای زنی که نامم را صدا‌سبک​ می‌زد بیدار شدم. به نظر می‌رسید ارزیابی‌ام کامل شده است.

زن گفت: «آقای کوسونوکی.» بی‌شک همین را گفت. اصلاً یادم نمی‌آمد‌سی‌دی‌ها​ نامم را به آن‌ها گفته باشم یا مدرک شناسایی‌ای نشان داده‌کردن​ باشم. اما به هر ترتیبی که بود، از آن باخبر بودند.

واقعاً که این مکان‌کشیده​ باید بر پایه‌ای ورای‌درمانگاه​ عقل سلیم اداره می‌شد.

عجیب بود، اما تا زمانی که به ساختمان‌حتی​ برگشتم، دیگر تمایل پیدا کرده بودم که این‌پول​ داستان فوق‌العاده مشکوکِ فروش طول عمر را باور کنم.

می‌توانستم انبوهی از دلایل پیچیده را برای این‌که چرا‌درمی‌آوردم​ کار به اینجا رسید ردیف کنم، اما دلیلی که‌بودند​ بیش از همه به چشم می‌آمد، همان زن بود.

شاید عجیب باشد که در همان نخستین دیدار، چنین‌درمی‌آوردم​ برداشتی از یک نفر پیدا کنی؛ اما... احساس می‌کردم‌بودند​ هر چیزی که پایش در میان باشد، نمی‌تواند دروغ باشد.

بدون هیچ ارتباطی با حس عدالت‌خواهی یا منطقشان، یا حتی‌سوار​ خصوصیات اخلاقی‌شان، بعضی آدم‌ها ذاتاً از خطا و نادرستی بیزارند؛‌گفت​ و این دقیقاً همان حسی بود که از او گرفتم.

اما حالا که به گذشته نگاه‌دانشگاه​ می‌کنم، پی می‌برم شاید شهودم آن‌چنان‌نمی‌توانستم​ هم درست از آب درنیامده بود.

...بگذریم، برگردیم به نتیجه ارزیابی.

به محض این‌که کلمه «سه» از دهانش بیرون آمد، با چنگ زدن به امیدی‌می‌آورد​ در اعماق قلبم، فکر کنم برای یک لحظه چهره‌ام از شدت انتظار شکفت. غریزاً‌پولی​ پیش خودم فکر کردم حدس دوران کودکی‌ام درباره ۳ میلیارد درست از آب درآمده است.

زن با دیدن چهره‌ام حالتی معذب به خود گرفت و با انگشت اشاره گونه‌اش را‌ضربه​ خاراند. انگار احساس کرد نمی‌تواند موضوع را مستقیماً به زبان بیاورد، نگاهش را به صفحه‌ولی​ رایانه دوخت، با شتاب چند کلید را فشرد و برگه چاپی را روی پیشخان گذاشت.

«این نتیجه‌لباس​ ارزیابی شماست.‌وقتی​ میخواید چی‌کار کنید؟»

در ابتدا فکر کردم‌نمی‌توانستم​ عدد «۳۰۰٬۰۰۰» روی برگه،‌پول​ ارزش هر یک سال است.

با یک طول‌نرفته​ عمر هشتادساله، کل‌حساب​ آن می‌شد ۲۴ میلیون.

«۲۴ میلیون» بارها‌بیرون​ و بارها در‌نتیجه​ سرم تکرار شد.

حس کردم تمام انرژی بدنم‌وارد​ تخلیه شد. دیگر هر طور‌کسی​ هم حساب می‌کردی، زیادی ارزان نبود؟

برای بار دوم به این مغازه شک کردم. شاید‌درمی‌آوردم​ صحنه‌سازی یک برنامه تلویزیونی بود، یا یک آزمایش روان‌شناختی.‌بودند​ نه، شاید هم فقط یک شوخی مسخره و زننده بود...

اما هر چقدر برای توجیه قضیه تقلا می‌کردم، بی‌فایده بود. تنها چیزی که در کشمکش‌همه‌شان​ به سر می‌برد عقل سلیمم بود؛ سایر حواسم به من می‌گفتند: «حق با اونه.» و‌آورد​ باورم این است که وقتی با چیزی غیرمنطقی روبرو می‌شوی، باید به همان حس‌ها اعتماد کنی.

به هر حال، باید این‌می‌شدند​ رقمِ ۲۴ میلیون را می‌پذیرفتم. همین‌شدن​ کار به تنهایی شجاعت زیادی می‌طلبید.

اما زن رو به‌وقتی​ من کرد و حقیقتی به‌دیدن​ مراتب بی‌رحمانه‌تر را بازگو نمود:

«بر اساس نتیجه به دست اومده، ارزش سالانه شما ۱۰٬۰۰۰ ین، یعنی حداقل بهاییه‌می‌آورد​ که برای طول عمر پرداخت میشه. از اونجا که سی سال و سه ماه‌پولی​ از عمرتون باقی مونده، در نهایت می‌تونید با حداکثر ۳۰۰٬۰۰۰ ین از اینجا برید.»

خندیدم؛ نه به این خاطر که حرف‌هایش را‌پول​ به شوخی گرفته بودم، بلکه چون در مواجهه با‌دست‌دومی​ چنین واقعیت هولناکی، چاره‌ای جز خندیدن به خودم نداشتم.

و آنجا روی برگه،‌کشیده​ نتایج ارزیابی‌ام قرار داشت؛‌درمانگاه​ بسیار پایین‌تر از انتظاراتم.

زن طوری که انگار می‌خواست کارش را توجیه کند‌دیدن​ گفت: «البته این اصلاً نشون‌دهنده ارزش جهان‌شمول شما نیست.‌کندن​ این صرفاً نتیجه‌ایه که طبق استانداردهای ما به دست اومده.»

گفتم: «میخوام درباره اون استانداردها بیشتر بدونم.»‌طریقی​ و او آهی کلافه کشید. لابد صدها، بلکه‌همه‌شان​ هزاران بار با این سؤال روبرو شده بود.

«ارزیابی دقیق توسط یه نهاد مشورتی جداگونه انجام میشه، واسه همین خودم از جزئیاتش خبر ندارم. اما به من گفته شده عواملی مثل میزان‌آن‌ها​ خوشبختی، خودشکوفایی و مشارکت می‌تونن تأثیر زیادی روی این ارزش بذارن. ...به طور خلاصه، ارزش بر این اساس تعیین میشه که باقی‌مونده عمرتون چقدر شاد‌پره‌آبی‌رنگی​ خواهد بود، چقدر دیگران رو شاد میکنه، چه تعداد از رؤیاهاتون توی اون محقق میشه، چقدر به جامعه کمک میکنه و مواردی از این دست.»

بی‌طرفی محض این‌بیرون​ ضوابط بار دیگر‌نتیجه​ مرا در هم شکست.

اگر فقط قرار بود خوشبخت نباشم، یا فقط کسی را شاد نکنم، یا‌والدینم​ به هیچ رؤیایی نرسم، یا سهمی در خدمت به جامعه نداشته باشم؛ یعنی اگر‌کلی​ فقط در یکی از این دسته‌بندی‌ها بی‌ارزش شناخته می‌شدم، می‌توانستم با آن کنار بیایم.

اما اگر قرار بود نه خوشبخت باشم، نه کسی را‌کندن​ شاد کنم، نه به رؤیاهایم برسم و نه خیری به‌سبک​ جامعه برسانم... واقعاً نمی‌دانستم برای رستگاری باید به کجا چشم بدوزم.

گذشته از این‌ها، سی سال باقی‌مانده برای یک جوان‌درمی‌آوردم​ بیست‌ساله خیلی کم بود. لابد قرار بود به بیماری‌بودند​ لاعلاجی مبتلا شوم، نه؟ یا دچار سانحه‌ای مرگبار می‌شدم؟

با این فکر که حداقل‌می‌شدند​ تلاشم را کرده باشم پرسیدم:‌سوار​ «چرا طول عمرم انقدر کوتاهه؟»

زن در حالی که سرش را کمی خم می‌کرد گفت:‌کسی​ «بسیار عذر میخوام، اما مجاز نیستم اطلاعات بیشتری فاش کنم، مگر‌دلم​ برای مشتری‌هایی که زمان، سلامتی یا طول عمرشون رو فروخته باشن.»

با ابروهایی‌کسی​ درهم‌رفته، عمیقاً به‌والدینم​ فکر فرو رفتم.

«بذارید یه کم فکر کنم.»

پاسخ داد: «راحت باشید.» اما‌می‌شدند​ از لحنش پیدا بود که‌سوار​ می‌خواهد زودتر تصمیمم را بگیرم.

سرانجام، تمام آن سی سال‌وارد​ را فروختم و فقط سه‌کسی​ ماه را برای خودم نگه داشتم.

سبک زندگی‌ام در این سال‌ها، یعنی جابجا شدن مدام‌درمی‌آوردم​ میان کارهای پاره‌وقت و اتفاقات کتاب‌فروشی و فروشگاه سی‌دی،‌بودند​ درونم نوعی مدارا در برابر معاملات ناعادلانه ایجاد کرده بود.

در حالی که زن بند به بند قرارداد را برای تأیید‌سی‌دی‌ها​ نشانم می‌داد، من بیشتر بدون فکر کردن به همه چیز سر تکان‌خریده​ می‌دادم. حتی وقتی پرسید سؤالی دارم یا نه، گفتم چیز خاصی نیست.

فقط دلم می‌خواست قضیه تمام شود‌نتیجه​ و از اینجا بزنم بیرون. بیرون‌تاکسی​ از این مغازه. بیرون از این زندگی.

زن گفت: «شما می‌تونید تا سه بار معامله‌حتی​ انجام بدید. به عبارت دیگه، دو بار دیگه‌پول​ فرصت دارید طول عمر، سلامتی یا زمانتون رو بفروشید.»

با پاکتی حاوی‌نرفته​ ۳۰۰٬۰۰۰ ین از‌حساب​ مغازه بیرون آمدم.

گرچه هیچ نشانه دیداری یا درکی از نحوه انجام این کار نداشتم،‌کتاب‌ها​ اما به وضوح حس می‌کردم طول عمرم را از دست داده‌ام. حس می‌کردم‌تنها​ بیش از نود درصد از چیزی در اعماق وجودم مرا ترک کرده است.

می‌گویند مرغ سرکنده تا مدتی می‌تواند بدود؛ و‌درمانگاه​ تصور می‌کنم احساسم بی‌شباهت به آن نبود. شاید‌جیب​ از همان موقع هم می‌شد مرا یک جسد نامید.

در کالبدی که مرگش پیش از رسیدن به ۲۱ سالگی حتمی شده‌نمی‌توانستم​ بود، بیش از زمانی که انتظار داشتم تا ۸۰ سالگی زنده بمانم،‌خریدهای​ احساس بی‌قراری می‌کردم. سنگینی هر یک ثانیه از همیشه بیشتر شده بود.

آن روزها ناخودآگاه با خودم فکر می‌کردم: «هی، هنوز شصت‌کندن​ سال وقت دارم.» اما حالا با سه ماه باقی‌مانده، هجومی از‌سنگین​ بی‌قراری به سراغم آمده بود؛ انگار مجبور بودم کاری انجام دهم.

با این حال برای امروز، فقط دلم می‌خواست به خانه برگردم و بخوابم. از این‌همه‌شان​ همه پرسه زدن به شدت خسته بودم. می‌خواستم بعد از این‌که حسابی استراحت کردم و‌آورد​ با حال خوب بیدار شدم، به این فکر کنم که بعد از این چه باید کرد.

در راه برگشت به خانه، از کنار مرد عجیبی گذشتم. به نظر می‌رسید‌رفتن​ اوایل دهه بیست زندگی‌اش باشد و با لبخندی که تمام صورتش را پوشانده‌می‌دانستم​ بود به تنهایی قدم می‌زد، انگار از سر تا پایش شور و لذت می‌بارید.

به شدت‌لباس​ اعصابم را‌وقتی​ به هم ریخت.

به یک مشروب‌فروشی در راسته بازار سر زدم و چهار قوطی‌سی‌دی‌ها​ آبجو خریدم، بعد پنج تکه مرغ کبابی از مغازه‌ای که به پستم‌خریده​ خورد گرفتم و در مسیر برگشت به خانه هر دو را خوردم.

سه ماه بیشتر نمانده‌نمی‌توانستم​ بود. دیگر دلیلی نداشت‌پول​ انقدر نگران پول باشم.

خیلی وقت بود لب به‌می‌شدند​ الکل نزده بودم. آرامم کرد، اما‌شدن​ شاید هم فکر چندان خوبی نبود.

در یک چشم به هم زدن‌دانشگاه​ حالم دگرگون شد و وقتی به‌نمی‌توانستم​ خانه رسیدم، نیم ساعت تمام بالا می‌آوردم.

این‌گونه بود که‌نرفته​ سه ماه پایانی‌حساب​ عمرم را آغاز کردم.

تقریباً به بدترین شکل ممکن.

ناولها | novelha.net