---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

سه روز خوشبختی

چپتر 8: رفتارهای ناشایست • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 8: رفتارهای ناشایست

0

چند ساعت پیش از حرکت اولین‌درآورده​ قطار بیدار شدم و از دستگاه‌ظریفش​ فروش خودکار یک نوشیدنی انرژی‌زا خریدم.

تمام تنم درد می‌کرد. هوا هنوز‌برای​ گرگ‌ومیش بود و صدای زنجره‌های صبحگاهی،‌رفتارهایی​ کلاغ‌ها و فاخته‌ها به گوش می‌رسید.

وقتی برگشتم تو، میاگی را دیدم که نشسته بود و بدنش را‌روی​ کش‌وقوس می‌داد. آن حرکت، بیشتر از هر کار دیگری که تا به‌ماه​ حال از او دیده بودم، جنبه‌ای انسانی از وجودش را نشان می‌داد.

در حالی که قوطی نوشیدنی هنوز در دستم بود، نگاهش کردم.‌ظریفش​ شاید به خاطر گرمای طاقت‌فرسای دیشب بود که ژاکت تابستانی‌اش را درآورده‌پی‌درپی​ و روی پاهایش گذاشته بود، طوری که شانه‌های ظریفش نمایان شده بودند.

...شاید هم‌طاقت‌فرسای​ فقط گیج‌ژاکت​ شده بودم.

شاید به خاطر این بود که فقط سه ماه از‌آنچه​ عمرم باقی مانده بود، شاید به خاطر سرخوردگی‌های پی‌درپی بود،‌طول​ یا شاید هنوز خواب‌آلود و خسته و غرق در درد بودم.

یا شاید واقعاً ظاهر این دختری‌گرمای​ به اسم میاگی، بیشتر از چیزی‌روی​ که فکر می‌کردم به دلم نشسته بود.

خب، دیگر مهم نبود. به هر حال، ناگهان انگیزه‌ای مهارنشدنی در من جوشید‌شده​ تا بلایی وحشتناک سر میاگی بیاورم. اگر بخواهم رک‌تر بگویم، دلم می‌خواست میاگی‌غرق​ را بیندازم زمین. دلم می‌خواست او را راهی برای تخلیه تمام احساساتم کنم.

آنچه به انجامش فکر می‌کردم، رفتارهایی ناشایست بودند؛ کارهایی‌گذاشته​ که اگر انجامشان می‌دادم قطعاً به پایان یافتن طول عمرم‌ماه​ ختم می‌شدند—اما خب که چی؟ فوقش چند ماه زودتر می‌مردم.

پس با کمال میل حاضر بودم در راه انجام کاری‌آنچه​ که دلم می‌خواست بمیرم. توی فهرست «کارهایی که باید قبل از‌ختم​ مرگم انجام بدم»، نوشته بودم که نباید برخلاف خواسته‌هایم عمل کنم.

قبلاً او را بیرون از دایره آن خواسته‌ها می‌دیدم، اما به‌درآورده​ محض آنکه با این دید به او نگاه کردم، به نظرم‌گیج​ رسید هیچ‌کس برای چنین کار جنون‌آمیز و مستأصلانه‌ای مناسب‌تر از میاگی نیست.

نمی‌دانم چرا، ولی انگار ذات دیگرآزارم را تحریک می‌کرد. شاید چون همیشه خونسرد و بی‌احساس‌فقط​ رفتار می‌کرد، می‌خواستم این نقاب را بشکنم و مجبورش کنم ضعفش را نشان بدهد. که‌اسم​ به او بگویم: «این‌همه قیافه سرسخت‌ها رو به خودت می‌گیری، ولی در اصل این‌قدر ضعیفی.»

همان‌طور که روبه‌رویش ایستاده بودم،‌تابستانی‌اش​ میاگی انگار که افکارم را خوانده‌شانه‌های​ باشد، حالتی تدافعی به خود گرفت.

«یه سؤال ازت دارم.»

«...بله؟»

«وقتی یه ناظر می‌بینه که سوژه‌اش دست به "رفتار‌طوری​ ناشایست" یا هر چی که بهش میگین می‌زنه، چقدر‌ماه​ طول میکشه تا طول عمر طرف رو تموم کنن؟»

چشمان میاگی رنگ احتیاط‌ژاکت​ گرفت. «و چرا داری‌پاهایش​ این سؤال رو می‌پرسی؟»

«خلاصه‌اش اینه که میخوام بدونم اگه‌برای​ همین‌جا باهات با خشونت رفتار کنم،‌رفتارهایی​ چقدر طول میکشه تا کشته بشم.»

با این‌نگاهش​ حال، چندان غافلگیر‌خاطر​ به نظر نمی‌رسید.

با چشمانی سردتر‌ژاکت​ از همیشه نگاهم کرد،‌پاهایش​ نگاهی سرشار از تحقیر.

«میتونم فوراً گزارش بدم. بعدش‌تابستانی‌اش​ بیست دقیقه هم طول نمیکشه.‌طوری​ فرار کردن هم کاملاً غیرممکنه.»

بلافاصله پرسیدم: «پس یه‌زمین​ ده دقیقه‌ای وقت دارم که‌کنم​ هر کاری دلم خواست بکنم؟»

میاگی نگاهش را به سمت‌خاطر​ دیگری برگرداند و با صدایی‌تابستانی‌اش​ ضعیف گفت: «هیچ‌کس چنین حرفی نزد.»

سکوت سنگینی حاکم شد.

عجیب بود که میاگی هیچ‌تابستانی‌اش​ تلاشی برای فرار نکرد. فقط‌طوری​ چشم دوخته بود به دامن پیراهنش.

دستم را‌می‌خواست​ به سمتش‌زمین​ دراز کردم.

قصد داشتم تحقیرش کنم و آزارش بدهم، اما‌دیشب​ به محض آنکه دستم به شانه عریانش خورد،‌شانه‌های​ چهره غم‌زده‌اش باعث شد تمام بدنم خشک شود.

واقعاً می‌خواستم میاگی را‌تابستانی‌اش​ روی زمین بیندازم و برای‌طوری​ ارضای خواسته‌هایم ازش سوءاستفاده کنم؟

اگر این کار را می‌کردم، قطعاً آسیب می‌دید. شاید زخم دیگری‌شانه‌های​ شبیه به آن زخم بزرگ روی زانویش به او اضافه می‌کردم.‌مانده​ شاید فروغ کم‌رنگ چشمان قیرگونش را حتی از این هم بیشتر می‌ربودم.

شاید وقتی همه‌چیز تمام می‌شد، طوری‌برای​ که انگار اصلاً خم به ابرو نیاورده،‌ناشایست​ فقط متلکی طعنه‌آمیز بارم می‌کرد: «...راضی شدی؟»

و آیا واقعاً راضی می‌شدم؟

داشتم این‌جا چه غلطی می‌کردم؟

اعصاب ملتهب و متشنجم در کسری‌درآورده​ از ثانیه فروکش کرد. در عوض،‌ظریفش​ پوچی عمیقی تمام وجودم را فرا گرفت.

وقتی چشمان تسلیم‌شده و ناامید‌راهی​ میاگی را دیدم، حسی شبیه‌آنچه​ به اندوه قلب مرا هم فشرد.

دستم را از روی شانه‌اش برداشتم و‌طاقت‌فرسای​ با فاصله یک نفر کنارش نشستم. از اینکه‌طوری​ این‌قدر سریع تغییر موضع داده بودم، خجالت کشیدم.

گفتم: «باید شغل گندی باشه.‌درآورده​ اینکه مدام با آشغال‌هایی مثل‌شانه‌های​ من سر و کله بزنی.»

همچنان به جای‌دیشب​ دیگری نگاه می‌کرد. «همین‌روی​ که خودت می‌فهمی کافیه.»

با خودم فکر کردم، حالا می‌فهمم چرا سیصد هزار‌کنم​ ین بیشتر نمی‌ارزیدم. فقط یک قدم با انجام کاری‌پایان​ فاصله داشتم که هیچ راه برگشتی در آن نبود.

«شغل خطرناکیه. شرط می‌بندم آدم‌هایی مثل من کم نیستن،‌ژاکت​ نه؟ آدم‌هایی که وقتی مرگشون نزدیک میشه عقل از‌نمایان​ سرشون می‌پره و خشمشون رو سر ناظرشون خالی می‌کنن.»

میاگی سرش را آرام به دو طرف تکان داد. انگار‌شانه‌های​ می‌خواست آرامشم را حفظ کند، گفت: «راستش رو بخوای، موردِ تو‌مانده​ خیلی ساده‌ست. آدم‌های زیادی هستن که تا مرزهای خیلی وحشتناک‌تری میرن.»

دلم می‌خواست درباره زخم روی زانویش که از زمان اولین دیدنمان فکرم‌ظریفش​ را مشغول کرده بود بپرسم، اما سکوت کردم. اگر الان دلسوزی نشان‌پی‌درپی​ می‌دادم، مثل سیلی زدن توی گوشش بود و فقط حالمان را گرفته‌تر می‌کرد.

در عوض پرسیدم:‌بیندازم​ «اصلاً چرا چنین‌برای​ شغلی رو قبول کردی؟»

«بخوام ساده‌نگاهش​ بگم، چون‌شاید​ مجبور بودم.»

«نسخه غیرساده‌اش رو بگو.»

میاگی متعجب به نظر رسید.‌تابستانی‌اش​ «فکر می‌کردم جز خانم هیمنو‌طوری​ به هیچ‌کس دیگه‌ای علاقه نداری.»

«اصلاً این‌طور نیست. اگه جذابیتی در تو‌تخلیه​ نمی‌دیدم، تلاشی نمی‌کردم کاری رو بکنم که‌کارهایی​ همین چند لحظه پیش می‌خواستم انجام بدم.»

«...که این‌طور.‌نگاهش​ پس لابد‌شاید​ باید بگم ممنون.»

«اگه دوست‌دیشب​ نداری لازم‌تابستانی‌اش​ نیست بگی.»

«خب، چیز خاصی توی گذشته‌ام ندارم که بخوام پنهانش‌گذاشته​ کنم... اوم، قبلاً بهت گفتم که علاوه بر طول‌این​ عمر، آدم میتونه سلامتی و زمانش رو هم بفروشه، درسته؟»

سرم را تکان دادم.

«خب، من زمانم‌کردم​ رو فروختم. تقریباً‌گرمای​ سی سالش رو.»

...درست بود.‌دیشب​ از همان اول‌درآورده​ درباره‌اش کنجکاو بودم.

اینکه فروش‌طاقت‌فرسای​ زمان دقیقاً‌ژاکت​ چه معنایی دارد.

«می‌فهمم... و اگه‌بیندازم​ زمانت رو فروخته باشی،‌تخلیه​ معنیش این میشه که...»

«درسته. بیشتر ناظرها کسایی هستن که مثل تو به‌ژاکت​ مغازه اومدن و زمانشون رو فروختن. گرچه با این‌نمایان​ کار، در عمل امنیت و روابطشون رو هم فروختن...»

«پس یعنی تا‌ژاکت​ قبل از اون‌روی​ یه آدم عادی بودی؟»

«بله. یه آدم‌دیشب​ معمولی، درست مثل‌درآورده​ شما، آقای کوسونوکی.»

همیشه به‌طور طبیعی با خود فرض‌برای​ می‌کردم میاگی از همان بدو تولد‌رفتارهایی​ بی‌تفاوت، کنایه‌زن و سرسخت بوده است.

اما با توجه به حرف‌هایی که می‌زد...‌طاقت‌فرسای​ شاید برای زنده ماندن مجبور شده بود‌گذاشته​ این ویژگی‌ها را در خود شکل دهد.

«هنوزم سن‌وسالت میره بالا، درسته؟ پس اگه‌پاهایش​ سی سالت رو فروخته باشی... وقتی از‌بودند​ این کار خلاص بشی، حدوداً چهل سالت میشه؟»

با لبخندی خودسرزنش‌گر گفت: «درسته، همین‌طوره.‌درآورده​ البته فقط به این شرط که‌ظریفش​ زنده بمونم و اون روز رو ببینم.»

این یعنی قرار‌بیندازم​ بود تا چند دهه‌تخلیه​ آینده همچنان نامرئی بماند.

«...چرا باید‌نگاهش​ انقدر به پول‌خاطر​ احتیاج پیدا میکردی؟»

«امروز خیلی سوال می‌پرسی، نه؟»

«خب، البته‌طاقت‌فرسای​ مجبور نیستی‌ژاکت​ جواب بدی.»

«اگه بگم‌می‌خواست​ ماجرام چندان‌زمین​ شنیدنی نیست چی؟»

«مطمئنم از‌نگاهش​ دلیل فروش طول‌خاطر​ عمر من جالب‌تره.»

میاگی سرش را بالا برد و به‌پاهایش​ تابلوی زمان‌بندی قطارها نگاه کرد: «خب، فکر‌بودند​ کنم تا اولین قطار هنوز وقت هست.»

سپس، آرام‌آرام‌طاقت‌فرسای​ شروع کرد‌ژاکت​ به پاسخ دادن.

«هنوزم نمی‌فهمم چرا مادرم چندین دهه از زمانش رو فروخت تا طول عمر بیشتری بخره. تا جایی که ازش یادمه، مادرم همیشه از واقعیتی که توش زندگی میکرد ناراضی بود. پدرم درست قبل از به دنیا اومدن من گذاشته بود رفته بود. مادرم سر هر چیز کوچیکی بهش لعنت می‌فرستاد، ولی باور‌دید​ دارم ته دلش می‌خواست اون برگرده. شاید تنها دلیلی که می‌خواست طول عمرش رو اضافه کنه همین بود؛ که بتونه به انتظارش ادامه بده. البته این کار کوچک‌ترین تاثیری روی طول عمر پدرم نداشت و تازه، مادرم برای همه نامرئی می‌شد. از همه مهم‌تر، اصلاً نمی‌تونم منطقش رو برای انتظار کشیدن مردی‌سوژه‌اش​ درک کنم که این‌همه زخم روش گذاشته بود؛ زخم‌هایی که هیچ‌وقت پاک نمی‌شدن. با این حال، اگه می‌خواست عمرش رو طولانی کنه تا منتظر پدر بمونه... شاید واقعاً فرقی نمی‌کرد اون آدم کی باشه. اون فقط هیچ‌کس دیگه‌ای رو نداشت که بهش تکیه کنه. هیچ‌کس جز اون رو نمی‌شناخت که دوستش داشته باشه.

«...از مادر رقت‌انگیزم متنفر بودم. اونم متقابلاً از من بدش می‌اومد، مدام یادآوری میکرد چقدر دلش می‌خواست "این موجود" هیچ‌وقت‌بودند​ به دنیا نمی‌اومد. یادمه وقتی زمانش رو فروخت و ناظر شد، و از جلوی چشم‌های من ناپدید شد، فقط شش‌دلم​ سالم بود. چند سال بعدش من رو سپردن دست خاله‌ام، ولی اونجا هم مثل یه موجود مزاحم باهام رفتار می‌شد.»

میاگی همان‌جا مکث کرد و‌درآورده​ در حالی که به فکر‌شانه‌های​ فرورفته بود، دهانش بسته ماند.

به نظر نمی‌رسید احساساتی شده باشد یا چیزی‌پاهایش​ شبیه به آن. شاید متوجه شده بود که ناخواسته‌گیج​ حرف‌هایش شبیه تلاش برای جلب ترحم به نظر می‌رسند.

وقتی صحبتش را پی گرفت، صدایش حتی‌تخلیه​ بی‌تفاوت‌تر از قبل شده بود، طوری که‌کارهایی​ انگار داشت درباره شخص دیگری حرف می‌زد.

«مادرم وقتی ده سالم بود مرد. دقیقاً مشخص نیست چی باعث مرگش شد، اما کاملاً واضح بود‌ظریفش​ که یکی از آدم‌های تحت نظارتش اونو کشته بود. هرچقدرم طول عمرت رو تمدید کنی، جراحت و‌ظاهر​ بیماری یه مسئله کاملاً جداگونه‌ست. اولین باری که شنیدمش، با خودم فکر کردم نکنه دارن سرم کلاه می‌ذارن.

«...مردی که خبر مرگش رو بهم داد، یه چیز مهم دیگه هم گفت. گفت: "تو بدهی داری. یه بدهی هنگفت که مادرت به جا گذاشته. برای بازپرداختش فقط سه تا راه داری؛ یا‌می‌کردم​ طول عمرت رو بفروشی، یا زمانت رو بفروشی، یا سلامتیت رو." مادرم تقریباً زمانِ کل زندگیش رو فروخته بود تا طول عمرش رو زیاد کنه، ولی قبل از اینکه بتونه اون زمانِ فروخته‌شده‌یافتن​ رو براشون کار کنه، مرد. به این ترتیب بدهی به نزدیک‌ترین خویشاوندش، یعنی دخترش منتقل شد. و اگه نمی‌تونستم درجا پسش بدم، مجبور می‌شدم یکی از اون سه تا گزینه رو انتخاب کنم.»

گفتم: «و‌طاقت‌فرسای​ تو هم زمان‌تابستانی‌اش​ رو انتخاب کردی.»

«درسته. مجبور شدم یه کم بیشتر از سی سال از زمانم رو بفروشم تا بدهی صاف بشه. ...و این‌طوری شد که الان به عنوان ناظر کار‌کمال​ می‌کنم. کار تنهاییه‌ با خطرات زیاد، اما با این وجود، بینش عمیقی نسبت به سبک زندگی آدم‌ها و ارزش حیات بهم داده. حس می‌کنم وقتی بازپرداخت‌دید​ بدهی تموم بشه، می‌تونم از هر کس دیگه‌ای زندگیِ "درست و حسابی‌تری" داشته باشم. با این دید که بهش نگاه کنی، شغل چندان بدی هم نیست.»

طوری درباره‌اش حرف‌کردم​ می‌زد که انگار‌گرمای​ مایه رستگاری‌اش بود.

اما از هر زاویه‌ای‌تابستانی‌اش​ که نگاه می‌کردم، زندگی‌گذاشته​ میاگی یک تراژدیِ محض بود.

گفتم: «نمی‌فهمم. فکر کنم من اگه بودم، همچین زندگی‌ای رو کلاً می‌فروختم. آخه هیچ تضمینی نیست که تا صاف شدن بدهی زنده بمونی، مگه نه؟ مادرت‌خسته​ هم که مرده. حتی اگه به تهش برسی، بهترین سال‌های زندگیت دیگه تموم شدن. نمی‌خوام طعنه بزنم یا چیزی، ولی از حرف خودت قرض می‌گیرم؛ تازه به‌راهی​ خط شروع می‌رسی. دست‌وپنجه نرم کردن با این‌همه درد و بعدش شروع کردن زندگی توی چهل‌سالگی... من که فقط به این میگم تراژدی. پس بهتر بود می‌فروختیش.»

«اگه طول‌می‌خواست​ عمرم ارزشی‌زمین​ داشت، می‌فروختمش.»

«مگه چقدر ارزش داره؟»

میاگی طوری که انگار برایش خنده‌دار باشد گفت: «عین مال خودت. سالی ده هزار ین. ...اگه‌گیج​ باهات زیادی بی‌رحم بودم، فکر کنم به خاطر اینه که نمی‌تونم چنین ارزش ناچیزی رو برای‌فکر​ خودم بپذیرم. از بعضی جهات، ما شبیه همیم. پس عذر می‌خوام که تلافیش رو سرت درآوردم.»

پرسیدم: «...خب، قصد بی‌ادبی ندارم، ولی‌درآورده​ بهتر نبود همین الانشم بمیری؟ چیزهایی‌ظریفش​ که بشه چشم‌انتظارشون موند روزبه‌روز کمتر میشن.»

«آره، حق با توئه. کاملاً حق با توئه. ولی فکر کنم دلیل اینکه نمی‌تونم این کار رو بکنم اینه که رفتم‌ختم​ به مادرم. یه احمقِ بی‌چاره‌ام. هیچ دلیلی برای زندگی کردن وجود نداره، ولی با این حال مجبورم بیشتر زنده بمونم. شاید‌خواسته‌هایم​ حتی طرز مردنمون هم عین هم باشه. ولی... می‌دونی، قضیه انقدرها هم ساده نیست. شاید بالاخره یه روزی یه اتفاق خوب بیفته.»

به شوخی گفتم: «من یه نفرو می‌شناسم‌طاقت‌فرسای​ که تا پنجاه‌سالگی همینو به خودش می‌گفت‌گذاشته​ و دست‌آخر هیچی نصیبش نشد و مرد.»

میاگی پوزخندی زد: «منم می‌شناسم.»

در حالی که به همراه او لبخند می‌زدم، سیگاری‌گذاشته​ روشن کردم. سپس میاگی از جایش بلند شد، سیگار‌این​ دیگری را از دستم گرفت و گوشه لبش گذاشت.

فندکی را بالا آورد تا آن را‌تخلیه​ روشن کند، اما ظاهراً سوختش تمام شده بود؛‌انجامشان​ با وجود تلاش‌های مکرر، چخماق فندک جرقه نمی‌زد.

میاگی به سیگار من اشاره کرد و صورتش را نزدیک آورد. من‌روی​ هم اشاره‌اش را دنبال کردم و صورتم را جلو بردم. نوک سیگارها‌ماه​ با هم مماس شدند و شعله به آرامی به سیگار میاگی سرایت کرد.

با دیدن میاگی که برای‌درآورده​ نخستین بار آرام و آسوده به‌ظریفش​ نظر می‌رسید، با خود فکر کردم:

دست‌کم کاری می‌کنم‌دیشب​ که مرا به‌عنوان بی‌دردسرترین‌روی​ سوژه‌اش به یاد بسپارد.

به آن‌سوی ریل‌ها‌بیندازم​ نگاه کردم. خورشید‌برای​ کم‌کم داشت طلوع می‌کرد.

ناولها | novelha.net