چپتر 9: زیادی خوب برای واقعی بودن
0تا چند روز بعد، سر به زیر و آرام بودم. جز برای غذازیبا خوردن بیرون نمیرفتم و خودم را به فضای کوچکی محدود کرده بودم؛ مدامصحبت با انبوهی کاغذ اوریگامی که از لوازمتحریری خریده بودم، درناهای کاغذی درست میکردم.
میاگی با نگاهی به درناهایی کهحالی روی میز ردیف شده بودند، پرسید: «داریسعی یه رشته هزارتایی از درنا درست میکنی؟»
«آره. همونطور که میبینی.»
میاگی از میان دهها درنا، یکی از آنها را که آبیرنگجای بود برداشت، دو بالش را بین انگشتانش گرفت و با کنجکاوی بهنبود آن نگاه کرد. «قصد داری همهاش رو تنهایی درست کنی؟ واسه چی؟»
جواب دادم: «واسه اینکهملایمی آرزو کنم قبل ازآرزویی مرگم زندگی شادی داشته باشم.»
از این کار بیفایده لذت میبردم. آپارتمان را پر از درناهایحرف کاغذی رنگارنگ کردم. درناهای صورتی، درناهای قرمز، درناهای نارنجی، درناهای زرد،راه درناهای مغزپستهای، درناهای سبز، درناهای آبی روشن، درناهای آبی آسمانی، درناهای بنفش.
درناها از لبه میز سرریز میشدند و با چرخشآرزویی آرام پنکه، روی کف اتاق پخش میشدند و بهمیزدم آن اتاق دلگیر و یکنواخت رنگ و لعاب میبخشیدند.
با نگاه کردن به آنها حس رضایت ملایمیحرف در وجودم احساس میکردم. مگر آرزویی خالصانهتر ازنباید انجام کاری بیفایده اما زیبا هم وجود دارد؟
در حالی که درناها را تا میزدم، بارها وسوسه میشدم با میاگی حرف بزنم،وجود اما سعی میکردم تا جای ممکن سر صحبت را باز نکنم. حس میکردم نبایدنکنم به او تکیه کنم. به نظرم این راه درستی برای رساندن آرامش به او نبود.
اما در این بین، رفتار میاگی با من ملایمتر شده بود. وقتی نگاهمانسعی به هم گره میخورد، واقعاً به من نگاه میکرد. به جای اینکه مانندنبود یک شیء براندازم کند، میتوانم بگویم نگاهش خیلی گرمتر از قبل شده بود.
شاید توی گفتوگوی ایستگاه قطار سفره دلش را برایم بازخالصانهتر کرده بود. یا شاید هم به ناظرها دستور داده میشدوسوسه با کمتر شدن طول عمر سوژههایشان، با آنها مهربانتر رفتار کنند.
در هر صورت، او به خاطر شغلشمیشدم کنار من بود. اگر این موضوع راباز فراموش میکردم، حتماً تاوان سختی پس میدادم.
بعد از پنج روز، بالاخره کار تمام شد. در حالیانجام که داشتم دوباره آنها را میشمردم، متوجه درناهای زیادی شدممیشدم که ساختشان آنقدر بینقص بود که باورم نمیشد کار خودم باشند.
حتماً وقتی خواب بودم،وجود یک آدم فضول اینهابارها را تا زده بود.
نخی از میان آن هزارملایمی درنا رد کردم و دستسازخالصانهتر کاملشدهام را از سقف آویزان کردم.
حالا وقتشدارد است درباره آنبارها نامه حرف بزنم.
شبی که تا زدن درناها را تماممگر کردم، پیش از شستن شلوار جینم جیبهایشوجود را وارسی کردم و نامهای مچاله پیدا کردم.
نامهای بود به خودم در ده سالمیزدم آینده. از روزی که کپسول زمان را ازممکن خاک بیرون کشیده بودم، توی جیبم مانده بود.
شلوار جین را پشتورو کردم و داخلاحساس ماشین لباسشویی انداختم، بعد نامهای را کهزیبا قبلاً فقط روزنامهوار نگاهش کرده بودم، دوباره خواندم.
متنش این بود:
به خودم، ده سال بعد:
فقط میتونم روی تووجود حساب کنم که اینبارها کار رو انجام بدی.
اگه ده سال دیگهرضایت هنوز مجرد موندم، ازتمگر میخوام بری هیمنو رو ببینی.
چون هیمنودارد بدون منمیزدم هیچ امیدی نداره،
و منکردن هم بدونملایمی هیمنو درموندهام.
جرئت به خرجزیبا دادم و نامه رامیزدم به میاگی نشان دادم.
بعد از خواندنش، در حالی که تحت تأثیر قرارآرزویی گرفته بود، گفت: «ده سال پیش بهطرز غافلگیرکنندهای صادقمیزدم و مهربون بودی. خب، حالا قصد داری چیکار کنی؟»
جواب دادم: «برم هیمنو رو ببینم. کمکم دارم میفهمم این کار چقدر احمقانه و بیفایده است. کاملاً قبول دارم دل بستن به دوستنبود دوران کودکیای که ده ساله ندیدمش چقدر مسخره است. اما این درخواستی از طرف خودمه. ده سال پیش از خودِ امروزم خواستمش وسفره میخوام بهش احترام بذارم. درسته، ممکنه درد بیشتری برام بیاره. شاید حتی بیشتر سرخورده بشم. ولی تا با چشمای خودم نبینم، نمیتونم بیخیال شم.»
«...میخوام فقط یه بار دیگه باهاش حرف بزنم. و به عنوان تشکر بابت اینکه زندگیم رو بهم بخشیده بود،وسوسه میخوام اون ۳۰۰ هزار ینی رو که از فروش طول عمر گیرم اومد بدم بهش. حتی اگه یه مقدارشملایمتر رو هم خرج کرده باشم. شاید تو مخالف باشی، ولی برام مهم نیست. طول عمر خودمه، پول خودمم هست.»
میاگی گفت: «جلوی راهتوجود رو نمیگیرم. نمیتونم بگم خودمموسوسه این حس رو درک نمیکنم.»
انتظار نداشتم میاگی به این راحتی موافقتاحساس کند، برای همین لحظهای جا خوردم. بهزیبا عمق و اهمیت حرفهایش هم فکر نکردم.
اما بعدها باحالی مرور این حرفها،وسوسه معنای واقعیشان را فهمیدم.
میاگی صرفاً آن حس را «درک»احساس نمیکرد. او با تمام وجود آناما را میشناخت؛ خیلی قبلتر از من.
«فکر کنم فردا برم دمدارد خونه هیمنو. خبر داری خونهمیشدم پدر و مادرشه یا نه؟»
«بله، همینطوره. ظاهراً ازرضایت وقتی شوهرش ترکش کرده،مگر وابسته به اونها زندگی میکنه.»
میاگی بعد از گفتن این حرف، نگاهش را بالا کشید، انگارجای که داشت واکنشم را زیر نظر میگرفت. از حرف زدن دربارهآرامش هیمنو روبهروی من اکراه داشت؛ نگران بود مبادا بیدلیل از کوره دربروم.
بر خلاف همیشهرضایت و با لحنی نامعمولمگر به او گفتم: «ممنون.»
میاگی بااما آسودگی خاطروجود گفت: «خواهش میکنم.»
برای اینکه توضیح بدهم چطور بعد از تغییر مدرسه نشانیخالصانهتر خانه هیمنو را میدانستم، اول باید از نامهای بگویم کهوسوسه در هفدهسالگی، همان تابستان از طرف هیمنو به دستم رسید.
بعد از خواندنش، حس غریبی از ناهمخوانیمیشدم به سراغم آمد. با خودم فکر کردمباز این اصلاً متنی نیست که او نوشته باشد.
نامه پر از حرفهای پیشپاافتاده و سطحی بود. از اینکه آنقدر سرش با درس گرم بود که حتی وقتوسوسه کتاب خواندن نداشت، از اینکه مجبور شده بود بین انبوه تکالیفش فرصتهای کوتاهی پیدا کند تا همین نامه را بنویسد،وقتی از دانشگاهی که آرزوی قبولی در آن را داشت، و از اینکه شاید در تعطیلات زمستان سری به من بزند.
واقعاً به حرفهایی میمانستوجود که دختری دهساله مینویسد،بارها اما با دستخط دختری هفدهساله.
و عجیبترین قسمتش هم همین بود. اگر نویسندهاش یک دختر معمولیانجام هفدهساله بود، مشکلی نداشت. اما این هیمنو بود؛ دختری که برحرف خلاف من، قرار بود فرسنگها با مفهوم «معمولی بودن» فاصله داشته باشد.
با این حال، کوچکترین ردی از کنایه یا واژهای گزنده در نامهاش پیداصحبت نمیشد. این چه معنایی داشت؟ آن هیمنوی عجیبوغریب و تلخی که میشناختم کجاوقتی غیبش زده بود؟ مگر یک آدم با رسیدن به هفدهسالگی اینهمه تغییر میکرد؟
یا شاید صرفاً علیرغم نوعوجودم حرف زدنش، وقت نوشتن همیشهانجام شبیه یک دختر معمولی بود؟
نتوانستم پاسخ قانعکنندهای برای تردیدهایم پیدا کنممیزدم و دو هفته بعد، پاسخی فرستادم که محتوایشممکن تا حد زیادی به نامه خودش شباهت داشت.
از اینکه خودم هم آنقدر درگیر درس خواندن برای کنکور بودم کهکاری فرصت نوشتن پاسخ را پیدا نمیکردم، از دانشگاهی که دوست داشتم در آنجای قبول شوم، و از اینکه اگر هیمنو به دیدنم میآمد چقدر خوشحال میشدم.
صبورانه چشمبهراه جواب ماندم، اما یکوسوسه هفته گذشت، یک ماه گذشت، وممکن دیگر خبری از نامههای هیمنو نشد.
در تعطیلاتکردن زمستان هم هیمنووجودم به دیدنم نیامد.
آیا مرتکب اشتباهی شده بودم؟ آنحالی موقع، فقط احساس صادقانهام را دربزنم مورد اشتیاقم برای دیدن هیمنو نوشته بودم.
آن روزها فکر میکردم شاید خوب ننوشتهام. اما... هیمنو تا همان موقع هم فرزندیزیبا از مردی در شکم داشت که من حتی اسمش را هم نشنیده بودم؛ فرزند کسینکنم که در هجدهسالگی با او ازدواج کرد و یک سال بعد از او طلاق گرفت.
وقتی اینطور به گذشته نگاه میکنم، نمیتوانم بگویم خاطرهبزنم شیرینی است. اما آن نامهای که فرستاده بود دستکم نشانیاشراه را به من داد؛ حالا از این بابت خوشحال بودم.
با اینکه قصد داشتم دیگر هرگز پایم راآرزویی به دانشگاه نگذارم، اما برای پیدا کردن موقعیتحالی دقیق هیمنو باید از رایانههای کتابخانه دانشگاه استفاده میکردم.
در حالی که سوئیچ را داخل موتورسیکلتممیزدم میانداختم و پایم را روی هندل میگذاشتم،جای یاد حرفی افتادم که میاگی زده بود.
«راستی، تو نمیتونی بیشتررضایت از صد متر ازمگر من دور بشی، نه؟»
میاگی تأیید کرد: «بله. عذر میخوام، امامیشدم نمیتونم اجازه بدم تنهایی خیلی دور بشید. ...گرچهنکنم این موتور دو تا جا داره، مگه نه؟»
گفتم: «فکر کنم جا بشیم.» موتورسیکلت هوندا کاب ۱۱۰ دستدومی که برای رفتوآمدزیبا به دانشگاه خریده بودم، به جای باربند عقب، یک زین دونفره داشت. کلاه ایمنیباز اضافی نداشتم، اما هیچکس نمیتوانست میاگی را ببیند، بنابراین کسی هم جلویمان را نمیگرفت.
«پس میشه ازش استفاده کرد.دارد البته تا وقتی که سرسختانهمیشدم با ترکنشینی من مخالفت نکنید.»
«اصلاً. نگرانش نباش.»
موتور را روشن کردم و به پشتم اشارهحرف زدم. میاگی گفت «ببخشید» و روی زین عقبنباید نشست و دستهایش را دور شکمم حلقه کرد.
مسیرهای همیشگی را با سرعتیوجودم کمتر از حد معمول رفتم. صبحیکاری دلپذیر و سرشار از دلتنگی بود.
در حالی که در جادهایدارد مستقیم و طولانی میراندم، متوجه ستونحرف بلندی از ابرها در آسمان شدم.
حس میکردم خطوط پیرامون اشیاء راوجودم واضحتر میبینم، اما در عین حالکاری پوکتر و توخالیتر هم به چشم میآمدند.
محوطه دانشگاه که حالا روزهای زیادی بود به آن سر نزده بودم،ممکن بهطرز غریبی سرد و بیگانه به نظر میرسید. دانشجوهایی که اینسو و آنسوملایمتر قدم میزدند شبیه موجودات شادی بودند که در دنیایی کاملاً متفاوت نفس میکشند.
حتی آن معدود آدمهای غمگینی هماحساس که از کنارشان رد میشدم، گوییاما داشتند از ناراحتی خودشان لذت میبردند.
بعد از گرفتن پرینت نقشه و گذاشتنش در کیفم، از کتابخانه بیرون آمدم. مغازهها هنوزممکن باز نبودند، به همین خاطر از دستگاههای فروش خودکار نان آنپان و قهوه دمی خریدم وگره صبحانهام را در سالن استراحت خوردم. میاگی هم دونات خرید و آرام شروع به جویدنش کرد.
از میاگی پرسیدم: «ببین، سؤال چندان مهمیاحساس نیست، اما اگه تو جای من بودی،زیبا این چند ماه آخر رو چطور میگذروندی؟»
جواب داد: «هوم... فکر نمیکنم تا وقتی تو اون موقعیت قرار نگیرم بفهمم.» بعدباز نگاهی به اطرافش انداخت. «اوم، میدونم قبلاً هم بهت گفتم، ولی نباید توی همچینگره جاهایی باهام حرف بزنی. فکر میکنن یه آدم عجیبوغریبی هستی که با خودش حرف میزنه.»
«بذار فکر کنن.رضایت خب واقعاً هماحساس یه آدم عجیبوغریبم.»
واقعاً هم آدمهای توی سالن استراحتحالی با احتیاط و تردید به منی کهسعی با فضای خالی حرف میزدم نگاه میکردند.
اما برایم اهمیتی نداشت. در واقع، دلم میخواست عمداً عجیب به نظرکاری برسم. لابد با خودم فکر میکردم به یاد آورده شدن به عنوانسعی یک آدم خلوچل، بهتر از این است که اصلاً در یاد کسی نمانی.
وقتی صبحانهام را تماممیزدم کردم و از جاحرف بلند شدم، میاگی کنارم ایستاد.
«راستش داشتم فکر میکردم. درباره جواب همون سؤالی که پرسیدین. ممکنه... زیادی جدیزیبا به نظر برسه، ولی اگه من تو وضعیتی بودم که فقط چند ماه دیگهباز از عمرم باقی مونده بود، سه تا کار بود که حتماً میخواستم انجامشون بدم.»
«اووه، مشتاقم بشنوم.»
میاگی توضیح داد: «هرچند بعید میدونم به دردتون بخوره. ...اول اینکه برمکاری به یه دریاچه خاص. دوم، یه قبر برای خودم بسازم. و سوم، همونطورجای که شما دارین انجام میدین، برم سراغ دیدن کسی که برام مهم بوده.»
«درست متوجهدارد نمیشم. میشه یکمبارها بیشتر توضیح بدی؟»
«اون دریاچه... فقط یه دریاچهست. با این حال، یادمه اونجا به یه آسمون پرستاره فوقالعادهدارد نگاه میکردم. شاید یکی از زیباترین مناظری باشه که تو تجربه زیسته ناچیزم دیدم. مسلماًتکیه جاهای قشنگتری هم تو دنیا هست، ولی تا جایی که من "میشناسم"، اون دریاچه ستارهباران قشنگترینشونه.»
«که اینطور. ...در موردوجود قبر، میخوای مطمئن بشیبارها که یه تیکه زمین میخری؟»
«نه. راستش اگه اتفاقی یه تختهسنگ بزرگ پیدا کنم و بگم "این قبر منه" هم کافیه. مهمحالی اینه چیزی که به عنوان قبرم انتخاب میکنم، دستکم تا دو سه دهه سر جاش بمونه. ...و دررساندن مورد اون "کسی که برام مهم بوده"...» میاگی سرش را پایین انداخت. «راستش ترجیح میدم نگم، آقای کوسونوکی.»
«هوم. فرض کنم یه پسره؟»
«خب، درست حدس زدین.»
کاملاً مشخص بود کهوجود دلش نمیخواست بیشتر ازبارها این وارد جزئیات شود.
با خودم فکر کردم؛ کسی که برای میاگی مهم بوده. خب،انجام او در ده سالگی ناظر شده بود. و منظورش از کسی کهبزنم «زمانی» برایش مهم بوده، احتمالاً به فردی پیش از آن دوران برمیگشت.
«فکر میکنم هرچقدر هم برام دردناک باشه، یا هرچقدر ناامیدسعی بشم، در نهایت باز هم میرفتم تا ببینمش. برای همین مسلماًرساندن هیچ حقی ندارم که کار شما رو نفی کنم، آقای کوسونوکی.»
خندیدم و گفتم: «اصلاً بهتوجودم نمیاد. وقتی پای خودت درانجام میون باشه خیلی ترسو میشی، نه؟»
میاگی گفت: «خب،زیبا من هیچچیزی ازحالی آینده خودم نمیدونم.»
خانه هیمنو را آنقدر راحتملایمی پیدا کردم که ناخودآگاه دوبارهخالصانهتر نگاهی انداختم تا مطمئن شوم.
در ابتدا، اصلاً باورم نمیشد خانهاش باشد. اول گمان بردم متعلق بهممکن خانواده دیگری با همان نام خانوادگی است، اما هیچ خانه دیگری بارفتار نام «هیمنو» در آن حوالی وجود نداشت. بیهیچ شکی هیمنو همانجا زندگی میکرد.
پیش از تغییر مدرسه، هیمنو در خانهای باشکوه بهخالصانهتر سبک ژاپنی زندگی میکرد که در ذهن کودکانه من کاملاًوسوسه برازنده دختری بود که واژه «شاهزادهخانم» در نامش نهفته بود.
اما جایی که با نقشه پیدایش کرده بودم،بارها خانهای رنگورورفته و بیهویت بود؛ آنقدر بیروح کهصحبت اگر پنج ثانیه چشم از آن برمیداشتی، فراموشش میکردی.
بدون هیچ تردیدی زنگ در را فشردم، زیرا هنوز این حسانجام مبهم در درونم بود که او در خانه نیست. سه بارحرف با فاصلههای سه دقیقهای زنگ زدم، اما هیچکس جلوی در نیامد.
پیش خود فکر کردم اگر تا شب صبر کنم، شاید کسی به خانه برگردد؛ بنابرایننکنم تصمیم گرفتم مدتی را در آن حوالی وقت تلف کنم. نگاهی به نقشهای انداختم کهواقعاً در مدرسه پرینت گرفته بودم تا جایی برای گذراندن وقت تا فرارسیدن شب پیدا کنم.
«کتابخانه عمومی» چشمم را گرفت. از صبح کهآرزویی به کتابخانه مدرسه سر زده بودم، میلی محوحالی برای کتاب خواندن در وجودم جوانه زده بود.
از بیرون شبیه کتابخانهای ترتمیز و کوچک بهبارها نظر میرسید، اما همین که یک قدم پا بهباز درون گذاشتم، فهمیدم مکانی بهشدت قدیمی و فرسوده است.
بوی تندی داشت و مانند ساختمانیوجودم متروکه در یک مدرسه، خاکی و کثیفاما بود؛ اما کتابها بهخوبی چیده شده بودند.
به این فکر میکردم که پیش از مرگم دلم میخواهدسعی چه جور کتابهایی بخوانم. یا به بیانی دیگر: «چه جوردرستی کتابی ممکن است درست قبل از مرگ به کار بیاید؟»
با خودم گفتم فقط همان کتابها را خواهم خواند. دلم نمیخواستکاری کتابی بخوانم که در این مقطع از زندگی ارزشش را از دستسعی داده باشد و با پشیمانی بگویم: «خواندن این اصلاً چه لذتی داشت؟»
شاید اگر یک ماه بعد بود دست به انتخاب دیگری میزدم.حرف اما در آن لحظه، انتخابهایم پل آستر، کنجی میازاوا، او. هنریراه و همینگوی بودند؛ انتخابهایی که چندان هم هیجانانگیز به نظر نمیرسیدند.
همه کتابهایی که برداشتم کمحجم و کوتاه بودند، احتمالاً نه به این دلیل که ذاتاًوجود آنها را بیشتر دوست داشتم، بلکه فقط دلم نمیخواست هیچ داستان بلندی بخوانم. مطمئن نبودم آیاتکیه توان و حوصله سر و کله زدن با داستانی از حدی طولانیتر را دارم یا نه.
در حالی که نشسته بودم و «هدیه مغان» اثر او. هنریجای را میخواندم، میاگی از صندلی روبهرویم که به من چشم دوختهآرامش بود بلند شد، کنارم نشست و به صفحهای که میخواندم خیره شد.
پچپچکنان پرسیدم: «میخوایرضایت همزمان هم نظارت کنیمگر و هم کتاب بخونی؟»
میاگی در حالی کهوجود نزدیکتر میآمد گفت: «یهبارها چیزی تو همین مایهها.»
پیش خودمیبخشیدند فکر کردم واقعاًملایمی بوی آرامشبخشی میدهد.
تا ساعت ۶ عصر که کتابخانه بسته میشد،حرف کتاب خواندم. گهگاه هم برای استراحت دادن به چشمانمتکیه بیرون میرفتم و در محوطه مخصوص، سیگاری دود میکردم.
این نخستین تجربهام از کتاب خواندن در کنار شخص دیگری بود. به نظر میرسید اینگونهدارد کتاب خواندن پربارتر و عمیقتر است، چرا که دیگر فقط به حس و حال خودمتکیه فکر نمیکردم، بلکه به این میاندیشیدم که میاگی با خواندن همان بخش چه احساسی دارد.
دوباره راهی خانه هیمنو شدیم، اما وقتی زنگ در را زدم باز همسعی کسی جواب نداد. با آگاهی کامل از اینکه همسایهها ممکن است چه فکرینبود دربارهام بکنند، حدود یک ساعت جلوی خانه هیمنو منتظر ماندم تا شاید کسی بیاید.
خورشید غروب کرد و چراغهای ایمنی روی تیرهای برق روشن شدند. تهسیگارها زیراما پایم تلنبار شده بود. میاگی با نگاهی سرزنشآمیز به آنها چشم دوخت؛ برایممکن همین زیرسیگاری جیبیام را از کیفم بیرون آوردم و همهشان را جمع کردم.
به نظر میرسید بهتر استبارها امروز را بیخیال شوم وسعی وقت دیگری دوباره تلاش کنم.
نمیتوانستم انکار کنم کهملایمی ته دلم، تا حدی ازخالصانهتر نیامدن هیمنو آسودهخاطر شده بودم.
در راه برگشت ظاهراً پیچ اشتباهی را رفتیم و از یک راسته بازاریسعی سر درآوردیم که با فانوسهای کاغذی تزیین شده بود. مدتی طول کشید تانبود بفهمم درست نزدیک خانه پدریام است، چون قبلاً هرگز از این مسیر نرفته بودم.
به نظر میرسید در معبد جلوتر، جشن تابستانهای در حال برگزاری است. گرسنگی تازه داشتوجود به سراغم میآمد، پس موتورسیکلت کاب را در پارکینگی پارک کردم و از میان غرفههایینباید که عطر وسوسهانگیز سس در آنها پیچیده بود قدم زدم تا خوراکی دندانگیری پیدا کنم.
ده سال بود که در چنین جشنیمیشدم حضور نداشتم. از وقتی هیمنو رفته بود، دیگرنکنم رفتن به جشن محلی را کنار گذاشته بودم.
جشن کوچکی بود، با فقط ده تا پانزده غرفه؛خالصانهتر اما سرزندگی خاص خودش را داشت. هرچه تفریحات یکبارها منطقه کمتر باشد، مردم برای همان اندک دلخوشیها هیجانزدهتر میشوند.
تا زمان خریدن سوکیاکی و سوسیس فرانکفورتر همهچیز طبق برنامهمیشدم پیش رفت، اما بعد از آن، انگار جنونی ناگهانی بهتکیه جانم افتاد و تصمیم گرفتم از تکتک غرفهها چیزی بخرم.
تاکویاکی، یخدربهشت، بلال شیرین کبابی، اوسویاکی، مرغ سوخاری، سیب شکری،خالصانهتر موز با روکش شکلات، مرغ کبابی، ماهی مرکب گریلشده و آبمیوهمیشدم استوایی خریدم و همهشان را با خودم روی پلههای سنگی بردم.
میاگی با بهتحالی و حیرت پرسید:وسوسه «چرا این همه خریدی؟»
«دارم یکی از رویاهای بچگیم رواحساس برآورده میکنم. عمراً بتونم همهش رواما تنهایی بخورم، پس باید کمکم کنی.»
شروع به خوردن کردم. میاگی باحالی تردید دستش را داخل کیسهام بردبزنم و شروع به خوردن اوسویاکی کرد.
وقتی هر دوازده قلم خوراکی را چشیدیم، من و میاگی دیگر از بوی هرزیبا نوع غذایی بیزار شده بودیم. هر چه باشد جثه هردومان نحیف بود و معدهباز کوچکی داشتیم؛ مثل این بود که بخواهی یک توپ والیبال را توی شکمت جا بدهی.
از فرط پرخوری، تا مدتی دلمان نمیآمد ازحرف جا تکان بخوریم. میاگی با قیافهای بیتفاوت ونباید کنارهگیر، به لیس زدن سیب شکری ادامه داد.
از جایی که نشسته بودیم، میتوانستیم به محوطه جشن در پاییندست نگاه کنیم. مسیر باریکی کهحالی به معبد میرسید پر از چرخدستیها و غرفهها بود و دو ردیف فانوس کاغذی مثل چراغهایراه باند فرودگاه در خطی مستقیم کشیده شده بودند و محیط کمنور اطرافشان را به سرخی روشن میکردند.
تکتک عابران شاداب و خندان بهحالی نظر میرسیدند... خلاصه اینکه هیچ فرقی باسعی آن روز در ده سال پیش نداشت.
آن روز هم من و هیمنو درست همینطور روی پلهها نشسته بودیمکاری و به مردمی که آن پایین راه میرفتند خیره شده بودیم. هر دوجای قبول داشتیم که هیچ حقی برای برقراری ارتباط و درآمیختن با آنها نداریم.
منتظر «چیزی» بودیم که وجودمانبارها را به رسمیت بشناسد وسعی ما را بهطور کامل درک کند.
و آنوقت بود که هیمنو پیشگویی کرد؛ اینکه در تابستانِانجام ده سال بعد، «یک اتفاق واقعاً فوقالعاده» خواهد افتاد ومیشدم روزی فرا میرسد که «از زندگی کردنمان خوشحال خواهیم بود».
علاوه بر این، گفته بود اگر تا ده سالوسوسه بعد هیچکداممان همسری پیدا نکرده باشیم، از آنجا که هرنباید دو «بیمشتری و پشت گوش ماندهایم»، باید با هم باشیم.
خب، حالا من در همان تابستان بودم؛ و دختری که آن قول را داده بود دیگردارد دستنخورده و بیمشتری نبود، بلکه جنسی دستدوم به شمار میرفت؛ و زندگی من هم قرار بودنظرم به پایان برسد در حالی که نه تنها فروخته نشده بودم، بلکه حتی ارزش فروش هم نداشتم.
اما در نهایت، هرمیزدم دوی ما بیصاحب مانده بودیم.بزنم دوباره تنها رها شده بودیم.
کنجکاو بودمکردن هیمنو حالا کجاستوجودم و چه میکند؟
بار دیگر در آنوجود معبد، در محاصره وزوزبارها زنجرهها، دست به دعا برداشتم.
متوجه شدم زمان نسبتاً زیادی گذشته است. صدای کشیده شدنخالصانهتر مداد میاگی روی دفترچهاش به گوشم میرسید. جشن رو بهوسوسه پایان بود و سایه آدمها رفتهرفته پراکنده و ناپدید میشد.
سرم را بلند کردم،میزدم آشغالها را جمع کردمحرف و آرام از جا برخاستم.
شبحی درکردن حال بالا آمدنوجودم از پلهها بود.
هوا آنقدر تاریک بود که چهرهاش دیدهمیزدم نمیشد، اما در همان لحظهای که خطوطجای اندامش را دیدم، زمان برایم متوقف شد.
میگویند بعضی چیزهاکردن آنقدر خوباند کهوجودم نمیتوانند واقعی باشند.
و با این حال، هرچند شاید مردم متوجهحرف نشوند، اما دست سرنوشت گاهی دقیقاً با همین شیوهتکیه وارونه و شوخطبعانه، تکههای پازل را کنار هم میچیند.
حس کردم تمامرضایت سلولهای بدنم از سرمگر ذوق و هیجان میلرزند.
با هر قدمی که برمیداشت، همهچیز از نخستین روزوسوسه دیدنمان در چهار سالگی گرفته تا آن روز تابستانی کهنباید مدرسه را عوض کرد و رفت، از جلوی چشمانم گذشت.
هرچند با ده سال پیش فرق کردهاحساس بود، اما هر چقدر هم تغییر میکرد،زیبا دلیلی نمیشد که نتوانم او را بشناسم.
همین که به اندازهای نزدیکبارها شدیم تا چهرههای یکدیگر راسعی ببینیم، با صدایی گرفته صدایش زدم:
«هیمنو.»
دختر ایستاد و باوجود چشمانی بیروح و خالیبارها به من نگاه کرد.
حالت چهرهاش رفتهرفتهکردن به ناباوری ووجودم بهتزدگی مطلق بدل شد.
«...کوسونوکی؟»
هیمنو نامم را با همان صدایاحساس لطیف و شفافی به زبان آورداما که تنها مختص به خودش بود.