---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

سه روز خوشبختی

چپتر 7: دستبرد به کپسول زمان • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 7: دستبرد به کپسول زمان

0

وقتی تصمیم گرفتم وصیت‌نامه‌ام را بنویسم، خیلی زود‌رفتنشان​ متوجه شدم تا وقتی ندانم قرار است چه کسی‌وسیله‌ای​ آن را بخواند، اصلاً نمی‌توانم حتی یک کلمه بنویسم.

قلم را روی کاغذهایی که از مغازه نزدیک‌درباره‌ام​ خریده بودم نگه داشته بودم و برای مدتی‌عاشقت​ طولانی به این فکر می‌کردم که چه بنویسم.

زنجره‌ها روی تیرهای برقِ بیرون نشسته بودند‌وهله​ و آن‌قدر سر و صدا راه انداخته‌ارتباط​ بودند که حس می‌کردی توی اتاق هستند.

تا وقتی سر و صدای زنجره‌ها بود، می‌توانستم تقصیر تکان‌خاطر​ نخوردن قلمم را گردن آن‌ها بیندازم؛ اما حتی بعد از‌تحمل​ پریدن و رفتنشان هم، هنوز یک کلمه هم ننوشته بودم.

اصلاً در وهله اول، انتظار داشتم چه کسی این وصیت‌نامه را بخواند؟‌اول​ وصیت‌نامه در اصل وسیله‌ای برای ارتباط برقرار کردن است. باید برای کسی‌خودم​ چیزی درباره خودم می‌نوشتم که در غیر این صورت هرگز متوجهش نمی‌شد.

از خودم پرسیدم، اصلاً چه چیزی دارم که به بقیه‌همان​ بگویم؟ البته، بلافاصله یاد دوست دوران کودکی‌ام، هیمنو، افتادم. پس‌روزهایی​ این وصیت‌نامه باید تشکر از هیمنو می‌بود، یا اعتراف به عشقم؟

محض امتحان، حدود یک ساعت وقت‌ننوشته​ گذاشتم و با دقت برایش نامه‌ای نوشتم.‌وسیله‌ای​ خلاصه‌اش وقتی کار تمام شد این شد:

نمی‌دانم در حال حاضر چه فکری درباره‌ام‌همچنان​ می‌کنی، اما من از همان روزِ ده‌بیست‌سالگی​ سال پیش تا حالا، همچنان عاشقت بوده‌ام.

به خاطر خاطرات روزهایی که با تو بودم‌رفتنشان​ توانستم تا بیست‌سالگی دوام بیاورم، و بعد از بیست‌سالگی‌وسیله‌ای​ زنده نمی‌مانم چون تحمل دنیای بدون تو را ندارم.

حالا که در آستانه مرگم، بالاخره متوجه این موضوع‌می‌کنی​ شدم. از جهاتی، من خیلی وقت پیش مرده بودم؛‌خاطر​ درست از همان روزی که راهمان از هم جدا شد.

خداحافظ. دعا می‌کنم‌پریدن​ منِ ده‌ساله کمی بیشتر‌وهله​ درون تو زنده بماند.

وقتی دوباره خواندمش، فکر کردم که‌حالا​ احتمالاً این نامه را پست نمی‌کنم.‌روزهایی​ یک جای کار اشکال اساسی داشت.

این آن چیزی نبود که می‌خواستم با نامه بگویم.‌هنوز​ و نوشتن دقیق آن چیزی که دلم می‌خواست بگویم هم‌برقرار​ برایم غیرممکن بود. مرگم را به نوشتن آن ترجیح می‌دادم.

گمان می‌کنم تمام خواسته‌ام به همان خط آخر‌درباره‌ام​ خلاصه می‌شد: اینکه هیمنو هنوز مرا همان‌طوری که در‌بوده‌ام​ ده‌سالگی بودم، برای مدتی کوتاه به یاد داشته باشد.

و اگر هدف نامه‌رفتنشان​ همین بود، پس شاید‌اول​ بهتر بود اصلاً هیچ‌چیز ننویسم.

هر فرمی کفایت می‌کرد؛ اگر فقط به‌همچنان​ نام هیمنو آدرس می‌خورد و فرستنده‌اش من بودم،‌دوام​ کافی بود. این‌طوری کمترین سوءتفاهم هم پیش می‌آمد.

اگر فرستادن یک کاغذ سفید عجیب‌بعد​ به نظر می‌رسید، می‌توانستم فقط یک‌اول​ جمله بنویسم: «فقط می‌خواستم یه نامه بفرستم.»

یا شاید هم... یک گزینه دیگر این‌فکری​ بود که اصلاً حرفی از مرگم نزنم‌حالا​ و درباره چیزهای معمولی و روزمره بنویسم.

قلم را روی میز انداختم و نامه را‌اول​ مچاله کردم تا میاگی نتواند بخواندش، بعد سرم‌کردن​ را بالا گرفتم و به سقف خیره شدم.

...به هر حال، آخرین‌سال​ باری که نامه نوشتم کی‌بوده‌ام​ بود؟ توی خاطراتم جستجو کردم.

ارتباط با نامه چندان چیز رایجی نبود، و از دوران دبستان به بعد، کسی‌داشتم​ را نداشتم که برایش کارت تبریک سال نو یا چیزهایی از این دست بفرستم.‌هرگز​ کل نامه‌هایی که در تمام زندگی‌ام نوشته بودم نباید بیشتر از چند تا می‌شد.

به‌جز نامه‌ای که توی‌نمی‌دانم​ هفده‌سالگی نوشتم، آخرین نامه‌ام‌درباره‌ام​ مال... تابستان کلاس چهارم بود.

آن تابستان، وقتی ده‌ساله بودم، کلاس ما یک کپسول زمان پشت‌وصیت‌نامه​ سالن ورزش دفن کرد. پیشنهاد همان معلمی بود که با درس‌غیر​ اخلاقش، برای اولین بار باعث شد به ارزش زندگی فکر کنم.

همه بچه‌ها نامه‌هایی‌روزِ​ نوشتند تا داخل‌حالا​ آن کپسول گرد بگذارند.

معلم دبستان گفته بود: «میخوام این نامه‌ها رو برای ده سال بعدِ خودتون بنویسید. شاید چون یهویی این حرف رو زدم ندونید چی بنویسید... فهمیدم،‌می‌نوشتم​ می‌تونید چیزهایی مثل این بنویسید: "آیا به رؤیات رسیدی؟"، یا "خوشبختی؟"، یا "این موضوع رو یادته؟"، یا "چی دوست داری بهم بگی؟" خیلی چیزها هست‌ساعت​ که بتونید بپرسید. همین‌طور می‌تونید از آرزوهاتون بنویسید، مثل: "لطفاً رؤیام رو برآورده کن"، یا "لطفاً خوشبخت باش"، یا "خواهش می‌کنم این رو یادت نره".»

او نمی‌توانست پیش‌بینی کند که بعد از یک‌درباره‌ام​ دهه، بعضی از آن بچه‌ها قید رؤیاهایشان را زده‌اند،‌بوده‌ام​ خوشبخت نیستند، و خیلی چیزها را از یاد برده‌اند.

شاید آن نامه اصلاً برای خودِ‌ننوشته​ آینده‌ات نبود، نامه‌ای بود برای همان‌اصل​ خودی که در حال نوشتنش بود.

این را هم گفته بود:

«در ضمن، آخر نامه، لطفاً بنویسید که در حال حاضر صمیمی‌ترین دوستتون کیه. ...خیلی نگران این نباشید‌وسیله‌ای​ که اون‌ها چه فکری درباره‌تون می‌کنن. حتی اگه قضیه اینطوریه که "اون از من بدش میاد، ولی‌بگویم​ من ازش خوشم میاد!"، لطفاً بازم بنویسیدش. نگران نباشید، حواسم هست که هیچ‌کس دیگه‌ای نبیندش، حتی خودم.»

یادم نمی‌آمد به خودم چه‌حال​ نوشته بودم. حتی یادم نمی‌آمد‌همان​ اسم چه کسی را نوشته بودم.

قرار بود کپسول زمان ده سال بعد از‌اول​ زیر خاک بیرون کشیده شود. یعنی همین امسال؛‌کردن​ اما من هنوز هیچ خبری درباره‌اش نشنیده بودم.

ممکن بود من تنها کسی بوده باشم‌همچنان​ که با او تماسی نگرفته بودند، اما‌بیست‌سالگی​ به احتمال زیاد، اصلاً همگی فراموشش کرده بودند.

پیش خودم فکر کردم که دلم می‌خواهد قبل‌رفتنشان​ از مرگم، دوباره آن نامه را بخوانم. اما نه‌وسیله‌ای​ با دیدار دوباره هیچ‌کدام از هم‌کلاسی‌هایم. فقط خودم تنهایی.

همان‌طور که از‌تمام​ جا بلند می‌شدم، میاگی‌فکری​ پرسید: «امروز برنامه‌تون چیه؟»

جواب دادم:‌بعد​ «دستبرد به‌رفتنشان​ کپسول زمان.»

یک سالی می‌شد که به زادگاهم برنگشته بودم. بعد از‌خاطر​ بیرون آمدن از ایستگاه که به اندازه یک آلونک پیش‌ساخته‌تحمل​ درب‌وداغان و حقیر بود، با چند نمای آشنا روبه‌رو شدم.

شهری پر از تپه‌های سرسبز. صدای حشرات و بوی تند و گیج‌کننده گیاهان‌انتظار​ اصلاً با جایی که الان در آن زندگی می‌کردم قابل قیاس نبود. حتی اگر‌صورت​ گوش تیز می‌کردم، تنها چیزی که به گوش می‌رسید صدای حشرات و پرندگان بود.

میاگی در حالی که پشتم راه می‌آمد،‌فکری​ پرسید: «لابد قصد ندارین وسط روز دزدکی‌حالا​ برین توی یه مدرسه دبستان و چاله بکَنید؟»

«معلومه که‌بعد​ تا شب‌رفتنشان​ صبر میکنم.»

اما در حالی که با یک انگیزه آنی تا اینجا آمده بودم،‌روزهایی​ فکری به حال این نکرده بودم که چطور در شهری بدون تفریحگاه‌آستانه​ یا رستورانی که بشود نامش را آورد، تا غروب آفتاب وقت بگذرانم.

حتی یک فروشگاه ۲۴ ساعته هم‌بعد​ در فاصله پیاده‌روی نبود. زمان‌بر می‌شد، اما‌انتظار​ شاید بهتر بود با موتور گازی‌ام می‌آمدم.

با وجود اینکه وقت زیادی برای تلف کردن داشتم،‌می‌کنی​ اصلاً قصدی نداشتم که پیش پدر و مادرم به‌خاطر​ خانه بروم. دیدار با دوستان هم که کلاً منتفی بود.

میاگی که دستم را خوانده بود، پیشنهاد داد: «اگه وقت اضافه‌وصیت‌نامه​ دارین، شاید بد نباشه سری به جاهایی از گذشته‌تون بزنید؟ مثلاً‌غیر​ جاهایی که بچگی زیاد بهشون سر می‌زدین، اما چند ساله ندیدینشون.»

«جاهایی از گذشته‌م،‌روزِ​ هه... گذشته چندان‌حالا​ جالبی اینجا نداشتم.»

«احتمالاً به‌گردن​ استثنای دوشیزه‌بیندازم​ هیمنو، درسته؟»

«اسم اون رو این‌قدر راحت‌حال​ به زبون نیار. واقعاً دلم‌همان​ نمی‌خواد از دهن تو بشنومش.»

«اینطوره؟ پس از این به بعد بیشتر‌وهله​ احتیاط می‌کنم. ...با این حال، قصد فضولی‌ارتباط​ ندارم، اما پیشنهاد نمیکنم با کسی ملاقات کنید.»

«اصلاً برنامه‌ش رو نداشتم.»

میاگی کوتاه آمد‌آن‌ها​ و گفت: «خوبه،‌بعد​ اگه شما اینطور میگید.»

نور خورشید انگار توی پوستم فرو می‌رفت. باز هم‌می‌کنی​ قرار بود یک روز سوزان دیگر باشد. روی نیمکتی‌خاطر​ بیرون ایستگاه نشستم و به گزینه‌های پیش رویم فکر کردم.

ناگهان به کنارم نگاه کردم و دیدم میاگی دارد‌انتظار​ چیزی شبیه ضدآفتاب می‌زند. همیشه فکر می‌کردم پوستش خیلی‌چیزی​ سفید و مهتابی است، و ظاهراً برای حفظش تلاش می‌کرد.

آن‌قدر زیادی جدی بود که انتظار‌حالا​ داشتم نسبت به ظاهرش بی‌تفاوت باشد،‌روزهایی​ به خاطر همین برایم غافلگیرکننده بود.

پرسیدم: «مگه به‌آن‌ها​ جز من برای‌بعد​ بقیه نامرئی نیستی؟»

«در اصل، بله.»

«همیشه؟»

«بله، فقط کسانی من رو می‌بینن که تحت نظارتم باشن. با این حال، همون‌طور که می‌دونید استثناهایی‌زنده​ هم وجود داره. ...مثلاً وقتی اولین بار به مغازه اومدید. وقت‌هایی که در حال انجام وظیفه نظارت‌خداحافظ​ نیستم، کسانی که قصد فروش طول عمر، زمان، یا سلامتی دارن می‌تونن من رو ببینن. ...چیزی شده؟»

«نه. فقط برام سؤال شد‌اما​ وقتی هیچ‌کس نمیتونه ببینتت، چرا‌ننوشته​ این‌قدر به سر و وضعت می‌رسی؟»

برخلاف انتظارم، به نظر می‌رسید‌حال​ میاگی این حرفم را یک‌همان​ جور حمله به خودش برداشت کرد.

میاگی طوری تند جواب داد که انگار دلخور شده‌انتظار​ بود: «برای دل خودم این کارو می‌کنم. شما هم حتی‌درباره​ اگه قرار نباشه کسی رو ببینین دوش می‌گیرین، مگه نه؟»

واقعاً به نظر می‌رسید به او برخورده است. اگر دختر دیگری‌خاطرات​ بود، با عجله عذرخواهی می‌کردم، اما در مورد میاگی، خوشحال بودم‌بدون​ که توانسته‌ام تلافی کنم. دلم می‌خواست از حرف‌های نسنجیده‌ام ایراد بگیرد.

در حالی که قدم می‌زدم و به این فکر می‌کردم که‌وهله​ کجا بروم، پاهایم مرا به بیشه‌زاری در نزدیکی خانه قدیمی‌مان و‌چیزی​ خانه هیمنو کشاندند. در کودکی بارها در آنجا بازی کرده بودیم.

پشیمان بودم از اینکه دقیقاً طبق پیش‌بینی میاگی‌درباره‌ام​ رفتار کرده بودم. او به وضوح نشان داده‌عاشقت​ بود که رفتارهایم چقدر کسل‌کننده و معمولی هستند.

برای آنکه از خانه والدینم دور بمانم، مسیرم را حسابی دور‌وصیت‌نامه​ کردم. سری به آب‌نبات‌فروشی‌ای زدم که قبلاً زیاد به آنجا می‌رفتم،‌غیر​ اما مغازه تعطیل شده و تابلوی آن هم برچیده شده بود.

قدم در مسیر بیشه‌زار گذاشتم و‌حالا​ بعد، حدود پنج دقیقه بیرون از پاکوب‌توانستم​ راه رفتم تا اینکه به مقصدم رسیدم.

اتوبوس اسقاطی و ازکارافتاده‌ای آنجا بود‌بعد​ که در دوران کودکی، به اصطلاح «پایگاه‌انتظار​ مخفی» من و هیمنو به حساب می‌آمد.

لکه‌های باقی‌مانده از رنگ سرخ اتوبوس از دور شبیه زنگ‌زدگی به نظر می‌رسید، اما اگر واردش‌عاشقت​ می‌شدی و غبار انباشته‌شده روی صندلی‌ها و کف را نادیده می‌گرفتی، به طرز غیرمنتظره‌ای دلنشین بود.‌آستانه​ به نظر می‌رسید باید پر از حشرات موذی باشد، اما به‌ندرت حشره‌ای در آن به چشم می‌خورد.

در اتوبوس قدم زدم و دنبال ردی از خودم و هیمنو‌وصیت‌نامه​ گشتم. اما درست وقتی چیزی پیدا نکرده بودم و ناامیدانه می‌خواستم‌غیر​ آنجا را ترک کنم، سرانجام نگاهم به چیزی روی صندلی راننده افتاد.

کنار صندلی با ماژیک آبی ضدآب چیزی نوشته شده بود.‌خاطر​ با دقت نگاهش کردم و فهمیدم یک پیکان است. به همان‌دنیای​ سمتی که اشاره می‌کرد نگاه انداختم و پیکان دیگری پیدا کردم.

بعد از دنبال کردن مسیرِ شش پیکان، پشت یکی از صندلی‌ها چیزی شبیه‌انتظار​ به یک آی‌آی‌گاسا (چتر عاشقی) دیدم؛ همان کار بچگانه دوران دبستان که اسم‌غیر​ خودت و کسی را که پنهانی دوستش داری زیر نقاشی یک چتر می‌نویسی.

طبیعتاً نام‌کار​ من و‌نمی‌دانم​ هیمنو بود.

هیچ خاطره‌ای از کشیدن چنین چیزی نداشتم‌وهله​ و فقط من و هیمنو از وجود این‌برقرار​ مکان خبر داشتیم؛ پس حتماً کارِ هیمنو بود.

فکر نمی‌کردم او از آن دست دخترهایی‌همچنان​ باشد که دست به چنین کارهای دخترانه‌ای‌بیست‌سالگی​ می‌زنند. با این حال، لبخندی روی لبانم نشست.

مدتی به چتر خیره ماندم. میاگی‌بعد​ از پشت سر تماشایم می‌کرد، اما به‌انتظار​ نظر نمی‌رسید بخواهد کنایه‌ای به زبان بیاورد.

وقتی تصویرش در نگاهم نقش بست، از اتوبوس بیرون آمدم و‌روزِ​ درست مثل دوران کودکی، با کمک درخت افتاده‌ای از سقف اتوبوس بالا‌دوام​ رفتم. چند برگ پاییزی ریخته‌شده را کنار زدم و صاف دراز کشیدم.

و همان‌طور دراز کشیدم‌رفتنشان​ تا اینکه صدای زنجره‌ها‌اول​ در غروب طنین‌انداز شد.

بعد از سر زدن به‌پیش​ مزار پدربزرگم، دیگر شب شده‌خاطر​ بود و راهی دبستان شدم.

بیلی از انباری برداشتم، به پشت سالن ورزش رفتم و بر‌وهله​ اساس حدس و گمانی تقریبی از جای آن شیء، شروع به کندن‌درباره​ زمین کردم. نور سبز خروجی اضطراری اطرافم را کم‌نور روشن کرده بود.

فکر می‌کردم پیدا کردن چیزی که دنبالش هستم آسان باشد، اما یا حافظه‌ام اشتباه‌حالا​ می‌کرد، یا اینکه قبلاً از زیر خاک بیرون کشیده شده بود. یک ساعت تمام زمین‌دنیای​ را کندم، اما دستاوردم فقط عرق ریختن بسیار بود و خبری از کپسول زمان نبود.

گلویم خشک شده بود. دست‌هایم تاول‌های شدیدی زده بودند؛ تاول‌هایی که‌وصیت‌نامه​ دیروز در سالن تمرین بیسبال هم بدتر شده بودند. میاگی کناری نشسته‌صورت​ بود و چاله کندن مرا تماشا می‌کرد و در دفترچه‌اش چیزی می‌نوشت.

همان‌طور که برای استراحت سیگاری دود می‌کردم، بالاخره خاطراتم به یادم آمدند. درست‌توانستم​ بود؛ قرار بود آن را پای درختی پشت سالن ورزش دفن کنیم، اما‌بالاخره​ یکی گفت ممکن است درخت جدیدی آنجا بکارند، بنابراین جای دیگری دفنش کردیم.

بعد از کمتر از ده دقیقه کندن پشت فنس بیسبال، به چیز سختی‌انتظار​ برخوردم. جسم گرد را با احتیاط از زیر خاک بیرون آوردم تا آسیبی نبیند،‌صورت​ سپس آن را زیر نور بردم. فکر می‌کردم قفل باشد، اما به‌راحتی باز شد.

نقشه اولیه‌ام این بود که فقط نامه خودم را بردارم و بلافاصله کپسول را سر‌همچنان​ جایش بگذارم. اما بعد از آن‌همه زحمت، دلم می‌خواست نگاهی به همه نامه‌ها بیندازم. کسی‌بدون​ که قرار است تا چند ماه دیگر بمیرد، دست‌کم باید اجازه چنین کاری را داشته باشد.

یکی را به صورت تصادفی برداشتم و‌وهله​ بازش کردم. نگاهی گذرا به بخش «پیامی‌ارتباط​ به خودِ آینده‌ات» و «صمیمی‌ترین دوست» انداختم.

وقتی خواندنم تمام شد، دفترچه‌ای را‌حالا​ باز کردم، نام نویسنده نامه را نوشتم‌توانستم​ و پیکانی به سمت صمیمی‌ترین دوستش کشیدم.

بعد از تکرار این کار با چند نامه دیگر، تعداد نام‌ها و پیکان‌ها‌انتظار​ بیشتر شد و به‌تدریج نموداری از روابط شکل گرفت. چه کسی از چه کسی‌صورت​ خوشش می‌آید، چه کسی محبوب چه کسی است. کدام علاقه‌ها دوطرفه‌اند و کدام‌یک یک‌طرفه.

دقیقاً همان‌طور که انتظار می‌رفت، وقتی همه نامه‌ها را خواندم،‌همان​ تک‌نامِ تنها مانده روی نمودار، من بودم. حتی یک نفر‌روزهایی​ هم مرا به عنوان «صمیمی‌ترین دوست» خودش انتخاب نکرده بود.

و... در حالی که کپسول زمان را زیر و رو کردم تا‌اصل​ نامه هیمنو را پیدا کنم، هیچ اثری از آن نبود. شاید دست‌هرگز​ بر قضا آن روزی که کپسول را دفن می‌کردیم، او حضور نداشت.

با خودم فکر کردم اگر آن روز بود، حتماً اسم مرا می‌نوشت. منظورم‌توانستم​ این است که او پنهانی در پایگاه مخفی‌مان یک آی‌آی‌گاسا (چتر عاشقی) با نام‌هایمان‌موضوع​ کشیده بود. قطعاً نام مرا می‌نوشت؛ شاید یکی دو تا قلب هم کنارش می‌گذاشت.

کاش فقط‌گردن​ نامه هیمنو‌بیندازم​ آنجا بود.

نامه خودم را که کمی قبل پیدا کرده بودم در جیب شلوار جینم چپاندم‌حالا​ و کپسول زمان را دوباره زیر خاک دفن کردم. بیل را به انباری برگرداندم،‌تحمل​ دست و صورتم را با شیر آبِ نزدیک آنجا شستم و از دبستان بیرون رفتم.

پیکر خسته‌ام را کشان‌کشان در‌هنوز​ امتداد جاده پیش بردم. میاگی‌داشتم​ از پشت سرم به حرف آمد:

«امیدوارم الان دیگه متوجه شده باشین. نباید به روابط گذشته‌تون چنگ بزنین. مهم‌تر از همه اینکه شما عملاً هیچ‌کدوم از اونا رو حفظ نکردین. بعد از‌بالاخره​ اینکه خانم هیمنو مدرسه‌ش رو عوض کرد، حتی یه نامه هم براش فرستادین؟ بعد از فارغ‌التحصیلی از دبیرستان، یه بار با آقای ناروسه تماس گرفتین؟ چرا خانم‌داشت​ واکانا ترکتون کرد؟ اصلاً توی هیچ‌کدوم از دورهمی‌های هم‌کلاسی‌ها شرکت کردین؟ ...ببخشید که این حرفو می‌زنم، ولی فکر نمی‌کنین چنگ زدن به گذشته توی این شرایط زیاده‌خواهیه؟»

طبعاً چهره‌ام درهم‌آن‌ها​ رفت، اما هیچ‌بعد​ جوابی نداشتم که بدهم.

شاید حق با میاگی بود. کار من شبیه این بود که در‌سال​ حالت عادی به هیچ خدایی باور نداشته باشی، اما فقط وقت‌هایی که کارَت‌زنده​ گره می‌خورد، به زیارتگاه‌ها، معابد و کلیساها بروی و برای کمک التماس کنی.

اما اگر قضیه این بود—با گذشته و‌وهله​ آینده‌ای که هر دو به رویم بسته‌ارتباط​ شده بودند، پس قرار بود چه کار کنم؟

وقتی به ایستگاه قطار برگشتم،‌پیش​ نگاهی به جدول زمان‌بندی انداختم. آخرین‌خاطرات​ قطار خیلی وقت پیش رفته بود.

آن زمان که در این منطقه زندگی می‌کردم‌رفتنشان​ چندان سوار قطار نمی‌شدم، اما برای چنین جای دورافتاده‌ای‌وسیله‌ای​ هم انتظار نداشتم آخرین قطار این‌قدر زود حرکت کند.

می‌توانستم تاکسی بگیرم، و این‌طور هم نبود‌فکری​ که نتوانم به خانه والدینم بروم، اما در‌همچنان​ نهایت ترجیح دادم شب را در ایستگاه بگذرانم.

اگر بخواهم این‌طور نگاه کنم، ترجیح می‌دادم دردم جسمی باشد‌داشتم​ تا اینکه رنج روحی‌ام بر آن پیشی بگیرد. با وارد کردن‌می‌نوشتم​ دردِ کافی به جسمم، می‌توانستم حواسم را به آن معطوف کنم.

روی نیمکت سفت دراز کشیدم و‌حالا​ چشمانم را بستم. صدای بی‌وقفه برخورد‌روزهایی​ حشرات به مهتابی‌ها به گوش می‌رسید.

هرچند به خاطر نهایت خستگی گمان نمی‌کردم بی‌خواب شوم، اما‌ننوشته​ با آن نور عجیب و حشراتی که دور پاهایم پرسه‌کردن​ می‌زدند، می‌دانستم نمی‌توانم روی خوابی راحت و آرام حساب باز کنم.

از روی نیمکت پشتم، صدای حرکت خودکار میاگی روی کاغذ می‌آمد.‌روزِ​ تاب و توانش مرا به تحسین وا‌می‌داشت. در تمام این روزهایی‌بیست‌سالگی​ که مرا می‌پایید، بی‌شک خواب درست و حسابی به چشم ندیده بود.

به نظر می‌رسید حتی در طول شب هم در چرخه‌ای از یک دقیقه خوابیدن‌ارتباط​ و پنج دقیقه بیدار ماندن به سر می‌برد. لابد چاره دیگری جز این نداشت،‌دارم​ اما ناظر بودن برای دختری جوان کاری بیش از حد طاقت‌فرسا به نظر می‌آمد.

البته نه اینکه دلم برایش‌پیش​ سوخته باشد. فقط آرزو می‌کردم‌خاطر​ کاش دست از این کار بردارد.

ناولها | novelha.net