چپتر 3: ناظری زانوبهبغل
0حال و روزم به خودیِ خود به قدر کافی خرابواقعاً بود، و روی همهچیز، شبی گرم و ناآرام هم ازاینکه راه رسید. به لطف همین، خوابی بسیار زنده و واضح دیدم.
حتی بعد از بیدار شدن، در حالی که روی تشکم دراز کشیدهآشنا بودم، رویایم را زیر و رو میکردم. خواب بدی نبود؛ در واقع،حالت خوابی شیرین و شاد بود. اما هیچچیز بیرحمتر از خوابی خوشایند نیست.
در خوابم، دانشآموز دبیرستانی بودم و در پارکی حضور داشتم. پارکیانگار نبود که بشناسمش، ولی همکلاسیهای دوران دبستانم آنجا بودند. فضای رویا طوریآتشبازی بود که انگار در نوعی گردهمایی تجدید دیدارِ همکلاسیها شرکت کرده بودیم.
همه سرگرم تماشای آتشبازی بودند و حسابی بهشان خوشاین میگذشت. نور آتشبازی، دود را به رنگ سرخ درمیآورد.گفت من بیرون از محوطه پارک ایستاده بودم و تماشایشان میکردم.
ناگهان متوجه هیمنوهیچ در کنارم شدم، وقتینمیتوانستم پرسید: «دبیرستان چطوره؟ میگذره؟»
زیرچشمی نگاهش کردم، اما صورتش تار بود. از تصویراینکه دهسالگیاش به بعد هیچ شناختی از او نداشتم، بهنمیشه همین خاطر نمیتوانستم قیافه الانش را واقعاً مجسم کنم.
ولی در همان خواب، با خودم فکر میکردمفضای چهرهاش بینهایت خیرهکننده است. از اینکه این همههمکلاسیها سال با او آشنا بودم، احساس غرور میکردم.
صادقانه جواب دادم: «نمیشه گفتبینهایت ازش لذت میبرم، ولی ازسال بدترین حالت ممکن هم خیلی دوره.»
هیمنو سر تکانهیچ داد: «فکر کنمخاطر جواب منم کموبیش همینه.»
در دل از اینکه او همبینهایت دوران نوجوانیِ به همان اندازه رقتانگیزی رااحساس از سر گذرانده بود، پنهانی خوشحال شدم.
گفت: «میدونی، حالا کهدوران بهش فکر میکنم، اونفضای قدیما واقعاً خیلی خوش میگذشت.»
متقابلاً پرسیدم:خودم «کدوم "قدیما"چهرهاش رو میگی؟»
هیمنو جوابی نداد. چمباتمه زد، سرش رانمیتوانستم بالا آورد و نگاهم کرد و گفت:خودم «کوسونوکی، تو هم هنوز رو دست موندی؟»
در حالی که چشم به حالاتبینهایت چهرهاش دوخته بودم و واکنشش راآشنا میسنجیدم، جواب دادم: «فکر کنم آره.»
هیمنو در حالی که لبخندی شگفتزدهآنجا گوشه لبانش نقش بسته بود، گفت:نوعی «که اینطور. خب، میدونی، منم همینطور.»
بعد، با نگاهیفکر شرمگین اضافه کرد:خیرهکننده «خوبه. عالی شد.»
تأیید کردم: «آره، فوقالعادهست.»
رویایم همین بود.
این از آن خوابهایی نبود که یک جوان بیستساله باید ببیند. بهنوعی خاطر چنین رویای بچگانهای خودم را سرزنش کردم؛ اما همزمان، دلم میخواستحسابی آن را در حافظهام زنده نگه دارم. اگر فراموشش میکردم، حتماً پشیمان میشدم.
مطمئنم در دهسالگی علاقهی چندانی به هیمنو نداشتم؛ شاید فقط ذرهای ناچیز.احساس اما مشکل اینجا بود که از آن زمان به بعد، حتی همانممکن «ذره ناچیزِ علاقه» را هم نسبت به هیچکس دیگری احساس نکرده بودم.
شاید همان بارقهی ناچیزِ مهر و محبت، بزرگترینقیافه داراییام در تمام زندگی به شمار میرفت؛ واقعیتیچهرهاش که تنها سالها بعد از رفتنش توانستم درکش کنم.
در حالی که تمام جزئیات خواب هیمنو را در ذهنم مرور میکردم،آشنا روی تخت دراز کشیدم و به وقایع دیروز اندیشیدم. در آن ساختمانحالت قدیمیِ رنگورورفته، تمام طول عمر باقیماندهام را به جز سه ماه فروخته بودم.
وقتی به گذشته نگاه میکردم، با خودم نمیگفتمفضای که وای، نکند همهاش فقط یک رویای نیمهروز بودهشرکت باشد. آن اتفاق را واقعیتی مطلق و بیچونوچرا میدانستم.
مثلاً اینطور نبود که از سرِ هیجانزدگی و یکهو فروختنِ بخش عمدهی عمرم پشیمانصادقانه شده باشم؛ یا اینکه حالا که از دستش داده بودم، تازه به ارزش چیزی کهمنم داشتم پی برده باشم. برعکس، حس میکردم بار سنگینی از روی شانههایم برداشته شده است.
چیزی که تا به آن روز مرا به این زندگی پایبند نگهکنم داشته بود، امید واهی به این بود که شاید روزی اتفاق خوبیاحساس رخ دهد. امیدی بیاساس بود، اما دور انداختنش کاری بس دشوار مینمود.
فرقی نمیکند فرد چقدر بیارزش و درمانده باشد؛ هیچ راهی وجود ندارد کهاحساس ثابت کند بخت خوش به او رو نخواهد کرد تا بتواند با تکیهخیلی بر آن، تمام گذشتهاش را طوری نادیده بگیرد که انگار هرگز اتفاق نیفتاده است.
این تصور، هم مایهی نجاتم بود و هم دامی فریبنده. به همین خاطر،گردهمایی حالا که رک و پوستکنده به من گفته بودند «در زندگیات هیچ اتفاقخوش خوبی رخ نخواهد داد»، میتوانستم این حقیقت را به چشم نوعی موهبت بنگرم.
حالا دیگرخودم میتوانستم درچهرهاش آرامش بمیرم.
با خودم گفتم اگر سرنوشتم این است، پس دستکم باید از این سه ماه باقیماندهفکر لذت ببرم. دلم میخواست طوری این مدت را بگذرانم که پیش خودم بگویم: «زندگی مزخرف وازش نابسامانی بود، ولی حداقل وقتی مرگ رو پذیرفتم، سه ماه پایانیِ نسبتاً شادی رو تجربه کردم.»
تصمیم گرفتم اول از همه به کتابفروشی بروم، چند مجله ورقسال بزنم و درباره کاری که باید بعد از این انجام دهممیبرم فکر کنم؛ اما درست در همان لحظه، زنگ در به صدا درآمد.
منتظر هیچ مهمانی نبودم. سالها بود پای هیچفضای بنیبشری به خانهام باز نشده بود، و مسلماًهمکلاسیها در ماههای پایانی عمرم نیز کسی به دیدنم نمیآمد.
زنگ خانه را اشتباه زده بودند؟خیرهکننده شرخر بود؟ بازاریاب دورهگرد؟ در هر صورتغرور بعید بود موضوع خیری در میان باشد.
زنگ در بار دیگر به صدا درآمد.نمیتوانستم از تخت بلند شدم و بلافاصله حالت تهوعفکر دیشب به سراغم آمد. خمارِ نوشیدن دیشب بودم.
با این حال، به زحمت خودم را به دم دراین رساندم و دختر غریبهای را دیدم که آنجا ایستاده بود. کنارلذت پایش چمدانی به چشم میخورد که انگار وسایلش در آن بود.
پرسیدم: «...شما؟»
نگاهی ماتومبهوت به من انداخت، سپس با آهی از سرِ کلافگی،آشنا عینکی را از کیفش بیرون کشید، آن را به چشم زدبدترین و طوری نگاهم کرد که گویی میگفت: «حالا چی؟ یادت اومد؟»
آن وقت بود که بالاخرهنداشتم دوزاریام افتاد: «تو همونی هستیواقعاً که طول عمرم رو ارزیابی...»
دختر گفت: «درسته، خودمم.»
تصویر کتوشلوار رسمیاش در ذهنم حک شده بود، برای همین باانگار این لباسهای راحتی کاملاً شبیه فرد دیگری به نظر میرسید. یکتماشای بلوز پنبهای و دامن پیشبندی به رنگ آبیِ سنگی به تن داشت.
دیروز متوجه نشده بودم چون موهایش را از پشتاین بسته بود، اما نوک موهای سیاهش که تا سر شانههایشازش میرسید، کمی تمایل داشت به سمت داخل انحنا پیدا کند.
وقتی از پشت شیشههای عینکی کهخاطر زده بود به چشمانش نگاه میکردی،کنم حزن خاصی در آنها موج میزد.
نگاهم به پاهای ظریفش افتاد و دیدم چسبزخم بزرگیاینکه روی زانوی راستش چسبانده شده است. زخمش باید عمیق بودهگفت باشد، چون وضعیتش حتی از روی پانسمان هم مشخص بود.
اولین باری که دیدمش، نتوانسته بودم سنش را دقیقتر ازطوری بازهی هجده تا بیستوچهار سال حدس بزنم، ولی امروز باهمه دیدنش فهمیدم. احتمالاً همسنوسال خودم بود؛ نوزده یا بیست سال.
اما همه اینها به کنار، اصلاً اینجا چه کار میکرد؟ راستشآشنا یکی از نخستین افکاری که به ذهنم خطور کرد این بودبدترین که آمده تا به من بگوید اشتباهی در ارزیابی رخ داده است.
مثلاً یک یا دو رقم را پس و پیش حساب کرده بودند، یاهمان اشتباهاً مرا با کس دیگری عوضی گرفته بودند. دست خودم نبود، اما کورسویصادقانه امیدی در دلم شکل گرفت که شاید برای عذرخواهی درباره چنین موضوعی آمده باشد.
دخترک عینکش را درآورد، آن را با طمأنینهاست و با نظم در کیفش گذاشت و با چشمانیدادم خالی از هرگونه احساس دوباره به من نگاه کرد.
«من میاگی هستم.همکلاسیهای از امروز به بعدبودند ناظر شما خواهم بود.»
دخترک، میاگی،خودم تعظیم کوتاهیچهرهاش به من کرد.
ناظر... کاملاً فراموششهیچ کرده بودم. آره، دیروزنمیتوانستم چیزهایی دربارهاش گفته بود.
در حالی که تلاش میکردم گفتوگوی دیروزم با میاگی رااین به خاطر بیاورم، دیگر تاب مهار کردن حالت تهوع راازش نیاوردم و به سمت دستشویی دویدم تا دوباره بالا بیاورم.
با معدهای خالی از دستشویی بیرون آمدم و بهرویا میاگی برخوردم که درست کنار در ایستاده بود. وظیفهاشکرده ایجاب میکرد، درست، اما قطعاً دختر خجالتی و کمرویی نبود.
سعی کردم بیاعتنا از کنارش رد شوم و به طرف روشویی رفتم. صورتمغرور را شستم، قرقره کردم، جرعهای آب از لیوان سر کشیدم و دوباره رویدوره تختم دراز کشیدم. سردرد کشندهای داشتم و گرمای طاقتفرسا هم به شدتش دامن میزد.
میاگی که ناگهان کنار تختم سر پا ایستاده بود، گفت: «هرچند دیروزکنم توضیح دادم، اما چون طول عمر شما به کمتر از یک سالاحساس کاهش پیدا کرده، از امروز به بعد ناظر شما خواهم بود. بنابراین...»
با بیحوصلگی و تندیفکر حرفش را قطع کردم:است «میشه این بمونه برای بعد؟»
گفت: «متوجهم. پس بمونه برای بعد.» میاگی چمدانش رارویا به گوشه اتاق برد، به دیوار تکیه داد وکرده با زانوهایی که در بغل جمع کرده بود نشست.
بعد از آن فقط نگاهم میکرد. بهاست نظر میرسید قصد دارد در تمام مدتیصادقانه که در آپارتمانم هستم، زیر نظرم بگیرد.
میاگی از همان گوشه اتاق گفت: «اصلاًنمیتوانستم مشکلی نداره اگه وانمود کنین من اینجاخودم نیستم. طوری رفتار کنین که همیشه رفتار میکردین.»
ولی صِرف گفتن این حرف تغییری در ایناست واقعیت ایجاد نمیکرد که دختری با حداکثر دوجواب سال اختلاف سنی، مدام در حال پاییدنم بود.
دست خودم نبود و معذب بودم؛ مدام دزدکیفضای زیرچشمی به میاگی نگاه میانداختم. به نظر میرسید درشرکت دفتری چیزی یادداشت میکند. شاید نوعی گزارش نظارت بود.
تحت نظارتِ یکطرفه قرار گرفتن احساس ناخوشایندی داشت.اینکه نیمهای از بدنم که در معرض نگاهش بود،دادم طوری میسوخت که انگار زیر آتش نگاهش کباب میشد.
در واقع، دیروز توضیحشناختی مفصلی درباره این ماجرایقیافه «ناظر» دریافت کرده بودم.
طبق گفته میاگی، بسیاری از کسانی که طول عمرشان را آنجا میفروشند، وقتی تنها یکصادقانه سال از زندگیشان باقی میماند، به سیم آخر میزنند و اگر به حال خود رها شوند،کموبیش دردسر درست میکنند. توضیحی نخواستم که منظورش چه جور دردسری است، اما خودم میتوانستم حدس بزنم.
چون یکی از مهمترین دلایلی که باعث میشود مردم از قوانین پیروی کنند، ایمانشان بهدیدارِ ادامهدار بودن زندگی است. اما اگر یقین پیدا کنی که زندگیات بهزودی به پایان میرسد،رنگ همهچیز دگرگون میشود. نمیشود آن ایمان را با خود به جهان پس از مرگ برد.
بنابراین، سیستم ناظر برای این ایجادخیرهکننده شده بود که مانع از آسیباحساس رساندن آدمهای مستأصل به دیگران شود.
در اصل، افرادی که کمتر از یک سال از عمرشان باقی مانده تحت نظارتخودم قرار میگیرند، و در صورتی که دست به کار نامناسبی بزنند، ناظر بیدرنگ بادادم مقر تماس میگیرد تا صرفنظر از طول عمر معمولشان، همانجا به زندگیشان پایان داده شود.
و این یعنی دخترکی که در گوشه اتاقماست زانوهایش را در بغل گرفته بود، تنها بهجواب اندازه یک تماس تلفنی با گرفتن جانم فاصله داشت.
با این حال—و ظاهراً آمار هم این را تأیید میکرد—وقتی فقط چند روزگردهمایی تا مرگ باقی میماند، انگار مردم دیگر انگیزهای برای آزار رساندن به بقیه ندارند.میگذشت برای همین، وقتی تنها سه روز از طول عمر باقی مانده باشد، ناظر میرود.
فقط در همانفکر سه روز آخر استاست که میتوانی تنها باشی.
ظاهراً سرانجام خوابم برده بود. وقتی بیدار شدم، سردرد و حالت تهوعمکنم از بین رفته بود. ساعت، ۷ بعدازظهر را نشان میداد. به نظرم گذراندنغرور اولین روز از مهمترین سه ماه زندگیام به این شکل، واقعاً افتضاح بود.
میاگی مثل قبل از همان گوشه به مناست زل زده بود. مصمم بودم کارهای همیشگیام راجواب انجام دهم و سعی کنم حواسم به حضورش نباشد.
صورتم را با آب خنک شستم، در اتاق لباسم را درآوردمانگار و شلوار جینی را که دیگر رنگ آبیاش رفته بود همراهتماشای با یک تیشرت رنگورورفته پوشیدم و برای خوردن شام بیرون رفتم.
میاگی، ناظر من،فکر با فاصله حدود پنجاست قدم پشت سرم میآمد.
در حالی که راه میرفتم، خورشیدخاطر درخشانِ در حال غروب چشمانم را میزد.همان غروب امروز کاملاً به رنگ زرد بود.
صدای جیرجیرکهای غروب از بیشهای دوردستبینهایت به گوش میرسید. واگنهای قطار بیرمقآشنا در امتداد ریلِ کنار جاده حرکت میکردند.
به یک رستوران خودکار در امتداد بزرگراهبودند ملی سابق رسیدم؛ ساختمانی عریض که درختانتجدید پشت سرش گویی بر سقفش سایه انداخته بودند.
تابلوها، سقف، دیوارها؛ سخت میشد جایی را پیدا کرد که کاملاً رنگورورفتهاحساس نباشد. درون آنجا صفی از حدود ده دوازده دستگاه فروش خودکار قرارممکن داشت، و روبهرویشان دو میز باریک بود با نمونههای فلفل هندی و زیرسیگاری.
در گوشهای، دستگاههای بازی آرکیدی قرار داشتند کهقیافه بیش از ده سال از عمرشان میگذشت وچهرهاش موسیقی پسزمینهشان کمی به فضای سوتوکور آنجا روح میبخشید.
سیصد ین داخل دستگاه خودکار نودل انداختم و در حالیاین که منتظر آماده شدنش بودم، سیگاری روشن کردم. میاگی رویازش چهارپایهای نشست و به تکچراغ چشمکزن بالای سرش خیره شد.
او در طول نظارت بر من چطور میخواست غذا بخورد؟ فکرانگار نمیکردم نیازی به آب و غذا نداشته باشد، اما آنقدر وهمانگیزتماشای به نظر میرسید که اگر این را هم بهم میگفت، باور میکردم.
میشد گفت به شکل غیرعادیبینهایت حس یک ماشین را میداد؛سال نه چندان شبیه یک انسان.
بعد از بلعیدن تمپورا سوبا که سراسر داغیقیافه و طعمی ارزانقیمت بود، از دستگاه خودکار دیگری یکبینهایت قهوه گرفتم. آیسکافیِ شیرین در کالبد خشکیدهام پخش شد.
با اینکه فقط سه ماه از عمرم باقی ماندهاینکه بود، باز هم میرفتم و خوراکیهای بیکیفیت و بدمزهنمیشه دستگاههای خودکار را میخریدم، چون تنها چیزی بود که میشناختم.
تا همین اواخر، ولخرجی و غذا خوردن در یک رستوران شیک اصلاًنوعی جزو گزینههایم نبود. سالها در فقر زندگی کرده بودم و احتمالاً درحسابی این مدت، قوّه تخیلم را هم تا حد زیادی از دست داده بودم.
وقتی غذایم تمام شد و به آپارتمان برگشتم،اینکه خودکاری برداشتم، دفتری باز کردم و فهرستی از کارهایینمیشه را که میخواستم بعد از این انجام دهم نوشتم.
گرچه در ابتدا فکر کردن به کارهایی که نمیخواستم انجام دهممجسم آسانتر بود، اما هرچه دستم بیشتر روی کاغذ حرکت میکرد، کارهایسال بیشتری به ذهنم میرسید که میخواستم قبل از مرگم انجامشان دهم.
کارهایی کههمان قبل از مرگمچهرهاش باید انجام بدم:
- دانشگاه نرم
- سر کار نرم
- دردهسالگیاش برابر خواستههامشناختی مقاومت نکنم
- غذاهای خوشمزه بخورم
- چیزهای زیبا ببینم
- وصیتنامه بنویسم
- دیداردهسالگیاش و حرفشناختی زدن با ناروسه
- احساسمهمان رو بهفکر هیمنو بگم
«پیشنهاد میکنمولی این کاردوران رو نکنید.»
برگشتم؛ میاگی دیگر در گوشه اتاق ننشستهاست بود، بلکه درست پشت سرم ایستاده بودصادقانه و به آنچه مینوشتم خیره نگاه میکرد.
او مشخصاً با انگشت بهنداشتم همان خط آخر اشاره میکرد:واقعاً «احساسم رو به هیمنو بگم.»
پرسیدم: «ناظرها واقعاً حقفکر دارن توی این جور چیزهااینکه سرک بکشن و دخالت کنن؟»
میاگی پاسخی بههمکلاسیهای این سوالم نداد.آنجا در عوض، اینطور گفت:
«...درباره دوشیزه هیمنو. شرایط طوری پیش رفت که در هفدهسالگی بچهدار شد. بعد از دبیرستان ترک تحصیل کرد و در هجدهسالگی ازدواج کرد، اما یک سال بعد طلاق گرفت.منم در بیستسالگی، در حال حاضر به تنهایی بچهش رو بزرگ میکنه. دو سال دیگه، با پریدن از بلندی به زندگی خودش پایان میده و یه یادداشت خودکشی ترحمبرانگیز بههنوز جا میذاره. ...اگه الان برید ببینیدش، عاقبت خوبی نخواهد داشت. هر چی باشه، دوشیزه هیمنو بهسختی شما رو به یاد میاره. مسلماً قولی هم که در دهسالگی دادید جزوش میشه.»
صدایم بهسختی از گلویم بیروننداشتم میآمد. حس کردم تمام هوایواقعاً ریههایم در یک آن خالی شد.
در حالی که سعی میکردم بهتزدگیام را پنهان کنم، بالاخرهاین نفسم را بیرون دادم و گفتم: «...اینهمه درموردم میدونی؟ ازازش طرز حرف زدنت... یعنی از همهچیزهایی که قراره اتفاق بیفته باخبری؟»
میاگی چند بارهمکلاسیهای پلک زد و بعدبودند سرش را تکان داد.
«تنها چیزی که میدونم احتمالاتیه که ممکنه در زندگی و پیرامون شما رخ بده، آقای کوسونوکی. البتهنمیشه الان دیگه همهشون اطلاعات بیمعنیای هستن، چون وقتی طول عمرتون رو فروختید، آیندهتون به شکلی بنیادین تغییررقتانگیزی کرد. گذشته از این، حتی اون احتمالاتی که از آینده میدونم هم فقط مربوط به مهمترین رویدادهاست.»
میاگی در حالی که هنوز به دفترچهاشنمیتوانستم نگاه میکرد، بهآرامی دست راستش را بالاخودم آورد و موهایش را پشت گوشش زد.
«دوشیزه هیمنو به نظر فرد بسیاربینهایت مهمی در زندگی شما بوده، آقای کوسونوکی.احساس "خلاصه" زندگیتون پر از نام اون بود.»
انکار کردم و گفتم: «این فقط یهبودند برداشت نسبیه. در واقع مسئله اینه کهتجدید بقیه چیزها برام اهمیتی نداشتن، مگه نه؟»
میاگی گفت: «شاید همینطور باشه. در هر حال، اگهاین نظر من رو میخواید، دیدن دوشیزه هیمنو تلف کردنگفت وقته. فقط خاطرهای که ازش دارید رو خراب میکنه.»
«ممنون از نگرانیات،هیچ ولی اون خاطره خیلینمیتوانستم وقت پیش خراب شد.»
«با این حال هنوزفکر هم باید از وقتتوناست عاقلانه استفاده کنید، درسته؟»
«آره، شاید. ولی واقعاًدوران میتونی همینطوری راحت دربارهفضای آیندهام باهام حرف بزنی؟»
میاگی سرش را کج کرد.بینهایت «بذارید در عوض من ازتونسال بپرسم؛ چرا فکر کردید نمیتونم؟»
پاسخی برای این سوالم به ذهنم نرسید. حتی اگر بهواقعاً نحوی از اطلاعات آینده برای دردسر درست کردن استفاده میکردم،اینکه میاگی بهسادگی با مقر تماس میگرفت و به عمرم خاتمه میداد.
میاگی گفت: «ما اساساً تمایل داریم که پایاناست آرامی در زندگیتون داشته باشید. به همین منظور،جواب ممکنه آیندهتون رو پیشبینی کنم و بهتون هشدار بدم.»
سرم را خاراندم.همکلاسیهای دلم میخواست جوابیآنجا به این دختر بدهم.
«ببین، شاید اینها رو بهم میگی چون نگران اینی که آسیب ببینم و امیدم رو از دست بدم. ولی آیا گفتنشمیبرم به این معنی نیست که داری دلیل آسیب دیدن و ناامید شدنم رو ازم میگیری؟ آره... مثلاً مطمئنم پیش خودت فکر کردیقدیما اگه ماجرا رو مستقیماً از زبون خودت نشنوم و از دهن هیمنو بشنوم، خیلی بیشتر عذاب میکشم. این کارت دخالت محض بود.»
میاگی آه خستهای کشید. «که اینطور. خب، منقیافه فقط نیت خیری داشتم. اما اگه واقعاً اینطوره، شایدبینهایت بیش از حد عجولانه دخالت کردم. باید عذرخواهی کنم.»
او سرشهمان را بافکر عجله خم کرد.
«...اما یه چیز رو بهتون میگم. نباید در رابطه با رویدادهای پیش رو، امید چندانی به عدالت یا ثباتبودیم داشته باشید. شما طول عمرتون رو فروختید. این به منزله پریدن به درون جهانی غیرمنطقیه که از عقل پیروی نمیکنه.متوجه و اراده آزاد و انتخاب هم تقریباً بیمعناست، چرا که با میل و اراده خودتون این پرش رو انجام دادید.»
با گفتن این حرف، میاگیبینهایت به گوشه اتاق برگشت وسال دوباره زانوهایش را در بغل گرفت.
«با این حال، در این مورد، حالا که اون، به قول خودتون، "دلیل آسیب دیدنفکر و ناامید شدن" رو ازتون سلب کردم، از دخالت در باقی موارد فهرستتون خودداری میکنم. تاازش جایی که برای دیگران دردسری درست نکنید، هر کاری دوست دارید انجام بدید. جلوتون رو نمیگیرم.»
با خودم فکرخودم کردم: نیازی نبودبینهایت این را بهم بگویی.
از نگاهم پنهان نماند کهدبستانم میاگی چهرهای تا حدی گرفتهطوری و غمزده به خود گرفته بود.
اما فکر عمیقیفکر نکردم که معنای آناست حالت چهره چه بود.