چپتر 12: یک دروغگو و یک دعای کوچک
0وقتی میاگی برای اولین بارشکرش به عنوان ناظرم به آپارتمانمهمهچیز اومد، نگاه خیرهاش ناآرومم میکرد.
فکرم این بود: «اگه ناظر من نقطه مقابل اون بود؛ زشت،برمیگرده کثیف و میانسال، مطمئنم که میتونستم بیشتر آرامشم رو حفظ کنمآلبومم و به این فکر کنم که کار درست برای انجام دادن چیه.»
ناظری که حالا به جایقرمز میاگی جلوم ایستاده بود، مردیزیاد نسبتاً شبیه به همین بود.
قدش کوتاه بود، نقاط طاسیِ بدمنظرهای داشت، صورتش با اینکه پر از ریش بود اماهمهچیز مثل یه آدم مست قرمز بود، و پوستش چرب بود. به طرز غیرعادیای زیاد پلک میزد،گرفته موقع نفس کشیدن خرناس میکشید و طوری حرف میزد که انگار خلط تو گلوش گیر کرده.
«اون دخترباشن همیشگی کجاست؟» اینخیلی اولین سؤالم بود.
مرد با لحنی رکدارن و بیپرده گفت: «مرخصیه.معلومه من امروز و فردا جانشینشم.»
با خیالی راحت دستم رو روی سینهاممست گذاشتم. خدا رو شکر کردم که ناظرها شیفتیمیزد کار نمیکنن. میاگی فقط دو روز دیگه برمیگشت.
گفتم: «پسشکرش حتی ناظرها همتموم روزهای تعطیل دارن.»
با طعنه جواب داد: «معلومه،شکرش باید داشته باشن. برخلاف تو،همهچیز ما هنوز خیلی باید زندگی کنیم.»
«ها. خب، جای شکرش باقیه. وتموم مرخصیش دو روز دیگه تموم میشهآره و همهچیز به حالت عادی برمیگرده؟»
مرد گفت: «آره، برنامهمون اینه.»
چشمهای خوابآلودم رو مالیدم و دوباره به مردی کهکنیم تو گوشه اتاق بود نگاه کردم و دیدم آلبوممبرمیگرده رو تو دستش گرفته. آلبوم تمام عکسهای دستگاههای فروش خودکارم.
پرسید: «این دیگه چه کوفتیه؟»
به شوخیروزهای گفتم: «دستگاههای فروشطعنه خودکار رو نمیشناسی؟»
«تچ. میخواستماینکه بپرسم برای چیمثل همچین عکسهایی میگیری.»
«مثل همون آدمهایی که آسمون رو دوست دارن و ازش عکس میگیرن. اونهایی که گلخوابآلودم دوست دارن از گلها عکس میگیرن، اونهایی که قطار دوست دارن از قطارها عکس میگیرن.پرسید این کار رو میکنی چون دلت میخواد. و منم دستگاههای فروش خودکار رو دوست دارم.»
مرد با بیحوصلگی چند صفحه رو ورق زد، بعد اعلام کردحالت «آشغاله» و آلبوم رو به سمتم پرت کرد. بعد به تماماتاق درناهای کاغذیِ پخششده تو اتاق نگاه کرد و آهی اغراقآمیز کشید.
«پس اینطوری داری زندگیت رومرخصیش میگذرونی، ها. خیلی احمقانهست. کارعادی بهتری برای انجام دادن نداری؟»
رفتارش اونقدرها هم برام ناخوشایند نبود. از نظر اینکه صادقانه میگفتم چیمیزد فکر میکنم، کنار اومدن باهاش راحتتر بود. این خیلی بهتر از این بوددختر که از گوشه اتاق طوری بهم خیره بشن که انگار یه شیء هستم.
خندیدم: «شاید داشته باشم، امابرخلاف اگه کار لذتبخشتری از این انجامباقیه میدادم، بدنم شاید نمیتونست تحملش کنه.»
اون به همین روش به ایرادزندگی گرفتن از همهچیز ادامه داد. با خودمهمهچیز فکر کردم: این ناظر جانشین خیلی پرخاشگرتره.
بعد از ناهار، وقتی جلویطعنه پنکه دراز کشیده بودم و بهباشن موسیقی گوش میدادم، دلیلش رو فهمیدم.
مرد گفت: «هی، تو.» وانمود کردم که صداشقرمز رو نشنیدم، و اون گلوش رو صاف کرد.موقع «تو که برای اون دختر دردسری درست نمیکنی، نه؟»
فقط یه نفر به ذهنم میرسید که «اون دختر» میتونستبرمیگرده بهش اشاره داشته باشه، اما انتظار نداشتم این مرد میاگیدیدم رو اینطوری خطاب کنه، برای همین جوابم با تأخیر همراه شد.
«منظورت از اون دختر، میاگیه؟»
«پس کی؟» مرد طوری ابروهاش روتموم در هم کشید که انگار از اینکهبرنامهمون اسمش رو به زبون آوردم ناراضی بود.
با دیدن این صحنه،مست کمی به مرد علاقهمند شدم.غیرعادیای پس تو متحد منی، ها.
پرسیدم: «بذار حدسداشته بزنم، تو باهنوز میاگی دوست هستی؟»
«...نه. اصلاً اینطور نیست. منظورم اینه که ما واقعاً هیچوقت همدیگه رو ندیدیم.» لحن مردعادی ناگهان آرومتر شد. «فقط چند باری از طریق اسناد با هم حرف زدیم، همین. اماآلبوم من کسی بودم که زمانش رو خرید، پس خیلی وقت پیش حدود ده دقیقه دیدمش.»
«نظرت چی بود؟»
خیلی ساده گفت:ریش «دختر بیچاره. واقعاً،آدم واقعاً دلم براش میسوزه.»
به نظرشکرش میرسید واقعاًمرخصیش منظورش همینه.
«طول عمر منزندگی همارزش با طول عمرمرخصیش اون بود. رقتانگیزه، نه؟»
«خفه شو، توشکرش که در هر صورتمیشه قراره به زودی بمیری.»
موافقت کردم:مثل «احتمالاً این نگاهقرمز درستی به قضیهست.»
«اما اون دختر، چیزی رو فروخت که مطلقاً نباید میفروخت. اون موقع فقطتموم ده سالش بود، نمیتونستی ازش انتظار داشته باشی که یه انتخاب منطقی بکنه.گوشه و حالا اون دختر بیچاره مجبوره مدام با مردهای ناامیدی مثل تو بپره.»
«...پس برگردیم سر همون موضوع؛ تو که براششکرش دردسری درست نمیکنی، مگه نه؟ بسته به جوابت، ممکنهآره ماههای آخرت خیلی کمتر از این برات راحت بگذره.»
داشتم هر لحظهتعطیل بیشتر به اینجواب مرد علاقهمند میشدم.
جواب صادقانهام این بود: «اوه، فکر کنم براش دردسر درست کردم. چیزهاییغیرعادیای گفتم که باعث آزارش شده، و نزدیک بود بهش آسیب فیزیکی بزنم...خلط و یه کم بعد از اون هم، تقریباً به زور انداختمش روی زمین.»
رنگ از رخسار مرد پرید و درستهمهچیز زمانی که به نظر میرسید هر لحظه ممکنهخوابآلودم خفهام کنه، دفترچه میاگی رو به سمتش گرفتم.
در حالی کهزندگی دفترچه رو میگرفت،باقیه گفت: «این چیه؟»
«باید جزئیات رو اونجا پیدا کنی. اینمیشه گزارش مشاهداتیه که میاگی داشت. اما نمیتونیاینه بذاری خود سوژه اون رو بخونه، مگه نه؟»
«گزارش مشاهدات؟» انگشتشآدم رو لیسید وپوستش دفترچه رو باز کرد.
«واقعاً نمیدونم کار شما چطوری پیش میره و به نظرم نمیرسه که قوانین خیلی سختگیرانهایهمهچیز داشته باشین. اما اگه قراره میاگی به خاطر جا گذاشتنِ این مجازات بشه، خب، مندستش این رو نمیخوام. به نظر میرسه تو طرف اون هستی، پس این رو به تو میدم.»
مرد صفحات رو ورق زد و یهکنیم نگاه اجمالی بهشون انداخت. تو حدود دو دقیقهعادی به صفحه آخر رسید و فقط گفت «آها.»
نمیدونستم اون تو چی نوشتهطعنه شده. اما بعد از اون،داشته مرد خیلی کمتر پرخاشگر بود.
میاگی حتماً چیزهای مثبتی دربارهمثل من نوشته بود. خوشحال بودم کهطرز مدرک غیرمستقیمی برای این موضوع داشتم.
اگه همون موقع به فکرمتموم نرسیده بود که دفترچهای برایبرمیگرده خودم بخرم، الان اینها رو نمینوشتم.
بعد از نشون دادن دفترچه میاگی به اون مرد، میل شدیدی پیدا کردم کهآره یکی برای خودم داشته باشم. به لوازمالتحریرفروشی رفتم و یه دفترچه یادداشت بی۵ تسوبامهتمام و یه خودنویس ارزون خریدم، بعد به این فکر کردم که چی توش بنویسم.
میدونستم تا زمانی که این ناظر جانشین روهمهچیز برای دو روز این اطراف دارم، وقتشه کارهاییخوابآلودم رو انجام بدم که در حضور میاگی نمیتونستم.
اول به فکر انجام کارهای فاسد و غیراخلاقی افتادم، اما با خودم فکر کردم که دفعهخرناس بعد که میاگی رو ببینم، حتی اگه حرفی ازش به میون نیاد، احساس گناهم کاملاً مشهودگفت خواهد بود. پس کارهایی رو انجام دادم که دلم نمیخواست میاگی ببینه، اما به روشی سالم.
گزارشی از تمام اتفاقاتی که از زمان بالازندگی رفتن از پلههای اون ساختمون قدیمی و فروش طولعادی عمرم تو طبقه چهارمش تا امروز افتاده بود، نوشتم.
تو صفحه اول، درباره درس اخلاقی که توشکرش دوران دبستان گرفته بودم نوشتم. بدون اینکه حتیبرمیگرده فکر کنم، میدونستم تو صفحه بعدی باید چی بنویسم.
اولین روزی که درباره ارزش زندگی فکر کردم. باورم تو اون زمان بههنوز اینکه یه روزی معروف میشم. قولی که به هیمنو دادم. شنیدن درباره مغازه خریدبرنامهمون و فروش طول عمر تو کتابفروشی و فروشگاه سیدی. ملاقات با میاگی تو اونجا.
کلمات بدون توقف سرازیر میشدن. در حالی کهقرمز سیگار میکشیدم و از یه قوطی خالی به عنواننفس زیرسیگاری استفاده میکردم، به بافتنِ این داستان ادامه دادم.
خودنویس صدای آرامشبخشی روی کاغذ ایجادمیشه میکرد. اتاق گرم بود، و عرق رویاینه کاغذ میچکید و حروف رو تار میکرد.
مرد پرسید: «چی داری مینویسی؟»
«دارم اتفاقاتکنیم این ماهباقیه رو ثبت میکنم.»
«و بعدش؟ کی قراره بخوندش؟»
«نمیدونم. واقعاً مهم نیست. نوشتنش کمکم میکنهخیلی تا افکارم رو مرتب کنم. میتونم چیزها روهمهچیز به جاهای منطقیتری منتقل کنم، مثل مرتبسازی حافظه.»
حتی تا اواخر شب هم دستم آروم وشکرش قرار نداشت. با یه نثر زیبا خیلی فاصله داشت،آره اما از اینکه میتونستم اینقدر روون بنویسم متعجب بودم.
بعد از بیست و دو ساعت،جواب بالاخره به طور ناگهانی متوقف شدم. حسهنوز نمیکردم امروز بتونم بیشتر از این بنویسم.
خودنویس رو روی میز گذاشتم و رفتممست تا کمی هوای تازه بخورم. مرد باپلک بیمیلی بلند شد و دنبالم راه افتاد.
در حالی که بیهدف بیرون پرسه میزدم،همهچیز از یه جایی صدای طبل تایکو بهچشمهای گوشم خورد. احتمالاً تمرین برای یه جشنواره بود.
برگشتم و از مرد پرسیدم:شکرش «از اونجایی که تو هم یهحالت ناظری، تو هم زمانت رو فروختی؟»
مرد با پوزخندشکرش گفت: «اگه بگمتموم آره، باهام همدردی میکنی؟»
«آره، میکنم.»
مرد با تعجب نگاهم کرد. «...خب، دلم میخواد بهت بگم کهباقیه ممنونم، اما حقیقت اینه که من هیچ طول عمر، هیچ زمانچشمهای و هیچ سلامتیای رو نفروختم. این کار رو میکنم چون دلم میخواد.»
«بدسلیقهای. کجاش سرگرمکنندهست؟»
«نگفتم سرگرمکنندهست. یه چیزی تو مایههای سر زدن بهباید قبر آدمهاست. منم یه روزی میمیرم. پس بهتره تاباقیه جایی که میتونم مرگ رو تجربه کنم تا بتونم بپذیرمش.»
«شبیه طرزاینکه فکر یه پیرمردمثل به نظر میرسه.»
مرد گفت:شکرش «آره، چونمرخصیش من پیرم.»
وقتی به آپارتمان برگشتم، حمام کردم، یه آبجو خوردم، دندونهام رو مسواک زدمبرمیگرده و پتو رو کشیدم روم تا بخوابم. اما همسایه بغلی دوباره سر وگرفته صدا راه انداخته بود. سه چهار نفر با پنجره باز داشتن حرف میزدن.
حس میکردم اونجا همیشه، چه روز و چههمهچیز شب مهمون هست. تفاوت بزرگی با اتاق منخوابآلودم داشت که فقط ناظرها رو به خودش میدید.
هدفون رو مثل گوشبند رویقرمز گوشم گذاشتم، چراغ رو خاموشزیاد کردم و چشمهام رو بستم.
شاید به لطف استفاده از بخشی از مغزمزندگی که معمولاً ازش استفاده نمیکردم، یازده ساعت بیوقفهحالت خوابیدم، بدون اینکه حتی یک بار بیدار بشم.
روز بعد رو هم به پر کردن دفترچهامشکرش با کلمات گذروندم. رادیو داشت درباره بیسبال حرفبرمیگرده میزد. تا عصر، به زمان حال رسیده بودم.
وقتی خودنویس رو رها کردم انگشتهام میلرزیدن. عضلاتمعلومه دست و بازوم از درد فریاد میکشیدن، و درشکرش حالی که سرم درد میکرد گردنِ دردناکم رو مالیدم.
با این حال، حس موفقیتِ ناشی از تموم کردنِ یهچرب کار بد نبود. همچنین، بازگویی خاطراتم از طریق کلمات باعث میشدطوری لذت بردن از خاطرات خوب و پذیرش خاطرات بد راحتتر بشه.
همونجا دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. یه لکه سیاه بزرگبرنامهمون بود که مطمئن نبودم چطوری اونجا افتاده، و یه میخ خمیده کهآلبوم بیرون زده بود. حتی یه تار عنکبوت هم تو گوشه سقف بود.
بعد از تماشای مسابقه بیسبال یه مدرسه راهنمایی تو زمینهمهچیز محله و گشت زدن تو یه بازارچه محلی، به یهدوباره غذاخوری رفتم و شامی گرفتم که شبیه تهمونده غذاها بود.
با خودمکنیم فکر کردم:باقیه میاگی فردا برمیگرده.
تصمیم گرفتم زود بخوابم. دفترچهای رو که بازطرز گذاشته بودم بستم، گذاشتمش رو قفسه کتابها وخرناس رفتم تو رختخواب. بعد ناظر جانشین به حرف اومد.
«این چیزیه که ازباشن همه میپرسم، اما... پولتزندگی رو برای چی خرج کردی؟»
«تو گزارشباشن مشاهدات چیزیهنوز ننوشته بود؟»
«...با جزئیات زیاد نخوندمش.»
جواب دادم: «تو خیابون راه رفتم و اسکناس به اسکناس بخشیدمش. یه کم ازشپلک رو برای مخارج زندگی استفاده کردم، اما برنامه اولیهام این بود که بدمش بهدختر یه نفر. اما اون فرار کرد، برای همین تصمیم گرفتم همهاش رو بدم به غریبهها.»
«اسکناس به اسکناس؟»
«آره. فقط راهزندگی میرفتم و اسکناسهایباقیه ۱۰,۰۰۰ ینی پخش میکردم.»
مرد باکنیم صدای بلندیباقیه زد زیر خنده.
گفتم: «خندهداره، نه؟» امامست مرد میون خندههاش جوابطرز داد: «نه، به این نمیخندم.»
خنده عجیبی بود. بهباشن نظر نمیرسید فقط بهزندگی خاطر خندهدار بودن قضیه میخنده.
«...خب، ها. پس در نهایت تمام اون پولشکرش خوبی رو که در ازای طول عمرت بهبرمیگرده دست آورده بودی، مفت و مجانی دادی به غریبهها.»
سرم روروزهای تکون دادم: «اینطعنه کاریه که کردم.»
«هیچ امیدیاینکه برای احمقیاما مثل تو نیست.»
«موافقم. راههای بیشماری وجود داشت کهمیشه میتونستم بهتر ازش استفاده کنم. بابرنامهمون ۳۰۰,۰۰۰ ین میتونستم خیلی کارها بکنم.»
«نه. حتی بهزندگی این خاطر هم نیستمرخصیش که دارم مسخرهات میکنم.»
یه چیزی توشکرش طرز حرف زدن مردمیشه غیرعادی به نظر میرسید.
تا اینکهمثل بالاخره اینمست حرف رو زد.
«هی، تو؛ بهم نگو که؛برخلاف وقتی بهت گفتن طول عمرتشکرش ۳۰۰,۰۰۰ ین میارزه واقعاً باورش کردی؟»
این سؤالباشن از درونهنوز تکونم داد.
از مرد پرسیدم: «منظورت چیه؟»
«دیگه چی، منظورم دقیقاً همونه که گفتم. واقعاً بهتپوستش گفتن طول عمرت ۳۰۰,۰۰۰ ین میارزه و تو همکشیدن گفتی "آه بله، دقیقاً درسته" و ۳۰۰,۰۰۰ تا رو گرفتی؟»
«خب... آره،شکرش اولش فکرمرخصیش کردم خیلی پایینه.»
مرد در حالیزندگی که میخندید، باباقیه دست به زمین کوبید.
«درسته، درسته. خب، نمیخوام چیزیمرخصیش بگم، اما...» شکمش رو گرفتعادی و همچنان به خندیدن ادامه داد.
«خب، دفعه بعد که اون دخترپوستش رو دیدی ازش بپرس: "آیا طولمیزد عمر من واقعاً ۳۰۰,۰۰۰ ین میارزید؟"»
سعی کردم سؤالات بیشتری ازبرخلاف مرد بپرسم، اما به نظر میرسیدباقیه تمایلی نداره چیز بیشتری بهم بگه.
تو اتاق تاریک وهنوز ظلماتم، به سقف خیرهشکرش مونده بودم و نمیتونستم بخوابم.
مدام به اینتعطیل فکر میکردم کهجواب حرفهاش چه معنیای داشت.
«صبح بخیر، آقای کوسونوکی.»
وقتی با نور خورشید کهتموم از پنجره به داخل میتابیدبرمیگرده بیدار شدم، میاگی به حرف اومد.
این دختر، که ازکنیم گوشه اتاق لبخند دوستانهای بهممیشه میزد، داشت بهم دروغ میگفت.
«امروز رو چطوری میخوای بگذرونی؟»
کلماتی رو که تا بیرونقرمز اومدن از گلوم فقط چندزیاد لحظه فاصله داشتن قورت دادم.
تصمیم گرفتم به وانمود کردن به اینکه چیزیزندگی نمیدونم ادامه بدم. اونقدرها هم دلم نمیخواست حقیقتحالت رو بدونم که بخوام میاگی رو به دردسر بندازم.
جواب دادم: «مثل همیشه.»
میاگی با خوشحالیتعطیل گفت: «پس میریمجواب تور دستگاههای فروش خودکار.»
با موتور همهجا رفتیم؛ زیرمثل آسمونهای آبی، در امتداد شالیزارها،چرب و در امتداد جادههای پرپیچوخم روستایی.
تو یه استراحتگاه بینراهی ماهیِ چار کبابشده با نمک و بستنی قیفی خوردیم،اینه و بعد تو امتداد یه خیابون عجیب که هیچ نشونهای از آدمها توش نبوددستگاههای و پر از ساختمونهای کرکرهکشیده اما مملو از دستگاههای فروش خودکار بود، عکس گرفتیم.
شب تو یهزندگی چشم به همباقیه زدن از راه رسید.
کنار یه سد کوچیک از موتورسیکلت هوندامیشه کاب ۱۱۰ پیاده شدیم و از پلههااینه به سمت یه مسیر پیادهروی رفتیم پایین.
«کجا داری میری؟»
بدون اینکه برگردم گفتم:باشن «اگه فریبت بدم و برمکنیم یه جای ناجور چیکار میکنی؟»
میاگی با حالتی حاکی از درکزندگی گفت: «پس داری میری یه جاییمیشه که بشه یه منظره زیبا رو دید؟»
گفتم: «داری اشتباهتعطیل متوجه میشی.» اما همونطوریداد بود که گفته بود.
وقتی از یه پل کوچیک که بهمست بیشهزاری در امتداد رودخونه منتهی میشد گذشتیم،پلک به نظر رسید که هدفم رو متوجه شده.
به نظرشکرش میرسید مجذوبمرخصیش اون منظره شده.
«امم، این برداشتم ممکنه بیربطشکرش به نظر برسه، اما... کرمهایهمهچیز شبتاب واقعاً میدرخشن، مگه نه.»
خندیدم: «معلومه، اونها کرم شبتابن.» اما میدونستم سعیهمهچیز داره چی بگه. میاگی احتمالاً همون حسی رو داشتمالیدم که من موقع دیدن اون ستارهها تو دریاچه داشتم.
میدونی که چنین چیزی وجود داره. اما هر چقدر همزیاد که بدونی چهشکلیه، زیباییای که چند پله بالاتر قرار دارهانگار چیزیه که تا وقتی خودت نبینیش انگار هیچچیزی در موردش نمیدونی.
تو اون مسیر کوچیک به آرومی قدمخیلی میزدیم، در حالی که نورِ بیشمار کرمِ شبتابهمهچیز سبز که تو هوا شناور بودن چشمک میزد.
خیره شدن مستقیم به اونهاخیلی باعث میشد تمرکزت رو از دستتموم بدی و کمی احساس سرگیجه کنی.
میاگی گفت: «اگه بخوام حدسطعنه بزنم، ممکنه این اولین باریداشته باشه که کرم شبتاب میبینم.»
«اخیراً تعدادشون خیلی کمتر شده. اگه زمانمست درست تو جای درست نباشی پیدا کردنشونپلک سخته. منم احتمالاً تا روزها دیگه اینجا نمیبینمشون.»
«زیاد میاین اینجا، آقای کوسونوکی؟»
«نه. فقط یه بارکنیم پارسال همین موقعها اومدمتموم اینجا. تازه دیروز یادش افتادم.»
درخشش کرمهای شبتاب به اوجمرخصیش خودش رسید، و ما ازعادی همون راهی که اومده بودیم برگشتیم.
میاگی پرسید: «...میتونم این روقرمز به عنوان تشکری بابت اونزیاد شب تو دریاچه برداشت کنم؟»
«فقط رفتم ببینمش چون دلمبرخلاف میخواست. اما آزادی هر طوریشکرش که دلت میخواد برداشتش کنی.»
«فهمیدم. آزادانهباشن برداشتش میکنم.هنوز خیلی زیاد.»
«نیازی نیستروزهای هر چیز کوچیکیطعنه رو بهم بگی.»
به آپارتمان برگشتم، عکسهای اون روز رو مرتب کردم، برایچرب خواب آماده شدم، جواب «شب بخیرِ» میاگی رو دادم و درستطوری موقعی که میخواستم چراغ رو خاموش کنم، اسمش رو صدا زدم.
«میاگی.»
«بله؟ چیه؟»
«چرا دروغ گفتی؟»
میاگی بهمثل صورتم نگاه کردقرمز و پلک زد.
«کاملاً مطمئن نیستم منظورت چیه.»
«پس بذار یکم سادهترشهنوز کنم... آیا طول عمرمشکرش واقعاً ۳۰۰,۰۰۰ ین میارزید؟»
تو نور مهتابِ اوندارن شب، میتونستم تغییر رنگمعلومه چشمهای میاگی رو حس کنم.
جواب داد: «معلومه که همینه. متأسفم که اینقرمز رو میگم، اما ارزش تو واقعاً اونقدرها هم زیادنفس نیست. فکر میکردم این رو مدتی پیش پذیرفته بودی.»
گفتم: «خب،شکرش پذیرفته بودم.مرخصیش تا دیشب.»
به نظر میرسیدزندگی میاگی حدس زدهباقیه که باورم چیه.
در حالی کهشکرش آه میکشید پرسید: «جانشینمیشه من چیزی بهت گفت؟»
«فقط بهم گفت که اینقرمز رو ازت بپرسم، همین. هیچچیززیاد مشخصتری از این بهم نگفت.»
«بله، خب، ۳۰۰,۰۰۰ ین همونبرخلاف ۳۰۰,۰۰۰ ینه.» او به وانمودشکرش کردن به بیخبری ادامه داد.
«...وقتی شنیدم که بهم دروغ گفتی، اولش خیلیشکرش ساده فکر کردم داری بخشی از پولی روبرمیگرده که قرار بود به من برسه برای خودت برمیداری.»
میاگی باروزهای چشمهایی رو بهطعنه بالا نگاهم کرد.
«فکر کردم شاید ۳۰ میلیون یا ۳ میلیارد بوده و تو با گفتنِ یه ارزش جعلی داشتی ازم اختلاس میکردی. این اولین فکرم بود... اما نتونستمگیر این رو باور کنم. نمیخواستم فکر کنم قضیه این بوده. اینکه تو از همون اول داشتی فریبم میدادی. اینکه یه همچین دروغی رو پشت لبخندت پنهان کردهروز بودی. با خودم گفتم نکنه فقط دارم یه اشتباه اساسی میکنم. تمام شب بهش فکر کردم، تا اینکه متوجه شدم... من از همون اول در اشتباه بودم.»
اون معلم،شکرش ده سال پیشتموم بهم گفته بود.
میخوام ازخیلی این طرزکنیم فکر فاصله بگیری.
«چرا باور کردم که سالی ۱۰,۰۰۰ ین پایینترین قیمت ممکنه؟ چرا باور کردم که طول عمرهای معمولی باید دهها و صدها میلیون به فروش برسن؟آلبوم شاید بیش از حد داشتم روی نظرات قبلیم تکیه میکردم. شاید همه در اعماق وجودشون میخوان این مزخرف رو باور کنن که زندگی از هرقطار چیزی باارزشتره. در هر صورت، من عقل سلیم خودم رو بیش از حد در مورد این موقعیت به کار بردم. باید تو طرز فکرم انعطافپذیرتر میبودم.»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
«چی باعث شد بخوای ۳۰۰,۰۰۰ ینِهنوز تمام رو بدی به کسی کهمرخصیش قبلاً حتی یه بار هم ندیده بودیش؟»
میاگی گفت «اصلاًبرخلاف نمیفهمم چی داری میگی»کنیم و روش رو برگردوند.
تو گوشه مقابلِ اتاق نشستم، دقیقاً با همونمعلومه حالتی که اون زانوهاش رو بغل کرده بود.کنیم این کار باعث شد میاگی کمی لبخند بزنه.
گفتم: «میتونی وانمود کنی کهمثل خبر نداری، اینطوری جواب میده.چرب اما فقط میخوام بگم ممنون.»
میاگی سرش رو تکون داد. «اشکالی نداره. اگه به این کار ادامه میدادم، مطمئناً درست مثل مادرمدوباره قبل از اینکه بتونم بدهیم رو پرداخت کنم میمردم. حتی اگه پرداختش میکردم و آزاد میشدم، تضمینینمیشناسی برای داشتن یه زندگی خوب تو آینده نداشتم. برای همین تصمیم گرفتم بهتره پولم رو اینطوری خرج کنم.»
پرسیدم: «پسخیلی من واقعاًکنیم چقدر میارزیدم؟»
مکس کوتاهی شد.
میاگی زمزمه کرد: «...سی ین.»
با خنده گفتم: «اندازه یهبرخلاف تماس تلفنیِ سهدقیقهای. ببخشید که ۳۰۰,۰۰۰باقیه ین تو رو اونطوری استفاده کردم.»
«واقعاً. ایباشن کاش بیشتر برایخیلی خودت خرجش میکردی.»
کلمات میاگی رنگوبویتعطیل عصبانیت داشت، اماجواب صداش ملایم بود.
«...اما کاملاً احساست رو درک میکنم، آقای کوسونوکی. شاید دلیلی که من اون ۳۰۰,۰۰۰ ین رو به تو دادم و دلیلی که تو اون رو بین غریبهها پخشدختر کردی در هسته خودشون یکی باشن. من احساس تنهایی، غم، پوچی و ناامیدی میکردم. پس رفتم و یه کار غیرمنطقیِ نوعدوستانه انجام دادم... هرچند، وقتی بهش فکر میکنم، اگهحتی در مورد اون ۳۰۰,۰۰۰ ین دروغ نمیگفتم و حقیقت رو میگفتم، شاید طول عمرت رو نمیفروختی. اون وقت حداقل میتونستی زندگی طولانیتری داشته باشی. بابت کاری که کردم متأسفم.»
میاگی در حالی که خم شده بود وحالت چونهاش رو میون زانوهاش پنهان کرده بود ومالیدم به ناخنهاش نگاه میکرد، این حرفها رو زد.
«شاید فقط برای یک بار، میخواستم کسی باشم که یه چیزی به کسی میبخشه. دلم میخواست یکی این کارمالیدم رو برام بکنه، اما... شاید با بخشیدنِ چیزی که هیچکس حاضر نبود بهم بده به کسی که تو شرایطمیخواستم رقتانگیزِ مشابهی بود، سعی کردم خودم رو نجات بدم. در هر صورت، این کارم محصولِ حسن نیتِ مخدوششدهام بود. متأسفم.»
مخالفت کردم: «اینطور نیست. اگه همون اول بهم میگفتی "ارزشت ۳۰ ینه"، واقعاً دیوونه میشدم و همهچیزم رودوباره میفروختم؛ شاید حتی سه روزش رو هم باقی نمیذاشتم، چه برسه به سه ماه. اگه دروغ نگفته بودی، نمیتونستمبپرسم برم تور دستگاههای فروش خودکار، نمیتونستم درناهای کاغذی درست کنم، ستارهها رو ببینم، یا کرمهای شبتاب رو تماشا کنم.»
میاگی اصرار کرد: «هیچوقت هیچ دلیلی برای ناامید شدنت وجود نداشت. سی ینموقع صرفاً ارزشیه که توسط یه سری آدمهای بالادستی تعیین شده. حداقل برای من،همیشگی آقای کوسونوکی، تو کسی هستی که ۳۰ میلیون یا ۳ میلیارد ین میارزه.»
لبخند زدم: «تمومشداشته کن، این یههنوز دلداریِ خیلی عجیبیه.»
«حقیقت داره!»
«اگه بیش از حد باهام مهربون باشی، فقطمعلومه رقتانگیزتر میشم. همین الانشم میدونم که تو دخترکنیم خوبی هستی، پس نیازی نیست از این فراتر بری.»
«خیلی رو اعصابی.ریش فقط ساکت باشآدم و بذار خوشحالت کنم.»
«...هیچوقت قبلاًشکرش چنین چیزیمرخصیش بهم نگفته بودن.»
میاگی در حالی که سرش پایین بود و کمی خجالتزده به نظر میرسیدبرمیگرده گفت: «علاوه بر این، اینها از روی دلسوزی یا مهربونی نیست. فقط دارم چیزیآلبوم رو بهت میگم که مدتهاست میخواستم بگم. برام مهم نیست تو چه فکری میکنی.»
و بعدکنیم این حرفباقیه رو بهم زد.
«در واقع، اولش فکر میکردم تو کسی هستی که فقط سی ین حقشه. وقتی اون ۳۰۰,۰۰۰ ین رو بهت دادم، صرفاً برای رضایت خودم بود، پس مهم نبود که دست بر قضا تو اون آدمفردا بودی، آقای کوسونوکی... اما کمکم نظرم تغییر کرد. بعد از اون اتفاق تو ایستگاه قطار، تو داستان من رو به دل گرفتی، مگه نه؟ تو با موقعیتم که مجبور شده بودم زمانم رو بفروشم همدردیشکرش کردی. از همون موقع به بعد، آقای کوسونوکی، تو دیگه فقط یه سوژه برای زیر نظر گرفتن نبودی. همین یه مورد به تنهایی مشکل بزرگیه، اما بعد از اون هم خیلی چیزهای دیگهای پیش اومد.
«...میدونم باید برات ناچیز باشه، اما خوشحال بودم که تمایل داشتی باهام حرف بزنی. چون من همیشه نامرئی بودم. نادیده گرفته شدن بخشی از کارم بود. حتی کارهای کوچیکیآلبومم مثل غذا خوردن و حرف زدن با من تو رستورانها، بیرون رفتن برای خرید، فقط قدم زدن تو شهر، دست تو دست هم گذاشتن و پرسه زدن کنار رودخونه؛قطارها اینها شبیه یه رؤیا بودن. تو اولین کسی بودی که مهم نبود چه زمانیه یا تو چه موقعیتی هستیم، همیشه طوری باهام رفتار کردی که انگار من "آنجا حضور دارم".»
مطمئن نبودمباشن باید چههنوز جوابی بدم.
حتی فکرش رو هم نمیکردمطعنه که یه روزی کسی تاداشته این حد ازم سپاسگزار باشه.
به شوخی گفتم: «...اگه دوست داشتهآدم باشی میتونم به این کار ادامهغیرعادیای بدم»، و میاگی سرش رو تکون داد.
«خیلی دلمشکرش میخواد. چون... منتموم واقعاً دوستت دارم.»
هرچند که دوست داشتنِکنیم کسی که قراره بهتموم زودی بره فایدهای نداره.
لبخند غمگینی زد.
سینهام فشرده شد،آدم و دهنم برایپوستش مدتی از کار افتاد.
انگار که داشتم تأخیری رو تجربههنوز میکردم، هیچ چیزی نگفتم و حتیمرخصیش قادر به پلک زدن هم نبودم.
میاگی با صدایی که کمی گرفته بود گفت: «میدونی، آقای کوسونوکی. دروغهای زیاد دیگهای هم هست که بهت گفتم. به جز ارزش طول عمرت واتاق به جز قضیه هیمنو. مثلاً اینکه چطور اگه برای بقیه دردسر درست کنی طول عمرت به پایان میرسه. دروغ بود. و اینکه اگه بیشتر ازازش صد متر از من دور بشی میمیری. اینم یه دروغ بود. تمام اینها چیزی جز راههایی برای محافظت از خودم نبودن. هیچی به جز دروغ.»
«...که اینطور.»
«اگه ناراحت شدی،ریش میتونی هر کاری کهمست دلت میخواد باهام بکنی.»
تکرار کردم: «هر کاری؟»
«بله، به همونزندگی وحشتناکیای که خودتباقیه ممکنه دلت بخواد.»
«پس با کمال میل.»
دست میاگی رو گرفتممست تا بلندش کنم، وطرز بعد محکم بغلش کردم.
مطمئن نیستمباید چقدر توباشن همون حالت موندیم.
سعی کردم اونها رو به خاطر بسپرم. موهایشکرش نرمش. گوشهای خوشفرمش. گردن باریکش. شونهها و کمربرمیگرده ظریف و شکنندهاش. سینه محقرش. انحنای نرم باسنش.
از تمام حواسم تو بالاترینطعنه حد ممکن استفاده کردم تاداشته همهچیزش رو تو حافظهام ثبت کنم.
تا در هر شرایطیاما به خاطر داشته باشمش.قرمز تا دیگه هیچوقت فراموش نکنم.
میاگی در حالی که فینفین میکردمیشه گفت: «خیلی وحشتناک بود. با این کارت،اینه حالا دیگه میدونم که هیچوقت فراموشت نمیکنم.»
گفتم: «آره.خیلی وقتی مردم خیلیشکرش برام عزاداری کن.»
«...اگه باهاش مشکلی نداری،باقیه تا زمانی که بمیرمهمهچیز این کار رو میکنم.»
بعد میاگی لبخند زد.
اونجا بود که بالاخرهباشن هدفی برای ماههای آخرِزندگی بیمعنیِ زندگیم پیدا کردم.
کلمات میاگی تغییربرخلاف باورنکردنیای درون منزندگی به وجود آورد.
در حالی که حتی دو ماه هم براممعلومه باقی نمونده بود، تصمیم گرفتم هر طوری کهکنیم شده، بدهی میاگی رو به طور کامل پرداخت کنم.
منی که تمامریش زندگیم حتی نمیتونستآدم یه پاکت آبمیوه بخره.
گمونم فقط به این خاطرتموم میتونستم این حرف رو بزنمبرمیگرده که جایگاه خودم رو نمیدونستم.