---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

سه روز خوشبختی

چپتر 14: دوره آبی • ⏱ 24 دقیقه

چپتر 14: دوره آبی

0

وقتی طول عمرم به‌فرصت​ زیر پنجاه روز رسید،‌بدتر​ یه تغییر قطعی شروع شد.

همون‌طور که قبلاً گفتم، آدم‌های زیادی بودن که از کارهام که همزمان معروف و بدنام بود‌باید​ ناراحت می‌شدن. آدم‌های بی‌شماری بودن که من رو در حالی که با خوشحالی با یه آدم‌کنارم​ نامرئی حرف می‌زدم می‌دیدن و چیزهای بی‌رحمانه‌ای رو اون‌قدر بلند می‌گفتن که من و رهگذرها بشنویم.

البته من حق شکایتی نداشتم. از‌فکر​ همون اول من کسی بودم که‌آزاد​ باعث می‌شدم احساس ناخوشایندی داشته باشن.

یه روز، تو یه بار، با سه تا مرد درگیر شدم. اون‌ها پرسروصدا‌نگران​ و تیزبین بودن، همیشه از فرصت‌ها استفاده می‌کردن تا خودشون رو سرسخت نشون‌یاد​ بدن، و از تعداد و هیکلشون می‌دونستم که باید حواسم باشه عصبانیشون نکنم.

احتمالاً از روی بی‌حوصلگی، وقتی دیدن دارم تنهایی می‌نوشم‌فقط​ و با یه صندلی خالی حرف می‌زنم، عمداً کنارم‌موقع​ نشستن و باهام حرف زدن تا سعی کنن تحریکم کنن.

شاید یه زمانی سعی می‌کردم از خودم دفاع کنم‌ترک​ و جوابی بدم، اما دیگه نمی‌تونستم انرژی‌ای برای این کار‌بیان​ صرف کنم، برای همین صبر کردم تا حوصله‌شون سر بره.

اما حوصله‌شون سر نرفت؛ وقتی فهمیدن‌ترک​ جوابی نمیدم، از این فرصت استفاده‌داشتن​ کردن تا رفتارشون رو حتی بدتر کنن.

به فکر ترک کردن بار افتادم،‌کار​ اما با دیدن اینکه چقدر وقت آزاد‌نرفت​ داشتن، فکر کردم ممکنه فقط دنبالم بیان.

میاگی با‌فهمیدن​ نگاهی نگران‌فرصت​ گفت: «این دردسرسازه.»

درست همون موقع که نگران بودم‌فرصت‌ها​ چیکار کنم، صدایی از پشتم شنیدم‌بدن​ که گفت: «ها؟ شمایین آقای کوسونوکی؟»

صدای یه مرد بود. نمی‌تونستم کسی رو به یاد بیارم که این‌طوری باهام‌داشتن​ حرف بزنه، برای همین به اندازه کافی غافلگیر شده بودم، اما حرفی که‌صدایی​ بعدش زد من و میاگی رو اون‌قدر شوکه کرد که زبونمون بند اومد.

«امروز هم‌اینکه​ با خانم‌وقت​ میاگی هستین؟»

برگشتم تا نگاه‌اینکه​ کنم. من واقعاً‌آزاد​ این مرد رو می‌شناختم.

اون مردی بود که تو آپارتمان بغلی زندگی می‌کرد.‌ترک​ همون مردی که همیشه وقتی می‌دید دارم با میاگی حرف‌بیان​ می‌زنم و رفت‌وآمد می‌کنم با نگاهی آشفته بهم خیره می‌شد.

یادم می‌اومد‌رفتارشون​ که اسمش‌بدتر​ شینباشی بود.

شینباشی مستقیم اومد سمتم، رو کرد به یکی‌همین​ از پسرهایی که اذیتم می‌کرد و گفت: «خیلی‌فرصت​ متأسفم، اما میشه این صندلی رو خالی کنین؟»

کلماتش مؤدبانه بود، اما لحنش سرکوبگرانه بود. شینباشی بیشتر از صد و هشتاد سانت‌وقت​ قد داشت و طوری بهش نگاه می‌کرد که انگار به تهدید کردن آدم‌ها عادت‌چیکار​ داره، برای همین مردی که باهاش حرف زد خیلی سریع رفتارش رو عوض کرد.

وقتی شینباشی کنارم نشست، نه با من، بلکه با میاگی روبه‌رو‌نشون​ شد. «من همیشه از آقای کوسونوکی درباره شما می‌شنوم، اما تا‌روی​ حالا خودم باهاتون حرف نزدم. از دیدارتون خوشبختم. من شینباشی هستم.»

صورت میاگی از شوک یخ زده بود، اما شینباشی طوری سر‌وقت​ تکون داد که انگار میاگی جوابی داده. «بله، درسته. باعث افتخارمه‌دردسرسازه​ که یادتونه. ما بارها تو آپارتمان از کنار هم رد شدیم.»

مکالمه چندان طولانی‌ای نبود. برای‌آزاد​ همین واضح بود که شینباشی‌بیان​ در واقع نمی‌تونست میاگی رو ببینه.

با خودم فکر کردم: شاید‌وقت​ این مرد فقط داره وانمود‌دنبالم​ می‌کنه که می‌تونه میاگی رو ببینه.

مردهایی که اذیتم می‌کردن ظاهراً با حضور شینباشی بی‌خیال شدن و آماده‌چقدر​ رفتن شدن. وقتی هر سه نفر رفتن، شینباشی نفس راحتی کشید و‌دردسرسازه​ لبخند مؤدبانه‌اش رو کنار گذاشت و به همون چهره عبوس همیشگیش برگشت.

شینباشی توضیح داد: «فقط اول این‌ترک​ رو بگم، من لزوماً باور ندارم که‌ممکنه​ این دختر، میاگی، واقعاً وجود داشته باشه.»

گفتم: «می‌دونم. فقط‌انرژی‌ای​ داشتی کمک می‌کردی،‌کار​ نه؟ ممنون، ازت سپاسگزارم.»

سرش رو تکون‌نمیدم​ داد. «نه، واقعاً‌رفتارشون​ این‌طوری هم نیست.»

«پس چیه؟»

«شاید این رو نپذیری، اما... حداقل شخصاً این‌طور فکر می‌کنم. من کاری که می‌کنی رو به چشم یه جور نمایش می‌بینم،‌گفت​ تلاشی برای گول زدنِ هرچه بیشترِ آدم‌ها تا باور کنن این میاگی واقعاً وجود داره. تو داری سعی می‌کنی از طریق‌بعدش​ یه پانتومیم بی‌نقص ثابت کنی که عقل سلیم آدم‌ها می‌تونه متزلزل بشه... و این تلاش تا حدودی روی من جواب داده.»

«منظورت اینه که‌چقدر​ وجود میاگی رو‌داشتن​ تا حدی حس می‌کنی؟»

شینباشی در حالی که شونه‌هاش رو بالا می‌انداخت گفت: «دوست ندارم بهش اعتراف کنم، اما فکر کنم همین‌طوره. و‌چیکار​ حالا که حرفش شد، تا حدودی به تغییری که درون خودم داره اتفاق می‌افته علاقه‌مند شدم. با خودم فکر‌کرد​ می‌کنم اگه همون‌طوری که تو باعثش شدی وجود خانم میاگی رو فعالانه بپذیرم، در نهایت می‌تونم اون رو واقعاً ببینم.»

شروع کردم: «میاگی اون‌قدرها هم قدبلند نیست. پوست روشنی داره، و باید بگم که بیشتر ظریفه تا درشت. معمولاً چشم‌های آرومی‌نگاهی​ داره، اما بعضی وقت‌ها یه لبخند متواضعانه می‌زنه. چشم‌هاش کمی ضعیفه، اما وقتی نیازه نوشته‌های ریز رو بخونه، یه عینک با‌شده​ فریم نازک می‌زنه، و خیلی هم بهش میاد. موهاش تا روی شونه‌هاشه و انتهای موهاش معمولاً به سمت داخل فر می‌خوره.»

شینباشی در حالی که سرش رو کج می‌کرد گفت:‌چقدر​ «...برام عجیبه. تک‌تک این ویژگی‌ها با همون چیزی که‌نگاهی​ میاگی رو تو ذهنم تصور کرده بودم همخونی داره.»

«میاگی الان درست‌انرژی‌ای​ جلوت ایستاده. فکر‌کار​ می‌کنی چرا این‌طوریه؟»

شینباشی چشم‌هاش رو بست‌فرصت​ و فکر کرد. «از‌بدتر​ این قسمتش مطمئن نیستم.»

گفتم: «می‌خواد باهات‌پرسروصدا​ دست بده. میشه دست‌استفاده​ راستت رو دراز کنی؟»

اون این کار رو کرد، در حالی که صورتش‌اینکه​ نیمه‌شکاک و نیمه‌باور بود. میاگی با خوشحالی به دستش‌میاگی​ نگاه کرد و اون رو با هر دو دستش گرفت.

شینباشی در حالی که به دست خودش که‌فقط​ بالا و پایین می‌رفت نگاه می‌کرد، گفت: «باید‌درست​ باور کنم که خانم میاگی داره باهام دست میده؟»

«آره. تو فکر می‌کنی خودت داری تکونش میدی،‌ممکنه​ اما در واقع میاگی داره باهات دست میده.‌دردسرسازه​ به نظر می‌رسه از این بابت خیلی خوشحاله.»

میاگی درخواست کرد:‌فرصت​ «میشه به آقای‌حتی​ شینباشی بگین خیلی ممنون؟»

حرفش رو رسوندم:‌حتی​ «میاگی بهم گفت‌ترک​ بگم خیلی ممنون.»

شینباشی با تعجب گفت: «یه‌این​ جورایی حس می‌کردم که ممکنه‌کردم​ این رو بگه. خواهش می‌کنم.»

با واسطه‌گری من، میاگی‌فرصت​ و شینباشی چند کلمه‌بدتر​ دیگه با هم ردوبدل کردن.

قبل از اینکه شینباشی به‌همیشه​ میزی که قبلاً اونجا بود برگرده،‌نشون​ برگشت و این رو بهم گفت.

«یه جورایی شک دارم که من تنها کسی باشم که می‌تونه حضور خانم میاگی رو در کنار تو حس کنه. فکر کنم همه موقتاً حسش می‌کنن، اما‌پشتم​ خیلی ساده به عنوان یه توهم احمقانه نادیده‌اش می‌گیرن. اما اگه فرصتی پیش بیاد؛ مثلاً اینکه بفهمن اون‌ها تنها کسانی نیستن که این توهم رو حس می‌کنن؛‌می‌شناختم​ برام سؤاله که آیا ممکنه وجود خانم میاگی خیلی سریع توسط همه پذیرفته بشه... البته چیزی که میگم هیچ پایه‌واساسی نداره. اما امیدوارم حق با من باشه.»

حق با شینباشی بود.

باورش سخت بود، اما بعد‌وقت​ از اون اتفاق، آدم‌های اطرافمون‌دنبالم​ شروع کردن به پذیرفتنِ وجود میاگی.

البته این‌طوری نبود که آدم‌ها به طور جدی وجود این شخص‌اینکه​ نامرئی رو باور کنن. بیشتر شبیه این بود که آدم‌ها چرندیات‌نگران​ من رو می‌پذیرفتن، مثل یه توافق دوجانبه، و باهاش همراهی می‌کردن.

وجود میاگی کاملاً به سطحِ‌فکر​ فرضاً وجود دارد نرسید، اما با‌آزاد​ این حال، قطعاً تغییر بزرگی بود.

در حالی که ما مرتباً تو مکان‌های‌صرف​ تفریحی شهر، جشنواره فرهنگی دبیرستان و سایر‌فهمیدن​ جشنواره‌های محلی ظاهر می‌شدیم، من کمی معروف شدم.

به عنوان کسی که از یه خوشحالیِ کمیک لذت می‌برد، با من مثل یه‌وقت​ آدم رقت‌انگیز اما سرگرم‌کننده رفتار می‌شد. تعداد قابل توجهی از آدم‌ها می‌اومدن تا من‌چیکار​ رو تماشا کنن که با صمیمیت دست‌های دوست‌دختر خیالیم رو می‌گرفتم و بغلش می‌کردم.

یه شب، من‌پرسروصدا​ و میاگی به‌فرصت‌ها​ خونه شینباشی دعوت شدیم.

«یه کم الکل تو آپارتمانم مونده، و قبل‌افتادم​ از اینکه برم خونه باید همه‌اش رو بنوشم...‌دنبالم​ آقای کوسونوکی، خانم میاگی، میاین با من بنوشین؟»

رفتیم تو اتاق بغلی و دیدیم‌داشتن​ سه تا از دوست‌هاش از قبل دارن‌نگران​ می‌نوشن. یه مرد و دو تا زن.

اون مست‌ها قبلاً درباره من از شینباشی‌داشتن​ شنیده بودن، و پشت سر هم درباره میاگی‌گفت​ سؤال می‌پرسیدن. من تک‌تک سؤالاتشون رو جواب دادم.

سوزومی، یه دختر قدبلند با آرایش غلیظ که در‌ترک​ حالت مستی بازوی میاگی رو لمس می‌کرد، پرسید: «پس‌دنبالم​ میاگی کوچولو همین‌جاست؟ حالا که میگی، حس می‌کنم اینجاست.»

اون نمی‌تونست از طریق لمس چیزی رو حس‌اینکه​ کنه، اما شاید حضور میاگی کاملاً از بین‌بیان​ نرفته بود. میاگی به نرمی دست سوزومی رو گرفت.

یه مرد تیزهوش به اسم آساکورا چند‌صرف​ تا سؤال درباره میاگی ازم پرسید، و‌فهمیدن​ سعی داشت مچم رو تو یه تناقض بگیره.

اما براش جالب بود که چطور همه‌چیز با هم همخونی داره،‌افتادم​ و شروع کرد به انجام کارهایی مثل گذاشتنِ بالشتکی که استفاده می‌کرد‌نگران​ همون جایی که میاگی بود، و دادن یه لیوان الکل به اون.

آساکورا گفت: «من از این‌جور دخترها خوشم‌استفاده​ میاد. احتمالاً چیز خوبیه که نمی‌تونم خانم‌هیکلشون​ میاگی رو ببینم، وگرنه خیلی زود عاشقش می‌شدم.»

«در هر صورت‌رفتارشون​ فرقی نمی‌کنه. میاگی‌فکر​ از من خوشش میاد.»

میاگی در حالی که‌وقت​ با یه بالشتک می‌زدم‌فقط​ گفت: «از این حرف‌ها نزن.»

ریکو، یه دختر قدکوتاه با صورتی مرتب که‌ممکنه​ از همه مست‌تر بود، در حالی که روی‌دردسرسازه​ زمین دراز کشیده بود به بالا نگاهم کرد.

با چشم‌های خواب‌آلود گفت: «آقای‌رفتارشون​ کوسونوکی، آقای کوسونوکی، بهمون نشون بدین‌اینکه​ چقدر خانم میاگی رو دوست دارین!»

سوزومی موافقت کرد: «منم می‌خوام‌فکر​ ببینم.» شینباشی و آساکورا با‌وقت​ نگاهی منتظر بهم خیره شدن.

صدا زدم: «میاگی.»

«بله؟»

صورتِ کمی سرخ‌شده‌پرسروصدا​ میاگی رو بوسیدم.‌فرصت‌ها​ مست‌ها هورا کشیدن.

خودم هم از کار مضحکی که می‌کردم تعجب کردم.‌اینکه​ هیچ‌کدوم از آدم‌های اینجا صادقانه به وجود میاگی باور نداشتن.‌نگاهی​ حتماً من رو یه احمق دیوونه و شاد فرض می‌کردن.

اما مگه چه ایرادی داشت؟

اون تابستون، من‌اینکه​ بهترین دلقک شهر بودم.‌داشتن​ چه خوب، چه بد.

چند روز از‌فرصت​ اون ماجرا گذشت،‌حتی​ تا یه بعدازظهر آفتابی.

زنگ در به صدا دراومد و صدای شینباشی رو شنیدم.‌وقت​ وقتی در رو باز کردم، چیزی رو به سمتم پرت‌گفت​ کرد. تو کف دستم گرفتمش و نگاه کردم؛ سوئیچ ماشین بود.

شینباشی گفت: «من دارم میرم خونه. برای همین تا‌صبر​ یه مدتی بهش نیازی ندارم. اگه بخوای می‌تونی قرضش‌رفتارشون​ بگیری. نظرت چیه با خانم میاگی برین ساحل یا کوهستان؟»

بارها و‌فهمیدن​ بارها ازش‌فرصت​ تشکر کردم.

شینباشی موقع‌اون‌ها​ رفتن این‌تیزبین​ رو گفت.

«می‌دونی، اصلاً نمی‌تونم به چشم یه دروغگو بهت نگاه کنم. واقعاً نمی‌تونم باور کنم که خانم میاگی فقط یه‌نگاهی​ دروغِ ساخته‌شده از روی یه پانتومیمه... شاید از قضا واقعاً دنیایی وجود داره که فقط تو می‌تونی ببینیش. شاید‌کافی​ دنیایی که بقیه ما می‌بینیم فقط بخش کوچیکی از چیزیه که واقعاً اونجاست، فقط چیزهایی که اجازه داریم ببینیمشون.»

بعد از اینکه دیدم‌وقت​ سوار اتوبوس شد و‌فقط​ رفت، به آسمون نگاه کردم.

مثل همیشه، نور خورشید گیج‌کننده‌وقت​ بود. اما بوی ضعیفی از‌دنبالم​ پاییز رو تو هوا حس می‌کردم.

جیرجیرک‌های تسوکوتسوکو-بوشی همه با‌کردن​ هم آواز می‌خوندن، و‌فکر​ تابستون رو به پایان می‌رسوندن.

شب‌ها، با میاگی تو یه تخت‌ترک​ می‌خوابیدم. مرز بین دو طرف تخت‌داشتن​ تو یه مقطعی از بین رفته بود.

میاگی رو به من می‌خوابید. خواب عمیقی بود، به‌صبر​ همون آرامشِ خواب یه بچه. من عاشق چهره‌اش تو‌رفتارشون​ خواب بودم، هیچ‌وقت بهش عادت نمی‌کردم، هیچ‌وقت ازش خسته نمی‌شدم.

با احتیاط از تخت بیرون اومدم تا بیدارش نکنم.‌فکر​ تو آشپزخونه یه کم آب خوردم، و وقتی به اتاقم‌دنبالم​ برگشتم، متوجه دفتر طراحی روی زمین جلوی در رختکن شدم.

برش داشتم، چراغ کنار روشویی‌همیشه​ رو روشن کردم و به‌سرسخت​ آرومی صفحه اول رو باز کردم.

خیلی بیشتر از چیزی‌حتی​ که انتظار داشتم توش‌افتادم​ نقاشی کشیده شده بود.

سالن انتظار ایستگاه قطار. رستورانی که با ناروسه توش قرار گذاشتم. مدرسه‌ای که کپسول زمان اونجا دفن شده بود. پایگاه مخفی من و هیمنو.‌کوسونوکی​ اتاقی که غرق تو هزار درنای کاغذی بود. کتابخونه قدیمی. غرفه‌های جشنواره تابستونی. حاشیه رودخونه‌ای که روز قبل از دیدن هیمنو توش قدم زدیم. سکوی‌مردی​ تماشا. مرکز اجتماعی‌ای که توش موندیم. موتورسیکلت هوندا کاب ۱۱۰. شیرینی‌فروشی. یه دستگاه فروش خودکار. یه تلفن عمومی. دریاچه ستاره‌باران. کتاب‌فروشی قدیمی. قایق قو. چرخ‌وفلک.

و من در حال خواب.

در عوض صفحه جدیدی رو‌رفتارشون​ باز کردم و شروع کردم‌افتادم​ به کشیدن نقاشی میاگی تو خواب.

احتمالاً به خاطر خواب‌آلودگیم بود که‌ترک​ تا بعد از تموم شدنش متوجه نشدم‌ممکنه​ سال‌هاست هیچ نقاشی‌ای رو بدون توقف نکشیدم.

هنری که‌نمی‌تونستم​ فکر می‌کردم‌برای​ فقط مایه ناامیدیه.

وقتی به نقاشی تموم‌شده‌ام نگاه کردم، حس شگفت‌انگیزی‌بدتر​ از رضایت وجودم رو پر کرد. اما یه‌داشتن​ حس کوچیک هم داشتم که یه جای کار می‌لنگه.

نادیده گرفتنش آسون بود. اون‌قدر جزئی بود‌استفاده​ که اگه فقط برای یه لحظه به چیز‌می‌دونستم​ دیگه‌ای فکر می‌کردم، به کل از بین می‌رفت.

می‌تونستم نادیده‌اش بگیرم، دفتر طراحی رو ببندم،‌ترک​ بذارمش کنار تخت پیش میاگی، و با‌ممکنه​ خوشحالی و در انتظار واکنشش تو صبح بخوابم.

اما از‌اینکه​ یه چیزی‌وقت​ مطمئن بودم.

تا جایی که تو توانم بود‌آزاد​ تمرکز کردم. حواسم رو به کار گرفتم‌نگاهی​ تا منشأ اون اشکال رو پیدا کنم.

مثل نامه‌ای که تو یه دریای تاریک و‌فکر​ طوفانی شناوره دستم رو به سمتش دراز کردم،‌ممکنه​ و وقتی سعی می‌کردم بگیرمش دستم لیز می‌خورد.

بعد از چند ده دقیقه، همون‌طور‌ترک​ که با شکست دستم رو عقب‌داشتن​ می‌کشیدم، درست تو کف دستم فرود اومد.

خیلی، خیلی بااحتیاط‌انرژی‌ای​ از آب بیرون‌کار​ آوردمش. و ناگهان فهمیدم.

لحظه بعد، انگار که تسخیر‌کردن​ شده باشم، با اشتیاق مداد‌ترک​ رو روی دفتر طراحی حرکت دادم.

تمام شب رو ادامه دادم.

چند روز بعد، میاگی رو بردم تا چند تا آتش‌بازی رو‌وقت​ ببینه. بعد از قدم زدن تو مسیر پیاده‌روی هنگام غروب، عبور‌دردسرسازه​ از خطوط راه‌آهن و گذشتن از منطقه تجاری، به مدرسه ابتدایی رسیدیم.

این یه مراسم آتیش‌بازی معروف محلی بود، و با وجود دکه‌های‌میاگی​ خیلی بیشتر، رویداد بزرگ‌تری از چیزی بود که انتظار داشتم. اون‌قدر بازدیدکننده‌آقای​ داشت که برام سؤال شد شهر چطور برای این‌همه آدم جا داره.

وقتی بچه‌ها من رو در حال راه‌داشتن​ رفتن و دست تو دست بودن با‌نگران​ میاگی دیدن، خندیدن و گفتن: «آقای کوسونوکیه!»

خنده‌هاشون از روی تأیید بود. آدم‌های عجیب‌وغریب بین‌فکر​ بچه‌ها هم محبوبن. تو جواب مسخره‌بازی‌هاشون، دستی رو‌ممکنه​ که باهاش دست میاگی رو گرفته بودم بالا بردم.

وقتی تو صف مرغ کبابی بودیم،‌ترک​ یه گروه از پسرهای دبیرستانی نزدیک شدن‌ممکنه​ و با طعنه گفتن: «عجب دختری همراهته!»

در حالی که شونه میاگی رو گرفته‌صرف​ بودم گفتم: «عالیه، مگه نه؟ خب شما‌فهمیدن​ نمی‌تونین داشته باشینش.» و اون‌ها قهقهه زدن.

این کار خوشحالم کرد. حتی‌کردن​ اگه باورش نمی‌کردن، همه از‌ترک​ چرندیاتِ میاگی همین‌جاستِ من لذت می‌بردن.

تصور اینکه یه دوست‌دختر خیالی‌همیشه​ دارم خیلی بهتر از این‌سرسخت​ بود که فکر کنم واقعاً تنهام.

اعلام شد که نمایش داره‌بدتر​ شروع میشه، و چند ثانیه‌چقدر​ بعد، اولین آتیش‌بازی به هوا رفت.

نور نارنجی آسمون رو پر‌آزاد​ کرد، جمعیت هورا کشیدن، و‌بیان​ صدای با تأخیرش هوا رو لرزوند.

خیلی وقت بود آتیش‌بازی رو از نزدیک ندیده‌ممکنه​ بودم. در مقایسه با انتظاراتم، اون‌ها خیلی بزرگ‌تر و‌درست​ خیلی رنگارنگ‌تر بودن، و خیلی سریع‌تر هم ناپدید می‌شدن.

این رو هم فراموش کرده بودم که چند ثانیه طول‌افتادم​ می‌کشه تا اون آتیش‌بازی‌های بزرگ پخش بشن، و حتی تصور‌میاگی​ هم نمی‌کردم صدای انفجارشون تا این حد تو عمق معده‌ت بپیچه.

ده‌ها آتیش‌بازی به هوا رفت. ما‌ترک​ پشت یه ساختمون که می‌تونستیم تنها‌داشتن​ باشیم دراز کشیدیم و تماشاشون کردیم.

ناگهان دلم خواست دزدکی به صورتش نگاه کنم، و وقتی‌کردم​ تو همون لحظه‌ای که آسمون روشن شد دیدمش، به نظر می‌رسید‌فکر​ اونم تو همین فکر بود، و چشم‌هامون به هم گره خورد.

خندیدم: «ما جفت خوبی‌فرصت​ هستیم. این اتفاق قبلاً‌بدتر​ هم افتاده. تو تخت.»

میاگی با خجالت لبخند زد: «افتاده بود. اما‌می‌کردن​ شما هر وقت بخواین می‌تونین من رو ببینین‌باید​ آقای کوسونوکی، پس باید آتیش‌بازی رو تماشا کنین.»

«از قضا، ممکنه این‌طور نباشه.»

شاید زمان‌بندیم‌اینکه​ می‌تونست بهتر‌وقت​ از این باشه.

قرار بود خودم‌اینکه​ رو تو نور‌آزاد​ آتیش‌بازی عریان کنم.

«خب، حق با شماست که‌رفتارشون​ فردا مرخصیم، اما پس‌فردا برمی‌گردم. برخلاف‌اینکه​ دفعه قبل، فقط یک روز نیستم.»

«مشکل این نیست.»

«پس مشکل چیه؟»

«...هی، میاگی. من یه جورایی تو شهر محبوب شدم. نیمی از لبخندهایی که تحویلم‌وقت​ میدن پوزخنده، اما نیمه دیگه‌اش از روی علاقه خالصه. هر نوع لبخندی که می‌خوان‌چیکار​ باشن، من بهشون افتخار می‌کنم. مطمئن بودم هیچ‌وقت یه چیز به این خوبی اتفاق نمی‌افته.»

خودم رو بالا کشیدم و‌همیشه​ در حالی که دست‌هام روی‌سرسخت​ زمین بود به میاگی نگاه کردم.

«وقتی مدرسه ابتدایی می‌رفتم، از یه پسری متنفر بودم. اون تو واقعیت خیلی باهوش بود، اما این رو پنهان می‌کرد و مثل احمق‌ها‌درست​ رفتار می‌کرد تا مردم ازش خوششون بیاد... اما اخیراً متوجه شدم. نمی‌تونستم جلوی حسادت کردنم بهش رو بگیرم. فکر کنم از همون اول دلم‌اومد​ می‌خواست کاری رو بکنم که اون می‌کرد. و به لطف تو، میاگی، باعث شدم این اتفاق بیفته. من موفق شدم با دنیا دوست بشم.»

«مگه این چیز خوبی نیست؟»‌آزاد​ میاگی خودش رو بالا کشید و‌میاگی​ همون حالت رو به خودش گرفت.

«...پس واقعاً‌افتادم​ سعی دارین‌چقدر​ چی بگین؟»

گفتم: «گمونم می‌خوام‌فرصت​ بابت همه‌چیز تشکر کنم.‌بدتر​ واقعاً نمی‌دونم چی بگم.»

میاگی پرسید: «و بابت همه‌چیزهایی که قراره بیاد، بله؟‌چقدر​ شما هنوز بیشتر از یک ماه وقت دارین. به‌نگاهی​ نظر می‌رسه برای تشکر بابت همه‌چیز یه کم زود باشه.»

«هی میاگی؟ گفتی دلت می‌خواد آرزوم‌کار​ رو بدونی، و منم قول دادم‌بره​ هر وقت بهش فکر کردم بهت بگم.»

چند ثانیه مکث شد.

«بله. هر کاری‌پرسروصدا​ که از دستم‌فرصت‌ها​ بربیاد انجام میدم.»

«باشه. پس صادقانه میگم. میاگی،‌بدتر​ وقتی مردم، من رو به کل‌وقت​ فراموش کن. این آرزوی ناچیز منه.»

«نه.»

بعد از جواب فوریش،‌چقدر​ به نظر می‌رسید میاگی‌ممکنه​ نیتم رو حدس زده بود.

اون متوجه‌نمیدم​ شد که فردا‌رفتارشون​ می‌خوام چیکار کنم.

«...امم، آقای کوسونوکی. مطمئنم که‌فکر​ این کار رو نمی‌کنین، اما لطفاً‌آزاد​ هیچ کار احمقانه‌ای نکنین. التماستون می‌کنم.»

سرم رو تکون دادم.

«بهش فکر کن. کی انتظار داشت منِ سی ینی چنین روزهای آخرِ شگفت‌انگیزی رو تجربه کنم؟ احتمالاً هیچ‌کس. حتی تو هم نمی‌تونستی با‌نگران​ خوندن ارزیابیم یا هر چیز دیگه‌ای این رو پیش‌بینی کنی. من باید بدترین زندگی قابل‌تصور رو تجربه می‌کردم، اما یه خوشبختی حسابی نصیبم‌شوکه​ شد. پس آینده تو هم به همون اندازه نامشخصه، میاگی. شاید یه آدم قابل‌اعتماد دیگه پیدا بشه و تو رو خیلی خوشحال‌تر کنه.»

«پیدا نمیشه.»

«اما تو هم هیچ‌وقت‌حتی​ نباید برای من پیدا‌افتادم​ می‌شدی، میاگی. پس اون وقت...»

«نمیشه!»

بدون اینکه بهم‌اینکه​ فرصت واکنش بده، میاگی‌داشتن​ هلم داد رو زمین.

همون‌طور که صاف دراز‌کردن​ کشیده بودم، صورتش رو‌فکر​ تو بازوم پنهون کرد.

«...آقای کوسونوکی، التماستون می‌کنم.»

این اولین باری‌انرژی‌ای​ بود که می‌شنیدم‌کار​ میون اشک‌هاش حرف می‌زنه.

«التماستون می‌کنم، حداقل این یک ماه آخر رو پیشم بمونین. با هر چیز دیگه‌ای می‌تونم کنار بیام. با این حقیقت که به زودی می‌میرین، با‌دردسرسازه​ این حقیقت که تو روزهای مرخصیم نمی‌تونم شما رو ببینم، با این حقیقت که بقیه نمی‌تونن دست تو دست بودنمون رو ببینن، با این حقیقت‌اومد​ که مجبورم سی سال دیگه تنها زندگی کنم، با همه‌اش. پس حداقل برای الان؛ حداقل تا وقتی پیش من هستین، خودتون رو دور نندازین. التماستون می‌کنم.»

در حالی که‌پرسروصدا​ میاگی زار می‌زد‌فرصت‌ها​ سرش رو نوازش کردم.

وقتی به آپارتمان‌رفتارشون​ برگشتیم، من و میاگی‌ترک​ تو بغل هم خوابیدیم.

اشک‌هاش تا‌اینکه​ لحظه آخر‌وقت​ بند نیومد.

میاگی نیمه‌شب‌افتادم​ آپارتمان رو‌چقدر​ ترک کرد.

دم درِ جلویی دوباره همدیگه رو بغل کردیم، و‌ترک​ در حالی که رگه‌هایی از حسرت تو وجودش بود،‌دنبالم​ با یه لبخند تنها و غریب ازم جدا شد.

«خداحافظ. شما‌رفتارشون​ من رو‌بدتر​ خوشحال کردین.»

با گفتن این حرف،‌برای​ سرش رو تعظیم کرد‌همین​ و روش رو برگردوند.

به آرومی‌فهمیدن​ تو نور‌فرصت​ مهتاب قدم زد.

صبح روز بعد، به‌تیزبین​ همراه ناظر جانشینم به سمت‌خودشون​ اون ساختمون قدیمی راه افتادم.

همون جایی که من‌حتی​ و میاگی برای اولین‌افتادم​ بار هم رو دیدیم.

و تو اونجا،‌چقدر​ سی روز از‌داشتن​ طول عمرم رو فروختم.

راستش، می‌خواستم مطلقاً همه‌اش رو‌وقت​ بفروشم. اما اون‌ها اجازه نمی‌دادن‌دنبالم​ اون سه روز آخر رو بفروشی.

ناظر به‌نمیدم​ نتایج نگاه کرد‌رفتارشون​ و شوکه شد.

«با دونستن اینکه‌حتی​ قراره این اتفاق‌ترک​ بیفته اومدی اینجا؟»

گفتم: «آره.»

زن سی‌واندی‌ساله‌ای که پشت‌فرصت​ پیشخون من رو ارزیابی کرده‌فکر​ بود، مبهوت به نظر می‌رسید.

«...صادقانه بگم اصلاً نمی‌تونم این رو پیشنهاد کنم. تو این مقطع، پول که‌تعداد​ نمی‌تونه اون‌قدرها مایه نگرانی باشه، می‌تونه؟ هر چی باشه... تو سی روز آینده،‌تنهایی​ قراره نقاشی‌هایی بکشی که برای سال‌های متمادی به کتاب‌های درسی هنر راه پیدا می‌کنن.»

به دفتر طراحی‌ای‌رفتارشون​ که تو دستم‌فکر​ گرفته بودم نگاه کرد.

«خوب گوش کن. اگه بدون انجام این کار از اینجا بری، سی و سه روز برات باقی می‌مونه تا با حرارت نقاشی بکشی. تو‌کوسونوکی​ این مدت، ناظرت همیشه اونجا خواهد بود تا بهت شجاعت بده. اون مطلقاً تو رو به خاطر انتخابت سرزنش نمی‌کنه. و بعد از مرگت،‌اون​ اسمت برای همیشه تو تاریخ هنر موندگار میشه. خودت باید تمام این‌ها رو بدونی، مگه نه؟ ...دقیقاً چه چیزی تو این‌ها باعث نارضایتیته؟ نمی‌فهمم.»

«درست همون‌طور که‌اینکه​ پول بعد از مرگم‌داشتن​ بی‌معنیه، شهرت هم همین‌طوره.»

«دلت نمی‌خواد جاودانه بشی؟»

گفتم: «حتی اگه تو دنیایی‌فکر​ بدون خودم جاودانه بشم، چیزی‌وقت​ نیست که بخوام ازش خوشحال بشم.»

«ساده‌ترین نقاشی‌های دنیا.»

این اسمی بود که روی نقاشی‌هام گذاشته شده بود،‌فکر​ و با وجود اینکه بحث‌وجدل‌های زیادی به پا می‌کردن،‌فقط​ اما در نهایت با قیمت‌های خیلی بالایی به فروش می‌رسیدن.

اما البته، از اونجایی که اون سی روز‌می‌کردن​ رو فروخته بودم، این دیگه یک احتمال نبود،‌باید​ بلکه چیزی بود که حالا دیگه هرگز اتفاق نمی‌افتاد.

من این‌طور فکر می‌کردم: شاید تو زندگی اصلیم، تو یه دوره خیلی طولانی، تواناییم برای‌فقط​ کشیدن این سبک از هنر بالاخره شکوفا می‌شد. و درست قبل از اینکه این اتفاق‌آقای​ بیفته، مقدر شده بود که شانسم رو به خاطر اون تصادف موتور از دست بدم.

اما با فروش طول عمرم، و مهم‌تر از همه با حضور میاگی در کنارم، اون‌دردسرسازه​ مقدار زمان عظیمی که تو حالت اصلی بهم داده نمی‌شد تا بالاترین حد ممکن کوتاه‌اندازه​ شد. به لطف این اتفاق، استعدادم تونست قبل از پایان یافتن طول عمرم شکوفا بشه.

این طرز فکر من بود.

من قبلاً‌نمیدم​ تو هنر‌کردن​ خیلی مهارت داشتم.

می‌تونستم یه منظره روبه‌روم رو به دقت یه عکس مثل آب خوردن کپی کنم،‌فقط​ و از درکم نسبت به اون استفاده می‌کردم تا بدون اینکه کسی بهم یاد‌شمایین​ بده، به طور طبیعی تو تغییر دادن فرم اون‌ها به یه شکل دیگه استاد بشم.

تو گالری‌ها، می‌تونستم به یه نقاشی نگاه کنم و به سادگی، تو‌بره​ جایی بسیار دور از زبان، درک کنم که چرا چیزی که نباید‌اینکه​ این‌طوری کشیده می‌شد در واقع چیزی بود که باید این‌طوری کشیده می‌شد.

زاویه نگاهم به همه‌چیز کاملاً درست نبود. اما این‌فکر​ حقیقت که استعداد بی‌نظیری داشتم چیزی بود که هرکسی‌فقط​ که اون زمان من رو می‌شناخت باید بهش اذعان می‌کرد.

تو زمستونِ ۱۷ سالگیم، هنر رو بی‌خیال شدم. با خودم فکر می‌کردم اگه‌تعداد​ با همون روشی که پیش می‌رفتم ادامه بدم، اون‌طوری که به هیمنو قول‌تنهایی​ داده بودم معروف نمیشم. تو بهترین حالت، می‌تونستم یه هنرمندِ همه‌کاره و هیچ‌کاره بشم.

هرچند که از نظر خیلی‌ها همون هم موفقیت قابل‌توجهی به حساب می‌اومد، اما برای عمل کردن به‌بیان​ قولی که به هیمنو داده بودم، باید به طرز دیوانه‌واری خاص می‌بودم. من به یه انقلاب نیاز‌بیارم​ داشتم. برای همین به خودم اجازه نمی‌دادم که فقط رو دورِ عادت به نقاشی کشیدن ادامه بدم.

دفعه بعدی که قلم‌مو دستم می‌گرفتم زمانی بود که همه‌چیز درونم شکل‌نگاهی​ گرفته باشه. تا زمانی که نمی‌تونستم دنیا رو از دیدگاهی کاملاً متفاوت‌کوسونوکی​ با بقیه آدم‌ها به تصویر بکشم، به خودم اجازه نقاشی کشیدن نمی‌دادم.

این تصمیمی‌افتادم​ بود که‌چقدر​ گرفته بودم.

شاید خود اون تصمیم اشتباه نبود. اما تو تابستون‌ترک​ ۱۹ سالگیم، هنوز نگاهم به همه‌چیز تثبیت نشده بود،‌دنبالم​ برای همین از روی عجله، دوباره قلم‌مو رو دستم گرفتم.

مدت‌ها طول کشید تا‌بدتر​ متوجه شدم اون زمانی بود‌چقدر​ که مطلقاً نباید نقاشی می‌کشیدم.

در نتیجه، تواناییم رو تو کشیدن نقاشی از دست دادم. حتی نمی‌تونستم‌بره​ یه سیب درست‌وحسابی بکشم. به محض اینکه به کشیدن چیزی فکر می‌کردم، گیجی‌چقدر​ و آشفتگی عجیبی تمام وجودم رو پر می‌کرد. انگار که می‌خواستم جیغ بکشم.

اضطرابی مثل قدم گذاشتن رو هوا بهم‌حتی​ حمله می‌کرد. دیگه هیچ حسی نداشتم که‌وقت​ به چه خطوط و چه رنگ‌هایی نیاز دارم.

فهمیدم که استعدادم رو از دست دادم. علاوه بر این، هیچ اراده‌ای برای‌تعداد​ دست‌وپا زدن و پس گرفتنش نداشتم. برای شروع از صفر خیلی دیر شده‌تنهایی​ بود. قلم‌مو رو انداختم، از رقابت فرار کردم و به درون خودم پناه بردم.

تو یه مقطعی، بیش از حد مستأصل‌ترک​ شده بودم که هنرم توسط همه تأیید‌ممکنه​ بشه. فکر کنم اون عامل اصلی آشفتگیم بود.

اشتباهِ تلاش برای کشیدن نقاشی برای همه، اشتباه سنگینی‌دنبالم​ بود. وقتی اون اشتباه به اوج خودش رسید، وضعیتی‌چیکار​ رو به وجود آورد که دیگه نمی‌تونستم نقاشی بکشم.

جهان‌شمول بودن چیزی نیست که توجه و علاقه مردم رو جلب کنه. این توجه رو‌گفت​ زمانی به دست میاری که به اعماق چاهِ درون خودت بری، زحمت بکشی تا چیزی‌بزنه​ رو با خودت بیاری، و چیزی خلق کنی که تو همون نگاه اول کاملاً منحصربه‌فرد باشه.

برای اینکه متوجه این قضیه بشم، لازم‌بدتر​ بود از شر تمام نگرانی‌ها خلاص بشم و‌داشتن​ فقط برای لذت خالص، برای خودم نقاشی بکشم.

و این میاگی بود که این فرصت رو بهم داد. با‌آزاد​ انتخابِ اون به عنوان سوژه‌ام، می‌تونستم تو قلمرویی کاملاً متفاوت از‌درست​ چیزی که قبلاً به عنوان معنیِ نقاشی کشیدن می‌شناختم نقاشی بکشم.

بعد از اون، تمام شب رو صرف کشیدن‌همین​ منظره‌هایی کردم که از پنج سالگیم هر شب‌فرصت​ قبل از خواب تو ذهنم تصویرسازی کرده بودم.

دنیایی که می‌خواستم توش زندگی کنم، خاطراتی‌حتی​ که هرگز نداشتم، جایی که هرگز نرفته بودم،‌آزاد​ یه روزی که می‌تونست گذشته یا آینده باشه.

خودم هم متوجه نشده بودم، اما مدت‌ها بود که داشتم‌سرسخت​ اون‌ها رو روی هم تلنبار می‌کردم. و این نقاشی کشیدن‌نکنم​ از میاگی بود که باعث شد بفهمم چطور باید بیانشون کنم.

شاید منتظر همون لحظه بودم. هرچند‌فکر​ که درست قبل از مرگم بود،‌آزاد​ اما استعدادم بالاخره به تکامل رسید.

طبق گفته زنی که ارزیابیم رو انجام داد، نقاشی‌هایی که‌بیان​ قرار بود تو این سی روز آخرم بکشم نقاشی‌هایی بودن که‌شنیدم​ حتی د کریکو هم اون‌ها رو بیش از حد احساساتی می‌دونست.

اون تنها توضیحی بود که بهم داد،‌داشتن​ اما با خودم فکر کردم: آره، دقیقاً‌نگران​ شبیه چیزهایی به نظر می‌رسه که من می‌کشم.

فروش اون بخش از زندگیم که قرار بود اون‌ها رو بکشم‌اینکه​ و اسمم رو تو گوشه کوچیکی از تاریخ ثبت کنم، مبلغ‌نگران​ مضحکی برام به همراه داشت که باعث شد به چشم‌هام شک کنم.

فقط با همون سی روز، به پرداختِ کاملِ‌اینکه​ بدهیِ میاگی خیلی نزدیک شدم. با این حال،‌بیان​ اون با فقط سه سال کارِ دیگه آزاد می‌شد.

ناظر موقع جدا شدن با‌این​ خنده گفت: «سی روزی که بیشتر‌حوصله‌شون​ از سی سال ارزش داشت، نه؟»

و به این‌نمیدم​ ترتیب من جاودانگی‌رفتارشون​ رو رد کردم.

تابستونی که هیمنو یه‌تیزبین​ زمانی درباره‌اش پیش‌بینی کرده‌می‌کردن​ بود، داشت به پایان می‌رسید.

پیش‌بینی اون نیمه‌اشتباه بود.

حتی در پایان‌چقدر​ هم نه هرگز ثروتمند‌ممکنه​ بودم، نه هرگز معروف.

اما پیش‌بینی اون نیمه‌درست بود.

بدون شک یه اتفاق خیلی خوب افتاد.‌بدتر​ و همون‌طور که اون گفته بود، در اعماق‌داشتن​ وجودم، تونستم از اینکه زندگی کردم خوشحال باشم.

ناولها | novelha.net