---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید خواننده دانای کل

چپتر 11: اپیزود ۲ – قهرمان داستان (۵) • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 11: اپیزود ۲ – قهرمان داستان (۵)

0

اگر کس دیگری این صحنه را می‌دید، حسابی برایش مضحک‌واقعاً​ به نظر می‌رسید. یک مرد بالغ و درشت‌هیکل از گردن‌بعد​ گرفته شده بود و مثل یک میمون در هوا تاب می‌خورد.

می‌توانستم لی هیون‌سونگ را ببینم که از آن سوی پل به این سمت نگاه می‌کرد.‌برخورد​ چهره‌اش مضطرب بود، اما در واقع نمی‌توانست ببیند اینجا چه خبر است. این به خاطر‌حمله​ حصار ایمنی بود. من می‌توانستم آن طرف را ببینم، اما آن‌ها نمی‌توانستند اینجا را ببینند.

«اسم.»

«چی؟»

«اسمت چیه؟»

به این طرز حرف زدن بی‌تفاوتش نگاه‌کنم​ کنید، درست مثل یک قهرمان داستان. اما‌لحظه​ اصلاً خوب نبود که اینجا تحریکش کنم.

«کیم دوکجا.»

«اسم عجیبی‌ئه.»

«این رو زیاد شنیدم.»

در همین لحظه، با برخورد مشت‌تحریکش​ یو جونگهیوک به شکمم، احساس کردم‌شنیدم​ معده‌ام مچاله و زیر و رو شد.

«...آخ.»

با وجود داشتن پوستی که‌داستان​ چاقو از رویش کمانه می‌کرد،‌کنم​ این حمله به شدت دردناک بود.

«بدن مقاومی داری. از‌اینکه​ همین حالا استفاده از‌فرعی​ سکه‌ها رو یاد گرفتی؟»

«تو هم همین‌طور...»

بام. دوباره مشتی به‌اضافی​ شکمم خورد. به زور‌چیزی​ توانستم ناله‌ام را قورت بدهم.

این یارو، سطح قدرتش حداقل ۱۵ بود. با وجود اینکه فقط‌کیم​ یک سناریوی اصلی و یک سناریوی فرعی رخ داده بود، قدرتش‌احساس​ در این حد بود. واقعاً که هیولاهای مادرزاد با بقیه فرق داشتند.

«جواب‌های اضافی رو تموم کن.‌فقط​ از الان به بعد فقط چیزی‌هیولاهای​ رو که می‌پرسم جواب بده. فهمیدی؟»

جوابی ندادم. فکر می‌کردم شاید چنین اتفاقی بیفتد.‌کیم​ با این حال، این بدترین موقعیتی بود که‌مشت​ از ته دل امیدوار بودم هرگز پیش نیاید.

در اوایل داستان،‌جواب‌های​ یو جونگهیوک از هر‌بعد​ شخصیت دیگری ترسناک‌تر بود.

شخصیت او پس از سه بار بازگشت، فرسوده شده بود.‌کنم​ اصول اخلاقی‌اش برای حفظ هویت و عقلانیتش از بین رفته‌جونگهیوک​ بود. یو جونگهیوکِ فعلی، برای رسیدن به هدفش هرگز تردید نمی‌کرد.

«جوابت؟»

«...فهمیدم.»

«رسمی حرف بزن.»

«اگه نخوام چی؟»

این بار، هر دو دستم را بالا آوردم تا جلوی مشتش‌هیولاهای​ را بگیرم. دردی در استخوان‌هایم پیچید که انگار شکسته‌اند، اما ضربِ شوک‌جواب​ دفع شد. چشمان یو جونگهیوک گشاد شد، انگار کمی جا خورده بود.

[شخصیت «یو جونگهیوک»‌اصلاً​ در برابر شما‌تحریکش​ گارد گرفته است.]

دیگر اهمیتی نداشت. قرار نبود‌تموم​ فقط به خاطر اینکه او‌جواب​ قهرمان داستان است، کیسه بوکسش بشوم.

«متأسفم ولی تو از من کوچک‌تری،‌اصلاً​ گیمر حرفه‌ای، یو جونگهیوک-شی. بنابراین، تو‌دوکجا​ باید کسی باشی که رسمی حرف می‌زنه.»

«...من رو می‌شناسی؟»

«می‌شناسم. من‌داستان​ کارمند یک‌خوب​ شرکت بازی‌سازی‌ام.»

دروغ بود. حتی اگر برای یک شرکت بازی‌سازی کار می‌کردم، محال‌بده​ بود اسم تمام گیمرهای حرفه‌ای را حفظ باشم. علاوه بر این،‌بدترین​ تا همین اواخر، «یو جونگهیوک» فقط یک شخصیت توی یک رمان بود.

«تو معروفی.‌کنید​ یه زمانی‌قهرمان​ طرفدارت بودم.»

معروف بودن فقط یکی از‌فقط​ تنظیمات داستانی بود. با این‌واقعاً​ حال، اینکه «طرفدارش» بودم دروغ نبود.

من یو جونگهیوک را دوست داشتم، از او متنفر‌دوکجا​ می‌شدم، غر می‌زدم و تشویقش می‌کردم. به همین دلیل‌شکمم​ بود که بیش از ۳,۰۰۰ چپتر پای او مانده بودم.

«طرفدار. خیلی‌داشتند​ وقته این‌اضافی​ کلمه رو نشنیدم.»

نگاهی نوستالژیک در چشمان یو جونگهیوک پدیدار شد،‌نبود​ انگار در خاطراتش غرق شده بود. با این‌همین​ حال، این حالت فقط یک لحظه دوام آورد.

«این بار گستاخیت‌حداقل​ رو می‌بخشم. اما‌سناریوی​ وضعیتت تغییری نکرده.»

«می‌تونم ببینم.»

به پایین و دو‌اضافی​ پایم که در فضای‌چیزی​ خالی معلق بودند، نگاه کردم.

«فقط یه‌کنید​ چیز هست‌قهرمان​ که می‌خوام بپرسم.»

«بپرس.»

«توی مترو چطور زنده موندی؟»

این همان‌داشتند​ سؤالی بود که‌تموم​ انتظارش را داشتم.

«اگه جواب‌کنید​ بدم، جونم‌قهرمان​ رو می‌بخشی؟»

«باید ببینم چی می‌شه.»

دروغ می‌گفت. فقط با نگاه کردن به صورتش می‌توانستم این را بفهمم.‌شنیدم​ من تنها خواننده «راه‌های زنده ماندن» بودم. سناریوهای احتمالی بی‌شماری در سرم‌وجود​ شبیه‌سازی می‌شد. چه می‌توانستم بگویم تا این بازگشت‌کننده لعنتی را قانع کنم؟

[درک شما از‌جواب‌های​ شخصیت «یو جونگهیوک»‌الان​ در حال افزایش است.]

[درک شما از‌درست​ این شخص از‌اصلاً​ قبل بسیار بالاست.]

...ها؟

[شرایط استفاده از مهارت‌خوب​ انحصاری «دیدگاه خواننده دانای‌کیم​ کل» مرحله ۲ برآورده شد!]

[آیا می‌خواهید‌داشتند​ این مهارت انحصاری‌تموم​ را فعال کنید؟]

سپس بعد از یک‌قهرمان​ لحظه، توانستم افکار شخصی را‌تحریکش​ مانند آبشاری در سرم بخوانم.

「 فقط لی هیون‌سونگ‌اینکه​ و کیم نام‌وون باید توی‌داده​ اون واگن زنده می‌موندن. 」

「 با این حال‌خوب​ کیم نام‌وون مرد و‌کیم​ بقیه زنده موندن. 」

「 چطور زنده موندی؟ 」

「 این‌کنید​ یارو دیگه‌قهرمان​ کیه؟ 」

「 اطلاعات از زیر زبونش‌فقط​ می‌کشم بیرون. بعد اگه عنصر‌واقعاً​ مزاحمی پیدا کردم... می‌کشمش. 」

جرقه‌ای متراکم از افکار.

مشخصاً یک وضعیت بحرانی‌اضافی​ بود، اما نمی‌توانستم جلوی بالا‌می‌پرسم​ رفتن گوشه‌های لبم را بگیرم.

زمان باقی‌مانده‌کنید​ تا پایان سناریو‌داستان​ ۵ دقیقه بود.

داستان را شروع کردم. داستان‌فقط​ را با استفاده از مختصرترین، کوتاه‌ترین‌هیولاهای​ و دقیق‌ترین کلمات ممکن تعریف کردم.

از اولین لحظه‌ای که «دوکبی» در مترو ظاهر شد تا‌عجیبی‌ئه​ پایان سناریوی اول. البته، مهارت‌هایی که به دست آورده بودم‌کردم​ و هر مسئله مهم دیگری را از داستان حذف کردم.

«...تو سناریو‌داشتند​ رو با کشتن‌تموم​ حشرات پاکسازی کردی؟»

«شانس آوردیم.»

یو جونگهیوک آن‌قدر جا خورده‌فقط​ بود که به نظر می‌رسید‌واقعاً​ فراموش کرده دهانش باز مانده است.

「 آینده‌داستان​ کاملاً تغییر‌خوب​ کرده. 」

او شوکه شده بود. در اصل، افراد داخل واگن‌می‌پرسم​ ۳۸۰۷ باید در یک بتل رویال یکدیگر را می‌کشتند‌چنین​ و فقط لی هیون‌سونگ و کیم نام‌وون زنده می‌ماندند.

«چشم‌های تیزی داری.‌درست​ از کجا فهمیدی‌اصلاً​ توی واگن حشره هست؟»

در حالی که افکار از‌فقط​ ذهنم عبور می‌کردند، نیت قتل‌واقعاً​ چشمان یو جونگهیوک را پر کرد.

「 نکنه‌داستان​ این یارو هم‌نبود​ یه بازگشت‌کننده‌ست؟ 」

「 اگه‌داشتند​ این‌طوره، باید همین‌تموم​ الان بکشمش. 」

آدمی که خودش خطایی‌قهرمان​ مرتکب می‌شود، فکر می‌کند همه‌تحریکش​ در مورد آن حرف می‌زنند.

از اینکه دچار سوءتفاهم‌اینکه​ شده بود تعجب نکردم.‌فرعی​ سریع دهانم را باز کردم.

«یه انفجار.»

«انفجار؟»

«به خاطر انفجار‌درست​ واگن جلویی تونستم‌اصلاً​ یه حشره پیدا کنم.»

با شنیدن این‌حداقل​ حرف‌ها، بدن یو‌سناریوی​ جونگهیوک خشکش زد.

«ساده‌تر توضیح بده.»

«وقتی انفجار رخ داد، یه بچه‌الان​ افتاد زمین و تور حشره‌گیریش از‌فهمیدی​ دستش رها شد. منم تصادفی برش داشتم.»

«...این یه تصادف مشکوکه.»

«تصادف‌ها همیشه مشکوک هستن. اگه حرفم رو‌اصلی​ باور نمی‌کنی، از آدم‌های اون طرف حصار بپرس.‌داشتند​ همون پسربچه‌ای که اونجا ایستاده تور رو انداخت.»

آن سوی حصار ایمنی در مسیر ایستگاه اوکسو، مردم داشتند‌عجیبی‌ئه​ به این سمت نگاه می‌کردند. سناریو هنوز تمام نشده بود،‌کردم​ برای همین نمی‌توانستند نزدیک شوند یا با ما حرف بزنند.

یو جونگهیوک به آن طرف نگاه کرد اما هیچ نشانه‌ای‌جواب​ از حرکت نشان نداد. نگاهش تغییر کرد و خاطراتی که به‌حال​ نظر می‌رسید متعلق به یو جونگهیوک باشند، از ذهنم عبور کردند.

「 می‌فهمم. 」

「 انفجار. 」

「 این‌داستان​ یارو بازگشت‌کننده‌خوب​ نیست. 」

「 اون کسی نیست که‌تموم​ آینده رو تغییر داده. در‌جواب​ عوض، آینده تغییر کرده... 」

「 به خاطر من. 」

مردمی را دیدم که در یک انفجار مهیب‌فرعی​ با درد و رنج می‌مردند و یو جونگهیوک‌جواب‌های​ با نگاهی خالی به آن‌ها خیره شده بود.

「 به خاطر اینه‌خوب​ که برخلاف دفعات قبل،‌کیم​ شروع کردم به کشتنشون. 」

به خاطر تأثیر «دیدگاه خواننده‌تموم​ دانای کل»، می‌توانستم درد و رنج‌بده​ روانی یو جونگهیوک را احساس کنم.

«سؤالاتت تموم شد؟»

«...آره.»

«پس می‌تونی ولم کنی؟ بیا با‌تحریکش​ هم بریم به ایستگاه اوکسو. زمان‌شنیدم​ زیادی برای پاکسازی سناریو باقی نمونده.»

«سخت است.»

با این حال،‌درست​ بی‌دلیل نبود که قهرمان‌خوب​ داستان، قهرمان داستان بود.

«هر چی گفتی کاملاً منطقیه.»

من هرگز قهرمانی‌اصلاً​ به محتاطی یو‌تحریکش​ جونگهیوک ندیده بودم.

「 یه‌داشتند​ تازه‌کار نمی‌تونه این‌قدر‌تموم​ خونسرد باشه. 」

「 اون به شکل‌قهرمان​ غیرعادی‌ای با این دنیای‌نبود​ تغییریافته سازگار شده. 」

«احتمالاً کیم نام‌وون رو کشته.»

«او از مرز‌اصلاً​ مفید بودن گذشته‌تحریکش​ و حالا خطرناکه.»

چشم راست یو جونگهیوک شروع به درخشش با رنگی‌می‌پرسم​ طلایی کرد. سریع فهمیدم دارد چه کار می‌کند. در‌چنین​ واقع، عجیب بود اگر این پسر از «آن» استفاده نمی‌کرد.

چشمان حکیم. قوی‌ترین مهارت ردیابی یو جونگهیوک. چشمان حکیم یک مهارت رده SS بود که پنجره ویژگی‌های هدف و همچنین اطلاعات پنهان را نشان می‌داد.

تا زمانی که از آن استفاده می‌کرد،‌اصلی​ نمی‌توانستم از فاش شدن هویتم جلوگیری کنم. از‌داشتند​ طرف دیگر، فکر می‌کردم این چیز خوبی است.

من هنوز «ویژگی» و «مهارت‌های» خودم را نمی‌شناختم. اگر یو جونگهیوک اطلاعاتم را‌همین​ کشف می‌کرد، من هم می‌توانستم درباره خودم بدانم. آن‌وقت امیدوار بودم که بتوانم‌پوستی​ از اطلاعاتی که به دست آورده‌ام برای فرار از این وضعیت استفاده کنم.

[مهارت انحصاری‌داشتند​ «دیوار چهارم»‌اضافی​ فعال شد!]

[دیوار چهارم استفاده از‌قهرمان​ مهارت ردیابی «چشمان حکیم»‌نبود​ را تشخیص داده است!]

جرقه‌هایی در هوا‌حداقل​ پرید و بدن‌سناریوی​ یو جونگهیوک تلوتلو خورد.

«...کوک، چی؟»

یو جونگهیوک چشم راستش‌اضافی​ را گرفت و با‌چیزی​ سردرگمی به من نگاه کرد.

«تو... هویتت چیه؟»

متأسفم اما خودم‌حداقل​ هم دقیقاً همین‌سناریوی​ سؤال را داشتم.

[مهارت انحصاری دیوار‌اصلاً​ چهارم، چشمان حکیم‌تحریکش​ را مسدود کرده است!]

نمی‌دانستم مهارتی دارم که در‌تموم​ برابر چشمان حکیم دفاع می‌کند. بعد‌بده​ از نشانک، این دیوار چهارم بود.

این موضوع کار را‌قهرمان​ پیچیده می‌کرد. یو جونگهیوک‌نبود​ دیگر حرفم را باور نمی‌کرد.

«باید همین‌جا بکشمش.»

او آدمی بود‌اصلاً​ که به چیزی‌تحریکش​ که نمی‌شناخت اعتماد نمی‌کرد.

«یو جونگهیوک.»

پس من‌کنید​ هم باید نقشه‌هایم‌داستان​ را عوض می‌کردم.

«تو به‌قدرتش​ یک همراه‌اینکه​ قابل‌اعتماد نیاز داری.»

«...منظورت چیه؟»

«تو نمی‌تونی به‌تنهایی از‌اضافی​ سناریوی ۴۶ام عبور کنی. خودت‌می‌پرسم​ نباید این رو به‌خوبی بدونی؟»

چشمان یو جونگهیوک باریک شد.

«این رو‌قدرتش​ از کجا‌اینکه​ می‌دونی؟ نکنه تو...»

«مهم نیست من کی هستم.»

مستقیم به چشمان‌جواب‌های​ یو جونگهیوک خیره‌الان​ شدم و گفتم.

«مهم اینه‌کنید​ که می‌تونم‌قهرمان​ بهت کمک کنم.»

«او یک بازگشت‌کننده‌حداقل​ نیست. اگر بازگشت‌کننده بود،‌اصلی​ از وجودش بی‌خبر نمی‌ماندم.»

«پس این شخص کیست؟»

«...نکند؟»

اگر نمی‌توانستم دستم را پنهان کنم و اگر بهترین دست را‌کیم​ نداشتم، تنها یک راه خروج وجود داشت. آن هم این بود‌احساس​ که دستی را نشان دهم که باعث سوءتفاهم طرف مقابل شود.

«یو جونگهیوک، من‌حداقل​ آینده‌ای رو می‌دونم‌سناریوی​ که تو ازش بی‌خبری.»

[شخصیت «یو جونگهیوک»‌اصلاً​ از مهارت «تشخیص‌تحریکش​ دروغ» استفاده کرده است.]

[تشخیص دروغ تأیید‌جواب‌های​ کرده است که‌الان​ کلمات شما حقیقت دارند.]

چشمان یو‌کنید​ جونگهیوک آرام‌قهرمان​ گشاد شد.

«...چطور؟»

«مگه راه دیگه‌ای هم هست؟»

«امکان ندارد. پیامبری غیر‌اضافی​ از آنا کرافت وجود داشت؟‌می‌پرسم​ آن هم در کره جنوبی؟»

پیامبر. در راه‌های بقا، این تنها ویژگی‌ای بود که می‌توانست آینده‌کیم​ را ببیند و حالت پسیو «خنثی‌سازی تمام مهارت‌های ردیابی» را داشت. در‌کردم​ واقع، در دنیای راه‌های بقا تنها یک نفر ویژگی «پیامبر» را داشت.

«فقط یک پیامبر‌حداقل​ می‌تواند در برابر چشمان‌اصلی​ حکیم من دفاع کند.»

من جوابی ندادم‌اصلاً​ و یو جونگهیوک‌تحریکش​ لب‌هایش را گاز گرفت.

«نکنه می‌تونی‌داشتند​ از "دید‌اضافی​ آینده" استفاده کنی؟»

«یه چیزی شبیه به همونه.»

«می‌دونستی که به اینجا میام.»

«آره.»

«می‌فهمم. اگر این‌جواب‌های​ مرد یک پیامبر باشد،‌بعد​ تمام کارهایش قانع‌کننده است.»

جریان در حال تغییر بود.‌داستان​ تزلزل یو جونگهیوک فوراً منتقل‌کنم​ شد. این تنها فرصت بود.

«من می‌دونم که یو جونگهیوک‌فقط​ قدرت‌های خاصی داره. تو هم‌واقعاً​ چیزهایی درباره آینده می‌دونی. مگه نه؟»

«...»

«اما اون‌داشتند​ دانش هیچ‌وقت‌اضافی​ کامل نیست.»

تنها نقطه ضعف یک بازگشت‌کننده.

به این معنی بود که وقتی آن‌ها از اطلاعاتشان درباره‌واقعاً​ آینده استفاده می‌کردند، آینده تغییر می‌کرد. به عبارت دیگر، تمام کسانی‌چیزی​ که بازگشت می‌کردند در نهایت در «دنیایی که نمی‌شناختند» زندگی می‌کردند.

«من رو همراه خودت‌خوب​ کن. می‌تونم بخش‌هایی که‌کیم​ جا انداختی رو پر کنم.»

برای یو جونگهیوکِ فعلی، هیچ همراهی به خوبی یک «پیامبر» نبود.‌بده​ در واقع، خود فعلی من می‌توانست نقشی شبیه به یک پیامبر‌بدترین​ ایفا کند. به این دلیل که من تنها خواننده این داستان بودم.

[یک دقیقه‌کنید​ تا پایان سناریو‌داستان​ باقی مانده است.]

یو جونگهیوک سرش را‌اینکه​ پایین انداخت و شروع‌فرعی​ به فکر کردن کرد.

«یک پیامبر‌داستان​ قطعاً مفید‌خوب​ خواهد بود.»

[۵۰ ثانیه‌داشتند​ تا تکمیل سناریو‌تموم​ باقی مانده است.]

«نه فقط در سناریوی ۴۶ام،‌داستان​ بلکه بعداً هنگام مبارزه با "چالاتوسترا".‌کیم​ اما... آیا واقعاً می‌توانم باورش کنم؟»

[۴۰ ثانیه‌قدرتش​ تا پایان سناریو‌فقط​ باقی مانده است.]

«همراه.»

سرانجام، در حالی که با قلبی‌الان​ کلافه به ساعت خیره شده بودم،‌فهمیدی​ یو جونگهیوک سرش را بالا آورد.

«تصمیمم رو‌کنید​ گرفتم. تو رو‌داستان​ همراه خودم می‌کنم.»

[غوطه‌وری بیش از حد،‌اینکه​ قدرت ذهنی شما را‌فرعی​ به شدت فرسوده کرده است.]

[مهارت انحصاری‌داستان​ دیدگاه خواننده دانای‌نبود​ کل غیرفعال شد.]

مطمئن نبودم به خاطر خستگی بود یا احساس راحتی، اما‌جواب​ مهارت انحصاری لغو شد. حالا چهره یو جونگهیوک به اندازه‌بیفتد​ یک کتاب فلسفیِ بدون تفسیر، دشوار و غیرقابل خواندن بود.

یو جونگهیوک شروع به بردن من از روی «پل ایون» کرد. البته، هنوز‌عجیبی‌ئه​ هم یقه‌ام در دستانش بود اما... فکر می‌کردم حالا همه‌چیز درست می‌شود. من‌زیر​ این بازگشت‌کننده لعنتی را متقاعد کرده بودم و در موقعیت خوبی قرار داشتم.

تقریباً از پل ایون عبور کرده‌سناریوی​ بودیم و درست روبه‌روی منطقه امن‌مادرزاد​ بودیم که یو جونگهیوک ناگهان ایستاد.

«یک چیز دیگر‌اصلاً​ رو برای آخرین‌تحریکش​ بار ازت می‌پرسم.»

«چی؟»

«اگه واقعاً یک‌درست​ پیامبری، باید آینده خودت‌خوب​ رو بدونی. مگه نه؟»

لحظه‌ای که چشمان آرام یو جونگهیوک را دیدم، مو‌داده​ بر تنم سیخ شد. آزمایش او هنوز تمام نشده‌تموم​ بود. مشتی که یقه‌ام را گرفته بود، محکم‌تر شد.

«کوک.»

دستش مرا کمی بالا برد‌تموم​ و باد ملایمی از کنار پاهایم‌بده​ گذشت. زیر پایم کاملاً خالی بود.

در حالی که ایکتیوسورها با دهان‌های باز‌خوب​ به سمت طعمه خود می‌پریدند، بوی خون‌زیاد​ با بوی رودخانه هان در هم آمیخت.

«این دست‌قدرتش​ رو ول‌اینکه​ می‌کنم یا نه؟»

برای اولین بار شروع به عرق کردن کردم. بذار فکر کنم.‌زیاد​ حتی بدون شنیدن افکارش، من این مرد را بیشتر از هر‌مچاله​ کس دیگری می‌شناختم. چشمانم را بستم و به یو جونگهیوک فکر کردم.

[۲۰ ثانیه‌داشتند​ تا پایان سناریو‌تموم​ باقی مانده است.]

سپس به یک نتیجه رسیدم.

«یو جونگهیوک.»

مطمئن بودم که او چه کار خواهد کرد. مهم‌دوکجا​ نبود چطور به آن فکر می‌کردم، وقتی پای یو‌شکمم​ جونگهیوک در میان بود، هیچ پایان دیگری وجود نداشت.

در حالی که به نزدیک‌تموم​ شدن یک فرمانده دریا در‌جواب​ آب نگاه می‌کردم، حرف زدم.

«اول دو‌کنید​ تا چیز‌قهرمان​ بهت می‌گم.»

«...چی؟»

«یک، من زیردست تو نیستم.‌نبود​ پس امیدوارم از این به‌عجیبی‌ئه​ بعد با من منصفانه رفتار کنی.»

«...»

«دو، من باهات همکاری می‌کنم‌داستان​ اما تو هم باید قول‌کنم​ بدی که با من همکاری کنی.»

یو جونگهیوک با علاقه‌اینکه​ به من نگاه کرد‌فرعی​ و سر تکان داد.

«خب، جوابت چیه؟»

با لبخندی جواب دادم.

«دستت رو از‌درست​ روم بردار و‌اصلاً​ گمشو، عوضیِ لعنتی.»

سپس نیرویی که مرا نگه داشته بود ناپدید شد. نیروی جاذبه مرا به‌بقیه​ چنگ آورد. در حال سقوط، چهره یو جونگهیوک را دیدم. یو جونگهیوک طوری‌جوابی​ لبخند درخشانی بر لب داشت که انگار چیزی او را خوشحال کرده بود.

حروم‌زاده.

«باورت می‌کنم.‌داشتند​ تو قطعاً‌اضافی​ یک پیامبری.»

چیزی که در نقطه‌قهرمان​ سقوطم منتظرم بود، دهان‌نبود​ فرمانده دریای غول‌پیکر بود.

از شوک برخورد به همراه آب سرد‌اصلی​ رودخانه هان، چشمانم را بستم. همین‌طور که نفسی‌داشتند​ عمیق کشیدم، تاریکی گرم و عظیمی مرا بلعید.

[شما در پاکسازی سناریو شکست خوردید.]

...لعنتی، بالاخره‌کنید​ مجبورم از اون‌داستان​ روش استفاده کنم.

ناولها | novelha.net