چپتر 14: قدرت!
0الکس بهآرامی ایستاد و بهمحضکامپیوتری اینکه روی پاهایش قرار گرفت،رسماً چشمانش از تعجب گشاد شد.
الکس بامیدانست شگفتی بهچقدر بدنش خیره شد.
با بهت باگذشتهاش خودش فکر کرد:رسماً «عضلاتم... کاملاً سالمن!»
الکس بدنش را حرکت دادکامپیوتری و چند تمرین سبک و ابتداییباگ انجام داد تا وضعیتش را بسنجد.
واقعاً همینطوراست بود، او کاملاًکامپیوتری احساس خوبی داشت!
انگار نه انگار کهچقدر همین الان چهار ساعتبازیهای تمام تمرین کرده بود!
در حالی که الکس با بهت به بدنش نگاهروز میکرد، برای اولین بار با تمام وجود درک کردخطرناکی که این دنیا هیچ شباهتی به دنیای قبلیاش ندارد.
الکس روی زمین آنقدر ورزشکامپیوتری کرده بود که دقیقاً بداندرسماً الان باید چه حالی داشته باشد.
با این حال،اصطلاحی حتی کوچکترین اثری ازگذشتهاش ضعف در وجودش نبود.
«حس ضعف موقع تمرین به خاطر تجمع اسید لاکتیکه، امازندگی بعد از اینهمه استراحت، اسید لاکتیک دیگه از بین رفته.هیجان حس ضعفِ بعد از اون، به خاطر پارگیهای ریز فیبرهای عضلانیه.»
الکس با تعجب با خودش فکر کرد:باگ «پس حالا که این حس رو ندارم،محو یعنی فیبرهای عضلانیم از همین الان ترمیم شدن؟»
«یعنی به ایناصطلاحی زودی فاز ریکاوریزندگی رو رد کردم؟!»
الکس سعیاست کرد وضعیت فعلیاشکامپیوتری را هضم کند.
این کشف، حتی بیشترچقدر از دیدن آن جوجهتیغیبازیهای غولپیکر او را شوکه کرد.
چرا؟
چون الکس دقیقاًاصطلاحی میدانست که اینزندگی موضوع چقدر دیوانهوار است.
الکس اصطلاحی از بازیهایبازیهای کامپیوتری در زندگی گذشتهاشیاد را به یاد آورد.
این رسماً باگ بود!
«پس یعنی رسماً میتونمیاد هر روز چند بارمیتونم کل بدنم رو تمرین بدم؟»
با این حال،اصطلاحی حس بهت و هیجانگذشتهاش الکس بهسرعت محو شد.
چرا؟
چون ذهن الکسموضوع داشت به سمتاست افکار خطرناکی میرفت.
«از نظر تئوری، هرچی عضله بیشتر آسیب ببینه، قویتر میشه.بدنم مشکل روی زمین اینه که دوره ریکاوریِ همچین آسیبی اونقدرنظر طولانی میشه که اصلاً به اندازه یه تمرین عادی بازدهی نداره.»
«اما اینجا؟»
«حتی مطمئن نیستم که این افزایش قدرت به خاطر تمرینه یا مانایمیتونم جذبشده. شاید فقط کافی باشه به عضلاتم آسیب بزنم تا مانای بیشترینظر جذب کنن. شاید اصلاً نیازی به تمرین واقعی و سنتی نداشته باشم.»
چشمان الکس روی دست چپشدیوانهوار قفل شد و معجونی پیچیده ازگذشتهاش احساسات را در وجودش حس کرد.
انتظار، دلهره،زندگی ترس، کنجکاوی،یاد و طمع.
آیا الکساست یک انسانبازیهای عادی بود؟
وقتی در یک محیطبازیهای عادی زندگی میکرد، بله،یاد میشد او را عادی نامید.
با این حال، اگر قرار بود پس ازبازیهای پرتاب شدن به دنیایی جدید همچنان عادی بماند،میتونم خدا او را برای ورود به دنیایش انتخاب نمیکرد.
گذشته اززندگی اینها، چنینیاد چیزی خستهکننده میشد.
تنها دلیلی که قراربازیهای بود الکس به روشییاد غیرمتعارف قدرتمند شود، سرگرمی بود.
خدا میخواست سرگرم شود.
پس کاملاً بدیهی بودچقدر که خدا یک آدمبازیهای خستهکننده را انتخاب نمیکرد.
الکس با حالتیگذشتهاش پیچیده، چند بار بهباگ دست چپش نگاه انداخت.
با بیشتراست شدن دلهرهاش، ضربانکامپیوتری قلبش بالا رفت.
الکس در حالی که دندانهایشکامپیوتری را روی هم میسایید بارسماً خودش فکر کرد: «باید امتحانش کنم!»
با اینمیدانست فکر، تصمیمشچقدر را گرفت.
الکس قرار بود آنقدر به عضلاترسماً دست چپش آسیب برساند که رویهیجان زمین، یک مصدومیت جدی محسوب میشد.
الکس با چشمانی ریزشده باکامپیوتری خودش فکر کرد: «قراره بهرسماً طرز وحشتناکی درد داشته باشه!»
شالاپ!
الکس درختش را رهاچقدر کرد و گذاشت بدنشبازیهای روی زمین خیس بیفتد.
سپس، برایزندگی نیم دقیقهیاد همانجا بیحرکت ماند.
بعد از نیم دقیقه،بازیهای غلت زد و روییاد نقطه دیگری قرار گرفت.
این روند عجیب،اصطلاحی نزدیک به نیمزندگی ساعت ادامه یافت.
نیم ساعت بعد،موضوع الکس سرمای شدیدیاست را حس کرد.
در حالی کهگذشتهاش بدنش داشت بیحس میشد،باگ دندانهایش به هم میخوردند.
الکس بهآرامی غلت زد.
و سپس، با تمام توانش،کامپیوتری با دست چپ خود رارسماً بهشدت به بالا هل داد!
الکس تصمیم گرفته بود دمای بدنشاست را پایین بیاورد و بدون گرم کردن،آورد با تمام قوا به خودش فشار بیاورد.
او قرار بود دستیاد چپش را بلافاصله ومیتونم با تمام قدرت تمرین دهد!
هیچ آدماست عاقلی روی زمینکامپیوتری چنین کاری نمیکرد.
چرا؟
چون وقتی عضلات سرد بودند، حفظ انعطافپذیریشان بسیاربازیهای سختتر بود. اگر فیبرهای عضلانی انعطافپذیر نبودند، خیلیمیتونم سریعتر و در مقیاس بسیار وسیعتری پاره میشدند.
حتی یک دقیقهگذشتهاش هم طول نکشید تاباگ «تکنیک» الکس نتیجه بدهد.
سوزش دردناکی در عضلهبازیهای دوسر بازوی چپ الکس پیچیدآورد و بهشدت دچار گرفتگی شد.
با این حال، الکس به گرفتگی عضلات عادتیاد داشت و توانست به فشار آوردن به بازویهیجان چپش بسیار فراتر از حد توانش ادامه دهد.
تنها یک دقیقه بعد، الکس مجبوراست شد متوقف شود و در حالی کهآورد درد شدیدی داشت، بازوی چپش را گرفت.
احتمالاً بخش بزرگی ازیاد عضله دوسر بازوی چپشمیتونم را پاره کرده بود.
با ایناست وجود، کار الکسکامپیوتری تمام نشده بود.
برق دیوانهواری در چشمانبازیهای الکس درخشید، چرا که میخواستآورد حتی فراتر از این برود.
بنگ! بنگ! بنگ!
الکس دست راستش رایاد مشت کرد و بهشدت بهروز عضله دوسر بازوی چپش کوبید.
ده ثانیه بعد،اصطلاحی الکس متوقف شدزندگی و فقط نفسنفس زد.
الکس دقیقاً میدانست کهبازیهای بهبودی چنین چیزی روییاد زمین چقدر طول میکشد.
«بهبود یه همچین چیزی روی زمین احتمالاًاصطلاحی چهار تا شش هفته طول میکشه. امیدوارم اینجاباگ اینقدر طول نکشه، چون دردش داره دیوونهم میکنه!»
الکس در حالی که عضلهآورد دوسر بازوی چپش را گرفتهبدنم بود، به سمت درختش رفت.
سپس نشستاست و سعیبازیهای کرد مدیتیشن کند.
ورود به حالت مدیتیشن بسیار سختتر بودگذشتهاش چون درد شدیدی داشت، اما بعد از یکبدم ساعت، توانست دوباره با مانا ارتباط برقرار کند.
الکس احساس کرد عضله دوسر بازوی چپش از آنکامپیوتری درد سوزان خنک شد و درد نیز به آرامیبدنم فروکش کرد. با این حال، درد هنوز وجود داشت.
الکس روی مانای موجود در هوارسماً تمرکز کرد تا اینکه دیگر احساسهیجان گرمایی در عضله دوسر بازوی چپش نداشت.
سپس چشمانش رااصطلاحی باز کرد و بازویگذشتهاش چپش را تکان داد.
وقتی الکس نتیجه رابازیهای دید، ترکیب پیچیده دیگری ازآورد احساسات در ذهنش پدیدار شد.
ناباوری، نشاط، ترس.
چرا ناباوری؟
چون عضلهاست دوسرش کاملاًبازیهای بهبود یافته بود!
چرا نشاط؟
چون این یعنی الکسچقدر میتوانست با سرعتی وحشتناکبازیهای قدرت به دست بیاورد!
چرا ترس؟
چون این یعنیاصطلاحی الکس باید دردزندگی دیوانهواری را تحمل میکرد!
الکس دقیقاًاست میدانست اینبازیهای به چه معناست.
تمرین از یکموضوع ورزش لذتبخش بهاست شکنجهای خالص تبدیل میشد.
دیگر هیچزندگی لذتی دریاد تمرین وجود نداشت.
تمرین پر ازاصطلاحی درد میشد وزندگی نه هیچ چیز دیگر.
الکس میدانست که هنوز هم میتواند به تمرینیاد عادی ادامه دهد. اینگونه، در حالی که قدرتمندترهیجان میشد، باز هم از این روند لذت میبرد.
با این وجود، الکس ایندیوانهوار را هم میدانست که اینزندگی انتخاب واقعاً یک انتخاب نبود.
حالا که الکس بیش ازآورد یک روز در این دنیا بود،بدم انگیزهای در درونش شکل گرفته بود.
الکس چندین موجود رابازیهای دیده بود که میتوانستندیاد به راحتی او را بکشند.
الکس نمیخواست بمیرد.
علاوه بر این، خدا گفتهدیوانهوار بود که الکس میتواند بهزندگی مقادیر دیوانهواری از قدرت دست یابد.
روی زمین، قدرت فیزیکییاد برای سالم ماندن ومیتونم پول درآوردن مفید بود.
اما اینجا،است همهچیز حولبازیهای محور آن میچرخید.
هوش مهمترین چیز نبود.
ارتباطات مهمترین چیز نبود.
پول مهمترین چیز نبود.
نفوذ مهمترین چیز نبود.
قدرت مهمترین چیز بود!
الکس قدرت خدا را زمانی که امپراتور جادویبازیهای قبلی را احضار کرد و زمانی که خودمیتونم واقعیت را در تالارش تغییر داد، دیده بود.
مهم نبودزندگی چند نفر بهآورد او حمله میکردند.
مهم نبوداست بقیه از چهکامپیوتری سلاحهایی استفاده میکردند.
در برابر ایناصطلاحی خدا، تمام اینزندگی چیزها بیفایده میشدند.
الکس میدانست این احتمالچقدر وجود دارد که بتواندبازیهای به اندازه خدا قدرتمند شود.
این به چه معنا بود؟
آزادی!
قدرت!
هر چیزی که میخواست!
هیچچیز در تمامگذشتهاش دنیا نمیتوانست اورسماً را متوقف کند!
او میتوانست هر کاریبازیهای که میخواست را بدون هیچآورد پیامد و نگرانیای انجام دهد!
امروز، الکس واقعاًاصطلاحی عطش سیریناپذیرش برای قدرتگذشتهاش را بیدار کرده بود.
او باید قدرتمند میشد!
هیچچیز مهمتر از قدرت نبود!
هیچچیز!
الکس پس از اینکهبازیهای عزمش را جزم کرد،یاد از درختش بالا رفت.
پس از اینکه بهچقدر ارتفاع چند متری رسید، الکسکامپیوتری دندانهایش را به هم فشرد.
سپس، به پایین پرید.
تا زمانی کهاصطلاحی استخوانهایش نمیشکستند، همهچیززندگی خوب پیش میرفت!
بنگ!