چپتر 26: مناره اثیری
0الکس به جوجهتیغی نگاه کرد،کمک مطمئن نبود که آیا نیتشبهم را درست قضاوت میکند یا نه.
الکس با شمشیرش بهخارج سمت مناره اشاره کردمیکشه و به جوجهتیغی خیره شد.
جوجهتیغی هیچ واکنشی نشان نداد.
فقط بانادیدهم انتظار بهمیبلعه الکس نگاه میکرد.
الکس با خودش فکر کرد:کمک «لعنتی! یعنی ازم میخواد اینبهم مناره اثیری رو براش بیارم؟!»
«داره مجبورماگه میکنه کهخارج برش دارم؟!»
الکس شروع به سردادم خوردن به سمتی متفاوت ازاون جایی که جوجهتیغی بود، کرد.
غیییژ!
جوجهتیغی مسیر جدید الکس را دنبالحداقل کرد و به سرعت به نقطهای رسیدعوض که الکس داشت به سمتش سر میخورد.
«لعنت! نمیذاره برم!دریاچه اگه از دریاچه خارجمنو بشم احتمالا منو میکشه!»
الکس دروقتی مخمصهای گیردادم افتاده بود.
یا باید با جوجهتیغیمیبلعه درمیافتاد یا با آننیستم چیزی که در دریاچه بود.
مقابله با هر دویمیدم این موجودات بسیار فراتربهش از تواناییهای او بود!
الکس احساس خفگیدریاچه میکرد و بهاحتمالا شدت کلافه شده بود.
دیگران داشتندوقتی سرنوشتش رادادم تعیین میکردند!
او ازنادیدهم این موضوعمیبلعه متنفر بود!
الکس با نفرت بهمیدم جوجهتیغی نگاه کرد، امابهش رفتار آن تغییری نکرد.
همچنان بااگه انتظار بهخارج الکس نگاه میکرد.
پس ازوقتی مدتی، الکس مشتشبهم را گره کرد.
الکس با خودش فکر کرد: «اگه مجبور باشم انتخاب کنم، ترجیح میدم بهتحت جوجهتیغی کمک کنم. جوجهتیغی حداقل وقتی بهش چیزی دادم بهم پاداش داد. دربدون عوض، اون چیزی که تو دریاچهست احتمالا فقط نادیدهم میگیره یا منو میبلعه.»
«متاسفانه، اونقدر قوی نیستم کهکمک بتونم خواستهای داشته باشم. کاملابهم تحت رحمت هوسهای جوجهتیغی هستم.»
در نهایت،اگه الکس مارمولکخارج را دور کرد.
او نمیخواست مارمولک آسیبی ببیند.
الکس به سمت منارهمیبلعه اثیری برگشت و مارمولکنیستم منظور الکس را فهمید.
بدون هیچ تردیدی، مارمولکمیدم به سمت ساحل دریاچه دویددادم و در جنگل ناپدید شد.
جوجهتیغی حتیاگه نگاهی همخارج به آن نینداخت.
الکس با خودش فکر کرد: «همونطور که انتظار میرفت، مارمولک فقطنادیدهم تا زمانی بهم اهمیت میده که براش مفید باشم. با اولین نشونهرحمت ضعف منو رها میکنه. حتی ممکنه وقتی ضعف نشون بدم منو بکشه.»
با این حال،میگیره او از قبل انتظارقوی چنین چیزی را داشت.
مارمولک حیوان خانگی الکس نبود.
یک حیوان وحشی بود و علاوه برمنو آن، یک خزنده بود. خزندگان به داشتنچیزی محبت نسبت به حیوانات دیگر معروف نبودند.
سرانجام، الکس به دوردادم مناره اثیری حرکت کردعوض و پشت آن ایستاد.
در این لحظه، مناره جلویمتاسفانه الکس بود و پشت مناره،خواستهای در لبه دریاچه، جوجهتیغی قرار داشت.
الکس با سرعت به سمت منارهحداقل میرفت، آن را جذب میکرد و باعوض عجله به سمت جوجهتیغی ادامه مسیر میداد.
این بهترین روشیدریاچه بود که میتوانستاحتمالا به آن فکر کند.
الکس نفس عمیقی کشیددادم و از نظر ذهنیعوض خودش را آماده کرد.
شینگ!
سپس، الکس شمشیرش را درکمک یخ فرو کرد و خودشبهم را به جلو پرتاب کرد.
الکس تااگه جایی کهخارج میتوانست شتاب گرفت.
و سپس، بازویبهش یخزده الکس بهپاداش مناره اثیری برخورد کرد!
ووووم!
انگار مناره آشفته شده بود!
مناره اثیری تغییر شکل داد.
فرم مناره عوض شددادم و شروع به پیچیدنعوض دور بازوی الکس کرد.
مانند یک نوار نرممیبلعه کاغذی بود که بهنیستم همراه او کشیده میشد.
فیسسس!
صدای جلز و ولز به گوش رسید، درمیکشه حالی که فرم اثیری مناره در یک چشمدوی به هم زدن دور بدن الکس پیچیده شد.
الکس احساس کرد چیزیدادم با سرمای وحشتناک اوعوض را لمس کرده است!
با این حال،میگیره بدن الکس یخاونقدر نزد یا آسیبی ندید.
الکس احساس کرد سرمایی به درونحداقل بدنش میخزد. با این وجود، بیرونداد بدنش دوباره شروع به گرم شدن کرد.
انگار که آندریاچه حس سرما داشتاحتمالا در بدنش حرکت میکرد.
الکس احساس کردبهش حس سرما با ارادهداد خودش وارد سرش شد.
اما ظاهراً مانعیمیگیره وجود داشت که جلویقوی پیشروی آن را میگرفت.
پس از یک لحظه، حس سرما ازوقتی تلاش برای ورود به سر الکس دست کشیددریاچهست و دوباره به سمت بازوی یخزدهاش حرکت کرد.
ناگهان، بازوی چپ الکس حس خود رامنو به دست آورد و او احساس کردچیزی بازویش حتی سردتر از قبل شده است.
الکس به سختی توانستدادم در حالت وحشت بازویعوض چپش را تکان دهد.
ووووم!
ناگهان، باد سردترجیح وحشتناکی از بازویحداقل چپ الکس خارج شد.
باد سرد به پوشش یخی زیراحتمالا پای الکس برخورد کرد و لایهباید یخی اضافهای در آن نقطه شکل گرفت.
با اینوقتی حال، همزمان اتفاقبهم شوکهکنندهای رخ داد!
بازوی الکس فوراً گرم شد!
در واقع، الکسترجیح ناگهان احساس کرد بازویشوقتی کاملاً داغ شده است!
انگار الکس تمام سرمایخارج بدنش را جمع کردهمیکشه و به بیرون رانده بود.
حتی نیزه یخی که دربهم شانهاش گیر کرده بود نیزدریاچهست در حال ذوب شدن بود.
انگار بازوی چپ الکسمیبلعه با همان اصول یک دستگاهبتونم تهویه مطبوع کار کرده بود!
برای سرد کردن یک اتاق،کمک دستگاه تهویه مطبوع باید گرمابهم را به جای دیگری منتقل میکرد.
اگر داخل یک اتاق به اندازه بیرونمنو گرم بود و دستگاه تهویه مطبوع روشنچیزی میشد، داخل سردتر و بیرون گرمتر میشد.
دمای گرموقتی جمعآوری و بهبهم بیرون رانده میشد.
ظاهراً بازوی الکس کاریمیبلعه با همان اصل اما بهبتونم صورت معکوس انجام داده بود.
الکس محیط اطراف را سردکمک کرده بود و در نتیجهبهم بازوی چپش داغتر شده بود.
با این حال، الکس در حالاحتمالا حاضر مشکلات بسیار بزرگتری داشت وباید هیچ وقتی برای تحلیل این موضوع نداشت.
تمام اینها تنهابهش در سه ثانیهپاداش رخ داده بود.
و سه ثانیه پسمیبلعه از اینکه الکس منارهنیستم اثیری را جذب کرد...
بوووووووم!
یک چیز غولپیکر،دریاچه قهوهای و... تختهسنگمانند ازمنو وسط دریاچه بیرون زد.
بیش از ده متردادم ارتفاع و نزدیک بهعوض سه متر عرض داشت.
خطی ازنادیدهم وسط آنمیبلعه چیز تختهسنگمانند میگذشت.
الکس میدانست اینترجیح چیست و قلبشحداقل بهشدت در سینهاش میتپید.
او متوجهاگه شد: 'این منقاربشم یه هشتپای غولپیکره!'
اگر فقط منقار هشتپادادم ده متر طول داشت، کلاون این موجود چقدر غولپیکر بود؟!
منقار از وسطمیگیره دریاچه بیرون زدهاونقدر و بسته شده بود.
هشتپا احتمالاً فکرترجیح کرده بود کهحداقل الکس هنوز آنجاست.
خوشبختانه، الکس دردریاچه حین لیز خوردن منارهمنو اثیری را قاپیده بود.
الکس باوقتی وحشت به پشتبهم سرش نگاه کرد.
بوووووووم!
ناگهان، کل دریاچه منفجر شد!
هشتپای غولپیکر متوجه شده بودبشم که چیزی شکار نکرده است وافتاده کل بدنش از دریاچه بیرون زد.
نمیتوانست طعمهاش را رها کند!
متراکم کردننادیدهم چنین چیزی مانایمتاسفانه بسیار زیادی میطلبید!
بازوهایی با طول نزدیک به ۵۰ متروقتی در سراسر دریاچه کشیده شدند، در حالیاون که یک سر غولپیکر از آب بیرون آمد.
چشمان هشتپا بهسرعت به اطرافبشم چرخیدند و بلافاصله الکس درگیر حال دویدن را پیدا کردند.
بوووووم!
همه بازوها بامیگیره ضربه روی دریاچهاونقدر یخزده فرود آمدند.
با کمال تعجب، یخ نشکست.
دلیلش این بود که هشتپابشم از قدرتهای یخی خود برایگیر افزایش سختی یخ استفاده کرده بود.
همانطور که هشتپا بازوهایش را بهپاداش پایین میکوبید، بدنش از آب جدامیگیره شد و به سمت الکس پرواز کرد.
خودش را بیش از ۵۰متاسفانه متر به هوا پرتاب کردهخواستهای بود، دقیقاً به سمت الکس!
قلب الکسکنم تقریباً ازمیدم حرکت ایستاد.
این هشتپا خیلی سریع بود!
در یک چشمبهش به هم زدنپاداش او را میگرفت!
'من مُردم!'
بازوهای هشتپای درترجیح حال پرواز بهحداقل سمت الکس کشیده شدند.
در یکاگه ثانیه اوخارج را میگرفت!
الکس باوقتی چشمانی ناامید بهبهم جلو نگاه کرد.
با این حال،میگیره چیزی که دیداونقدر او را ناامیدتر کرد.
جوجهتیغی برگشته بود!
دیگر حتیاگه به اوخارج نگاه هم نمیکرد!
چشمان الکسوقتی از شدتدادم وحشت گشاد شدند.
و بعد، همهچیز تغییر کرد!
بنگ!
یک صدایاگه بلند وخارج انفجاری بود.
انگار یکوقتی نارنجک منفجردادم شده بود!
ناگهان، الکس احساسمیگیره کرد طوفانی بهاونقدر بدنش برخورد کرد.
باد وحشتناکی ناگهان وزیدن گرفتکمک و بدن الکس بهطور غیرقابلکنترلیبهم در سراسر دریاچه پرتاب شد!
همانطور که الکس به اینطرف و آنطرفمنو پرتاب میشد، توانست نگاهی گذرا به هشتپای درمقابله هوا بیندازد و تصویری در ذهنش حک شد!
بیش از ۲۰ سوزندادم سبز و فوقالعاده بلند دراون بدن هشتپا فرو رفته بودند!
این دلیل آنمیگیره صدای انفجاری واونقدر طوفان وحشتناک بود!
سوزنها با انفجار از بدن جوجهتیغی جداوقتی شده، با سرعتهایی غیرقابلتصور از کنار بدن الکسدریاچهست گذشته و در بدن هشتپا فرو رفته بودند!
بادِ ناشی از سوزنهاخارج الکس را به آنسویمیکشه دریاچه پرتاب کرده بود!
قدرت خالص انفجارِ سوزنها،دادم هشتپای عظیمالجثه را درعوض هوا متوقف کرده بود!
سپس، الکس دیدمیگیره که جوجهتیغی بهسرعت نگاهیقوی به پشت سرش انداخت.
بعد ازکنم آن، دوبارهمیدم رویش را برگرداند.
بنگ!
یک انفجار وحشتناک دیگردادم و بیست سوزن دیگرعوض از بدن هشتپا گذشتند!
زمین زیر پای جوجهتیغی به دلیلاونقدر نیروی غیرقابلتصور در هم شکست وکاملا هشتپا به آنسوی دریاچه پرتاب شد.
بنگ!
انفجاری دیگر رخ دادخارج و هشتپا حتی بهمیکشه فاصلهای دورتر پرتاب شد!
الکس بهسرعت دوباره خودش رابهم از روی زمین بلند کرددریاچهست و به سمت لبه دریاچه دوید.
جوجهتیغی چرخید ومیگیره سپس با سرعت انفجاریقوی به جلو حرکت کرد.
بووووم!
جوجهتیغی با سرعتیدریاچه کاملاً وحشتناک بهاحتمالا جلو شلیک شد!
داشت دور دریاچه میدوید و ازپاداش روی یخها دوری میکرد. میدانست کهمیگیره یخ نمیتواند وزن او را تحمل کند.
چشمان الکس با دیدنمیبلعه سرعت غیرواقعی جوجهتیغی ازنیستم روی شوک گشاد شد.
چطور میتوانستکنم فکر کند کهکمک جوجهتیغی کُند است؟!
آن موجود داشت باخارج سرعتی بیش از ۲۰۰میکشه کیلومتر در ساعت حرکت میکرد!
تمام درختان اطرافش کاملاً نابودبهم میشدند و مسیر طولانی ودریاچهست وحشتناکی از ویرانی ایجاد میکردند.
بنگ!
در همین حین،ترجیح هشتپا بیرون از دریاچه،وقتی داخل جنگل فرود آمد.
بازوهایش بهشدت به اطراف کوبیدهبشم میشدند و هر چیزی راگیر در محیط اطرافش نابود میکردند.
چند ثانیهوقتی بعد، جوجهتیغی بهبهم نزدیکی هشتپا رسید.
بنگ! بنگ! بنگ!
الکس نمیتوانست ببیند، امامیدم صدای مبارزه دو هیولایبهش غولپیکر را در دوردست میشنید.
این مبارزهای نبوددریاچه که او بتوانداحتمالا در آن دخالت کند!
با این حال،بهش صداها در کمتر ازداد ده ثانیه ناپدید شدند.
مبارزه ازنادیدهم قبل تماممیبلعه شده بود!
الکس نفس عمیقی کشید.
سپس، بهآرامی راهشدریاچه را به سمت منطقهمنو مبارزه در پیش گرفت.
الکس میتوانست ببیند که چند سوزنپاداش سبز از بالای درختان بیرون زدهاندمیگیره و در حال حرکت به اطراف بودند.
او هیچنادیدهم بازوی غولپیکریمیبلعه بالای درختان نمیدید.
این یعنیکنم جوجهتیغی پیروزمیدم شده بود.
الکس با خود فکرخارج کرد: 'همونطور که انتظارمیکشه میرفت، هژمون همون هژمونه.'
الکس وقتی متوجه شددادم که توانسته از مرگعوض فرار کند، بهآرامی آرام شد.
'برام جالبه که جوجهتیغی بهم پاداشی میده یا نه؟بتونم امیدوارم اینطور باشه. الان فرار کردن هیچ منطقی نداره. اگهدور جوجهتیغی بخواد من رو بکشه، هیچ کاری از دستم برنمیاد.'
الکس فقط امیدوار بودمیدم که شخصیت جوجهتیغی ناگهانبهش به شخصیتی بیرحم تغییر نکند.