---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خدای شمشیر در دنیای جادو

چپتر 26: مناره اثیری • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 26: مناره اثیری

0

الکس به جوجه‌تیغی نگاه کرد،‌کمک​ مطمئن نبود که آیا نیتش‌بهم​ را درست قضاوت می‌کند یا نه.

الکس با شمشیرش به‌خارج​ سمت مناره اشاره کرد‌میکشه​ و به جوجه‌تیغی خیره شد.

جوجه‌تیغی هیچ واکنشی نشان نداد.

فقط با‌نادیده‌م​ انتظار به‌میبلعه​ الکس نگاه می‌کرد.

الکس با خودش فکر کرد:‌کمک​ «لعنتی! یعنی ازم میخواد این‌بهم​ مناره اثیری رو براش بیارم؟!»

«داره مجبورم‌اگه​ میکنه که‌خارج​ برش دارم؟!»

الکس شروع به سر‌دادم​ خوردن به سمتی متفاوت از‌اون​ جایی که جوجه‌تیغی بود، کرد.

غیییژ!

جوجه‌تیغی مسیر جدید الکس را دنبال‌حداقل​ کرد و به سرعت به نقطه‌ای رسید‌عوض​ که الکس داشت به سمتش سر می‌خورد.

«لعنت! نمیذاره برم!‌دریاچه​ اگه از دریاچه خارج‌منو​ بشم احتمالا منو میکشه!»

الکس در‌وقتی​ مخمصه‌ای گیر‌دادم​ افتاده بود.

یا باید با جوجه‌تیغی‌میبلعه​ درمی‌افتاد یا با آن‌نیستم​ چیزی که در دریاچه بود.

مقابله با هر دوی‌میدم​ این موجودات بسیار فراتر‌بهش​ از توانایی‌های او بود!

الکس احساس خفگی‌دریاچه​ می‌کرد و به‌احتمالا​ شدت کلافه شده بود.

دیگران داشتند‌وقتی​ سرنوشتش را‌دادم​ تعیین می‌کردند!

او از‌نادیده‌م​ این موضوع‌میبلعه​ متنفر بود!

الکس با نفرت به‌میدم​ جوجه‌تیغی نگاه کرد، اما‌بهش​ رفتار آن تغییری نکرد.

همچنان با‌اگه​ انتظار به‌خارج​ الکس نگاه می‌کرد.

پس از‌وقتی​ مدتی، الکس مشتش‌بهم​ را گره کرد.

الکس با خودش فکر کرد: «اگه مجبور باشم انتخاب کنم، ترجیح میدم به‌تحت​ جوجه‌تیغی کمک کنم. جوجه‌تیغی حداقل وقتی بهش چیزی دادم بهم پاداش داد. در‌بدون​ عوض، اون چیزی که تو دریاچه‌ست احتمالا فقط نادیده‌م میگیره یا منو میبلعه.»

«متاسفانه، اونقدر قوی نیستم که‌کمک​ بتونم خواسته‌ای داشته باشم. کاملا‌بهم​ تحت رحمت هوس‌های جوجه‌تیغی هستم.»

در نهایت،‌اگه​ الکس مارمولک‌خارج​ را دور کرد.

او نمی‌خواست مارمولک آسیبی ببیند.

الکس به سمت مناره‌میبلعه​ اثیری برگشت و مارمولک‌نیستم​ منظور الکس را فهمید.

بدون هیچ تردیدی، مارمولک‌میدم​ به سمت ساحل دریاچه دوید‌دادم​ و در جنگل ناپدید شد.

جوجه‌تیغی حتی‌اگه​ نگاهی هم‌خارج​ به آن نینداخت.

الکس با خودش فکر کرد: «همونطور که انتظار میرفت، مارمولک فقط‌نادیده‌م​ تا زمانی بهم اهمیت میده که براش مفید باشم. با اولین نشونه‌رحمت​ ضعف منو رها میکنه. حتی ممکنه وقتی ضعف نشون بدم منو بکشه.»

با این حال،‌میگیره​ او از قبل انتظار‌قوی​ چنین چیزی را داشت.

مارمولک حیوان خانگی الکس نبود.

یک حیوان وحشی بود و علاوه بر‌منو​ آن، یک خزنده بود. خزندگان به داشتن‌چیزی​ محبت نسبت به حیوانات دیگر معروف نبودند.

سرانجام، الکس به دور‌دادم​ مناره اثیری حرکت کرد‌عوض​ و پشت آن ایستاد.

در این لحظه، مناره جلوی‌متاسفانه​ الکس بود و پشت مناره،‌خواسته‌ای​ در لبه دریاچه، جوجه‌تیغی قرار داشت.

الکس با سرعت به سمت مناره‌حداقل​ می‌رفت، آن را جذب می‌کرد و با‌عوض​ عجله به سمت جوجه‌تیغی ادامه مسیر می‌داد.

این بهترین روشی‌دریاچه​ بود که می‌توانست‌احتمالا​ به آن فکر کند.

الکس نفس عمیقی کشید‌دادم​ و از نظر ذهنی‌عوض​ خودش را آماده کرد.

شینگ!

سپس، الکس شمشیرش را در‌کمک​ یخ فرو کرد و خودش‌بهم​ را به جلو پرتاب کرد.

الکس تا‌اگه​ جایی که‌خارج​ می‌توانست شتاب گرفت.

و سپس، بازوی‌بهش​ یخ‌زده الکس به‌پاداش​ مناره اثیری برخورد کرد!

ووووم!

انگار مناره آشفته شده بود!

مناره اثیری تغییر شکل داد.

فرم مناره عوض شد‌دادم​ و شروع به پیچیدن‌عوض​ دور بازوی الکس کرد.

مانند یک نوار نرم‌میبلعه​ کاغذی بود که به‌نیستم​ همراه او کشیده می‌شد.

فیسسس!

صدای جلز و ولز به گوش رسید، در‌میکشه​ حالی که فرم اثیری مناره در یک چشم‌دوی​ به هم زدن دور بدن الکس پیچیده شد.

الکس احساس کرد چیزی‌دادم​ با سرمای وحشتناک او‌عوض​ را لمس کرده است!

با این حال،‌میگیره​ بدن الکس یخ‌اونقدر​ نزد یا آسیبی ندید.

الکس احساس کرد سرمایی به درون‌حداقل​ بدنش می‌خزد. با این وجود، بیرون‌داد​ بدنش دوباره شروع به گرم شدن کرد.

انگار که آن‌دریاچه​ حس سرما داشت‌احتمالا​ در بدنش حرکت می‌کرد.

الکس احساس کرد‌بهش​ حس سرما با اراده‌داد​ خودش وارد سرش شد.

اما ظاهراً مانعی‌میگیره​ وجود داشت که جلوی‌قوی​ پیشروی آن را می‌گرفت.

پس از یک لحظه، حس سرما از‌وقتی​ تلاش برای ورود به سر الکس دست کشید‌دریاچه‌ست​ و دوباره به سمت بازوی یخ‌زده‌اش حرکت کرد.

ناگهان، بازوی چپ الکس حس خود را‌منو​ به دست آورد و او احساس کرد‌چیزی​ بازویش حتی سردتر از قبل شده است.

الکس به سختی توانست‌دادم​ در حالت وحشت بازوی‌عوض​ چپش را تکان دهد.

ووووم!

ناگهان، باد سرد‌ترجیح​ وحشتناکی از بازوی‌حداقل​ چپ الکس خارج شد.

باد سرد به پوشش یخی زیر‌احتمالا​ پای الکس برخورد کرد و لایه‌باید​ یخی اضافه‌ای در آن نقطه شکل گرفت.

با این‌وقتی​ حال، همزمان اتفاق‌بهم​ شوکه‌کننده‌ای رخ داد!

بازوی الکس فوراً گرم شد!

در واقع، الکس‌ترجیح​ ناگهان احساس کرد بازویش‌وقتی​ کاملاً داغ شده است!

انگار الکس تمام سرمای‌خارج​ بدنش را جمع کرده‌میکشه​ و به بیرون رانده بود.

حتی نیزه یخی که در‌بهم​ شانه‌اش گیر کرده بود نیز‌دریاچه‌ست​ در حال ذوب شدن بود.

انگار بازوی چپ الکس‌میبلعه​ با همان اصول یک دستگاه‌بتونم​ تهویه مطبوع کار کرده بود!

برای سرد کردن یک اتاق،‌کمک​ دستگاه تهویه مطبوع باید گرما‌بهم​ را به جای دیگری منتقل می‌کرد.

اگر داخل یک اتاق به اندازه بیرون‌منو​ گرم بود و دستگاه تهویه مطبوع روشن‌چیزی​ می‌شد، داخل سردتر و بیرون گرم‌تر می‌شد.

دمای گرم‌وقتی​ جمع‌آوری و به‌بهم​ بیرون رانده می‌شد.

ظاهراً بازوی الکس کاری‌میبلعه​ با همان اصل اما به‌بتونم​ صورت معکوس انجام داده بود.

الکس محیط اطراف را سرد‌کمک​ کرده بود و در نتیجه‌بهم​ بازوی چپش داغ‌تر شده بود.

با این حال، الکس در حال‌احتمالا​ حاضر مشکلات بسیار بزرگ‌تری داشت و‌باید​ هیچ وقتی برای تحلیل این موضوع نداشت.

تمام این‌ها تنها‌بهش​ در سه ثانیه‌پاداش​ رخ داده بود.

و سه ثانیه پس‌میبلعه​ از اینکه الکس مناره‌نیستم​ اثیری را جذب کرد...

بوووووووم!

یک چیز غول‌پیکر،‌دریاچه​ قهوه‌ای و... تخته‌سنگ‌مانند از‌منو​ وسط دریاچه بیرون زد.

بیش از ده متر‌دادم​ ارتفاع و نزدیک به‌عوض​ سه متر عرض داشت.

خطی از‌نادیده‌م​ وسط آن‌میبلعه​ چیز تخته‌سنگ‌مانند می‌گذشت.

الکس می‌دانست این‌ترجیح​ چیست و قلبش‌حداقل​ به‌شدت در سینه‌اش می‌تپید.

او متوجه‌اگه​ شد: 'این منقار‌بشم​ یه هشت‌پای غول‌پیکره!'

اگر فقط منقار هشت‌پا‌دادم​ ده متر طول داشت، کل‌اون​ این موجود چقدر غول‌پیکر بود؟!

منقار از وسط‌میگیره​ دریاچه بیرون زده‌اونقدر​ و بسته شده بود.

هشت‌پا احتمالاً فکر‌ترجیح​ کرده بود که‌حداقل​ الکس هنوز آنجاست.

خوشبختانه، الکس در‌دریاچه​ حین لیز خوردن مناره‌منو​ اثیری را قاپیده بود.

الکس با‌وقتی​ وحشت به پشت‌بهم​ سرش نگاه کرد.

بوووووووم!

ناگهان، کل دریاچه منفجر شد!

هشت‌پای غول‌پیکر متوجه شده بود‌بشم​ که چیزی شکار نکرده است و‌افتاده​ کل بدنش از دریاچه بیرون زد.

نمی‌توانست طعمه‌اش را رها کند!

متراکم کردن‌نادیده‌م​ چنین چیزی مانای‌متاسفانه​ بسیار زیادی می‌طلبید!

بازوهایی با طول نزدیک به ۵۰ متر‌وقتی​ در سراسر دریاچه کشیده شدند، در حالی‌اون​ که یک سر غول‌پیکر از آب بیرون آمد.

چشمان هشت‌پا به‌سرعت به اطراف‌بشم​ چرخیدند و بلافاصله الکس در‌گیر​ حال دویدن را پیدا کردند.

بوووووم!

همه بازوها با‌میگیره​ ضربه روی دریاچه‌اونقدر​ یخ‌زده فرود آمدند.

با کمال تعجب، یخ نشکست.

دلیلش این بود که هشت‌پا‌بشم​ از قدرت‌های یخی خود برای‌گیر​ افزایش سختی یخ استفاده کرده بود.

همان‌طور که هشت‌پا بازوهایش را به‌پاداش​ پایین می‌کوبید، بدنش از آب جدا‌میگیره​ شد و به سمت الکس پرواز کرد.

خودش را بیش از ۵۰‌متاسفانه​ متر به هوا پرتاب کرده‌خواسته‌ای​ بود، دقیقاً به سمت الکس!

قلب الکس‌کنم​ تقریباً از‌میدم​ حرکت ایستاد.

این هشت‌پا خیلی سریع بود!

در یک چشم‌بهش​ به هم زدن‌پاداش​ او را می‌گرفت!

'من مُردم!'

بازوهای هشت‌پای در‌ترجیح​ حال پرواز به‌حداقل​ سمت الکس کشیده شدند.

در یک‌اگه​ ثانیه او‌خارج​ را می‌گرفت!

الکس با‌وقتی​ چشمانی ناامید به‌بهم​ جلو نگاه کرد.

با این حال،‌میگیره​ چیزی که دید‌اونقدر​ او را ناامیدتر کرد.

جوجه‌تیغی برگشته بود!

دیگر حتی‌اگه​ به او‌خارج​ نگاه هم نمی‌کرد!

چشمان الکس‌وقتی​ از شدت‌دادم​ وحشت گشاد شدند.

و بعد، همه‌چیز تغییر کرد!

بنگ!

یک صدای‌اگه​ بلند و‌خارج​ انفجاری بود.

انگار یک‌وقتی​ نارنجک منفجر‌دادم​ شده بود!

ناگهان، الکس احساس‌میگیره​ کرد طوفانی به‌اونقدر​ بدنش برخورد کرد.

باد وحشتناکی ناگهان وزیدن گرفت‌کمک​ و بدن الکس به‌طور غیرقابل‌کنترلی‌بهم​ در سراسر دریاچه پرتاب شد!

همان‌طور که الکس به این‌طرف و آن‌طرف‌منو​ پرتاب می‌شد، توانست نگاهی گذرا به هشت‌پای در‌مقابله​ هوا بیندازد و تصویری در ذهنش حک شد!

بیش از ۲۰ سوزن‌دادم​ سبز و فوق‌العاده بلند در‌اون​ بدن هشت‌پا فرو رفته بودند!

این دلیل آن‌میگیره​ صدای انفجاری و‌اونقدر​ طوفان وحشتناک بود!

سوزن‌ها با انفجار از بدن جوجه‌تیغی جدا‌وقتی​ شده، با سرعت‌هایی غیرقابل‌تصور از کنار بدن الکس‌دریاچه‌ست​ گذشته و در بدن هشت‌پا فرو رفته بودند!

بادِ ناشی از سوزن‌ها‌خارج​ الکس را به آن‌سوی‌میکشه​ دریاچه پرتاب کرده بود!

قدرت خالص انفجارِ سوزن‌ها،‌دادم​ هشت‌پای عظیم‌الجثه را در‌عوض​ هوا متوقف کرده بود!

سپس، الکس دید‌میگیره​ که جوجه‌تیغی به‌سرعت نگاهی‌قوی​ به پشت سرش انداخت.

بعد از‌کنم​ آن، دوباره‌میدم​ رویش را برگرداند.

بنگ!

یک انفجار وحشتناک دیگر‌دادم​ و بیست سوزن دیگر‌عوض​ از بدن هشت‌پا گذشتند!

زمین زیر پای جوجه‌تیغی به دلیل‌اونقدر​ نیروی غیرقابل‌تصور در هم شکست و‌کاملا​ هشت‌پا به آن‌سوی دریاچه پرتاب شد.

بنگ!

انفجاری دیگر رخ داد‌خارج​ و هشت‌پا حتی به‌میکشه​ فاصله‌ای دورتر پرتاب شد!

الکس به‌سرعت دوباره خودش را‌بهم​ از روی زمین بلند کرد‌دریاچه‌ست​ و به سمت لبه دریاچه دوید.

جوجه‌تیغی چرخید و‌میگیره​ سپس با سرعت انفجاری‌قوی​ به جلو حرکت کرد.

بووووم!

جوجه‌تیغی با سرعتی‌دریاچه​ کاملاً وحشتناک به‌احتمالا​ جلو شلیک شد!

داشت دور دریاچه می‌دوید و از‌پاداش​ روی یخ‌ها دوری می‌کرد. می‌دانست که‌میگیره​ یخ نمی‌تواند وزن او را تحمل کند.

چشمان الکس با دیدن‌میبلعه​ سرعت غیرواقعی جوجه‌تیغی از‌نیستم​ روی شوک گشاد شد.

چطور می‌توانست‌کنم​ فکر کند که‌کمک​ جوجه‌تیغی کُند است؟!

آن موجود داشت با‌خارج​ سرعتی بیش از ۲۰۰‌میکشه​ کیلومتر در ساعت حرکت می‌کرد!

تمام درختان اطرافش کاملاً نابود‌بهم​ می‌شدند و مسیر طولانی و‌دریاچه‌ست​ وحشتناکی از ویرانی ایجاد می‌کردند.

بنگ!

در همین حین،‌ترجیح​ هشت‌پا بیرون از دریاچه،‌وقتی​ داخل جنگل فرود آمد.

بازوهایش به‌شدت به اطراف کوبیده‌بشم​ می‌شدند و هر چیزی را‌گیر​ در محیط اطرافش نابود می‌کردند.

چند ثانیه‌وقتی​ بعد، جوجه‌تیغی به‌بهم​ نزدیکی هشت‌پا رسید.

بنگ! بنگ! بنگ!

الکس نمی‌توانست ببیند، اما‌میدم​ صدای مبارزه دو هیولای‌بهش​ غول‌پیکر را در دوردست می‌شنید.

این مبارزه‌ای نبود‌دریاچه​ که او بتواند‌احتمالا​ در آن دخالت کند!

با این حال،‌بهش​ صداها در کمتر از‌داد​ ده ثانیه ناپدید شدند.

مبارزه از‌نادیده‌م​ قبل تمام‌میبلعه​ شده بود!

الکس نفس عمیقی کشید.

سپس، به‌آرامی راهش‌دریاچه​ را به سمت منطقه‌منو​ مبارزه در پیش گرفت.

الکس می‌توانست ببیند که چند سوزن‌پاداش​ سبز از بالای درختان بیرون زده‌اند‌میگیره​ و در حال حرکت به اطراف بودند.

او هیچ‌نادیده‌م​ بازوی غول‌پیکری‌میبلعه​ بالای درختان نمی‌دید.

این یعنی‌کنم​ جوجه‌تیغی پیروز‌میدم​ شده بود.

الکس با خود فکر‌خارج​ کرد: 'همون‌طور که انتظار‌میکشه​ می‌رفت، هژمون همون هژمونه.'

الکس وقتی متوجه شد‌دادم​ که توانسته از مرگ‌عوض​ فرار کند، به‌آرامی آرام شد.

'برام جالبه که جوجه‌تیغی بهم پاداشی میده یا نه؟‌بتونم​ امیدوارم این‌طور باشه. الان فرار کردن هیچ منطقی نداره. اگه‌دور​ جوجه‌تیغی بخواد من رو بکشه، هیچ کاری از دستم برنمیاد.'

الکس فقط امیدوار بود‌میدم​ که شخصیت جوجه‌تیغی ناگهان‌بهش​ به شخصیتی بی‌رحم تغییر نکند.

ناولها | novelha.net