چپتر 16: میوه
0ترق و توروق.
آتشی شعلهور بودحیوان و چند تکه گوشتمجانی دور آن آویزان بود.
در وسط،غذا بالای آتش، یکبنابراین سطل آویزان بود.
الکس با شمشیرش یک درخت کامل راپایینترین قطع کرده و بخش بزرگی از تنهاشدیگری را خالی کرده بود تا سطلش را بسازد.
سپس، الکس درخت حتیتکهها بزرگتری را قطع کرده وبوی دو کاسه گرد ساخته بود.
تیزی شمشیر الکس چیزی بودمیتوانستند که به او اجازه دادتمایلی این کار را انجام دهد.
الکس سطل را با خونبنابراین خوک پر کرده و آننگه را بالای آتش آویزان کرده بود.
الکس یکی از کاسهها را روی سطلپایینترین گذاشت و شاخه بلندی روی آن قراردیگری داد که به کناری کشیده شده بود.
کاسه آب تبخیر شده را جمع میکرد والبته وقتی آب کافی جمع میشد، به پایینترین لبهغذای کاسه، جایی که شاخه قرار داشت، چکه میکرد.
شاخه آب چکیده رابودند به کناری و بهدست داخل کاسه دیگری هدایت میکرد.
اینگونه بود کهمیخورد الکس مشکل آبتصمیم را حل میکرد.
متأسفانه، این آب مقطر بود ومیشد او همچنین نمیتوانست ابزارش را بشوید، چراداخل که از همان ابتدا هیچ آبی نداشت.
آب داخل سطل دیگر گوارانگه یا خوشمزه به نظر نمیرسید،بسیاری اما به هر حال آب بود.
قطعات باقیمانده خوکحیوان در اطراف محوطهغذای خالی پراکنده شده بود.
الکس نمیتوانست تمام آن را به تنهاییگرفت تمام کند، حتی اگر برای چند روز غذابسیاری میخورد، و به هر حال گوشت خراب میشد.
بنابراین، الکس تصمیم گرفت خوککافی را تکهتکه کند و تکههاداشت را در اطراف محوطه پراکنده کند.
چرا؟
برای دور نگه داشتن شکارچیان.
البته، بوی خون بسیاری ازبنابراین آنها را دور هم جمع میکرد،داشتن اما شکارچیان هم فقط حیوان بودند.
اگر میتوانستند غذایمیکرد مجانی به دست آورند،پایینترین تمایلی به مبارزه نداشتند.
اگر شکارچیای به محوطه میآمد، به لطفشکارچیان آن پالتو، موجود سیاه و نامعلومی رابودند میدید که کنار آتشی داغ نشسته است.
هر شکارچی عادی یکی ازمیتوانستند تکههای خوک را برمیداشت و فرارمبارزه میکرد و الکس را تنها میگذاشت.
در حالی که غذا و آبتصمیم الکس در حال آماده شدن بود،شکارچیان الکس تصمیم گرفت کمی بیشتر تمرین کند.
الکس پالتویش رامیکرد کنار گذاشت ومیشد از درخت بالا رفت.
بوم!
وقتی الکس به زمینبودند برخورد کرد، صدای کوبش بلندیآورند در سراسر جنگل طنینانداز شد.
این صدا همچنین هرخراب حیوانی را از نزدیک شدنتکهها به این مکان منصرف میکرد.
به هر حال، فقط یککافی چیز بزرگ و قدرتمند میتوانستداشت چنین صداهای بلندی ایجاد کند.
پس ازگرفت سه پرش، الکسنگه صدای خشخشی شنید.
تمام بدنش درد میکرد، اما باغذای درک اینکه چیز دیگری در هماننداشتند نزدیکی است، تمام دردها فراموش شد.
در نور آتش،میخورد الکس میتوانست دو چشمگرفت را در تاریکی ببیند.
آنها خیلی در ارتفاعوقتی بالایی نبودند و حیوان باجایی احتیاط به الکس نگاه میکرد.
با این حال،تکهتکه با ترس بهداشتن الکس نگاه نمیکرد.
بیشتر شبیهفقط به یکبودند نگاه ارزیابانه بود.
الکس نگاهشغذا را بهخراب آن دوخت.
پس از مدتی،میکرد الکس توانست صاحبمیشد چشمها را ببیند.
این همان مارمولک سبزی بودنگه که دو تا از آنبسیاری چهار گرگ را کشته بود.
پس از مدتی، مارمولک یکیمیتوانستند از تکههای گوشت را بهتمایلی دندان گرفت و فرار کرد.
وقتی الکس عقبنشینیمیخورد مارمولک را دید،تصمیم برنامههایش را تغییر داد.
الکس پالتویش را برداشتوقتی و قبل از ادامه تمرین،جایی آن را دور خود پیچید.
چرا؟
چون مارمولک توانایی پرتاب گویهای آتشین را داشت. اگر یک هیولا میتوانست گوی آتشین پرتاب کند،پالتو ممکن بود هیولاهای دیگر هم بتوانند همین کار را بکنند. با این حال، پالتوی آن موجودحالی باید مقداری محافظت ارائه میداد. حتی اگر آتش میگرفت، الکس همیشه میتوانست آن را دور بیندازد.
تمرین مازوخیستی الکس ادامه یافت وتصمیم پس از چند پرش، الکس رویشکارچیان درمان خود با مانا تمرکز کرد.
الکس همیشه مشتاقانه منتظر این بخشمیشد از تمرینش بود، چرا که این همانداخل بخشی بود که قدرتش را افزایش میداد.
علاوه بر آن،تکهتکه به اندازه بخشداشتن دیگر دردناک نبود.
گرومپ! گرومپ!
الکس صداهایغذا ریتمیک وخراب بلندی شنید.
الکس به سمتمیکرد صداها نگاه کردمیشد اما نتوانست چیزی ببیند.
آنها ازگرفت فاصله خیلیتکهها دوری میآمدند.
الکس با خود فکربودند کرد: «چه چیزی دارهدست این صدا رو ایجاد میکنه؟»
گرومپ! گرومپ!
صداها ادامه یافتمیکرد و الکس فقط بهپایینترین آن سمت نگاه کرد.
وینگ! وینگ!
صدای کشیده شدن چیزیبودند کشسان و بازگشتن آن بهآورند جای خود نیز شنیده میشد.
اییییه! غژ! غژ! تق! تق!
صداهای خم شدن و شکستنکافی چوب به این همهمه صداهاداشت پیوست و صداها داشتند بلندتر میشدند.
چشمان الکس گشاد شد.
چیز بزرگی داشت نزدیک میشد!
الکس بلافاصله همهچیز راخراب رها کرد و ازتکهتکه نزدیکترین درخت بالا رفت.
وقتی جای خوبیمیکرد پیدا کرد، از حرکتپایینترین ایستاد و ساکت شد.
صداها ادامهگرفت یافت و حتینگه بلندتر هم شد.
تق!
سرانجام، الکس چیزی را کهبنابراین این صداهای عجیب را ایجادنگه میکرد دید و چشمانش گشاد شد.
این یکجمع هیولای کاملاًوقتی غولپیکر بود!
احتمالاً چهار مترتکهتکه ارتفاع داشت، بدونداشتن در نظر گرفتن تیغهایش.
تیغها؟
بله، این همان جوجهتیغی سبزیبنابراین بود که الکس هنگام ورودنگه به این دنیا دیده بود!
صدای کوبشهایجمع بلند، صدایوقتی قدمهایش بود.
صداهای غژغژ چوب، ناشیتکهها از گیر کردن تیغهایالبته انعطافپذیرش به درختان بود.
صداهای شکستن، مربوط به خارهای انعطافپذیرشغذای بود که پس از عبور ازنداشتند یک درخت به جای خود برمیگشتند.
به نظر میرسید جنگل و درختانتصمیم با جوجهتیغی حرکت میکردند، چرا که اوالبته هنگام عبور، تمام درختان را خم میکرد.
او به آرامی و باکافی حالتی آسوده به سمت جاییداشت که الکس مانده بود حرکت میکرد.
سپس، به آرامی خمتکهها شد و بخش بزرگیالبته از گراز را بلعید!
الکس در حالی که کاملاً ساکت مانده بود، با خود فکر کرد: «کاملاًشکارچیای یادم رفته بود! با اینکه جوجهتیغیها بامزهن، اما از نظر فنی همهچیزخوارن. اوناعادی یه عالمه حشره میخورن! یه جوجهتیغی با این اندازه مشخصه که گوشت هم میخوره!»
این هیولاغذا خیلی فراتر ازبنابراین توانایی او بود!
موجودی که الکس باوقتی خوششانسی کشته بود، در مقایسهجایی با این جوجهتیغی هیچ بود!
با نزدیکتر شدن جوجهتیغی، او تمامداشتن تکههای خوک را خورد، از جملهفقط آنهایی که در حال پختن بودند.
پس از رسیدنحیوان به آتش، رویغذای آن متوقف شد.
الکس برای یک ثانیهخراب گیج شد، اما فهمیدتکهتکه جوجهتیغی دارد چه کار میکند.
داشت شکمش را گرم میکرد!
آتش سوزان درستتکهتکه زیر شکمش حتی جوجهتیغیشکارچیان را آزار هم نمیداد!
این یک هیولای مطلق بود!
الکس نفسش را حبس کردبنابراین و به جوجهتیغی که خودشنگه را گرم میکرد خیره شد.
تلپ!
ظاهراً آتش به اندازه کافینگه گرم نبود، بنابراین شکمش رابسیاری پایین آورد و دراز کشید.
متأسفانه، اینفقط کار باعث خفهمیتوانستند شدن آتش شد.
پس از چندمیخورد ثانیه، جوجهتیغی باتصمیم نارضایتی دوباره بلند شد.
با ناراحتی آتش راوقتی با پای عقبش خراشید،لبه اما به خوردن ادامه داد.
الکس با خودتکهتکه فکر کرد: «خب،داشتن غذامون هم که رفت.»
پس از اینکه کاربودند جوجهتیغی تمام شد، سرشدست را به آرامی چرخاند.
و مستقیماًغذا به چشمانخراب الکس نگاه کرد.
تمام بدن الکس به لرزهکافی افتاد وقتی فهمید که جوجهتیغی درچکه تمام این مدت میدانسته او کجاست!
در غیر این صورت،تکهها نگاهش با این دقتالبته روی او قفل نمیشد!
الکس جرئت نکرد تکان بخورد.
غژ! غژ! غژ!
بدن غولپیکر جوجهتیغی به آرامیکافی تکان خورد و خارهایش بهداشت عقب و جلو تاب خوردند.
تلپ! تلپ! تلپ!
چیزهایی ازفقط روی خارهایبودند جوجهتیغی پایین افتادند.
الکس هنوزغذا هم جرئتخراب نمیکرد تکان بخورد!
پس از اینکه جوجهتیغیوقتی کمی خودش را تکان داد،جایی به راه رفتن ادامه داد.
وقتی جوجهتیغی چند متر دورنگه شد، الکس از درخت پایین پریدآنها و به محل اتراقش نگاه کرد.
جوجهتیغی از قبل میدانستبودند که او آنجاست، بنابرایندست مخفی ماندن دیگر منطقی نبود.
همهچیز نابود شده بود.
تمام گوشتها رفته بود،وقتی آتش خاموش شده بودلبه و آب ریخته بود.
هیچچیز در امان نمانده بود.
الکس بافقط دیدن اینبودند صحنه آهی کشید.
با این حال، چشمانخراب الکس چیز جدیدی راتکهتکه در آن محوطه باز دید.
یک شیء گرد بود،وقتی اما الکس نمیتوانست در تاریکیجایی آن را به وضوح ببیند.
الکس نزدیکترگرفت رفت و آننگه را بررسی کرد.
الکس با تعجبحیوان فکر کرد: «اون یهمجانی میوهست؟ از کجا اومده؟»
الکس به یاد آورد که چگونه جوجهتیغیگرفت خودش را تکان داده بود و او چندینبسیاری صدای افتادن چیزهایی روی زمین را شنیده بود.
الکس با خود فکر کرد: «اینمیشد چیزا از خارهای جوجهتیغی افتادن؟ ازچکیده کی تا حالا جوجهتیغیها میوه میدن؟!»
الکس به جوجهتیغی در دوردست نگاه کرد و بابوی نگاهی دقیقتر، مطمئن شد که اشیاء گردی روی خارهایدست جوجهتیغی وجود دارند. آنها زیر نور ماه کمی میدرخشیدند.
الکس به یاد آورد که چگونه جوجهتیغیمجانی همهچیز را خورده بود، به او نگاه کردهلطف بود و سپس بدنش را تکان داده بود.
الکس با تعجب فکر کرد: «این یه جور معاملهست؟ با انسانها آشناست؟ ممکنه دربوی ازای گوشت به انسانها میوه بده؟ منظورم اینه که جوجهتیغی بزرگ و دستوپاگیره. احتمالاً همهچیزمیآمد ازش فرار میکنه و این باعث میشه شکار کردن براش به طرز شگفتآوری سخت باشه.»
الکس میوهها را جمع کرد،کافی اما قبل از اینکه بهداشت آخرین میوه برسد، اتفاقی افتاد.
هیسسسسس!
صدای بلند هیس از مقابل الکسغذای به گوش رسید و او ازنداشتند روی واکنش غیرارادی به عقب پرید.
قاپ!
حیوان به سرعت میوهوقتی را قاپید، چرخید ولبه به دوردست فرار کرد.
باز هم همان مارمولک بود!
او الکس را ترسانده بود وغذای از این فرصت استفاده کرد تانداشتند با یکی از میوهها فرار کند!
با این حال، الکسخراب در حالی که با فکرتکهها چانهاش را میخاراند، اخم کرد.
الکس با خود فکر کرد: «میتونست یه گوی آتشین به سمتم پرتاب کنه، اما اینهدایت کار رو نکرد. در عوض، بهم هیس کرد، میوه رو قاپید و فرار کرد. احتمالاًدیگر از قدرتم محتاطه، اما میوه اونقدر وسوسهانگیز بود که این خطر رو به جان بخره.»
الکس باگرفت علاقه بیشتری بهنگه میوهها نگاه کرد.
«هر چیزی که از چنین هیولای ترسناکی بیاددست نمیتونه ساده باشه! یه خطره، اما فکر کنمپالتو ارزشش رو داره که خوردن میوهها رو امتحان کنم!»
الکس از درختیمیخورد بالا رفت و یکیگرفت از میوهها را خورد.
به محض اینکهمیکرد اولین لقمه رامیشد قورت داد، اتفاقی افتاد.
درد سوزانیگرفت در تمامتکهها بدن الکس پیچید!