چپتر 1: بزرگترین حسادت
0اخبار فوری!
گیلد اژدهای سیاه برای فتح طبقه ۴۰ برج اقدام کرد. مگرمیخوره با اعتماد به نفس اعلام نکرده بودند که بالاخره قرار استفقط قدرت بزرگترین گیلد را به نمایش بگذارند؟ متأسفانه، آنها دست خالی برگشتهاند.
شکارچی رتبه ۱! امپراتورمیدم شعله بار دیگر به تنهاییحرومزادهای یک باس را شکست داد!
به او حسادت میکردم.
در حالی که مات و مبهوت به تلویزیونجوابی خیره شده بودم، با خودم فکر کردم: «بهش حسودیمهمهجا میشه. اونقدر بهش حسودیم میشه که داره دیوونهام میکنه.»
سلام جناب امپراتور شعله!
آه، درسته. سلام...
امپراتور شعله اخم کرد. بهمیشه دلایلی، حتی ابروهای در همسلام کشیدهاش هم جذاب به نظر میرسید.
شما یک بار دیگر رکورد جدیدی ثبت کردید! شما تنهافقط کسی هستید که میتواند به تنهایی یک هیولای باس را شکستشناخته دهد. میتوانم خواهش کنم احساس خود را در این باره بگویید؟
اول از همه،بگن دلم میخواد اون لقبروم مزخرف رو عوض کنید.
ببخشید؟
منظورم امپراتور شعله است. به جای استفاده از این لقب مزخرف، من رو با اسمم صداابروهای کنید. آخه امپراتور شعله دیگه چه صیغهایه؟ خجالتآوره. ترجیح میدم بهم بگن طاعون تا امپراتور شعله. یهخواهش روز، بالاخره اون حرومزادهای که این لقب رو روم گذاشته پیدا میکنم و تا میخوره کتکش میزنم.
«ا-امم...»
خبرنگار غافلگیرشده به لکنت افتاد. او که نمیتوانست جوابی بدهد، فقط منومنکتکش میکرد. چون مرد باابهت روبهرویش، در همهجا بهعنوان قهرمان این دوران شناختهمیکرد میشد. کسی که موضوع افسانههای بیشماری بود که این روزها نوشته میشدند.
در مقایسه با او، منبهم فقط یک سیاهیلشکر بودم که حتیگذاشته نمیتوانستم یک نقش فرعی هم بگیرم.
زیر لب زمزمهبهش کردم: «آااه، واقعاًاونقدر بهش حسودیم میشه.»
چقدر خوب میشد اگر میتوانستم مثل او زندگی کنم؟ زندگیای که در آن بتوانیمرد جلوی دوربین هر چه دلت میخواهد بگویی. گوشی هوشمندم را برداشتم و وارد یکینوشته از انجمنهای اینترنتی شکارچیها شدم. میخواستم ببینم بقیه چه واکنشی به این مصاحبه نشان دادهاند.
هی، امپراتوربهم شعله بازمطاعون داره مسخرهبازی درمیاره!