چپتر 13: شروع تکنفره (۳)
0«مـ... میدونمداری یه کم دربوداغونه،سانگریون اما... بفرمایید تو.»
داروساز پاهایش را روی زمین کشید.نظافت مغازه آنقدر به هم ریخته بود کهبخوری انگار گردبادی از وسطش رد شده بود.
«واقعاً دربوداغونه، اما...»
اصلاً اغراق نمیکرد.
همهجای کف زمین پر از بطریهای شیشهای شکسته بود. قفسههاگیج به پشت افتاده و تمام کتابها بیرون ریخته بودند. گردهزینهها و غبار معلق در هوا هم که دیگر جای خود داشت.
یک ویرانهی تمامعیار بود.
- واو.
به هو-ریونگشلختهام با تعجبدیگه فریاد زد.
- وقتی زنده بودم، همیشه بهم میگفتن شلختهام، اما اینگیج دیگه رسماً از سطح من خیلی بالاتره. عجب نظافت قابلاعتمادیهزینهها دارن! هی، واقعاً میخوای اکسیرهایی رو که این خانوم میسازه بخوری؟
«اِممم. واقعاً میخوایدخیلی به ارزش ۲۰,۰۰۰ طلاقابلاعتمادی به من سفارش بدید...؟»
به هو-ریونگ و داروساز همزمان اینوخیم را از من پرسیدند، انگار کهسانگریون از قبل با هم هماهنگ کرده باشند.
لبخند تلخی زدم.
«اگه حرفمداری رو باور نمیکنی،سانگریون میخوای پیشپرداخت بدم؟»
«نـ... نیازیسطح نیست تابالاتره این حـ...»
دستهایش را درمیکشید هوا تکان دادوخیم و ناگهان مکث کرد.
«...نه. راستش،شلختهام اگه ممکنه، همونرسماً پیشپرداخت بدید بهتره.»
صورتش کاملاً سرخ شده بود. ازخبر اینکه چنین حرفی زده بود، خجالت میکشید.زمزمه اما وضعیتش تا همین حد وخیم بود.
«هرچقدر که نیاز داریبالاتره از گاوصندوقم بردار. من ازمیخوای قبل به سانگریون خبر میدم.»
«هرچقدر که نیاز دارم...»
با حالتی گیجاین و منگ زیرسطح لب زمزمه کرد.
«آره. اما ثروت منم بینهایتسانگریون نیست. ممنون میشم اگه هزینههاگیج رو زیر ۲۰,۰۰۰ طلا نگه داری.»
«چـ... چه جور دارویی میخواید...؟»
به خاطر این مقدار پولهمین ترسیده بود؟ خوشحال بود، اما دربردار عین حال مضطرب به نظر میرسید.
«ببخشید، اما من نمیتونم مواد مخدر بسازم.خیلی به خاطر اعتقاداتم، ساختن مواد مخدر واقعاً... اگهخانوم اومدید مواد سفارش بدید، مـ... من رد میکنم...»
«اوهو.»
با خودم فکر کردم.
«اون واقعاًخجالت کسیه که لقبهمین استاد کیمیاگر برازندشه.»
آدمهای زیادی نبودند که بتوانند دست رد به سینه هزاران سکهقابلاعتمادی طلایی بزنند که درست جلوی چشمشان بود. مخصوصاً اگر در آستانهطلا ورشکستگی قرار داشتند. اما او با قاطعیت گفت که مواد مخدر نمیسازد.
این داروساز در ظاهر ضعیف بهخبر نظر میرسید، اما در باطن، آدمزیر به شدت قوی و باارادهای بود.
«هاا. قطعاًسطح مواد مخدر نیستن،عجب پس نگران نباش.»
«آه... پـ... پس خیالموضعیتش راحت شد. دقیقاً دنبالنیاز چه جور داروهایی هستید؟»
«ممم.»
به به هو-ریونگ نگاه کردم. از وقتی وارد مغازهحالتی شده بودیم، دهانش را بسته بود، انگار که از چیزیمیشم خوشش نیامده باشد. بعد از اینکه نگاهم کرد، آهی کشید.
- هاا. خب، باشه. بهعجب نظر نمیاد بچه ماهری باشه،اکسیرهایی اما دستورالعمل رو بهت میگم.
اگه از همونمیکشید اول میخواست اینطوری راههرچقدر بیاد، باید زودتر میگفت.
- خوب گوش کن. کبدرسماً خوک خرگوشی و چشمهای گربهنظافت بادکنکی، به علاوهی پوستهاندازی کرم صحرایی...
«الان بهت میگم.گاوصندوقم کبد خوک خرگوشی،خبر چشمهای گربه بادکنکی، و...»
دستورالعمل بهسطح هو-ریونگ را بهعجب او منتقل کردم.
«آه. لطفاً یهمیکشید لحظه صبر کنید!وخیم مـ... من یادداشتش میکنم!»
با دستپاچگی شروع به نوشتن کرد.سطح حدود ۲۳ مادهی مختلف بود. هرچهدارن دستورالعمل طولانیتر میشد، چهرهاش هم جدیتر میشد.
- خب. برای دستورالعمل همینقدرسانگریون کافیه. نحوهی ساختش دیگه بهگیج مهارت خود داروساز بستگی داره.
«برای دستورالعمل همینقدر کافیه.»
«...»
درحالیکه پشت دستش رادیگه گاز میگرفت، در سکوتبالاتره به دفترچهاش خیره شد.
«اگه اینا با هم ترکیب بشن... چیزی به دست میادگیج که رفلکسها رو تشدید میکنه. چیزی نیست که آرامشبخش باشه،هزینهها بلکه محرکه. نه، فکر کنم بیشتر شبیه یه جور بیداری باشه.»
- هاه؟
به هو-ریونگخجالت به داروسازوضعیتش نگاه کرد.
داروساز به حرفش ادامه داد.
«این یه ترکیب بهشدت پیچیدهست. آه، شاید فقط اشتباهحالتی من باشه... اما شما میخواید اینا نه با موادممنون خشک یا یخزده، بلکه با تازهترین مواد ساخته بشن، درسته؟»
- آره، درسته اما...
سرم را تکان دادم.
«کاملاً درسته.»
«میدونستم! معمولاً مقدار خیلی کمی سم توی پوستهیدارم کرم صحرایی وجود داره. یکی از راههای کاهش اینبینهایت اثر، استفاده از کبد خوک خرگوشیه، اما این باید...!»
او با هیجان حرف میزد. آن دختر لکنتی که تا چند لحظهمیسازه پیش روبهرویم ایستاده بود، ناپدید شد و جایش را به یک آدمهماهنگ پرحرف داد. آره. توی این دنیا آدمهایی از این دست هم پیدا میشدند.
«روش کارشخجالت اشتباهه، اماوضعیتش آدم ماهریه.»
کسی که با تمام سرعت به سمتخیلی موضوع مورد علاقهاش میتاخت و به نتایجاکسیرهایی فوقالعادهای میرسید. من از اینجور متخصصها بدم نمیآمد.
«چند روزه میتونی آمادهاش کنی؟»
«آه.»
مکالمهای که به نظر میرسید پایانی ندارد، قطع شد. او پلکبردار زد، انگار که تازه به خودش آمده باشد. طوری بود کهثروت انگار موقع حرف زدن، در دنیای کوچک خودش غرق شده بود.
«بـ... ببخشید! خیلی وقتدیگه بود یه ترکیب بهبالاتره این قشنگی ندیده بودم و...!»
«مشکلی نیست.داری خب چقدربردار طول میکشه؟»
«اگه پولش کافی باشه... مـ... من میتونمقابلاعتمادی توی ۴ روز آمادهاش کنم. معمولاً میتونستم زودترمیخواید به دستتون برسونم، اما باید ابزارهای جدیدی بخرم...»
۴ روز.
«میتونم اینقدر صبر کنم.»
قبل از اینکه بازگشت کنم، حدود ۱ سالدارم طول کشید تا بتونم از این شخص دارومنم بگیرم. ۴ روز در مقایسه با اون هیچ بود.
- هی.سطح من هنوزمبالاتره نمیتونم تأییدش کنم.
وقتی مغازه را ترکوضعیتش کردیم، به هو-ریونگ بهنیاز غرولند کردن ادامه داد.
- آدمهای زیادی هستن که فقط بلدن مثلبالاتره متخصصها حرف بزنن. اینجور آدما آخرش تبدیل بهمیسازه دلال مواد میشن. اَه. قراره پولمون رو حروم کنیم!
«خب تو اونگاوصندوقم دستورالعمل رو ازخبر کجا یاد گرفتی؟»
- این ترکیبیه که خودم ساختم. بهترین اکسیری که بعداکسیرهایی از نوشیدن سمهای بیشمار درست کردم. این یه اکسیر گرانبهاستبدید که حتی اگه بخوای هم نمیتونی توی دنیای خودت بنوشیش!
پوزخندی زدم.
«داروساز گفت کهاین این یه ترکیبسطح بهشدت سطح بالاست.»
- ...
«اون فقط با یه نگاه میتونه ارزش واقعی چیزی رو تشخیصخانوم بده، پس فقط بهش اعتماد کن. حتی اگه الان اینطوری بهپرسیدند نظر میرسه، ۱۰ سال دیگه توی بالاترین جایگاه قلعه کیمیاگری قرار میگیره.»
به هو-ریونگ دهانش را بست.
- تو همیناین الان توی ذهنتسطح بهم فحش دادی، نه؟
«این روح حالا دارهبردار سعی میکنه به یهدارم آدم بیگناه آسیب برسونه.»
وانمود کردم که نمیدانم دربارهی چهنظافت چیزی حرف میزند. او به طرزمیسازه بیهودهای برای خودش زیادی تیز بود.
-
-
۴ روز به سرعت گذشت.
در این مدت، داروساز مدام از گاوصندوقم پول برمیداشت. کسی از سانگریون آمد تا بپرسد کهارزش آیا واقعاً مشکلی نیست، اما به آنها گفتم که کاری به کارش نداشته باشند. حتی اگر هزینهینمیکنی زیادی هم داشت، اگر برای دارویی بود که توسط ارباب قلعه کیمیاگری ساخته میشد، هیچ محسوب میشد.
- زامبی. میخوای شرط ببندی؟
«اَه، این بار سر چی؟»
- اون زنه قراره با پولها فرار کنه. من تضمینش میکنم. چیز دیگهای رو نمیدونم، اما چشمهایبینهایت من میتونن تشخیص بدن که هر کسی چه جور آدمیه. اون زنه از بدو تولد شبیه دزدا بهنمیتونم نظر میرسه. زود باش، خودکشی کن. زامبی! ۴ بار خودت رو بکش و به ۴ روز پیش برگرد!
کاملاً مشخص بود کهبالاتره این روح هیچ استعدادیدارن در شناخت آدمها نداشت.
در زمان ناهار روز چهارم.
داروساز خودش درحالیکهاین اکسیرها را حملسطح میکرد، به اتاقم آمد.
«مـ، متأسفم. میخواستم زودتر بهتونسانگریون تحویلش بدم، اما بیشتر ازگیج چیزی که فکر میکردم طول کشید...»
«مشکلی نیست. بههرحال گفتهبالاتره بودید آمادهکردنش ۴ روزدارن زمان میبره. همین عالیه.»
داروساز ۳خجالت جعبه اکسیروضعیتش آورده بود.
اگر روزی ۳ باردیگه از آنها مینوشیدم، برایبالاتره ۳۰ روز کافی بود.
اگر به مغازهای میرفتیم که بهخبر هو-ریونگ میخواست، فقط بهاندازه ۲ روززیر گیرمان میآمد. این یعنی افزایش ۱۵ برابری.
'و احتمالاً تأثیرش هم بهتره.'
پول راخجالت باید اینطوریوضعیتش خرج میکردی.
ناخودآگاه لبخندی زدم.
«امم...»
«بله؟»
«مـ، میدونم الان پرسیدنشوضعیتش عجیبه. اما چرا همچین سفارشداری گرونی رو به من سپردید؟»
انگشتهایش راشلختهام در همدیگه گره زد.
«الـ، البته، من به خودم اطمینان دارم. با نگاه به دستورالعمل،منگ فکر میکنم فقط حدود ۲ نفر تو بابل باشن که بتونن ایندارویی رو بسازن... اما، مردم فقط مثل یه آدم عجیبوغریب باهام رفتار میکنن.»
«همم.»
دلیلی که اینمیکشید کار را بهوخیم این شخص سپردم.
به این خاطر بود که او نابغه قرن بود.عجب ارباب گیلد قلعه کیمیاگری. حساب کرده بودم که با کسیمیخواید که روزی ارباب یک قبیله بزرگ میشد، ارتباطی داشته باشم.
بااینحال.
'فقط این نیست.'
قبل از اینکهمیکشید به ۴۰۰۰ روزوخیم پیش بازگشت کنم.
زمانی که امپراتور شعله محلههای فقیرنشین را به آتش کشید. در آن زمان، بااکسیرهایی اینکه او یکی از بالاترین رتبهدارها بود، قبل از هر کس دیگری برای مهار آتشکرده از راه رسید. ارباب قلعه کیمیاگری درحالیکه به مردم کمک میکرد، زیر لب گفته بود:
-از اونداری امپراتور شعلهبردار خوشم نمیاد.
-یه حس بدی بهم میده... پشت سرقابلاعتمادی کسی حرف زدن کار قشنگی نیست، اما هنوزممیخواید فکر میکنم قدیسه میتونه با آدم بهتری باشه.
کسی که خودمیکشید واقعی امپراتور شعلهوخیم را دیده بود.
'احتمالاً فقط با حواسشدیگه و بدون هیچ مدرکیبالاتره این رو حدس زده بود.'
حتی اگر اینطور همبردار بود، او توانایی بینظیریدارم در شناخت آدمها داشت.
او ماهر بود، آنقدر مهربان بود که برای کمکمیخوای به افراد در خطر فوراً بشتابد، و میتوانست روانپریشها راسفارش بشناسد. آیا حیف نبود که با چنین آدمی صمیمی نشوم؟
دهانم را باز کردم:
«چون بهشلختهام نظر آدمدیگه خوبی میای.»
«چی؟»
«بهت کمک کردم چون به نظر آدم خوبی میای. خب، احتمالاً حتیمیسازه اگر من هم کمکت نمیکردم، خودت به جاهای بزرگی میرسیدی. اما مگههماهنگ شکارچیهای مهربونی مثل ما نباید برای رشد کردن به همدیگه کمک کنن؟»
«...»
«نمیتونیم بذاریم فقط روانیها موفقرسماً بشن. این بیانصافیه. من و شما،قابلاعتمادی خانم صاحبمغازه، باید بیشتر تلاش کنیم.»
دقیقاً همان چیزی را گفتم که احساس میکردم، بدون اینکه دروغیمنگ بگویم. نمیتوانستم از این صادقتر باشم. حالا بستگی داشت که طرفجور مقابل چطور حرفهایم را بپذیرد. او به صورتم خیره شد و گفت:
«...میفهمم. بله. از اونجاییبالاتره که برای تغییر دنیا،دارن اول باید خودمون موفق بشیم.»
لحنش مصمم بود.
«ممنونم، مشتری عزیز!این همونطور که گفتید، منخیلی هم بیشتر تلاش میکنم!»
مشتهایش را گره کرده بود.
«اگر بازم سفارشی داشتید، باعجب من تماس بگیرید! من همیشه سفارشهایخانوم شما رو تو اولویت قرار میدم!»
«ممنون میشم.»
هر دو به همدیگه لبخند زدیم و راهمانبالاتره را کشیدیم و رفتیم.
متأسفانه، لبخندم زیاد دوام نیاورد.
-هوهو. خیلی وقته شکارچیای ندیدم که به خودش بگه مهربون.اکسیرهایی و هیچوقت هم کسی رو ندیدم که اینطوری حرفش رو قبولهمزمان کنه. هی، شماها دیوونهاید؟ نوچ نوچ نوچ. عقل تو کلهتون نیست.
«...میدونم حرف خجالتآوریمیکشید زدم، پس بیا فقطهرچقدر تمرین رو شروع کنیم.»
روز بعد.
بهسمت زمین شکار راهبردار افتادیم. یک کیسهخواب و مقدارحالتی زیادی اکسیر در کولهپشتیام گذاشتم.
اگر چیزی متفاوت از حالت عادی وجودقابلاعتمادی داشت، این بود که من در زمیناِممم شکار طبقه ۳ بودم، نه طبقه ۲.
هیولاهای زیادی وجود داشتند که هنوز هم مقابله باداری آنها برایم خیلی سخت بود. گلههای اورکها و گابلینها درزیر آن اطراف پرسه میزدند. از دور به آنها نگاه کردم.
«از الان باید چیکار کنم؟»
-اول اکسیرت رو بنوش.
سرم را تکان دادم.
اکسیری را که دروضعیتش قمقمهام ریخته بودم، بدوننیاز هیچ تردیدی سر کشیدم.
«ممم.»
طعمش کاملاً عادی بود.
طعم خوبی داشت، انگاربالاتره که به آن عسلدارن و لیمو اضافه کرده باشند.
درست همان لحظهای کهوضعیتش فکر کردم جای شکرش باقیداری است که طعم خوبی دارد...
«همم...؟!»
تاپ.
قلبم سریعترسطح از حدبالاتره معمول میتپید.
در ابتدا، فکر کردم دچار توهم شدهام، اما اینطور نبود.گاوصندوقم عرق از پشتم سرازیر شد. جالبترین نکته این بود که...زمزمه میتوانستم تکتک قطرات عرق روی پشتم را بهوضوح احساس کنم.
'این دیگه چیه؟'
تاپ.
فقط عرق نبود. لمس هوا روی انگشتانمقابلاعتمادی و حس زمینی که رویش قدم میگذاشتم.اِممم وقتی پلک میزدم، انگار ۳۰ ثانیه طول میکشید.
«این... دیگه...»
-تأثیر اکسیره.
در میان تمام چیزهایی کهسانگریون متفاوت به نظر میرسیدند، تنهاگیج صدای به هو-ریونگ مثل همیشه بود.
-چیزهایی رو که حس میکنی کند میکنه. اگه اینطوری فکراکسیرهایی کنی که زمانت رو کش میاره، درکش برات راحتتر میشه. دلمهمزمان نمیخواد اعتراف کنم، اما اون زنه تو ساختن اکسیر خیلی ماهره.
وحشتناک بود.
میتوانستم حرکت تکتک تارهای موی روی بدنم را حسعجب کنم. حتی میتوانستم نبض رگهای گوشم را هم احساساِممم کنم. اگر نمیدانستم، فکر میکردم بهجای اکسیر، زهر نوشیدهام.
-نمیتونی حسش کنی؟
«داری... دربارهی... چی... حرف... میزنی؟»
-اون چیزیخجالت که تووضعیتش قلبت حرکت میکنه.
تاپ.
چیزی آنجا بود.گاوصندوقم نه، چیزی در جریانمیدم بود. و خون نبود.
نرمتر و ظریفتر از خون بود. اما قطعاً در تماماکسیرهایی بدنم جریان داشت. بهآرامی از قلبم در حال پخش شدنبدید بود. چیزی که تا به حال هرگز حسش نکرده بودم.
-اون هاله است.
به هو-ریونگ گفت.
-تمام شکارچیهای برج، هاله رو تو بدنشون دارن. فقط بدونگیج اینکه بدوننش زندگی میکنن. اینکه چقدر بتونی این هاله روهزینهها حس کنی و کنترلش کنی، چیزیه که پیروزی رو تعیین میکنه.
به هو-ریونگ خندید.
خندهاش ۲۰ ثانیه طول کشید. احتمالاًوخیم فقط یک ثانیه کوتاه بود، اماسانگریون بهنوعی، برای من مثل ۲۰ ثانیه گذشت.
احساس خستگی میکردم،این انگار اگر فقط خودمخیلی را رها میکردم، میافتادم.
-معمولاً با تمرینِگاوصندوقم آروم و تکنفره بهمیدم این حس عادت میکنی.
در میانسطح آن، چیزبالاتره بزرگی نزدیک شد.
-اما اون خیلی طول میکشه.
بوم.
صدای قدمها.
حتی صدای قدمها هم برایم طولانی بهقابلاعتمادی نظر میرسید. وقتی سرم را بلند کردم تامیخواید ببینم، یک اورک بزرگ داشت بهسمت من میآمد.
-یه بدن بیاستعدادمیکشید مثل تو بایدوخیم یه کم زجر بکشه.
این لعنتی.
-خیلی خب! اگه نمیخوای صدمه ببینی، از هالهات استفاده کن، کیممنگ زامبی! تو باید با چیزای واقعی تمرین کنی! بههرحال که قرارجور نیست سقط بشی، پس چه اهمیتی داره اگه یه کم صدمه ببینی.
«این... روح... واقعاً...!»
-همم؟ صدات رو نمیشنوم چونهمین یه بازندهای هستی که حتیگاوصندوقم نمیتونه از هاله استفاده کنه.
دوباره زد زیر خنده.
-داری عذاب میکشی؟ اگه خوشت نمیاد خودت رو بکش.حالتی اوه، اونوقت شمارش قتلهات از ۴۰۰۰ تا بیشتر میشه.ممنون بعدش بابابزرگ مارکوس بارها و بارها شکارت میکنه، هان؟
آه.
شریک منخجالت واقعاً یهوضعیتش عوضیِ تمومعیار بود.