چپتر 14: تو هم مهارت داری؟ (۱)
0-غرررررش!
اورک نعره کشید.
میتوانست فقط یک غرش کوتاه باشد و نه یک نعره بلند.تسلیم اما برای من، مثل یک پژواک طولانی به نظر میرسید. ۵۰ ثانیه!انگار در آن زمانِ تقریباً یک دقیقهای، صدای اورک در گوشم زنگ میزد.
«کـ... اوک...!»
دردی بود کهقلبته احساس میکردم سرمفرستاده دارد متلاشی میشود.
-هی. تمرکز کن.
به هو-ریونگ دردلم آن زمانِ کندکنم شده، مثل همیشه بود.
-از یه چیزی مثل اورک نترس! اورکها فقط به طرز مسخرهایگفت قویان، الگوی حملهشون خیلی سادهست. اگه بتونی بفهمی از کجا حملهپای میکنن، میتونی راحت جاخالی بدی و ضدحمله بزنی. عین آب خوردنه لعنتی.
«گفتنش... آسونتر از... انجام دادنشه!»
-داره میاد.
اورک گرزش را چرخاند. نه، داشت آن رامیدانستم میچرخاند. گرز به آرامی اما با قطعیت بههالهت سرم نزدیک میشد. اگر بیحرکت میماندم، سرم منفجر میشد.
«لعـ... نتی!»
با تمام توانم بهپای پهلو پریدم. اما بدنمزود از فرمانم پیروی نکرد.
«من کندترم!»
فقط یک قدم. میتوانستم تنها با یک قدم از حمله جاخالی بدهم، اما همانپایین یک قدم هم خیلی کند بود. احساس درماندگی میکردم. آنقدر مستأصل بودم که دلمفرستاده میخواست گریه کنم. میتوانستم جاخالی بدهم! حتی میدانستم قرار است به کجا حمله کند!
-میتونی جاخالی بدی. تسلیم نشو.
به هو-ریونگجریانی با صداییپای پایین گفت.
-هالهت رو روی پاهات متمرکز کن. حواست روپاهات تقویت کن! جوری که انگار جریانی که توپای قلبته داره به پای راستت فرستاده میشه، زود باش!
لعنتی.
«یارو یه روحه،حتی اما دهنش جوریاست میجنبه که انگار زندهست!»
برای اولین بار در زندگیام، احساس کردم هاله چیست. چطور باید این را روی پایماولین متمرکز میکردم؟ واقعاً گفتنش آسانتر از انجام دادنش بود. اما... چاره دیگری نبود. باید کارینبود میکردم. حتی اگر از مردن نمیترسیدم، دلم نمیخواست سرم با گرز اورک از تنم جدا شود!
«حرکت کن!»
جریان درون قلبم. خنک و زلال بود، مانند یکقرار جویبار روان. روی آن حس خنک تمرکز کردم وپاهات سعی کردم آن را به سمت پای راستم بفرستم.
پیچش.
هاله درون قلبمقلبته با تلاشهایم بهفرستاده خود لرزید، اما...
-سختتر ازنشو چیزیه کهپایین فکر میکنی، هان؟
سخت بود.
-دلیلش اینه که هنوز هیچ مسیری برای هاله تو بدنت وجود نداره.هالهت مسیر هنوز ساخته نشده! بدنت رو میشه به یه جاده کوهستانی تشبیه کرد.میشه باید مثل یه بزرگراه صاف و هموارش کنی تا بتونی ازش استفاده کنی.
«هوپ...!»
در حالی که به هو-ریونگ داشت فک میزد، به تمرکز روی پایجوری راستم ادامه دادم. اگر قلبم یک سینک گرفته بود، پای راستم مثل یکمیجنبه فنجان زیر آن بود. چکه. چکه. هاله به آرامی از سینک خراب میچکید.
-فقط به خاطر این میتونی حسش کنی کهمیدانستم اون اکسیر رو خوردی. تو شرایط عادی، غیرممکنه. نوچ.روی وسواس تمیزی اون زنیکه چندشآوره، اما مهارتهاش حرف نداره.
گرز با صدای هوهویی از کنارم گذشت. وقتی رد میشد میتوانستم بادش راروی حس کنم. باد با پوستم برخورد کرد و پراکنده شد. ۱ ثانیه. نه،زود اگر فقط ۰.۵ ثانیه دیرتر میجنبیدم، بدنم با آن گرز متلاشی شده بود.
«چـ... چی...»
حس رهایینشو فقط یکپایین لحظه دوام آورد.
«میشه...؟»
اورک خرناسی کشید. احتمالاً از این وضعیت خوشش نیامده بود.پایین از این حقیقت که طعمه ضعیفی مثل من جرأت کرده بودقلبته از حملهاش فرار کند. او بلافاصله دوباره گرزش را بالا برد.
این بار، یکقلبته حمله افقی برایفرستاده خرد کردن کمرم بود.
هیچ وقتی برای استراحت نبود.
هالهام رابودم روی بالاتنهاممیخواست متمرکز کردم.
-هم؟ چی میشه؟
«اگه... یه جادهقلبته کوهستانی رو... تبدیلفرستاده به یه بزرگراه کنم...!»
سخت بود. سینکِ درون قلبم هنوز گرفته بود.پاهات نمیدیدم که به این زودیها آبی از آن جاریراستت شود. تشنه بودم، اما فقط قطرهقطره از آن میچکید.
«دلم نمیخواد اعترافدلم کنم، اما حقکنم با به هو-ریونگه.»
یک جادهکنم کوهستانی بدون هیچقرار چیزی در اطرافش.
این استعارهایجریانی بینقص برایپای توصیف من بود.
بنابراین کنجکاو شدم.
اگر میتوانستمبودم از اینمیخواست سطح عبور کنم.
اگر میتوانستم فرار کنم.
«بعدش... چی... میشه!»
-هه.
او پوزخند زد.
-تو. وقتی پدربزرگ مارکوس کشتت،قرار گردنت بدون اینکه حتی فرصتپایین مبارزه داشته باشی قطع شد، درسته؟
بله.
منظره آسمان شبصدایی و هلال ماههالهت را به یاد آوردم.
کلمات بهبودم هو-ریونگ درمیخواست مغزم فرو رفت.
-میتونی اون رو بهمیدانستم عنوان یه خیابون صافنشو و تمیز در نظر بگیری.
«...»
یک خیابان تمیز.
آن حمله زیبادلم فقط... فقط یککنم خیابان تمیز بود.
-حتی پدربزرگ مارکوس هم راه درازی در پیش داره. و تو، بیا اصلاًروی در مورد تو حرف نزنیم. زامبی. من به خاطر این بهت غر نمیزنمزود که اخلاقم گنده، به خاطر اینه که ارزش غر شنیدن رو داری. هیهی.
دندانهایم را روی هم فشردم.
-مم؟
سرسختی در درونم جوانه زد.
«هوپ...!»
خم شدم. هووووش! گرز اورک در هوای بالای کمرم چرخید. نزدیکروحه بود. به سختی توانستم بعد از حمله اول، از حمله دومباید جاخالی بدهم. و قصد نداشتم اجازه دهم حمله دیگری انجام دهد.
-چی؟
قدرتم رابودم در زانوهایممیخواست جمع کردم.
-نگاش کن.
هالهام را روی پاهایم متمرکز کردم. نه فقط تمرکز، بلکه آنروحه را هدایت کردم. ۵ ثانیه. ۳ ثانیه. ۱ ثانیه. آشفته بود، امااین وقتی هاله در پاهایم جمع شد، با تمام توانم به بالا پریدم.
شمشیرم را بالا بردم.
هدفم سیب گلوی اورک بود!
-گوو؟
او با گیجی به من نگاه کرد. انعکاس خودم را در چشمانش دیدممیجنبه و شمشیری که در دستانم بود. شمشیرم در چشمانش بزرگتر شد. در یکآسانتر لحظه، شمشیرم گلویش را برید و صورت اورک از درد در هم رفت.
-کراااااا!
تا خودِ آسماندلم عصرگاهی. در آن شکارگاهحتی بزرگ، فریادی طنینانداز شد.
درست وقتی کهحتی فکر میکردم کاراست تمام شده است.
-تا آخرشجریانی گاردت روپای پایین نیار!
به هو-ریونگ فریاد زد.
-پوست اورک خیلی سفته! هالهت رو روی تیغهتمیدانستم ثابت کن! نه، احتمالاً این خیلی برات سخته. فقطروی جوری بهش ضربه بزن که انگار داری خردش میکنی!
و منکنم همین کارمیدانستم را کردم.
جیغ اورک خشنتر شد. هر قطره هالهای که میتوانستم را ازروحه قلبم بیرون کشیدم و از آن برای کوبیدن شمشیرم به پایین استفادهاین کردم. هر بار که شمشیر را فرود میآوردم، فریاد هیولا دردناکتر میشد.
-کوو، گا... کرررر...!
خون همهجا پاشید. خون اورک با حرکتی آهسته صورتمقرار را پوشاند. جاخالی ندادم. حتی پلک هم نزدم. اینپاهات کار برای ذخیره کردن آخرین قطرهی هاله برای شمشیرم بود.
«بمیـ... ر...!»
در یک لحظهی کوتاه.
حس کردم شمشیر پوستپایین اورک را شکافت وپاهات تا طرف دیگرش فرو رفت.
-گرررر... رر...
تلوتلو خورد.
حتی تلوتلو خوردنش هم طولانی به نظر میرسید.زود آرام به پشت افتاد. شمشیرم را رها نکردم، برایزندگیام همین وقتی هیولا افتاد، من هم با او افتادم.
«هو... ک، اوک...! هوپ...!»
در حالی کهدلم به جسد اورککنم نگاه میکردم، نفسنفس میزدم.
این فقطکنم نفسنفس زدنِ ناشیقرار از خستگی نبود.
یک لحظه بعد، تمام بدنم از درد بهزود هم پیچید. دنیا دور سرم چرخید. واقعاً حسبار میکردم کل بدنم دارد از هم پاره میشود.
«اووک...؟!»
-درد داره؟ درددلم داره، مگه نه؟ آره.حتی بدجور هم درد داره.
به هو-ریونگ درحتی حالی که دورماست پرواز میکرد، پوزخندی زد.
-چون وقتی هنوز مسیرت باز نشدهفرستاده بود از هالهات استفاده کردی. عمراً اینمیجنبه بدن ضعیفت بتونه تحملش کنه! بیچاره شدی.
«تـ... تو...»
-آه. ولی دیدن اینکه آخرش هالهات رو خم کردی جالب بود.تسلیم کارت خوب بود. تشویقت میکنم. وقتی از هاله استفاده میکنی بایدجوری خلاق باشی. خیلیا اشتباه میکنن، ولی هرچی باهوشتر باشی بهتر میجنگی.
الان اصلاًکنم کنجکاو اینمیدانستم چیزها نبودم.
«هی، هوک... کوک...!»
این درد!
دردی شبیه به خرد شدن استخوانها و منفجر شدن رگهایم. تنها دغدغهام این بود کهگفت چطور این حس را آرام کنم. معمولاً با گذشت زمان برطرف میشد، اما چون زمانزود برایم کش آمده بود، این گزینه منتفی بود. فقط درد میکرد. هنوز هم درد میکرد.
حس میکردم دارم میمیرم.
-اونقدر دردجریانی داره کهپای انگار داری میمیری؟
«نمیبینی... مگه...»
-پس اگهبودم واقعاً بمیریمیخواست حالت بهتر میشه.
چی؟
-آدمایی که به هالهشون فشار میارن معمولاً نیمهفلج میشن.باش این با معجونها هم درست نمیشه. پس الان، فقط برایهاله اینکه یه اورک رو شکار کنی، خودت رو فلج کردی.
«چـ... چی...»
-بهت که گفتم، زامبی. اگه مهارت بازگشت رو نداشتی، عمراً اینجورتسلیم تمرینی رو بهت پیشنهاد میدادم. بابابزرگ مارکوس هم اکسیر میخوره ولیجوری خودش تنهایی تمرین میکنه. مثل تو احمقانه به هیولاها حمله نمیکنه.
این روح عوضی؟
-ولی تو حتی اگه بمیری هم برمیگردی. این فوقالعادهست! حتییارو با تمرینات طاقتفرسا هم بدنت سالمه. واو، حسودیم شد. چقدرچیست خوب میشد اگه منم مثل تو یه مهارت بازگشت داشتم!
واو.
چطور میتوانست اینقدر کینهتوز باشد؟
آیا این یارو مهارت منفعلی مثلاست [حرامزاده] یا [رفتار گستاخانه] داشت؟ اینهالهت میتوانست شخصیت آشغالش را توضیح دهد.
-زامبی. ولی اگهقلبته خودکشی کنی، دوبارهفرستاده آمار قتلهات میره بالا.
«خب... که چی؟»
-دیگه نیازی نیست از این به بعدحتی آمار قتلهات رو ببری بالا. تازه اگهپایین بابابزرگ مارکوس مچت رو بگیره خطرناک میشه.
صدای نگرانکنندهای از پشتم آمد. صدایی بود که همین چند وقت پیش شنیده بودم.پاهات به عقب نگاه کردم و حس بدم درست از آب درآمد. هیولایی شبیه به همانروحه اورکی که تازه افتاده بود، پشت سرم ایستاده بود و آب دهانش راه افتاده بود.
«لعنـ... تی.»
هیولا همان هیولا بود اما وضعیت من مثل قبلمتمرکز نبود. همانطور که به هو-ریونگ گفت، بدنم حالا نیمهفلجفرستاده شده بود. حتی بلند کردن یک انگشت هم دردناک بود.
-عیبی نداره! بازیکنای زیادی هستن که تو کل عمرشون نمیتونن هاله رو درک کنن،پایین و تو فقط با خوردن یه اکسیر تا حدودی گرفتی قضیه چیه. اگه همینطوریفرستاده پیش بره، ۱۰۰ بار مردن باید بیشتر از حد کافی باشه. قدم به قدم.
به هو-ریونگ ریز خندید.
-بزن بریمجریانی زامبی! مرگپای اول تو راهه!
همزمان، گرز اورک شروع به پایین آمدن کرد. به آرامی.حواست سرم را هدف گرفته بود. در حالی که به گرزیزود که درست جلوی بینیام بود نگاه میکردم، دهانم را باز کردم.
«...لعنتی.»
تا حالا حس کردهاید بینیتان بشکنداست و درست بعد از آن حس کنیدروی مغزتان دو شقه شده و منفجر میشود؟
احتمالاً نه. جایقلبته شکرش باقی است. چونمیشه واقعاً حس خوبی نیست.
اگر نقطه روشنی وجود داشت، احتمالاًهالهت این بود که درست بعد ازجوری منفجر شدن مغزم آن صدا را شنیدم.
[شما مردهاید.]
دنیایم به حالت عادی برگشت.
دقیقتر بگویم، حس زمانم برگشت.
«هووو...»
یک فضای تاریک و قیرگون.
فضایی که تا بازگشت بعدیام در آن میماندم.
در مکانی که تا حدودی به آن عادت کرده بودم... کسی که از او خوشم نمیآمد در اطرافم شناور بود.
-همم؟
به هو-ریونگ.
-عجب. این دیگه چیه؟
«...جاییه که بعد از مردن توش میمونم. وقتی توسط امپراتور شعله و قدیس شمشیر کشته شدم، کارتهای مهارتم رو اینجا انتخاب کردم. خب، فعلاً بهش میگم دنیای مردگان.»
-خیلی خفنه.
به هو-ریونگ در فضای تاریک چرخید.
-ولی زامبی. من چرا اینجام؟
«من از کجا بدونم؟ احتمالاً به خاطر اینه که الان به من وصلی.»
آهی کشیدم.
«اگه همینطوری صبر کنیم، با صدایی که بهم میگه به ۲۴ ساعت قبل برمیگردم، بازگشت میکنم. آهان راستی. کنجکاوم بدونم تو هم...»
درست در همان لحظهای که میخواستم بگویم کنجکاوم بدانم آیا او هم با من بازگشت میکند یا نه.
[شرط مهارت به دلیل مرگ برآورده شد.]
[مهارت هیولای اورک به طور تصادفی کپی میشود.]
«...ها؟»
-چی؟
من و به هو-ریونگ همزمان خشکمان زد. هر دو چرخیدیم و به هم نگاه کردیم. به هو-ریونگ گیج شده بود و صورت من هم احتمالاً حالت مشابهی داشت.
[کارتهای مهارت در حال ایجاد شدن هستند.]
دو مهارت برنزیرنگ از دل تاریکی بیرون پریدند.
در حالی که با حماقت به آنها نگاه میکردم، زیر لب زمزمه کردم.
«...هیولاها هم مهارت داشتن؟»
و به هو-ریونگ فریاد زد.
-این دیگه چیه؟ این یه مهارت تقلبِ لعنتیه!