چپتر 12: شروع تکنفره (۲)
0- هی، زامبی.آره میدونی مهمترین چیزاکسیر موقع تدریس خصوصی چیه؟
«اول از همهیارو دلم میخواد دیگهلحن بهم نگی زامبی.»
- هزینهی آموزشه.
کارمان را در مقر سانگریون تمام کردیم و بیرونتنها آمدیم. درست وسط روز بود و خیابانها غلغله بود. شکارچیهایحرفهای بازنشسته با عجله در رستورانها و کافهها به مشتریان میرسیدند.
در میان آنها مغازههای کاملاً خالی زیادی هم به چشم میخورد. صاحبان مغازهها با دهانهای باز وچاره نگاهی خیره نشسته بودند. کسانی که موفق میشدند، موفق میشدند و کسانی که شکست میخوردند، به تهکار خط میرسیدند. بیرحمانه بود، اما این حقیقتِ غیرقابلتغییر هم در بابل و هم در دنیای بیرون بود.
- و تو هم کهچنان تازه هزینهی آموزش رو جورضمن کردی. خب ببینم، قدم بعدی چیه؟
«اوم. یه معلم خوب؟»
- نوچ.گیرت همین الانعمراً یکیش جلوت وایستاده.
به هو-ریونگ با بیشرمی تمام ایناکسیر را گفت. بدون اینکه حتی کوچکترینازش تغییری در حالت چهرهاش ایجاد شود.
- یه کتاب مرجع خوب!چنان به یه کتاب درسی نیاز داریدرِپیت که کمکت کنه سریعتر رشد کنی.
«کتاب درسی...»
- آره. مثل یه کتاب مهارت یا یه اکسیر. اما حتی اگهاینه یه کتاب مهارت هم گیرت بیاد عمراً بتونی ازش سر در بیاری، مگهضمن نه؟ پس تنها راه چاره اینه که از اون اکسیرهای گرونقیمتِ لعنتی بگیریم.
این یارو حرفهای درستمثل را با چنان لحنگیرت بیادبانهای میزد که نگو.
- در ضمن، من با اکسیرهای درِپیت و ارزون کار نمیکنم.درِپیت اسمش چی بود، قلعه کیمیاگری؟ یه گیلد بود که دکترا و داروسازهامیکردن توش ثبتنام میکردن. فقط اکسیرهایی رو بگیر که استادای ماهرشون درست کردن.
«اوه.»
- میدونم مغازهشون کجاست، پس نگران نباش.بیاری یه جایی هست که پدربزرگ مارکوس همیشه میرفتگرونقیمتِ اونجا. اگه بتونیم همهی اکسیرهای اونجا رو بگیریم...
«ص... صبر کن ببینم.»
- هان؟ چیه؟
چون چند نفری داشتندبیرحمانه از کنارم رد میشدند،غیرقابلتغییر صدایم را پایین آوردم.
«...اون اکسیرهاگیرت قیمتهای نجومیعمراً و مسخرهای ندارن؟»
- معلومه که قیمتهایمثل مسخرهای دارن. اگه قیمتشگیرت رو بشنوی، فکت میافته.
به هو-ریونگ پوزخندی زد.
- میخوای بهت بگم چقدره؟
«بگو بشنوم.»
او در گوشم زمزمه کرد.مهارت با شنیدن قیمت، چشمانم ازعمراً حدقه بیرون زد. مبلغی نجومی بود.
«حتی اگه هر چی دارمچنان و ندارم رو بریزم پاش،ضمن فقط میتونم ۴ تا بخرم؟!»
- هههه. اگه عمده بخریم میتونیم تخفیف بگیریم و ۵دنیای تا بخریم. اونا خوب میدونن چطور کاسبی کنن. برای همینهخوب دکترهایی که مزهی پول زیر دندونشون رفته، از همه ترسناکترن.
«خ... خیلی گرونه...»
خدای من. دوباره داشتم فقیر میشدم.اکسیر فکر میکردم چون بلیت نفر اول بختآزماییبیاری را بردهام، دیگر میتوانم راحت زندگی کنم.
- خب. کاریش نمیشه کرد. همهاشلحن به خاطر اینه که مهارت نداری. فقطکار به چشم سرنوشتت بهش نگاه کن... هومف!
چهرهی بهشکست هو-ریونگ دربیرحمانه هم رفت.
- گونگجا. قایم شو.
«چی؟»
- زود باش.
لحن صدایش جدی شد. با حرف او، خودم را پشت یکتازه سطل زباله پنهان کردم. سطل زبالهای بود که رستوران برای دورهمین ریختن پسماند غذا از آن استفاده میکرد. بینیام را چین دادم.
«چرا یهو گفتی قایم شم؟»
- مراقب باش. پدربزرگ مارکوسه.
«...»
نفسم را حبس کردم. با احتیاط، از بالای سطل زباله به خیابانآموزش سرک کشیدم. پیرمردی با موهای سفیدِ از پشت بستهشده، رتبه ۱ فعلییکیش جهان با مهارت بینش کارآگاه، قدیس شمشیر، داشت در فاصلهای دور قدم میزد.
«اگه مچمگیرت رو بگیرهعمراً خیلی بد میشه.»
قلبم به شدت میتپید. شاید به این خاطر بود که استرسم به او هم منتقلتنها شده بود؛ به هو-ریونگِ پرحرف برای مدتی دهانش را بست. هر دوی ما در حالی کهضمن نفسمان را حبس کرده بودیم، پشت سطل زباله پنهان شدیم و به قدیس شمشیر نگاه کردیم.
«...دوباره... خفه شو...»
خوشبختانه، به نظر نمیرسید متوجه مااین شده باشد. مثل همیشه با خودشآموزش زمزمه میکرد و به سمتی میرفت.
- اَه.
به هو-ریونگ با دیدن اینکهمهارت قدیس شمشیر وارد ساختمانی شد،عمراً چهرهاش را در هم کشید.
- تچ! اون بهترین مغازهست.
«بهترین مغازه؟»
- اکسیرها، دارم دربارهی اکسیرها حرف میزنم. بهترینمگه سازنده اونجا مغازه زده. اَه، لعنت بهش! بقیه فقطبگیریم یه مشت موادفروشن. ما باید از همونجا خرید کنیم...!
به هو-ریونگ پایش را روی زمین کوبید. اینگیرت اولین باری بود که میدیدم این روح واقعاً عصبانیچاره شده است. در کنار او، غرق در افکارم شدم.
«استفاده از همون مغازهای کهچنان قدیس شمشیر میره خیلی خطرناکه.ضمن اما یه مغازهی خوب برای اکسیرها...»
در گوشیام به دنبال رتبهدارهایاما برتر گشتم. لیستی بود کهدنیای از رتبه اول شروع میشد.
+
رتبه ۱.کنی قدیس شمشیرمثل / وابستگی: هیچ
رتبه ۲. جادوگریارو اژدهای سیاه / وابستگی:بیادبانهای اژدهای سیاه (ارباب گیلد)
رتبه ۳. کنتمیخوردند / وابستگی: اتحادیهاین تاجران (ارباب گیلد)
رتبه ۴. مفتشبیاد بدعتکار / وابستگی: معبدبیاری ده هزار (ارباب گیلد)
رتبه ۵. مارآره سمی / وابستگی:اکسیر چن مو-مون (ارباب گیلد)
رتبه ۶. زبانشناسیارو بابل / وابستگی:لحن مانهاک (معاون گیلد)
رتبه ۷. پیامرسانمیخوردند کوانگیوک / وابستگی:این روزنامه طلایی (معاون گیلد)
رتبه ۸. جنگجویبیاد صلیبی / وابستگی:ازش شبهنظامیان مدنی (معاون گیلد)
.
.
.
+
«اینجا نیست.»
زیر لب با خودمحرفهای زمزمه کردم. به هو-ریونگمیزد به حرفم واکنش نشان داد.
- هان؟شکست چی اینجابیرحمانه نیست؟ شانست؟
«نه. اتفاقاً برعکس.»
من غرق در شانس بودم.
«شاید اونقدرهابگیریم هم که فکرچنان میکردم خرج برنداره.»
- چی؟
«برای گرفتن بهترینبیاد اکسیر، فقط کافیهازش یه قرون خرج کنیم.»
نیشخندی زدم.
«چون یهبگیریم داروساز خیلیحرفهای خوب میشناسم.»
وارد یک کوچهی تاریک شدیم.
محلهی فقیری بود. مردم اینجا مجبور بودند در این مکان زندگیچاره کنند چون نمیتوانستند پولی دربیاورند. یک محلهی زاغهنشین بود. شکارچیهایی کهبیادبانهای به سمت ما نگاه میکردند، نگاههای غیرعادی و عجیبی در چشمانشان داشتند.
- ...اینجاکنی یه داروسازمثل ماهر هست؟
به هو-ریونگ با لحنیحرفهای شاکی گفت، انگار کهمیزد حرفم را باور نکرده بود.
«فقط یهشکست داروساز ماهر نیست،اما بهترین داروساز تاریخه.»
- یه کم یواشترعمراً خالی ببند. چرا بایدمگه همچین آدمی اینجا بمونه؟
«آه، اگه نمیخوای باور نکن.»
صدای نوچنوچ کردن کسی را از گوشهای شنیدم. به نظر میرسید شکارچیهایی که به ما نگاه میکردند،کیمیاگری رویشان را برگرداندهاند. احتمالاً با دیدن اینکه دارم با خودم حرف میزنم، فکر کردند یک روانیام. با وجودنباش اینکه آدمهای این زاغهنشین بدترینِ بدترینها بودند، اما کاری به کار بیماران روانی نداشتند. پیش خودم پوزخندی زدم.
«اگه بفهمن کیفمیخوردند پولم پر ازاین سکههای طلاست چی میشه؟»
کاملاً واضح بود.بیاد مثل گرگ بهازش سمتم حملهور میشدن.
البته، قصد نداشتم راز کیف پولم رو به کسی بگم. دربتونی حالی که بوی اجساد در حال پوسیدگی رو حس میکردم، به اعماقبگیریم کوچه رفتم. همون موقع بود که صدای پاره شدن چیزی رو شنیدم.
«خـ... خواهش میکنم،یارو فقط به موادلحن آزمایشگاهیام دست نزنید!»
یک صدای جوان.
بعد ازگیرت اون، کسی بابتونی لحنی خشن گفت:
«این اولین بارتآره نیست! داری چهاکسیر چرت و پرتی میبافی؟»
«همین الانش هم ششحرفهای ماه از موعدش گذشته. حالانگو باید تاوانش رو پس بدی.»
به سمتی که صداها رو شنیده بودمحقیقتِ حرکت کردم. در وسط خیابانهای پیچدرپیچ، یک مغازهببینم خالی برپا شده بود. دعوا همونجا اتفاق میافتاد.
«اوه. اگـ... اگه همهعمراً ابزارها رو ببرید... من واقعاًتنها نمیتونم خرج زندگیم رو دربیارم...»
«بریم، دیگه چیزیآره برای دیدن نمونده.اکسیر همهچیز رو بردارید!»
اراذل و اوباش هیکلدار، دستگاهها رو روی گاریهای دستیشوننگو گذاشتند. زن جوانی که به نظر میرسید در اواسط دههدکترا بیست سالگیاش باشه، به اونا چنگ زد تا التماس کنه.
«یک هفته! خواهش میکنم فقطاما یک هفته دیگه بهم وقتدنیای بدید. نه، ۵ روز دیگه...»
«اون یک هفته شدعمراً یک ماه و اون یکتنها ماه الان شده نصف سال!»
وقتی اراذل دور شدند، صاحب مغازه بدون اینکه بتونهبیاد اعتراضی بکنه، روی زمین افتاد. با اینکه زانوهاش خراشیدهاینه شده بود، دستش رو به سمت گاریها دراز کرد.
«هنوز... هنوزبگیریم داروی مایعحرفهای ناقص اونجاست...!»
«اه. آخه چرا گیر ایناما داروساز دیوونه افتادیم. خانم! دارم بهتتازه نصیحت میکنم، دیگه هیچوقت دارو نساز!»
گاریها غژغژکنان در خیابانها ناپدیدبتونی شدند. فقط زن ناامیدی کهراه روی زانوهاش افتاده بود، باقی موند.
همه مردم محله، از جملهمهارت من، بیرون اومده بودند تا تماشابتونی کنند. اونا بین خودشون پچپچ میکردند.
«نوچ نوچ.بگیریم میدونستم اینحرفهای مغازه ورشکست میشه.»
«داروهاش خیلی گرونه. چرابیرحمانه یه دونه معجون سلامتیغیرقابلتغییر باید ۴۰ طلا باشه؟»
«چون جوونهگیرت فکر میکردعمراً کاسبی آسونه...»
شاید پچپچهای تماشاچیها رو شنیدهمهارت بود. صاحب مغازه ناامید، سرش روبتونی با شتاب به سمت اونا چرخوند.
«گـ... گرونه؟ منیارو فقط دارم بهلحن قیمت اصلی میفروشمش!»
کاملاً رقتانگیز به نظر میرسید. موهاش طوری به سرش چسبیده بودتازه که انگار روزهاست اونها رو نشسته. عینکی که روی صورتش بودهمین شبیه عتیقهها به نظر میرسید. حتی صداش هم گرفته و خشدار بود.
«تو کل بابل فقط مغازه ماست که اینجور داروهاتنها رو با این قیمت میفروشه! شـ... شماها در واقع بایدحرفهای شکرگزار باشید که من مغازهام رو اینجا راه انداختم! آره!»
«اوه، هنوزکنی تو توهماتمثل خودش سیره.»
«اَه. فکربگیریم کرده کیه کهچنان اینجوری حرف میزنه...»
تماشاچیها سرشکست تکون دادند واما جمعیت متفرق شد.
صاحب مغازهای که بهعمراً نظر میرسید هیچکس ازشمگه خوشش نمیاد، هنوز همونجا بود.
«اوه... صـ... صبر کنید. حالا که همهتون اینجایید، یه بطریعمراً معجون سلامتی چطوره... با معجون ویژه من، حتی یه شکارچیاکسیرهای که رو به موته هم میتونه دوباره به زندگی برگرده.»
«نـ... نمیخرمش، عمراً بخرم!»
سعی کرد تماشاچیها رو نگه داره، اما دیگهغیرقابلتغییر خیلی دیر شده بود. آبِ ریختهشده رو نمیشدقدم جمع کرد. اونا فحش دادند و ناپدید شدند.
«واقعاً تاثیراتگیرت خوبی داره...عمراً دروغ نمیگم...»
روی زمین ولو شد.
-هی.
به هو-ریونگ بعدمیخوردند از دیدن اوناین صحنه ناخوشایند غرولند کرد.
-اون «داروساز تاریخی»بیاد که ازش حرفازش میزدی... همین بازندهست؟
«اگه باشه میخوای چیکار کنی؟»
-اونوقت صمیمانه نگران سلامت عقلت میشم. با خودم میگم، آه،ضمن حتماً مغز این بچه بعد از ۴۰۰۰ بار مردن قاطیداروسازها کرده. بعدش هم تو رو به بهترین روانپزشک بابل معرفی میکنم.
پوزخند زدم.
«تو باید همون موقعی که شروع کردم بهمگه دیدن ارواح، نگران سلامت عقلم میشدی. اون صاحبلعنتی مغازه قطعاً همون داروساز تاریخیه، پس نگران نباش.»
-اون یه داروسازآره تاریخی نیست، یه بازندهاگه تاریخیه! ای حرومزاده دیوونه!
به هو-ریونگ با صدای بلند حرف میزد،بیادبانهای اما من نادیدهاش گرفتم. به سمت صاحبنمیکنم مغازه که روی زمین نشسته بود راه افتادم.
«ببخشید.»
«اوه...؟»
نگاهی به من انداخت. از نزدیک حتی رقتانگیزتر هم به نظر میرسید.ازش لباسهاش کاملاً براش گشاد و بلند بودند. اما از اونجایی که یهیارو روپوش سفید پوشیده بود، میشد فهمید که یه داروسازه، نه یه گدا.
«خانمِ رئیس.بگیریم هنوز همحرفهای فروش دارید، درسته؟»
البته، این شخصمیخوردند یه گدا نبود. یهحقیقتِ داروساز معمولی هم نبود.
«اگه هنوزگیرت فروش دارید، میخوامبتونی چیزی سفارش بدم.»
ارباب قلعه کیمیاگری.
او داروسازی بود کهحرفهای در آینده به جایگاهمیزد رتبه ۵ صعود میکرد.
در حال حاضر، اونبیرحمانه خارج از رتبهبندیها بود،غیرقابلتغییر اما قطعاً به موفقیت میرسید.
«اگه یکمگیرت گرون همعمراً باشه مشکلی نیست.»
«آه، بله. بله!آره البته! میتونم هراکسیر چیزی براتون بسازم!»
رنگ به چهرهاش برگشت. مغازهاش درلحن آستانه ورشکستگی بود، اما حالا مشتریای پیداکار شده بود که میگفت داروی گرونقیمت میخره.
«اوه، اما منظورتون چقدر گرونه...؟»
«همم.»
در آینده، اون داروسازی میشد کهاکسیر حتی نمیتونستم به خرید ازش فکرازش کنم، اما این بار فرق میکرد.
«میخوام بهبگیریم ارزش ۲۰,۰۰۰حرفهای طلا خرید کنم.»
«...»
دهانش از تعجب باز موند.
حالا اگه رقتانگیز به نظر میرسید چه اهمیتیگیرت داشت؟ برای من، اون شبیه غازی بود که تخمچاره طلا میگذاشت. اون هم تخمهایی از طلای ۱۰۰٪ خالص!
لبخند زدم.
«دارید چیکار میکنید؟میخوردند باید سفارشم رواین ثبت کنید، خانمِ رئیس.»
از حالا بهبیاد بعد، من مشتریازش ثابت و کَنهات میشدم.