چپتر 20: تجمل یک فنجان قهوه (۱)
0پچپچ، پچپچ.
«پس واقعاًمیدادند کی طبقه دهمخود رو فتح کرده؟»
«من اخبار روشیرین دنبال میکردم ولیالان هیچی نیست. فقط شایعهست...»
«اژدهای سیاه عمداً مخفیشهوم نکرده؟ لابد میخوان یههیچ رونمایی بزرگ داشته باشن...»
«آه. من کهمخفی گفتم، کار قدیسکنند شمشیر بوده، شک نکن!»
در شهر طبقهاگر اول برج، مردمشخص حسابی در تکاپو بودند.
همه از اینکه طبقه سخت دهم بالاخره پاکسازی شده بودمیده خوشحال بودند. اما همگی در کافهها جمع شده بودند تاگوشم درباره اینکه آن مبارزهطلب مخفی چه کسی بوده، بحث کنند.
چه واکنشی نشان میدادند؟
«مم.»
اگر میفهمیدند کهاگر خود آن شخصشخص دقیقاً کنارشان نشسته است.
«شیرینه.»
جرعهای از کارامل ماکیاتویهوم خودم نوشیدم. این کافه روبهرویجوابی سانگریون، تنها استارباکس بابل بود.
این حقیقت را تحسین میکردم که با وجود اینکه پس از ورود به برجدقیقاً دیگر نمیتوانستی از آن خارج شوی، اما هنوز هم شعبههای زنجیرهای در آن وجودتنها داشتند. و حتی شعبهای با نماد آن پیرمرد تپل و دماغقرمز هم پیدا میشد.
آه. امانمیدادند از این میلخود و اشتیاق انسانها!
«نظرت چیه، امپراتور شمشیر؟ پیروزی شیرینالان نیست؟ راستش حس میکنم الان حتیهندزفری یه اسپرسو هم مزه شیرینی میده. هوم؟»
- ...
«هوم. اینمبارزهطلب هندزفری خرابه؟ عجیبه.بحث هیچ جوابی نمیاد.»
ضربهای به هندزفری تویمیفهمیدند گوشم زدم. البته که هیچنشسته صدایی از آن بیرون نمیآمد.
این فقط یکشیرین ترفند ساده برای فریباسپرسو دادن چشم بقیه بود.
اگر همینطوری با خودم حرف میزدم شبیه دیوانهها به نظر میرسیدم، برای همینگوشم وانمود میکردم که دارم با کسی تماس میگیرم. در واقع خیلی هم خوبهمینطوری جواب داد. هیچکس در کافه طوری نگاهم نمیکرد که انگار آدم عجیبی هستم.
«امپراتور شمشیر-نیم؟ امپراتورمخفی شمشیر؟ ببخشید، آقایکنند سایکوپت. ببخشید، آقای روانی؟»
- ...چیه.
«آه. حالا صدات رو میشنوم. فکر کردم کرمزه شدی. نوچ نوچ، باعث شدی گونگجا-نیمِ والا مقامجوابی نگرانت بشه. انسانها نباید این کار رو بکنن.»
- ...
«آه، درسته. تو یه روحی، نه یه انسان. من احمقم، برای همینخود یادم رفت. اوه راستی! امپراتور شمشیر. الان میتونم باهات غیررسمی حرف بزنم؟ وقتیکافه تو بهم میگی گونگجا-نیم، عجیبه که من باهات رسمی حرف بزنم. مگه نه؟»
- ...لعنت...
شانههای به هو-ریونگشیرین که روبهروی من شناوراسپرسو بود، به لرزه افتاد.
- تو کل زندگیم همچین تحقیری روعجیبه تجربه نکرده بودم... امپراتور... چطور کسی کهزدم بهش میگفتن امپراتور به این روز افتاد...
«نه بابا. فقط یه شوخی بود. حتی اگه بهم بگن گونگجا-نیم،میفهمیدند نمیتونم با همچین ارشدی غیررسمی حرف بزنم. هرچند میتونستم. میتونم. ازخودم این به بعد فقط بهت میگم امپراتور شمشیر-نیم. چطوره؟ راضی شدی؟»
- بهمیدادند جاش فقطمیفهمیدند منو بکش!
به هو-ریونگ فریاد زد.
- یه مهارت جدید بگیر و جایگاه صورتهیچ فلکی شمشیر رو باهاش عوض کن! تو میتونیصدایی این کار رو بکنی، ای حرومزاده! فقط منو بکش!
«اوه نه. این شخص داره چیزایی میگه که نباید بگه. مگهمیفهمیدند ما شریک نیستیم، شریک؟ دوستای همیشگی. بهترین دوستا! کی تو دنیا بهتریننوشیدم دوستش رو میکشه؟ از این به بعد، ما برای همیشه با همیم.»
- هق هق هق. هرخود چی... دیگه هیچی نمیگم. پدربزرگاست مارکوس. میخوام برگردم پیش پدربزرگ...
آه، چقدر شیرین بود.
در حالی کهمیده قهوهام را مینوشیدم،خرابه به آسمان نگاه کردم.
[۲۲:۳۲:۵۰]
ساعت در آسماناگر نشان میداد کهشخص یک ساعت گذشته است.
درست زمانی که فکرراستش میکردم وقتش رسیده کهمزه سر و کلهاش پیدا شود.
- میو.
«مم؟»
یک گربه قهوهای به سمتم خزید. برای یک گربه خیابانی بودنشیرینه بیش از حد تمیز بود. اگر چیز خاصی دربارهاش وجود داشت، اینبابل بود که به جای زنگوله، دو سکه طلا به گردنش آویزان بود.
«...»
قورت.
با خودم فکر کردمکسی که چطور باید بانشان این وضعیت کنار بیایم.
«گربه سکه طلا.»
- هوم؟
«گربه سکه طلا. خیلیهوم معروفه... آه. مردم الانهیچ چیزی در موردش نمیدونن.»
این گربهمبارزهطلب یک حیوانکسی خانگی معمولی نبود.
حدود ۵ سال بعد،میفهمیدند قرار بود به نمادکنارشان شناختهشدهی برج تبدیل شود.
«...نمیدونستم همچینپیروزی کلهگندهای قرارهراستش بیاد سراغ من.»
حدس زدم کهمیده باید وانمود کنمخرابه هیچ چیزی نمیدانم.
با آرامش بهمخفی گربه نگاه کردم. حالتواکنشی چهرهام را کنترل کردم.
«گم شدی؟»
- میو.
گربه قهوهای سرش را به پاهایم مالید. کمی ماتجوابی و مبهوت شده بودم. اگر هویت واقعیاش را نمیدانستم،نمیآمد فقط فکر میکردم یک گربه صمیمی و مهربان است.
«میخوای تامبارزهطلب وقتی صاحبت میادبحث پیش من بمونی؟»
- میوووو.
گربه را بلند کردم و روی پاهایم گذاشتم. گربهشیرینی با آرامش پنجههایش را روی پاهایم لیسید، انگار که تمامتوی مدت همین را میخواست. حتی با یک میو خمیازه کشید.
«باورم نمیشه کهمیده اون یه آدمخرابه دیوونهی گربههاست. بازیگریش فوقالعادهست.»
سر گربه را نوازش کردم.
- میووو.
در حالی که داشتم به صدای خرخراسپرسو گربه گوش میدادم، گروهی از شکارچیها به سمتمهیچ آمدند. یکی از آنها با من صحبت کرد.
«ببخشید. اسم شما کیم گونگجاست؟»
«مم.»
فقط با یک نگاه میتوانستم بگویم که تجهیزاتشان گرانقیمت است. آنها فقطجرعهای یک مشت آدم بیسروپا نبودند. اگر ارباب گیلد نبودند، حداقل از مدیرانحقیقت ارشد بودند. گروهی از این قبیل افراد در اطراف کافه جمع شده بودند.
کارت شناساییامپیروزی را بهراستش آنها نشان دادم.
«برام سوال بود چقدر طولهندزفری میکشه. میبینم که دقیقاً ۱نمیاد ساعت و ۳۰ دقیقه زمان برد.»
«...!»
با دیدن کارت شناساییام، چشمان شکارچیهاشخص لرزید. آنها دیوانهوار گوشیهایشان را بیرون آوردندکارامل و شروع به تماس با دیگران کردند.
«بله. پیداش کردم!»
«توی کافه دقیقاً روبهروی بانک...»
«نه. گیلدهای دیگهمخفی هم اینجان... بله.کنند بله، قربان! متوجهم، رئیس.»
«نگران نباشید.میدادند نمیذارم گیلدهایمیفهمیدند دیگه ببرنش!»
این آستانهی یک طوفان بود.
با رضایت بهمیده اتفاقاتی که در مقابلمعجیبه رخ میداد نگاه کردم.
«حس میکنم یه VIP هستم.»
- خب. بیشتر گیلدها سعی میکنن تو رو جذب کنن. تو به تنهایی طبقه ۱۰ رو پاکسازی کردی. این یعنی یه VIP واقعی.
«مم. حدس میزنم همینطور باشه. حتی کسی که طبقه ۹۹ رو پاکسازی کرده بهم میگه گونگجا-نیم، پس عجیب میشد اگه یه VIP نبودم.»
- لعنت! لعنت! لععععنت!
شکارچیها یکیمبارزهطلب یکی تماسهایشانکسی را قطع کردند.
و همگی بااگر چهرههایی مضطرب بهشخص من نگاه کردند.
در حالی که منتظر بودم اولین گیلداسپرسو صحبتش را شروع کند، یک شکارچی درشتهیکلعجیبه و مو بلوند یک قدم به جلو برداشت.
«من مدیر تیم منابع انسانی گیلد شبهنظامیان مدنی هستم.جوابی شکارچی کیم گونگجا-نیم. همونطور که احتمالاً میدونید، شبهنظامیان مدنینمیآمد شرافتمندانهترین گیلد در بابل هستن. اگه وارد گیلد ما بشید...!»
«فقط یک لحظه.»
دستم را بالا آوردم.میفهمیدند مدیر تیم منابع انسانیکنارشان شبهنظامیان مدنی مکث کرد.
«ببخشید که حرفت رو قطع میکنم.الان اما بیا قبلش دو تا مسئله روخرابه کاملاً روشن کنیم و بعد حرف بزنیم.»
«...»
«اول. هیچچیزیمبارزهطلب نباید به رسانههابحث درز پیدا کنه.»
آرام به شکارچیها نگاه کردم. میتوانستم تضمین کنم که رتبه هیچکدامشیرینه از این شکارچیها پایینتر از من نبود. قبل از بازگشتم، حتی جرئتبابل نمیکردم به آنها نگاه کنم. اما حالا، در برابر هیچکدامشان کم نمیآوردم.
عملکردم.
من دستاورد این را داشتمهندزفری که اولین نفری باشم کهنمیاد طبقه ۱۰ را فتح کرده است.
این مثل یک نقطه عطف تاریخیکنند بود که هیچ شکارچیای، فارغ ازخود سطحش، نمیتوانست آن را از بین ببرد.
شکارچیهای توانمند به عملکرد اهمیت میدادند. اگردقیقاً آنها واقعاً توانمند بودند، نمیتوانستند طوری باماکیاتوی من رفتار کنند که انگار هیچچیز نیستم.
«من با هیچ گیلدی که اسمم رو به بیرونشیرینی درز بده، قرارداد نمیبندم. حتی باهاشون هیچ ارتباطی همضربهای برقرار نمیکنم. لطفاً این رو در نظر داشته باشید.»
«آه... تـ، تا کی؟»
شکارچی دیگریمبارزهطلب دستش را بالابحث برد و پرسید.
«خبرنگارهای روزنامه طلایی دارن تو کار تمامدقیقاً گیلدها سرک میکشن... کیم گونگجا-نیم. نمیدونم تاماکیاتوی کی میتونیم این موضوع رو مخفی نگه داریم.»
«خب، نمیگمپیروزی که برایراستش همیشه مخفیش کنید.»
به آسمان اشاره کردم.
شکارچیها همگیمبارزهطلب به آسمانکسی نگاه کردند.
۲۲:۲۵:۳۱
«فقط تا امروز. تا وقتیمیکنم که ساعت به ۰۰:۰۰:۰۰ برسه،میده لطفاً این ممنوعیت رو حفظ کنید.»
«آه! بسیار خب.میده یه جوری تاخرابه اون موقع... متوجه شدم.»
شکارچیها همگی نفس راحتی کشیدند.
لبخند زدم.
'نمیتونم وقتم رو با خبرنگارها تلف کنم.اسپرسو نه وقتی که باید بهمحض باز شدنعجیبه طبقه ۱۱، با تمام سرعتم به سمتش بدوم.'
دوباره دهان باز کردم.
«این شرطمبارزهطلب اول بود. وبحث اما شرط دوم...»
«...»
شکارچیها همگی با چهرههایی خشک و منقبضاسپرسو به من نگاه کردند. احتمالاً نگران بودند کههیچ قرار است چه شرط سختی را درخواست کنم.
پوزخندی زدمشیرینی و بههوم اطرافم نگاه کردم.
«...اینجا یک مکانمخفی عمومیه، پس بیاید بهواکنشی بقیه مشتریها احترام بذاریم.»
«بله؟»
«نمیبینید مشتریها دارن به اینمیکنم سمت نگاه میکنن؟ اونا تعجب کردنهوم چون شماها یهو اینجا جمع شدید.»
حق با من بود.
تمام مشتریهای دیگر داشتند به این سمت نگاه میکردند. بیشترشاناگر با چشمانی مشکوک با یکدیگر پچپچ میکردند. حتی مشتریای بودکارامل که به نظر میرسید دارد از این صحنه فیلم میگیرد.
«این مایه دردسره.»
«میدونم همهتون با عجله دنبالمیکنم من میگشتید، اما بیاید آروم پیشهوم بریم. قرار نیست فرار کنم که.»
«مـ، متأسفم.»
شکارچیها متوجهمبارزهطلب محیط اطراف شدندبحث و پراکنده گشتند.
«عذر میخوام. نمیتونم دلیلشمیفهمیدند رو بهتون بگم اما اگهنشسته ممکنه جاتون رو عوض کنید...»
«آقا. هزینه اجارهشیرین این کافه برایالان یک ساعت چقدر میشه؟»
«از درک همگی سپاسگزاریم!هوم اگه یه زمانی بههیچ چن مو-مون سر بزنید، ما...»
مقیاس کارمبارزهطلب مدیران کلنهای بزرگبحث واقعاً متفاوت بود.
پنج دقیقه طول کشید تا همه را بیرونکنارشان کنند و کافه را از صاحبش اجاره کنند.نوشیدم کافه تنها پس از پنج دقیقه کاملاً خالی شد.
«بسیار خب.»
به گوشهای ازمیده کافه رفتیم وخرابه شروع به صحبت کردیم.
«پس بیاید مذاکراتمخفی رو شروع کنیم.کنند شرایطتون رو اعلام کنید.»
خندهدار بود که همگی یک فنجان قهوه درکنارشان دست داشتند. این به خاطر آن بود که گفتهاین بودم دارند برای بقیه مزاحمت ایجاد میکنند. چقدر بامزه.
«...شبهنظامیان مدنی ماشیرین برای مبلغ قراردادالان ۱۰,۰۰۰ طلا پیشنهاد میده.»
این نقطه شروع بود.
«۱۰,۰۰۰ طلا؟ لعنتی. دارید تو همچین جایی فقر و بیچارگیتوناگر رو نشون میدید. کیم گونگجا-نیم! لطفاً با لیگ ماجراجویان قراردادکارامل ببندید. ما ۲۰,۰۰۰ طلا و یک پست مدیریتی رو تضمین میکنیم.»
«به چن مو-مون بیاید، شکارچی-نیم. گیلد مادقیقاً شکارچیهای متخصص مبارزه پرورش میده و ماماکیاتوی شما رو بهعنوان مربی با ۲۵,۰۰۰ طلا میپذیریم.»
«پست مربیگری فقط دردسره. لطفاً خوب فکر کنید. کیم گونگجا-نیم! اگه به معبد ده هزارهیچ ما بپیوندید، ما یک پست افتخاری رو براتون تضمین میکنیم. راستش رو بخواید، ما امیدواریمدادن که شما کلن ما رو تبلیغ کنید. با ۳۰,۰۰۰ طلا و حقوق جداگانه برای کارهای دیگه...»
«انجمن! لطفاًشیرینی بهعنوان سفیر برایهندزفری انجمن کار کنید!»
اوضاع شیرتوشیری بود.
مدیران منابع انسانی همگی به من التماسدقیقاً میکردند. احساسشان را درک میکردم. تمام گیلدهای ردهبالاخودم احتمالاً از طرف قدیس شمشیر احساس فشار میکردند.
شکارچی تنهایی که درراستش هیچ گیلدی ثبتنام نکرده بودشیرینی و رتبه ۱ را داشت!
به همین خاطر، احتمالاً مردم از خود میپرسیدندهیچ که آیا واقعاً نیازی به ثبتنام در یک گیلدبیرون هست یا نه. آیا بازی انفرادی بهترین گزینه بود...
'هرچند دلیلشمبارزهطلب اینه که قدیسبحث شمشیر آدم خاصیه.'
با این حال،اگر این موضوع همچنان بهدقیقاً اعتبار گیلدها ضربه میزد.
'و اگه قهرمان جدیدیراستش متولد میشد که به اندازهشیرینی قدیس شمشیر مشهور بود چی؟'
لبخند زدم.
'اونا هرمبارزهطلب کاری میکردنکسی تا جذبش کنن.'
حداقلش این بود کهمیفهمیدند جلوی گیلدهای دیگر راکنارشان برای جذب او بگیرند!
این احتمالاً دستوری بودراستش که این مدیران دریافتمزه کرده بودند. کاملاً واضح بود.
«شـ، شبهنظامیان مدنیمیده میتونه ۳۶,۰۰۰ طلاخرابه بهعنوان مبلغ قرارداد بده...»
«اَه. گیلدهایمبارزهطلب فقیر بایدکسی بکشن عقب. هان؟»
«دارید سعی میکنید با چندخود هزار تا با ما رقابتاست کنید؟ مگه وضعیت رو درک نمیکنید؟»
«ما تو قلعه کیمیاگری میتونیم...!»
همان لحظه بود.
«سانگریون.»
صدای سنگینیمیدادند از جاییمیفهمیدند به گوش رسید.
«۵۰,۰۰۰ طلا.»
«...»
شکارچیها همگی سرهایشان را چرخاندند. نگاهشان رویواکنشی پاهای من قفل شد. اگر بخواهم دقیقتردقیقاً بگویم، روی گربهای که روی پاهایم بود.
گربه میویی کرد و به بالا پرید. وقتی از رویاست پاهایم پرید، پاهایش پنجههایی نرم بودند، اما وقتی فرود آمد،سانگریون دیگر اینطور نبود. آنها بهآرامی با کفش روی زمین فرود آمدند.
«۵۰,۰۰۰ طلا. اگهشیرین ترجیح میدی میتونمالان همینجا بهت پرداختش کنم.»
آن شخص به عقب نگاه کرد.خرابه جیرینگ. دو قطعه طلای روی گردنبندشتوی با تکان خوردن، صدای واضحی ایجاد کردند.
«و جایگاه معاونت سانگریون.»
شکارچی رتبه ۳.
ارباب گیلدِ انجمن تاجران. کنت.
«۵۰,۰۰۰ طلاشیرینی و معاونتهوم گیلد. چطوره؟»
زنی با مهارت «دگردیسی» لبخند درخشانی زد و این را گفت. باخود اینکه احتمالاً بیش از ۴۰ سال سن داشت، اما شبیه به یکاین زن ۲۰ ساله به نظر میرسید. او احتمالاً هر روز اکسیر مینوشید.
او ثروتمندترینمیدادند فرد درمیفهمیدند برج بود.
«ممم.»
کلهگندهای که در گذشتههوم عمراً فرصت ملاقات باهیچ او را پیدا نمیکردم.
خودم را مجبور کردمکسی تا آرامشم را حفظنشان کنم و لبخند زدم.
«حالا شد یه چیزی.»
اولین مرحله ازشیرین مذاکره بر سرالان من، به پایان رسید.