---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید نویسنده

چپتر 19: پول درآوردن [۱] • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 19: پول درآوردن [۱]

0

-دینگ!

درست زمانی که می‌خواستم به موقعیت بعدی‌ام برم،‌بیشتر​ صدای زنگ گوش‌نوازی توی گوشم پیچید. ناگهان بدنم‌نشدن​ خشک شد و متن آبی‌رنگی جلوی چشمم ظاهر شد.

[ AKASHIC_SYNC ]
پنجره اطلاعات

زمان باقی‌مانده ۰۰:۰۰:۰۰ - تبریک بابت پایان آزمون. به‌زودی همگی از کپسول خارج خواهید شد.

«آه... بالاخره وقت تموم شد.»

با این‌که از نظر فنی هیچ تمرین فیزیکی‌ای انجام نداده بودم، اما خستگی‌همون​ ذهنی ناشی از هوشیاری مداوم و توجه به هر جزئیات کوچکی در اطرافم،‌دانش‌آموزها​ برای منی که تا به حال توی زندگیم چنین تجربه‌ای نداشتم، اولین بار بود.

واقعاً انرژی زیادی ازم گرفت.

حس می‌کردم پنج ساعت‌منطقه‌ی​ تمام بدون هیچ وقفه‌ای‌باشه​ تمرینات فشرده انجام دادم.

کم‌کم درخت‌ها، آسمون، حیوانات و همه‌چیز‌چیزی​ در اطرافم شروع به تجزیه شدن‌دانش‌آموزها​ کرد و تمام دنیا سفید شد.

با چشم‌های نیمه‌باز، می‌تونستم دانش‌آموزهای‌معنی​ باقی‌مانده‌ای که زنده مونده بودن رو‌دیگه​ در دوردست‌های این دنیای سفید ببینم.

در کمال تعجب، فقط حدود هشت‌هشت​ دانش‌آموز نزدیک منطقه‌ی من بودن. این می‌تونست‌باشه​ به یکی از این سه معنی باشه:

الف. بیشتر‌دانش‌آموز​ دانش‌آموزهای منطقه‌ی‌منطقه‌ی​ من مردن.

ب. بیشتر دانش‌آموزهای‌فکر​ منطقه‌ی من به‌چیزی​ مناطق دیگه رفتن.

ج. از همون‌می‌تونست​ اول دانش‌آموزهای زیادی توی‌الف​ منطقه‌ی من اسپاون نشدن.

فکر می‌کنم جواب درست چیزی بین گزینه‌ی‌دانش‌آموز​ اول و دوم بود، چون احتمالاً بیشتر‌الف​ دانش‌آموزها چیز زیادی درباره‌ی این سناریو نمی‌دونستن.

راستش، حالا که خوب به کل‌یکی​ این دنیای سفید، از جمله منطقه‌ی خودم‌دیگه​ نگاه می‌کنم، دانش‌آموزهای زیادی باقی نمونده بودن.

با این‌که نقشه خیلی بزرگ بود و نمی‌تونستم به‌وضوح ببینم چند نفر زنده موندن،‌درباره‌ی​ اما بدون هیچ مانعی که دیدم رو مسدود کنه، می‌تونستم بر اساس تعداد دانش‌آموزهایی‌نمی‌تونستم​ که تا آخر زنده مونده بودن، یه نتیجه‌گیری کلی از میزان سختی آزمون داشته باشم.

تخمین زدم که حداقل ۶۰ درصد‌باشه​ از ۹۰ دانش‌آموزی که در ابتدا‌رفتن​ وارد شبیه‌سازی شده بودن، از بین رفتن.

با توجه به این‌که بیشتر دانش‌آموزها در مرکز نقشه بودن،‌می‌تونست​ به‌جز چند مورد استثنا که توی منطقه‌ی اولیه‌شون مونده بودن، کم‌اول​ و بیش می‌تونستم یه تخمین تقریبی از تعداد دانش‌آموزهای نجات‌یافته بزنم.

تعداد دانش‌آموزهای باقی‌مانده، با این‌که کم بود، غافلگیرم‌باشه​ نکرد چون این عدد در محدوده‌ی تخمین‌های خودم بود.‌اسپاون​ تقریباً همون مقداری بود که توی رمان نوشته بودم.

[اهم... اهم... صدام رو می‌شنوید؟]

ناگهان صدای پروفسور تیبو‌یکی​ توی گوشم پیچید و باعث‌مردن​ شد با دقت گوش بدم.

[بسیار خب، قبل از این‌که‌حدود​ بذارم از کپسول‌ها بیاید بیرون،‌می‌تونست​ می‌خوام چند تا چیز بگم.]

[اول از همه، به همه‌تون بابت جون به در بردن از این‌مناطق​ آزمون تبریک می‌گم. این آزمون به‌طور خاص طراحی شده بود تا میزان‌گزینه‌ی​ سازگاری شما در محیط‌های ناآشنا و توانایی بقای شما در طبیعت رو بسنجه.]

...راست می‌گفت.

با این‌که این عوضی از این آزمون به‌عنوان‌بیشتر​ وسیله‌ای برای ایجاد هرج‌ومرج بین بعضی از دانش‌آموزها‌نشدن​ استفاده می‌کرد، اما آزمون همچنان خیلی خوب بود.

با این‌که این‌ور و اون‌ور تغییراتی داده بود تا بتونه بین دانش‌آموزها درگیری ایجاد کنه، اما این آزمون واقعاً روش‌همون​ خوبی برای کمک به دانش‌آموزها جهت سازگاری با محیط‌های ناآشنا بود. در واقع به نظر من این آزمون بهتر هم‌خوب​ بود، چون اون رو برای زندگی واقعی کمی کاربردی‌تر کرده بود؛ چرا که ممکنه یه روزی توسط انسان‌ها هم شکار بشید.

نه، دقیق‌ترش اینه که بگم‌می‌تونست​ شکار شدن توسط انسان‌های دیگه،‌بیشتر​ مثل تبهکاران، محتمل‌ترین سناریو خواهد بود.

با اجازه‌ی «غیرمستقیم» به دانش‌آموزها برای کشتن همدیگه، سطح سختی‌چون​ رو یه پله بالاتر برده بود. چون نه تنها باید‌جمله​ مراقب جانورها می‌بودی، بلکه باید حواست به هم‌کلاسی‌های خودت هم می‌بود.

همین «جزئیات» کوچیک،‌می‌تونست​ این تمرین رو برای‌الف​ من خیلی کارآمدتر کرد.

خب، البته این‌تعجب​ به این معنی نبود‌دانش‌آموز​ که پروفسور آدم خوبیه.

من فقط داشتم از‌منطقه‌ی​ نقشه‌های اون برای پیشرفت‌باشه​ بیشتر خودم سوءاستفاده می‌کردم.

[با این‌که خیلی از شما یا با شانس محض زنده موندید یا با یه جور نقشه و کلک، اما در پایان روز چیزی که واقعاً مهمه‌خیلی​ این نیست که چطور بردید، بلکه اینه که آیا بردید یا نه. پس به اون دسته از شما که تا آخر دووم آوردید، تبریک می‌گم. با توجه‌وارد​ به سختی این آزمون، زنده موندن توی این شبیه‌سازی دستاوردیه که باید بهش افتخار کنید. سینه‌تون رو سپر کنید و با سرِ بلند از کپسول خارج بشید.]

[بگذریم، موضوع بعدی... وقتی از کپسول خارج‌الف​ شدید، می‌تونید بالای کلاس یه مانیتور بزرگ پیدا‌اسپاون​ کنید که رتبه‌بندی گروه‌ها روش نمایش داده می‌شه.]

[با این‌که این بار هیچ امتیاز اضافه‌ای بهتون‌نزدیک​ تعلق نمی‌گیره چون هنوز هفته‌ی اولتونه، اما همچنان می‌تونید‌مناطق​ بابت اول شدن توی کلاس، پیش دوست‌هاتون پز بدید.]

...حس می‌کنم خیلی از‌منطقه‌ی​ دانش‌آموزها واقعاً قراره بابت‌باشه​ این موضوع پز بدن.

با در نظر گرفتن این‌که توی این دنیا بیشتر آدم‌ها‌چون​ مغرور و متکبر بودن، انتظار داشتم برای یکی دو هفته‌ی‌جمله​ آینده، غرور اعضای ۵ گروه برتر سر به فلک بکشه.

[خیلی خب، فکر کنم به اندازه‌ی کافی‌الف​ حرف زدم. یکی‌یکی از کابین‌هاتون مرخص‌تون می‌کنم،‌اول​ پس اگه یهو دیدتون تاریک شد وحشت نکنید.]

[یک بار دیگه،‌تعجب​ به اون‌هایی که‌هشت​ زنده موندن تبریک می‌گم.]

خیلی زود صدای پروفسور تیبو قطع شد‌معنی​ و دانش‌آموزها کم‌کم به رگه‌هایی از ذرات نور‌همون​ تبدیل شدن که از دنیای مجازی محو می‌شدن.

در حالی که داشتم کل پروسه‌ی ناپدید‌بین​ شدن تدریجی دانش‌آموزها از دنیای مجازی رو‌درباره‌ی​ تماشا می‌کردم، بالاخره تونستم ذهنم رو آروم کنم.

بعد از اون، شروع کردم‌معنی​ به فکر کردن درباره‌ی این‌که بعد‌دیگه​ از خروج از کلاس چی‌کار کنم.

همم... اما‌کمال​ بعد از این‌حدود​ باید چی‌کار کنم؟

فکر نمی‌کنم دیگه‌نزدیک​ جونِ تمرینِ بیشتر‌یکی​ رو داشته باشم.

شاید بتونم برم‌فکر​ استخر و کمی‌چیزی​ تمرین استقامتی انجام بدم؟

آره، فکر‌منطقه‌ی​ کنم این‌یکی​ بهترین کار باشه.

[ AKASHIC_SYNC ]
پنجره اطلاعات

خروج بله/خیر

همون‌طور که داشتم به‌می‌کنم​ قدم بعدی‌ام فکر می‌کردم، یه‌دوم​ دکمه‌ی خروج جلوم ظاهر شد.

بدون این‌که نیاز‌می‌تونست​ باشه بیشتر فکر‌باشه​ کنم، فشارش دادم.

-سووا!

ناگهان دیدم تاریک‌نزدیک​ شد و هوشیاریم‌یکی​ رو از دست دادم.

-فششششش

درِ کپسولی که توش بودم‌معنی​ آروم باز شد و هم‌زمان‌مناطق​ بخار سفیدی ازش بیرون زد.

با کمک گرفتن‌تعجب​ از لبه‌ی کپسول،‌هشت​ آروم ازش اومدم بیرون.

«پسر، اون‌دانش‌آموز​ واقعاً خسته‌کننده‌منطقه‌ی​ بود... همم؟»

به محض این‌که از کپسولم بیرون‌چیزی​ اومدم، حس کردم چند نفر از سمت‌چیز​ چپ و راستم دارن بهم خیره می‌شن.

سرم رو که به سمت چپ‌باشه​ چرخوندم، دو نفر رو دیدم که‌رفتن​ با تنفر خالص به سمتم چشم‌غره می‌رفتن.

...واقعاً نمی‌تونم سرزنش‌شون کنم.

خب، من پاهاشون رو قطع‌می‌تونست​ کردم و ازشون به‌عنوان طعمه‌بیشتر​ برای گرفتن امتیازات بیشتر استفاده کردم.

براشون دست تکون دادم که باعث شد شدت چشم‌غره‌هاشون بیشتر‌چون​ بشه، بعد سرم رو به سمت دیگه‌ای چرخوندم، جایی که‌جمله​ می‌شد ترکیبی از احساسات رو توی چهره‌ی افراد خاصی دید.

پارک جینهو، ویلیام، رز‌یکی​ و ادوارد همگی حالت‌های عجیبی‌مردن​ روی صورت‌شون نقش بسته بود.

ترکیبی از‌کمال​ «شوک»، «شادی»، «ترحم»‌حدود​ و «قدردانی» بود.

...صبر کن، ترحم؟

چرا داشتن‌نشدن​ به من‌می‌کنم​ ترحم می‌کردن؟

بعد حسش کردم.

آرنولد که چند کپسول اون‌طرف‌تر از‌هشت​ من بود، حتی با خشمی بیشتر‌معنی​ از لوکاس و پاتریک بهم چشم‌غره می‌رفت.

سرم رو به چپ و راست چرخوندم‌معنی​ تا مطمئن بشم که واقعاً داره به من‌همون​ چشم‌غره می‌ره، و کاملاً مات و مبهوت موندم.

...ها؟ چرا‌نشدن​ داره به‌می‌کنم​ من چشم‌غره می‌ره؟

نکنه از‌منطقه‌ی​ این‌که توجه‌ها رو‌معنی​ ازش دزدیدم عصبانیه؟

نمی‌تونه این‌طور باشه... مگه نه؟

نمی‌تونه تا‌دانش‌آموز​ این حد‌منطقه‌ی​ حقیر باشه، نه؟

-تق!

«اهم... اهم... لطفاً توجه کنید!»

خوشبختانه، در بهترین زمان ممکن، پروفسور‌هشت​ تیبو ظاهر شد و توجه همه، از‌باشه​ جمله آرنولد را به خودش جلب کرد.

باورم نمی‌شد این‌نزدیک​ رو می‌گم، اما‌یکی​ یکی بهش بدهکار بودم.

«بسیار خب، یک بار‌می‌کنم​ دیگه به کسانی که در‌دوم​ آزمون قبول شدند تبریک می‌گم.»

«چون وقت کمه، خلاصه می‌گم.‌معنی​ اگه به بالا نگاه کنید،‌مناطق​ می‌تونید رتبه‌ی تیم‌هاتون رو ببینید.»

او به مانیتور بزرگی که در مرکز کلاس قرار‌منطقه‌ی​ داشت اشاره کرد؛ جدول بزرگی روی صفحه نمایش داده‌دیگه​ شده بود که رتبه‌بندی تیم‌ها را به ما نشان می‌داد.

===رتبه‌بندی تیم‌ها===

گروه ۱۵

امتیازات: ۸

نتیجه: بدون‌کمال​ تلفات +‌فقط​ ۲ مأموریت مخفی

گروه ۹

امتیازات: ۷

نتیجه: بدون‌منطقه‌ی​ تلفات +‌یکی​ ۱ مأموریت مخفی

گروه ۴

امتیازات: ۷

نتیجه: بدون‌نشدن​ تلفات +‌می‌کنم​ ۱ مأموریت مخفی

گروه ۵

امتیازات: ۶

نتیجه: بدون تلفات

گروه ۱

امتیازات: ۵

نتیجه: ۱ تلفات

گروه ۷

امتیازات: ۴

نتیجه: ۳‌منطقه‌ی​ تلفات +‌یکی​ ۱ مأموریت مخفی

گروه ۱۰

امتیازات: ۳

نتیجه: ۳ تلفات

گروه ۱۳

امتیازات: ۳

نتیجه: ۳ تلفات

گروه ۱۱

امتیازات: ۲

نتیجه: ۴ تلفات

گروه ۸

امتیازات: ۱

نتیجه: ۵ تلفات

گروه ۲

امتیازات: ۱

نتیجه: ۵ تلفات

گروه ۱۴

امتیازات: ۰

نتیجه: نابودی کامل تیم

گروه ۳

امتیازات: ۰

نتیجه: نابودی کامل تیم

گروه ۶

امتیازات: ۰

نتیجه: نابودی کامل تیم

گروه ۱۲

امتیازات: ۰

نتیجه: نابودی کامل تیم

=============

«پس در‌کمال​ کل ششم‌فقط​ شدیم، ها؟»

این یکی دو‌نزدیک​ رتبه بالاتر از چیزی‌معنی​ بود که انتظار داشتم.

اما همون‌طور که پیش‌بینی می‌کردم،‌جواب​ شخصیت‌های اصلی همه جایگاه‌های برتر‌چون​ رو به دست آورده بودند.

گروه ۱۵ که رتبه‌ی‌یکی​ اول رو کسب کرده‌بیشتر​ بود، گروه کوین بود.

هم‌تیمی‌های او نه تنها تونستند‌حدود​ زنده بمونند، بلکه موفق شدند دو‌یکی​ مأموریت مخفی رو هم کامل کنند.

تیم اما دوم شد، در حالی که او یکی از مأموریت‌های مخفی‌مناطق​ رو انجام داده بود. از طرف دیگه، آماندا سوم شد و در کمال‌دوم​ تعجب، ملیسا که با جین هم‌تیمی شده بود، در جایگاه چهارم قرار گرفت.

دلیل رتبه‌ی پایین‌شون ساده بود. به خاطر کوین، جین نتونست‌چون​ امتیاز اضافی رو بگیره و ملیسا که به اندازه‌ی هوشش‌جمله​ قوی نبود، در تلاش برای انجام مأموریت اضافی بی‌دفاع مونده بود.

در نهایت، تمام هم‌تیمی‌های آن‌ها‌معنی​ تونستند زنده بمونند، اما هیچ‌مناطق​ امتیاز اضافه‌ای به تیم‌شان تعلق نگرفت.

مقام پنجم، گروه ۱، گروه تروی بود که‌نزدیک​ با وجود این‌که هیچ مأموریت مخفی‌ای رو کامل نکرده‌مناطق​ بود، نسبت به تیم ما ۲ تلفات کمتری داشت.

«از ۱۵ گروه حاضر در اینجا، چهار گروه به طور‌بیشتر​ کامل نابود شدند. این نتیجه خیلی بهتر از سال گذشته است‌جواب​ که در مقایسه با الان، فقط چهار گروه زنده مونده بودند.»

«می‌دونم که بعضی از شما دارید از ترس می‌لرزید و فکر می‌کنید‌دانش‌آموزها​ از این واحد درسی اخراج می‌شید، اما در مورد اون دروغ گفتم. می‌خواستم‌نقشه​ کمی بهتون فشار بیارم تا آزمون رو جدی بگیرید. پس جای همه‌تون امنه.»

با شنیدن این بخش از صحبت‌ها،‌باشه​ دانش‌آموزانی که تیم‌شان نابود شده بود،‌رفتن​ نفس راحتی کشیدند که کاملاً مشهود بود.

«حتماً خیلی استرس‌زا بوده که‌حدود​ فکر می‌کردند تو همون هفته‌ی‌می‌تونست​ اول، یه واحد درسی رو افتادند.»

این رو در حالی که‌می‌تونست​ با دلسوزی به آن‌ها نگاه‌بیشتر​ می‌کردم، با خودم فکر کردم.

«بسیار خب، به نظر‌می‌کنم​ می‌رسه که وقتمون تموم‌گزینه‌ی​ شده، پس همگی می‌تونید برید.»

پروفسور تیبو با نگاهی‌یکی​ به ساعتش لبخندی زد‌بیشتر​ و کلاس را مرخص کرد.

فوراً به سمت خوابگاهم دویدم.

نمی‌خواستم بیشتر از این اونجا بمونم.‌یکی​ به‌خصوص وقتی می‌دونستم سه نفر دنبال راهی‌دیگه​ هستند تا اوضاع رو برام سخت‌تر کنند.

هرچند باید این رو بگم.

حرکت کردن با‌می‌تونست​ این لباس چسبان‌باشه​ فوق‌العاده سخت بود.

اگه به خاطر این نبود که حواس آرنولد به صحبت با‌یکی​ جین پرت شده بود و لوکاس و پاتریک هنوز داشتند به هم‌نشدن​ چشم‌غره می‌رفتند، نمی‌تونستم به این راحتی که اومدم، از اونجا جیم بشم.

-کلیک!

با ورود به اتاقم، روی‌جواب​ تشک تمیزم ولو شدم و از‌احتمالاً​ این لحظه‌ی کوتاه آرامش لذت بردم.

چه روز پردردسری بود.

نه تنها خسته و‌فقط​ کوفته بودم، بلکه سه تا‌منطقه‌ی​ دشمن هم برای خودم تراشیدم.

«به نظر‌دانش‌آموز​ می‌رسه باید‌منطقه‌ی​ سریع‌تر قوی بشم.»

در نهایت،‌نشدن​ همه‌چیز به‌می‌کنم​ قدرت ختم می‌شه.

هرچند با افزایش قدرت، احتمال اینکه در معرض خطر قرار بگیرم بیشتر می‌شد و در نتیجه شانس‌فکر​ این‌که در موقعیت‌هایی قرار بگیرم که مجبور بشم با شخصیت‌های اصلی تعامل داشته باشم بالا می‌رفت. با‌جمله​ این حال، نمی‌تونستم فقط دست روی دست بذارم و منفعلانه منتظر بمونم تا قدرتم خودبه‌خود زیاد بشه.

علاوه بر این، اگه قرار بود یه روزی از گیلد پدر و‌معنی​ مادرم حمایت کنم یا شاید هم به قهرمان داستان در مبارزه با‌فکر​ پادشاه شیاطین کمک کنم، باید فوراً به راه‌هایی برای افزایش قدرتم فکر می‌کردم.

خوشبختانه، از‌دانش‌آموز​ قبل یه نقشه‌ی‌می‌تونست​ کلی کشیده بودم.

اونم این بود که با دانشی که به عنوان‌دوم​ نویسنده‌ی رمان دارم، می‌تونم از رویدادهای آینده سوءاستفاده کنم‌حالا​ تا از طریق سهام کمی پول به جیب بزنم.

از اونجایی که پدر و مادر من‌الف​ تو این دنیا خرپول نبودند، تنها راهی که‌اسپاون​ می‌تونستم پول دربیارم استفاده از بازار سهام بود.

برخلاف جین، آماندا یا ملیسا که پدر و مادرشون می‌تونن بهترین امکانات تمرینی و‌الف​ معجون‌ها رو براشون فراهم کنند، من، یه سیاهی‌لشکر که اصلاً قرار نبود تو داستان‌بین​ حضور داشته باشه، تنها گزینه‌ام استفاده از دانشم برای پول درآوردن و افزایش قدرتم بود.

تو یه‌دانش‌آموز​ کلام، این تواناییِ‌می‌تونست​ تقلب من بود.

با پول، عملاً می‌تونستم‌می‌کنم​ قدرتم رو جهش بدم‌گزینه‌ی​ و به سطوح جدیدی برسونم.

برای افزایش مشخصاتم، می‌تونستم به مصرف معجون‌ها متوسل بشم،‌مردن​ و اگه می‌خواستم قدرتم رو حتی بیشتر از این هم‌جواب​ افزایش بدم، می‌تونستم تا حد خرید آرتیفکت‌ها هم پیش برم.

آرتیفکت‌ها اشیایی بودند که می‌شد اون‌ها رو داخل سیاه‌چاله‌ها‌منطقه‌ی​ پیدا کرد یا توسط استادان آهنگر ساخته می‌شدند؛ اون‌ها در‌رفتن​ اصل سلاح‌هایی بودند که اثرات خاصی درون‌شون نهادینه شده بود.

این آرتیفکت‌ها از ساده‌ترین اشیا‌می‌تونست​ مثل لیوان قهوه گرفته تا‌بیشتر​ سلاح‌ها و ماشین‌ها متغیر بودند.

مثل بیشتر چیزها،‌فکر​ هرچی رتبه‌شون بهتر‌چیزی​ بود، گرون‌تر هم می‌شدند.

خوشبختانه برای من، جایی رو‌معنی​ می‌شناختم که می‌تونستم آرتیفکت‌های خوبی‌مناطق​ رو با قیمت ارزون گیر بیارم.

وقتی به تمام پولی که برای خرید‌دانش‌آموز​ معجون‌ها و آرتیفکت‌ها نیاز داشتم فکر می‌کردم،‌الف​ می‌تونستم احساس کنم که سرم داره تیر می‌کشه.

آهی کشیدم و دفترچه‌ی کوچکی‌می‌تونست​ رو از کشوی پایینی درآوردم.‌بیشتر​ سریع نگاهی به محتویاتش انداختم.

دفترچه‌ای که تو دستم بود، جزئیات‌چیزی​ تمام رویدادهای آینده‌ای که قرار بود‌دانش‌آموزها​ اتفاق بیفتند رو در خودش داشت.

از زمانی که کوین وارد‌معنی​ آکادمی می‌شد تا زمانی که قرار‌دیگه​ بود با پادشاه شیاطین روبه‌رو بشه.

از اونجایی که من نویسنده‌ی رمان بودم،‌دانش‌آموز​ می‌تونستم با اطمینان بگم که هنگام نوشتن‌الف​ رویدادهای آینده هیچ‌چیزی رو از قلم ننداختم.

از رویدادهای جزئی گرفته تا اصلی، این دفترچه باید همه‌چیز رو داشته باشه. مگر این‌که‌همون​ چیزی از داستانی که من نوشته بودم منحرف بشه، در غیر این صورت باید می‌تونستم‌درباره‌ی​ از این دفترچه به عنوان مرجعی برای اتفاقاتی که در آینده رخ می‌ده استفاده کنم.

«خب، حالا‌نشدن​ باید از‌می‌کنم​ چی استفاده کنم...»

در حالی که صفحات‌یکی​ رو ورق می‌زدم، سریع روی‌مردن​ یک رویداد خاص متوقف شدم.

سقوط سهام داروسازی سی.بی.

ناولها | novelha.net