چپتر 19: پول درآوردن [۱]
0-دینگ!
درست زمانی که میخواستم به موقعیت بعدیام برم،یکی صدای زنگ گوشنوازی توی گوشم پیچید. ناگهان بدنمرفتن خشک شد و متن آبیرنگی جلوی چشمم ظاهر شد.
زمان باقیمانده ۰۰:۰۰:۰۰ - تبریک بابت پایان آزمون. بهزودی همگی از کپسول خارج خواهید شد.
«آه... بالاخره وقت تموم شد.»
با اینکه از نظر فنی هیچ تمرین فیزیکیای انجام نداده بودم، اما خستگیمردن ذهنی ناشی از هوشیاری مداوم و توجه به هر جزئیات کوچکی در اطرافم،گزینهی برای منی که تا به حال توی زندگیم چنین تجربهای نداشتم، اولین بار بود.
واقعاً انرژی زیادی ازم گرفت.
حس میکردم پنج ساعترفتن تمام بدون هیچ وقفهاینشدن تمرینات فشرده انجام دادم.
کمکم درختها، آسمون، حیوانات و همهچیزحدود در اطرافم شروع به تجزیه شدنیکی کرد و تمام دنیا سفید شد.
با چشمهای نیمهباز، میتونستم دانشآموزهاینزدیک باقیماندهای که زنده مونده بودن روالف در دوردستهای این دنیای سفید ببینم.
در کمال تعجب، فقط حدود هشتحدود دانشآموز نزدیک منطقهی من بودن. این میتونستمعنی به یکی از این سه معنی باشه:
الف. بیشترمناطق دانشآموزهای منطقهیرفتن من مردن.
ب. بیشتر دانشآموزهایکمال منطقهی من بهحدود مناطق دیگه رفتن.
ج. از همونهشت اول دانشآموزهای زیادی تویمیتونست منطقهی من اسپاون نشدن.
فکر میکنم جواب درست چیزی بین گزینهیهشت اول و دوم بود، چون احتمالاً بیشترباشه دانشآموزها چیز زیادی دربارهی این سناریو نمیدونستن.
راستش، حالا که خوب به کلاول این دنیای سفید، از جمله منطقهی خودمبین نگاه میکنم، دانشآموزهای زیادی باقی نمونده بودن.
با اینکه نقشه خیلی بزرگ بود و نمیتونستم بهوضوح ببینم چند نفر زنده موندن،باشه اما بدون هیچ مانعی که دیدم رو مسدود کنه، میتونستم بر اساس تعداد دانشآموزهاییچیزی که تا آخر زنده مونده بودن، یه نتیجهگیری کلی از میزان سختی آزمون داشته باشم.
تخمین زدم که حداقل ۶۰ درصدمنطقهی از ۹۰ دانشآموزی که در ابتدابیشتر وارد شبیهسازی شده بودن، از بین رفتن.
با توجه به اینکه بیشتر دانشآموزها در مرکز نقشه بودن،منطقهی بهجز چند مورد استثنا که توی منطقهی اولیهشون مونده بودن، کمهمون و بیش میتونستم یه تخمین تقریبی از تعداد دانشآموزهای نجاتیافته بزنم.
تعداد دانشآموزهای باقیمانده، با اینکه کم بود، غافلگیرمنشدن نکرد چون این عدد در محدودهی تخمینهای خودم بود.احتمالاً تقریباً همون مقداری بود که توی رمان نوشته بودم.
[اهم... اهم... صدام رو میشنوید؟]
ناگهان صدای پروفسور تیبودانشآموز توی گوشم پیچید و باعثمعنی شد با دقت گوش بدم.
[بسیار خب، قبل از اینکهفقط بذارم از کپسولها بیاید بیرون،منطقهی میخوام چند تا چیز بگم.]
[اول از همه، به همهتون بابت جون به در بردن از اینچیزی آزمون تبریک میگم. این آزمون بهطور خاص طراحی شده بود تا میزانحالا سازگاری شما در محیطهای ناآشنا و توانایی بقای شما در طبیعت رو بسنجه.]
...راست میگفت.
با اینکه این عوضی از این آزمون بهعنوانیکی وسیلهای برای ایجاد هرجومرج بین بعضی از دانشآموزهارفتن استفاده میکرد، اما آزمون همچنان خیلی خوب بود.
با اینکه اینور و اونور تغییراتی داده بود تا بتونه بین دانشآموزها درگیری ایجاد کنه، اما این آزمون واقعاً روشرفتن خوبی برای کمک به دانشآموزها جهت سازگاری با محیطهای ناآشنا بود. در واقع به نظر من این آزمون بهتر همحالا بود، چون اون رو برای زندگی واقعی کمی کاربردیتر کرده بود؛ چرا که ممکنه یه روزی توسط انسانها هم شکار بشید.
نه، دقیقترش اینه که بگمهمون شکار شدن توسط انسانهای دیگه،میکنم مثل تبهکاران، محتملترین سناریو خواهد بود.
با اجازهی «غیرمستقیم» به دانشآموزها برای کشتن همدیگه، سطح سختیمنطقهی رو یه پله بالاتر برده بود. چون نه تنها بایدرفتن مراقب جانورها میبودی، بلکه باید حواست به همکلاسیهای خودت هم میبود.
همین «جزئیات» کوچیک،هشت این تمرین رو برایمیتونست من خیلی کارآمدتر کرد.
خب، البته اینکمال به این معنی نبودهشت که پروفسور آدم خوبیه.
من فقط داشتم ازرفتن نقشههای اون برای پیشرفتنشدن بیشتر خودم سوءاستفاده میکردم.
[با اینکه خیلی از شما یا با شانس محض زنده موندید یا با یه جور نقشه و کلک، اما در پایان روز چیزی که واقعاً مهمهمیکنم این نیست که چطور بردید، بلکه اینه که آیا بردید یا نه. پس به اون دسته از شما که تا آخر دووم آوردید، تبریک میگم. با توجهنفر به سختی این آزمون، زنده موندن توی این شبیهسازی دستاوردیه که باید بهش افتخار کنید. سینهتون رو سپر کنید و با سرِ بلند از کپسول خارج بشید.]
[بگذریم، موضوع بعدی... وقتی از کپسول خارجمیتونست شدید، میتونید بالای کلاس یه مانیتور بزرگ پیدادیگه کنید که رتبهبندی گروهها روش نمایش داده میشه.]
[با اینکه این بار هیچ امتیاز اضافهای بهتوندانشآموز تعلق نمیگیره چون هنوز هفتهی اولتونه، اما همچنان میتونیدمردن بابت اول شدن توی کلاس، پیش دوستهاتون پز بدید.]
...حس میکنم خیلی ازرفتن دانشآموزها واقعاً قراره بابتنشدن این موضوع پز بدن.
با در نظر گرفتن اینکه توی این دنیا بیشتر آدمهامنطقهی مغرور و متکبر بودن، انتظار داشتم برای یکی دو هفتهیرفتن آینده، غرور اعضای ۵ گروه برتر سر به فلک بکشه.
[خیلی خب، فکر کنم به اندازهی کافیمیتونست حرف زدم. یکییکی از کابینهاتون مرخصتون میکنم،مناطق پس اگه یهو دیدتون تاریک شد وحشت نکنید.]
[یک بار دیگه،کمال به اونهایی کهحدود زنده موندن تبریک میگم.]
خیلی زود صدای پروفسور تیبو قطع شداسپاون و دانشآموزها کمکم به رگههایی از ذرات نوردوم تبدیل شدن که از دنیای مجازی محو میشدن.
در حالی که داشتم کل پروسهی ناپدیدهشت شدن تدریجی دانشآموزها از دنیای مجازی روباشه تماشا میکردم، بالاخره تونستم ذهنم رو آروم کنم.
بعد از اون، شروع کردمنزدیک به فکر کردن دربارهی اینکه بعدالف از خروج از کلاس چیکار کنم.
همم... اماببینم بعد از اینفقط باید چیکار کنم؟
فکر نمیکنم دیگهدیگه جونِ تمرینِ بیشتراول رو داشته باشم.
شاید بتونم برمکمال استخر و کمیحدود تمرین استقامتی انجام بدم؟
آره، فکرحدود کنم ایندانشآموز بهترین کار باشه.
خروج بله/خیر
همونطور که داشتم بهتعجب قدم بعدیام فکر میکردم، یهنزدیک دکمهی خروج جلوم ظاهر شد.
بدون اینکه نیازهشت باشه بیشتر فکرمنطقهی کنم، فشارش دادم.
-سووا!
ناگهان دیدم تاریکدیگه شد و هوشیاریماول رو از دست دادم.
-فششششش
درِ کپسولی که توش بودمنزدیک آروم باز شد و همزمانباشه بخار سفیدی ازش بیرون زد.
با کمک گرفتنکمال از لبهی کپسول،حدود آروم ازش اومدم بیرون.
«پسر، اونمناطق واقعاً خستهکنندهرفتن بود... همم؟»
به محض اینکه از کپسولم بیرونحدود اومدم، حس کردم چند نفر از سمتمعنی چپ و راستم دارن بهم خیره میشن.
سرم رو که به سمت چپمنطقهی چرخوندم، دو نفر رو دیدم کهبیشتر با تنفر خالص به سمتم چشمغره میرفتن.
...واقعاً نمیتونم سرزنششون کنم.
خب، من پاهاشون رو قطعهمون کردم و ازشون بهعنوان طعمهمیکنم برای گرفتن امتیازات بیشتر استفاده کردم.
براشون دست تکون دادم که باعث شد شدت چشمغرههاشون بیشترمنطقهی بشه، بعد سرم رو به سمت دیگهای چرخوندم، جایی کهرفتن میشد ترکیبی از احساسات رو توی چهرهی افراد خاصی دید.
پارک جینهو، ویلیام، رزدانشآموز و ادوارد همگی حالتهای عجیبیمعنی روی صورتشون نقش بسته بود.
ترکیبی ازببینم «شوک»، «شادی»، «ترحم»فقط و «قدردانی» بود.
...صبر کن، ترحم؟
چرا داشتنببینم به منتعجب ترحم میکردن؟
بعد حسش کردم.
آرنولد که چند کپسول اونطرفتر ازحدود من بود، حتی با خشمی بیشتریکی از لوکاس و پاتریک بهم چشمغره میرفت.
سرم رو به چپ و راست چرخوندماسپاون تا مطمئن بشم که واقعاً داره به مندوم چشمغره میره، و کاملاً مات و مبهوت موندم.
...ها؟ چراببینم داره بهتعجب من چشمغره میره؟
نکنه ازحدود اینکه توجهها رونزدیک ازش دزدیدم عصبانیه؟
نمیتونه اینطور باشه... مگه نه؟
نمیتونه تامناطق این حدرفتن حقیر باشه، نه؟
-تق!
«اهم... اهم... لطفاً توجه کنید!»
خوشبختانه، در بهترین زمان ممکن، پروفسورحدود تیبو ظاهر شد و توجه همه، ازمعنی جمله آرنولد را به خودش جلب کرد.
باورم نمیشد ایندیگه رو میگم، امااول یکی بهش بدهکار بودم.
«بسیار خب، یک بارتعجب دیگه به کسانی که درنزدیک آزمون قبول شدند تبریک میگم.»
«چون وقت کمه، خلاصه میگم.نزدیک اگه به بالا نگاه کنید،باشه میتونید رتبهی تیمهاتون رو ببینید.»
او به مانیتور بزرگی که در مرکز کلاس قرارنزدیک داشت اشاره کرد؛ جدول بزرگی روی صفحه نمایش دادهمناطق شده بود که رتبهبندی تیمها را به ما نشان میداد.
===رتبهبندی تیمها===
گروه ۱۵
امتیازات: ۸
نتیجه: بدونببینم تلفات +تعجب ۲ مأموریت مخفی
گروه ۹
امتیازات: ۷
نتیجه: بدونحدود تلفات +دانشآموز ۱ مأموریت مخفی
گروه ۴
امتیازات: ۷
نتیجه: بدونببینم تلفات +تعجب ۱ مأموریت مخفی
گروه ۵
امتیازات: ۶
نتیجه: بدون تلفات
گروه ۱
امتیازات: ۵
نتیجه: ۱ تلفات
گروه ۷
امتیازات: ۴
نتیجه: ۳حدود تلفات +دانشآموز ۱ مأموریت مخفی
گروه ۱۰
امتیازات: ۳
نتیجه: ۳ تلفات
گروه ۱۳
امتیازات: ۳
نتیجه: ۳ تلفات
گروه ۱۱
امتیازات: ۲
نتیجه: ۴ تلفات
گروه ۸
امتیازات: ۱
نتیجه: ۵ تلفات
گروه ۲
امتیازات: ۱
نتیجه: ۵ تلفات
گروه ۱۴
امتیازات: ۰
نتیجه: نابودی کامل تیم
گروه ۳
امتیازات: ۰
نتیجه: نابودی کامل تیم
گروه ۶
امتیازات: ۰
نتیجه: نابودی کامل تیم
گروه ۱۲
امتیازات: ۰
نتیجه: نابودی کامل تیم
=============
«پس درببینم کل ششمتعجب شدیم، ها؟»
این یکی دودیگه رتبه بالاتر از چیزیاسپاون بود که انتظار داشتم.
اما همونطور که پیشبینی میکردم،فقط شخصیتهای اصلی همه جایگاههای برترمنطقهی رو به دست آورده بودند.
گروه ۱۵ که رتبهیدانشآموز اول رو کسب کردهیکی بود، گروه کوین بود.
همتیمیهای او نه تنها تونستندفقط زنده بمونند، بلکه موفق شدند دومیتونست مأموریت مخفی رو هم کامل کنند.
تیم اما دوم شد، در حالی که او یکی از مأموریتهای مخفیچیزی رو انجام داده بود. از طرف دیگه، آماندا سوم شد و در کمالخوب تعجب، ملیسا که با جین همتیمی شده بود، در جایگاه چهارم قرار گرفت.
دلیل رتبهی پایینشون ساده بود. به خاطر کوین، جین نتونستمنطقهی امتیاز اضافی رو بگیره و ملیسا که به اندازهی هوششرفتن قوی نبود، در تلاش برای انجام مأموریت اضافی بیدفاع مونده بود.
در نهایت، تمام همتیمیهای آنهانزدیک تونستند زنده بمونند، اما هیچباشه امتیاز اضافهای به تیمشان تعلق نگرفت.
مقام پنجم، گروه ۱، گروه تروی بود کهدانشآموز با وجود اینکه هیچ مأموریت مخفیای رو کامل نکردهمردن بود، نسبت به تیم ما ۲ تلفات کمتری داشت.
«از ۱۵ گروه حاضر در اینجا، چهار گروه به طورمیکنم کامل نابود شدند. این نتیجه خیلی بهتر از سال گذشته استسناریو که در مقایسه با الان، فقط چهار گروه زنده مونده بودند.»
«میدونم که بعضی از شما دارید از ترس میلرزید و فکر میکنیدیکی از این واحد درسی اخراج میشید، اما در مورد اون دروغ گفتم. میخواستمفکر کمی بهتون فشار بیارم تا آزمون رو جدی بگیرید. پس جای همهتون امنه.»
با شنیدن این بخش از صحبتها،منطقهی دانشآموزانی که تیمشان نابود شده بود،بیشتر نفس راحتی کشیدند که کاملاً مشهود بود.
«حتماً خیلی استرسزا بوده کهفقط فکر میکردند تو همون هفتهیمنطقهی اول، یه واحد درسی رو افتادند.»
این رو در حالی کههمون با دلسوزی به آنها نگاهمیکنم میکردم، با خودم فکر کردم.
«بسیار خب، به نظرتعجب میرسه که وقتمون تمومدانشآموز شده، پس همگی میتونید برید.»
پروفسور تیبو با نگاهیدانشآموز به ساعتش لبخندی زدیکی و کلاس را مرخص کرد.
فوراً به سمت خوابگاهم دویدم.
نمیخواستم بیشتر از این اونجا بمونم.اول بهخصوص وقتی میدونستم سه نفر دنبال راهیبین هستند تا اوضاع رو برام سختتر کنند.
هرچند باید این رو بگم.
حرکت کردن باهشت این لباس چسبانمنطقهی فوقالعاده سخت بود.
اگه به خاطر این نبود که حواس آرنولد به صحبت بامیتونست جین پرت شده بود و لوکاس و پاتریک هنوز داشتند به هماسپاون چشمغره میرفتند، نمیتونستم به این راحتی که اومدم، از اونجا جیم بشم.
-کلیک!
با ورود به اتاقم، رویفقط تشک تمیزم ولو شدم و ازمیتونست این لحظهی کوتاه آرامش لذت بردم.
چه روز پردردسری بود.
نه تنها خسته وتعجب کوفته بودم، بلکه سه تانزدیک دشمن هم برای خودم تراشیدم.
«به نظرمناطق میرسه بایدرفتن سریعتر قوی بشم.»
در نهایت،ببینم همهچیز بهتعجب قدرت ختم میشه.
هرچند با افزایش قدرت، احتمال اینکه در معرض خطر قرار بگیرم بیشتر میشد و در نتیجه شانسهمون اینکه در موقعیتهایی قرار بگیرم که مجبور بشم با شخصیتهای اصلی تعامل داشته باشم بالا میرفت. بانمیدونستن این حال، نمیتونستم فقط دست روی دست بذارم و منفعلانه منتظر بمونم تا قدرتم خودبهخود زیاد بشه.
علاوه بر این، اگه قرار بود یه روزی از گیلد پدر ویکی مادرم حمایت کنم یا شاید هم به قهرمان داستان در مبارزه بانشدن پادشاه شیاطین کمک کنم، باید فوراً به راههایی برای افزایش قدرتم فکر میکردم.
خوشبختانه، ازمناطق قبل یه نقشهیهمون کلی کشیده بودم.
اونم این بود که با دانشی که به عنواننزدیک نویسندهی رمان دارم، میتونم از رویدادهای آینده سوءاستفاده کنممناطق تا از طریق سهام کمی پول به جیب بزنم.
از اونجایی که پدر و مادر منمیتونست تو این دنیا خرپول نبودند، تنها راهی کهدیگه میتونستم پول دربیارم استفاده از بازار سهام بود.
برخلاف جین، آماندا یا ملیسا که پدر و مادرشون میتونن بهترین امکانات تمرینی وباشه معجونها رو براشون فراهم کنند، من، یه سیاهیلشکر که اصلاً قرار نبود تو داستانچیزی حضور داشته باشه، تنها گزینهام استفاده از دانشم برای پول درآوردن و افزایش قدرتم بود.
تو یهمناطق کلام، این تواناییِهمون تقلب من بود.
با پول، عملاً میتونستمتعجب قدرتم رو جهش بدمدانشآموز و به سطوح جدیدی برسونم.
برای افزایش مشخصاتم، میتونستم به مصرف معجونها متوسل بشم،معنی و اگه میخواستم قدرتم رو حتی بیشتر از این هماسپاون افزایش بدم، میتونستم تا حد خرید آرتیفکتها هم پیش برم.
آرتیفکتها اشیایی بودند که میشد اونها رو داخل سیاهچالههانزدیک پیدا کرد یا توسط استادان آهنگر ساخته میشدند؛ اونها دردیگه اصل سلاحهایی بودند که اثرات خاصی درونشون نهادینه شده بود.
این آرتیفکتها از سادهترین اشیاهمون مثل لیوان قهوه گرفته تامیکنم سلاحها و ماشینها متغیر بودند.
مثل بیشتر چیزها،کمال هرچی رتبهشون بهترحدود بود، گرونتر هم میشدند.
خوشبختانه برای من، جایی رونزدیک میشناختم که میتونستم آرتیفکتهای خوبیباشه رو با قیمت ارزون گیر بیارم.
وقتی به تمام پولی که برای خریدهشت معجونها و آرتیفکتها نیاز داشتم فکر میکردم،باشه میتونستم احساس کنم که سرم داره تیر میکشه.
آهی کشیدم و دفترچهی کوچکیهمون رو از کشوی پایینی درآوردم.میکنم سریع نگاهی به محتویاتش انداختم.
دفترچهای که تو دستم بود، جزئیاتحدود تمام رویدادهای آیندهای که قرار بودیکی اتفاق بیفتند رو در خودش داشت.
از زمانی که کوین واردنزدیک آکادمی میشد تا زمانی که قرارالف بود با پادشاه شیاطین روبهرو بشه.
از اونجایی که من نویسندهی رمان بودم،هشت میتونستم با اطمینان بگم که هنگام نوشتنباشه رویدادهای آینده هیچچیزی رو از قلم ننداختم.
از رویدادهای جزئی گرفته تا اصلی، این دفترچه باید همهچیز رو داشته باشه. مگر اینکهدوم چیزی از داستانی که من نوشته بودم منحرف بشه، در غیر این صورت باید میتونستمنمونده از این دفترچه به عنوان مرجعی برای اتفاقاتی که در آینده رخ میده استفاده کنم.
«خب، حالاببینم باید ازتعجب چی استفاده کنم...»
در حالی که صفحاتدانشآموز رو ورق میزدم، سریع رویمعنی یک رویداد خاص متوقف شدم.
سقوط سهام داروسازی سی.بی.