---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید نویسنده

چپتر 24: بازار سیاه [۴] • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 24: بازار سیاه [۴]

0

وقتی به جلوی در فلزی دیگری رسیدم‌تزئینات​ که امن‌تر و محکم‌تر از در ورودی بازار‌داشت​ سیاه به نظر می‌رسید، یک بار در زدم.

-تق!

در سمت راست در، محفظه‌درجا​ کوچکی باز شد که کارت‌مجلل​ سیاهم را داخل آن قرار دادم.

-ووم!

به‌محض اینکه کارتم را گذاشتم، نور‌سالن​ سبزی از پایین محفظه ساطع شد‌ترکیب​ و کارتم را در بر گرفت.

-دیییی

چند ثانیه بعد از ناپدید شدن‌میخکوب​ نور سبز، صدای زنگی از محفظه شنیدم‌خیره‌کننده‌ای​ که نشان می‌داد اسکن کامل شده است.

کارتم را پس گرفتم و در‌زیرا​ فلزی با صدایی غرش‌مانند شروع به‌به‌سختی​ لرزیدن کرد و بعد به‌آرامی باز شد.

-وام!

با ورود‌زیرا​ به ساختمان،‌مثل​ درجا میخکوب شدم.

یک سالن با تزئینات مجلل، که در جلوی آن پیشخوان پذیرش خیره‌کننده‌ای‌پذیرش​ از ترکیب چوب و مرمر قرار داشت. متصدیان مختلفی از پشت پیشخوان‌بوی​ به مهمانان رسیدگی می‌کردند و بوی ملایم مرکبات در هوا پیچیده بود.

از آنجا که کوین در رمان هرگز به‌مثل​ اینجا نیامده بود، برای من هم اولین باری‌ایده​ بود که می‌دیدم این مکان چه شکلی است.

کلمات حتی نمی‌توانستند به توصیف شکل واقعی یک مکان در دنیای واقعی نزدیک شوند، زیرا چیزهایی مثل بو، صداها و اتمسفر‌می‌کردند​ همیشه به‌سختی در قالب کلمات می‌گنجیدند. می‌شد یک ایده کلی از ظاهر یک مکان به دست آورد، اما هرگز مثل دنیای‌حتی​ واقعی نمی‌شد. هر بار که به مکان جدیدی می‌آمدم، از اینکه چقدر با چیزی که نوشته بودم تفاوت داشت، زبانم بند می‌آمد.

در این مورد، با وجود اینکه هیچ ایده‌ای‌به‌سختی​ نداشتم اینجا قرار است چه شکلی باشد، باز‌آورد​ هم برای لحظه‌ای تحت‌تاثیر عظمت این مکان قرار گرفتم.

شبیه کاخی بود‌ورود​ که برای پادشاه یک‌شدم​ امپراتوری ساخته شده باشد.

کف‌پوش مرمر سفید و تمیز، فرش‌های‌زیرا​ قرمز ابریشمی، چراغ‌های روکش طلا، میزهای‌به‌سختی​ با ظرافت تراشیده‌شده؛ اینجا همه‌چیز داشت.

این چهره واقعی تجمل بود.

وقتی به پیشخوان پذیرش رسیدم،‌صداها​ به سمت یکی از متصدیان‌می‌گنجیدند​ در سمت راست پیشخوان رفتم.

«به جستجوگران سیاه‌چال‌ورود​ خوش آمدید، چطور‌میخکوب​ می‌تونیم کمکتون کنیم؟»

«می‌خوام وارد یک سیاه‌چال بشم.»

متصدی با شنیدن جوابم لبخندی‌شدم​ زد، تبلت کوچکی بیرون آورد‌پذیرش​ و آن را به سمتم گرفت.

«این‌ها تمام سیاه‌چال‌های‌چیزهایی​ در دسترسی هستن که‌همیشه​ در حال حاضر داریم.»

با اسکرول کردن در‌ساختمان​ تبلت، توانستم لیست بلندی‌سالن​ از سیاه‌چال‌ها را ببینم.

دور هر سیاه‌چال یک دایره قرمز‌زیرا​ یا سبز وجود داشت که نشان‌به‌سختی​ می‌داد در دسترس هستند یا نه.

هر سیاه‌چال محدودیتی برای تعداد افراد ورودی داشت‌مجلل​ و اگر این محدودیت رعایت نمی‌شد، سیاه‌چال بی‌ثبات‌متصدیان​ شده و منجر به یک عدم‌همگام‌سازی احتمالی می‌شد.

عدم‌همگام‌سازی در اصل پدیده‌ای بود که‌اتمسفر​ در آن یک سیاه‌چال ارتباطش را‌ایده​ با دنیای شیاطین از دست می‌داد.

به‌محض اینکه سیاه‌چالی ارتباطش را با دنیای شیاطین‌سالن​ از دست می‌داد، عملاً به یک سیاه‌چال پوچ‌مرمر​ تبدیل می‌شد. یعنی سیاه‌چالی که به هیچ‌کجا راه نداشت.

از آنجا که جستجوگران سیاه‌چال این را‌چیزهایی​ می‌دانستند، همیشه با خالی گذاشتن یک ظرفیت،‌می‌گنجیدند​ مطمئن می‌شدند که این محدودیت هرگز شکسته نشود.

«ما در حال حاضر ۳ سیاه‌چال رتبه G فعال، ۶ سیاه‌چال رتبه F، ۱۸ سیاه‌چال رتبه D، ۱۱ سیاه‌چال رتبه C، ۱۳ سیاه‌چال رتبه B و در نهایت ۴ سیاه‌چال رتبه A داریم.»

با دیدن تعداد‌چیزهایی​ بی‌پایان سیاه‌چال‌های در‌اتمسفر​ دسترس، زبانم بند آمد.

تعداد سیاه‌چال‌هایی که آن‌ها پنهان کرده بودند آن‌قدر‌سالن​ زیاد بود که آدم را به این فکر‌مرمر​ می‌انداخت که چطور دولت هنوز هیچ کاری نکرده است.

راستش با در نظر گرفتن ثروت و نفوذشان، حتی اگر دولت مرکزی‌به‌سختی​ هم می‌خواست کاری کند، شک داشتم که بتوانند به جستجوگران سیاه‌چال آسیبی برسانند.‌چقدر​ مگر اینکه می‌خواستند یک جنگ تمام‌عیار راه بیندازند که هیچ‌کس چنین چیزی نمی‌خواست.

تبلت را گرفتم و به‌سرعت لیست سیاه‌چال‌های رتبه F را بررسی کردم.

========================================

- رتبه F: [پادگان کوروس]

توضیحات: پیمانکار را‌دنیای​ مستقیماً در داخل پادگان‌چیزهایی​ ارتش شیاطین ظاهر می‌کند.

قیمت: ۱۵٪ از‌درجا​ غنائم پیمانکار +‌سالن​ هزینه ورودی ۵۰۰ یو

- رتبه F: [دریای خون]

توضیحات: پیمانکار را مستقیماً در‌درجا​ یک محیط اقیانوسی پر از‌مجلل​ موجودات دریایی تشنه‌به‌خون ظاهر می‌کند.

قیمت: ۱۵٪ از‌دنیای​ غنائم پیمانکار +‌زیرا​ هزینه ورودی ۵۰۰ یو

- رتبه F: [ویرانه سرخ]

توضیحات: پیمانکاران را مستقیماً در‌صداها​ سرزمینی بیابان‌مانند که منابع آب‌می‌گنجیدند​ و غذای کمیابی دارد، ظاهر می‌کند.

قیمت: ۱۱٪ از‌ورود​ غنائم پیمانکار +‌میخکوب​ هزینه ورودی ۵۰۰ یو

- رتبه F: [کوه‌های میازما]

توضیحات: پیمانکار را مستقیماً در‌شدم​ بالای رشته‌کوه‌های بلندی که با میازمای‌خیره‌کننده‌ای​ بسیار سمی پوشیده شده‌اند، ظاهر می‌کند.

قیمت: ۸٪ از‌چیزهایی​ غنائم پیمانکار +‌اتمسفر​ هزینه ورودی ۵۰۰ یو

- رتبه F: [جنگل طمع]

توضیحات: پیمانکاران را مستقیماً در داخل‌زیرا​ جنگلی ظاهر می‌کند که طعمه‌ها را با‌قالب​ ایجاد توهماتی از عمیق‌ترین خواسته‌هایشان وسوسه می‌کند.

قیمت: ۱۷٪ از‌درجا​ غنائم پیمانکار +‌سالن​ هزینه ورودی ۵۰۰ یو

- رتبه F: [خشم زمین]

توضیحات: پیمانکار را مستقیماً در نزدیکی‌میخکوب​ یک منطقه آتشفشانی ظاهر می‌کند، جایی که‌خیره‌کننده‌ای​ دما می‌تواند تا ۱۰۰ درجه سانتی‌گراد برسد.

قیمت: ۱۳٪ از‌دنیای​ غنائم پیمانکار +‌زیرا​ هزینه ورودی ۵۰۰ یو

========================================

همم... باید‌زیرا​ کدوم رو‌مثل​ انتخاب کنم؟

با دیدن لیست سیاه‌چال‌های رتبه F، لحظه‌ای مکث کردم تا فکر کنم از بین همه آن‌ها کدام را انتخاب کنم.

[دریای خون] که اصلاً حرفش‌شوند​ را هم نزن، چون هیچ‌اتمسفر​ تجهیزات ضدآبی با خودم نیاورده بودم.

[کوه‌های میازما] به‌سادگی بیش از‌شدم​ حد خطرناک بود و معجون‌های‌پذیرش​ مقاومت در برابر سم همراه نداشتم.

[جنگل طمع] یک بند ۱۷ درصدی داشت، به این معنی‌می‌گنجیدند​ که باید ۱۷٪ از تمام سود به‌دست‌آمده از سیاه‌چال را پرداخت‌چقدر​ می‌کردم. این برای استانداردهای من کمی بیش از حد بالا بود.

پس آن هم منتفی بود.

این یعنی فقط [خشم‌نزدیک​ زمین]، [ویرانه سرخ] و‌مثل​ [پادگان کوروس] برایم باقی می‌ماند.

با نگاهی متناوب به سه گزینه‌سالن​ پیش رویم، پس از کمی تأمل‌ترکیب​ تصمیم گرفتم [ویرانه سرخ] را انتخاب کنم.

این سیاه‌چال کمترین سهم پیمانکار یعنی ۱۱٪ را داشت‌قالب​ و کمبود آب و غذا هم برای من که‌نمی‌شد​ به‌تازگی یک دستبند ابعادی خریده بودم، نباید مشکلی ایجاد می‌کرد.

«من [ویرانه‌وام​ سرخ] رو‌ساختمان​ انتخاب می‌کنم.»

«بسیار خب، این قراردادی‌نزدیک​ هست که باید قبل از‌صداها​ نهایی کردن معاملمون امضا کنید.»

او یک قرارداد سه‌صفحه‌ای‌میخکوب​ به من داد و من‌پیشخوان​ باحوصله محتویاتش را بررسی کردم.

به‌طور خلاصه:

قبل از ورود به سیاه‌چال، تجهیزاتی که با خودم‌تزئینات​ به داخل می‌بردم را بررسی می‌کردند تا هنگام خروج‌متصدیان​ از سیاه‌چال و گزارش دستاوردهایم، هیچ سوءتفاهمی پیش نیاید.

هنگام خروج از سیاه‌چال، کارکنان بررسی دقیقی روی‌مثل​ آیتم‌ها و چیزهایی که بیرون می‌آوردم انجام می‌دادند‌ایده​ تا هنگام پرداخت سهم پیمانکار، گزارش دروغینی داده نشود.

هزینه ورودی ۵۰۰ یو‌میخکوب​ باید پیشاپیش پرداخت می‌شد، به‌پیشخوان​ همراه ۱۰۰۰ یو به‌عنوان بیعانه.

حداکثر زمانی که یک‌مثل​ شخص می‌توانست داخل سیاه‌چال‌به‌سختی​ بماند، ۳۰ روز بود.

اگر شخص تا زمان تعیین‌شده بیرون‌میخکوب​ نمی‌آمد، یک جوخه متخصص مستقیماً وارد سیاه‌چال‌خیره‌کننده‌ای​ می‌شد و او را به‌زور بیرون می‌کشید.

در نهایت، پیمانکار می‌توانست در مواقع اضطراری درخواست‌مثل​ یک تیم پشتیبانی بدهد تا در صورت بروز‌ایده​ هرگونه خطری، در سریع‌ترین زمان ممکن به کمکشان بیایند.

نتیجه‌ی درخواست تیم‌درجا​ پشتیبانی، از دست‌سالن​ دادن مبلغ ودیعه بود.

با دیدن محتوای قرارداد، با‌صداها​ رضایت سرم را تکان دادم‌می‌گنجیدند​ و آن را امضا کردم.

هیچ‌چیز خاصی وجود‌ورود​ نداشت که با‌میخکوب​ آن مخالف باشم.

این‌ها قوانینی بودند‌دنیای​ که سعی داشتند تا‌چیزهایی​ حد امکان منصفانه باشند.

«خیلی ممنون.»

مسئول پذیرش با لبخندی‌مثل​ برگه را گرفت و‌به‌سختی​ پرداخت را نهایی کردیم.

«لطفاً دنبالم بیاین.»

پس از پرداخت مجموعاً ۱۵۰۰ یو،‌زیرا​ شامل ودیعه و هزینه ورودی، به‌به‌سختی​ یک اتاق انتظار بزرگ راهنمایی شدم.

[مهمان ۵۰۷۷۶۸۴ -- دروازه ۷۵۶]

نگاهی به تکه کاغذی که بعد از‌همیشه​ تکمیل پرداخت دریافت کرده بودم انداختم، آن را‌دست​ با دقت تا کردم و در جیبم گذاشتم.

این بلیت‌وام​ سیاه‌چالم بود، بهتر‌درجا​ بود گمش نکنم.

داخل اتاق، افراد متعددی حضور‌شوند​ داشتند که درست مثل من‌اتمسفر​ منتظر ورود به سیاه‌چال بودند.

چندین پیشخدمت در حال رفت‌وآمد بودند‌سالن​ و با غذا و نوشیدنی از‌ترکیب​ افراد حاضر در اتاق انتظار پذیرایی می‌کردند.

پس از چند ثانیه نگاه کردن به‌همیشه​ اطراف، به سمت قسمت خلوت‌تری رفتم که‌ظاهر​ افراد کمتری در آن بودند و نشستم.

اگر می‌گفتم‌وام​ استرس ندارم،‌ساختمان​ دروغ گفته بودم.

تا الان، هفته اول‌نزدیک​ من در این دنیا‌مثل​ کاملاً بی‌دردسر گذشته بود.

جدا از چند فراز و‌شدم​ نشیب جزئی در آکادمی، به هر‌خیره‌کننده‌ای​ چیزی که می‌خواستم برسم، رسیده بودم.

به دست آوردن [سبک کیکی]، [بذر محدودیت]، و حتی آزمون VR هم موفقیت‌آمیز بود، چون توانستم مأموریت اضافی را هم به پایان برسانم.

هر کاری که‌ورود​ می‌خواستم انجام دهم،‌میخکوب​ بی‌نقص پیش رفته بود.

اما این هیچ معنایی نداشت.

«نذار این موفقیت‌ها مغرورت کنن.»

در حالی که فاصله‌ای تا‌صداها​ ورود به سیاه‌چال نداشتم، این جمله‌می‌شد​ را بارها با خودم تکرار کردم.

نباید این دستاوردهای‌ورود​ کوچک را بیش‌میخکوب​ از حد جدی می‌گرفتم.

نباید مغرور می‌شدم. فقط به این خاطر که‌مثل​ همه‌چیز بر وفق مرادم پیش می‌رفت، به این معنی‌کلی​ نبود که بقیه مسیر هم قرار است بی‌دردسر باشد.

در مواجهه با سیاه‌چالی که قبلاً‌سالن​ هرگز به آن نرفته بودم، هرگز‌ترکیب​ نباید گارد خودم را پایین می‌آوردم.

مهم نبود اوضاع چقدر برایم‌صداها​ خوب پیش می‌رفت، یک اشتباه کوچک‌می‌شد​ می‌توانست به قیمت جانم تمام شود.

غرور، بهترین‌وام​ دستورالعمل برای‌ساختمان​ شکست بود.

در حین این‌دنیای​ خوداندیشی، سعی کردم طرز‌چیزهایی​ فکرم را تنظیم کنم.

وقتی کسی وارد سیاه‌چالی با نرخ مرگ‌ومیر بالا می‌شود،‌پیشخوان​ نباید با این فکر قدم به آنجا بگذارد که‌پشت​ همه‌چیز روبه‌راه خواهد بود و هیچ خطری تهدیدش نمی‌کند.

به این‌زیرا​ اعتمادبه‌نفس نمی‌گفتند،‌مثل​ این حماقت بود.

در مواجهه با خطرات احتمالی، فرد‌میخکوب​ باید فروتن باشد و تمام توانش‌پذیرش​ را به کار بگیرد تا غافلگیر نشود.

«مهمان ۵۰۷۷۶۸۴، لطفاً جلو بیایید.»

با شنیدن شماره‌ام، بلند‌میخکوب​ شدم و به سمت شخصی‌پیشخوان​ رفتم که صدایم زده بود.

مرد که مانند بیشتر کارمندان مرد اینجا، لباس‌به‌سختی​ شیک و مشکی پیشخدمت‌ها را به تن داشت،‌آورد​ مرا به سمت یک در بزرگ راهنمایی کرد.

-دی! دی!‌وام​ دی! دی!‌ساختمان​ دی! دی!

-شاااا!

درست قبل از ورود، کارمند شش‌سالن​ دکمه روی قفل در فشرد و‌ترکیب​ سپس اقدام به اسکن چشم خود کرد.

-کلنگ!

پس از مکثی کوتاه، در خودبه‌خود‌میخکوب​ باز شد و به من اجازه داد‌خیره‌کننده‌ای​ آنچه را که پشت آن بود ببینم.

«!!»

فوراً زبانم بند آمد.

چنان مبهوت منظره‌ی روبه‌رویم‌مثل​ شده بودم که هیچ‌به‌سختی​ کلمه‌ای از دهانم خارج نمی‌شد.

سالنی عظیم که آن‌قدر امتداد‌درجا​ داشت که حتی نمی‌توانستم انتهای آن‌پیشخوان​ را ببینم، در برابرم قرار داشت.

به خاطر داشته باشید که مشخصات من نسبت به قبل بسیار بهتر شده بود،‌می‌گنجیدند​ به این معنی که بینایی‌ام نیز در کنار بهبود مشخصاتم به طرز چشمگیری ارتقا‌بودم​ یافته بود، اما با این حال هنوز هم نمی‌توانستم انتهای این مکان را ببینم.

این مکان‌ساختمان​ تا این‌میخکوب​ حد عظیم بود!

علاوه بر این،‌چیزهایی​ چیزی که مرا‌اتمسفر​ شگفت‌زده کرد این نبود.

بلکه این حقیقت بود‌ساختمان​ که در همه‌جای سالن،‌سالن​ دروازه‌های وارپ وجود داشت!

دروازه وارپ یک دستگاه تله‌پورت‌شوند​ بود که به افراد اجازه‌اتمسفر​ می‌داد به مختصات مشخصی تله‌پورت کنند.

این دروازه‌ها شبیه به دروازه‌های سیاه‌چال بودند،‌تزئینات​ اما برخلاف دروازه‌های سیاه‌چال که مکانشان ثابت‌مرمر​ بود، مختصات یک دروازه وارپ قابل تغییر بود.

با قدم زدن در آنجا و دیدن دروازه‌های‌به‌سختی​ وارپِ سر به فلک کشیده‌ای که به بلندی‌آورد​ یک خانه بودند، احساس می‌کردم یک مورچه هستم.

در کنار دروازه‌ها، افرادی با لباس‌های سفید و ماسک‌هایی که تمام صورتشان‌پذیرش​ را می‌پوشاند، حضور داشتند. ماسک‌هایشان مرا یاد «پلنگ سیاه» در دنیای قبلی‌ام‌بوی​ می‌انداخت. اما در مقایسه با ماسک سیاه او، ماسک این افراد سفید بود.

پس از ۱۰‌دنیای​ دقیقه پیاده‌روی، بالاخره توانستم‌چیزهایی​ دروازه تعیین‌شده‌ام را ببینم.

«اوه هی، ادوارد!»

مردی میانسال و بلوند که سیگاری گوشه لبش‌به‌سختی​ بود، در حالی که جلوی دروازه ایستاده بود،‌آورد​ برای شخصی که مرا همراهی می‌کرد دست تکان داد.

موهای بلندش که به‌صورت دم‌اسبی بسته شده بود و‌تزئینات​ ریش کوتاه و نامرتبش، او را شبیه یک مرد بالغِ‌مختلفی​ بیکار نشان می‌داد که در وسط بحران میانسالی‌اش قرار داشت.

«بله.»

مردی که مرا تا اینجا همراهی کرده‌تزئینات​ بود، یعنی ادوارد، با تکان دادن سر‌مرمر​ به مرد میانسال، برگشت و آماده رفتن شد.

«مثل همیشه ساکتی، هان؟»

مرد میانسال با دیدن رفتن‌درجا​ ادوارد بدون هیچ پاسخی، بی‌خیال‌مجلل​ شد و به من نگاه کرد.

«پس تو همون‌دنیای​ کسی هستی که‌زیرا​ می‌خواد وارد سیاه‌چال بشه؟»

«بله.»

«هوف، درست‌زیرا​ وقتی که فکر‌صداها​ می‌کردم امروز مرخصی‌ام.»

-پیسسس

مرد میانسال سیگارش را‌نزدیک​ روی زمین انداخت و‌مثل​ آن را لگد کرد.

«خیلی خب، دنبالم بیا.»

مرد میانسال در حالی که دست‌هایش‌اتمسفر​ را در جیبش فرو برده بود،‌ایده​ با غرولند به سمت دروازه قدم برداشت.

«تیموتی ۱، تیموتی ۲،‌ساختمان​ من یه مهمون اینجا دارم،‌تزئینات​ پس دروازه رو باز کنین.»

«...»

«...»

«آه، باشه بابا!»

مرد میانسال کارتی از جیبش بیرون آورد‌شدم​ و آن را به دو فرد سفیدپوشی‌ترکیب​ که جلوی دروازه را مسدود کرده بودند، داد.

یکی از نگهبانان سفیدپوش جعبه کوچکی بیرون‌چیزهایی​ آورد و کارت را روی آن کشید، و‌می‌شد​ وقتی چراغ جعبه سبز شد، به کناری رفت.

«خداحافظ تیموتی ۱، تیموتی‌میخکوب​ ۲، وقتی نیستم خیلی‌مجلل​ دلم برام تنگ نشه.»

مرد میانسال برای دو نگهبان سفیدپوش دست‌همیشه​ تکان داد، وارد دروازه شد و با‌ظاهر​ اشاره از من خواست که دنبالش بروم.

با قدم گذاشتن روی دروازه،‌درجا​ مرد میانسال سیگار دیگری از‌مجلل​ جیبش بیرون آورد و روشنش کرد.

مرد میانسال که‌دنیای​ گیجیِ مرا دید،‌زیرا​ با پوزخندی گفت:

«نگران نباش،‌ساختمان​ اونا همیشه همین‌طورن.‌شدم​ فقط یکم خجالتی‌ان.»

«آه، البته.»

«کاملاً مطمئنم که‌ورود​ خجالتی نبودن. فقط‌میخکوب​ نمی‌خواستن باهات حرف بزنن.»

این را در ذهنم‌نزدیک​ جواب دادم، بدون اینکه‌مثل​ در چهره‌ام نشان دهم.

به‌زودی، با روشن شدن دروازه وارپ، احساس کردم بدنم به‌آرامی از‌خیره‌کننده‌ای​ زمین بلند می‌شود. سپس دیدم که بدنم به ذراتی تجزیه شد‌بوی​ و کمی بعد شروع به از دست دادن تمام حواسم کردم.

اول از بینایی‌ام شروع‌مثل​ شد، بعد شنوایی‌ام، و‌به‌سختی​ کم‌کم تمام حواس باقی‌مانده‌ام.

-وام!

ناولها | novelha.net