چپتر 20: آزمون دوم، بخش دوم
0مومو با فراغ بالادای به اطراف نگاه میکرد وفقط در امتداد مسیر قدم میزد.
از آنجا که هنوز نه جینهیوکشدم و نه مو ایلهوا آزمون راکرده نگذرانده بودند، دلیلی برای عجله کردن نمیدید.
برای مومو که تا همیناخم اواخر در کوهستان زندگی میکرد، اینجااینکه دیدنیهای بسیار زیادی به چشم میخورد.
همهچیز برایش جذاب و تماشایی بود؛ ازفقط دریاچه مصنوعی بزرگ گرفته تا درختان زیباییدروازهست که در دو طرف آن کاشته شده بودند.
حالا دیگر کاملاً درک میکرددرود که چرا پدرش اینقدر اشتیاقکافیه داشت از تبعید رهایی یابد.
در حالی که مومو آسودهخاطردروازه راه میرفت، کا یوهانگ، ناظرنبود سختگیر، به او نزدیک شد.
وقتی به او رسید، گفت:
«خیلی بیخیال به نظرمیآوردند میرسی. فکر میکنی قبولیکافیه توی آزمون ورودی کار سادهایه؟»
«... شما کی هستید؟»
«ناظر آزمون دوم.»
«آه! سلام!»
مومو سریادای تکان دادمیآوردند و احوالپرسی کرد.
کا یوهانگ با دیدنادای این سلامِ غیررسمی، یکیبچه از ابروهایش را بالا انداخت.
بهطور معمول افراد در برابرش تعظیم میکردندآقای و با احترام ادای درود به جابهکار میآوردند، اما این بچه فقط گفت «سلام!»
«کافیه، آزموننبود اول روکرده قبول شدی؟»
«آه... منظورتون همون دروازهست؟»
«بله. ازمیکردند اون دروازهادای رد شدی؟»
«بله رد شدم.بله آقای ناظر گفتشدم که قبول شدم.»
«آقا؟»
«مگه آقا نبود؟»
کا یوهانگ با دیدنادای مومو که سرش رابچه کج کرده بود، اخم کرد.
بهکار بردن واژه «آقا» اشتباه بود، و با توجه بهنبود اینکه او یک ناظر رسمی را آقا صدا میزد، بهرسمی نظر میرسید این بچه زیادی بیخیال و سر به هواست.
«اشتباهت رو اصلاح میکنم. کلمه "آقا"بهکار رو از قبل از ناظر برداررسمی و به جاش بگو جناب ناظر.»
«چرا؟»
«اینطوری صدامیکردند زدن ناظرهاادای خلاف مقرراته.»
«آها، واقعاً؟ پسبله همین کار روشدم میکنم، عذر میخوام.»
پدرش همیشه به او گوشزد کردهبهکار بود که حتی اگر گیج یارسمی سردرگم شد، همیشه مؤدبانه رفتار کند.
مومو که این نصیحت رااما آویزه گوش کرده بود، عذرخواهی کردشدی و خیلی زود متوجه موضوع شد.
کا یوهانگ بااحترام دیدن این واکنش،میآوردند چشمانش را باریک کرد.
«عجب بچه سادهلوحی.بله چطور قبول شده؟شدم واقعاً برادر یو جینسونگه؟»
با در نظر گرفتن زماناخم ورودش، او همان پسری بود کهاینکه دروازهها را از جا کنده بود.
با این حال،درود چیزی وجود داشت کهفقط فکرش را درگیر میکرد.
سعی کرد جریان انرژی درونیدرود پسرک را بسنجد، اما مطلقاًکافیه هیچ چیزی از او حس نمیکرد.
از آنجا که هیچ حسی دریافت نمیشد،آقای بعید بود که او انرژیاش را پنهان کردهبردن باشد. این پسر فقط غیرعادی و عجیب بود.
«تازه راهنبود رفتنش همکرده اصلاً باوقار نیست.»
ناظری در جایگاه او بهخوبی میتوانستبچه تشخیص دهد که آیا شخصی فنمنظورتون سبکی بدن را میداند یا خیر.
تنها با نگاه کردن به طول قدمهااما و طرز ایستادن و گام برداشتنش، میشدمنظورتون فهمید که او چیزی از این فن نمیداند.
مومو قدمهایی کاملاً عادی برمیداشت.
یا در ارزیابی آزمون اول اشتباهیبهکار رخ داده بود، یا این بچه ازصدا روی تصادف و اشتباه قبول شده بود.
«نه، امکانادای نداره کارمیآوردند اون باشه.»
کا یوهانگ که دیگرادای اشتیاقی نداشت، سرش را تکانفقط داد و به جایگاهش برگشت.
در همین لحظه، دختریاون با قلمی در دستآقا به سمت مومو آمد.
او تانگ سوسو بود.
«سلام.»
او این را در حالی گفتمیآوردند که دستش را به آرامی میانقبول موهایش کشید و آنها را کنار زد.
بیصبرانه مشتاقدروازهست بود تا بادروازه او همکلام شود.
«وای! چقدر جذابه.»
با اختلافادای خوشقیافهترین داوطلب حاضراما در آزمون بود.
بهخصوص از فرم لبهایش خوششدرود میآمد؛ لبهایی که مثل میوههای تازه،اول قلوهای و دوستداشتنی به نظر میرسیدند.
به عنوان یک دستیار نباید اینطور برخوردآقای میکرد، اما دلش میخواست با او گفتگوبهکار کند و نحوه آزمون را برایش توضیح دهد.
«برای آزمون دوم اومدی؟»
«بله.»
مومو با دیدن دختری کهدرود به نظر میرسید همسن و سالاول خودش باشد، با لبخند جواب داد.
تانگ سوسو بابله دیدن آن لبخند دلنشینآقای سرش را تکان داد.
«آخ... چقدر کشندهست!»
حس کردادای خون به سرعتاما به گونههایش دوید.
به خاطر پرورش نیرو تغییری خاص در بدنش بهفقط وجود آمده بود؛ هروقت بیش از حد هیجانزده میشد،اون خون به صورتش هجوم میآورد و موجب خوندماغ شدنش میشد.
در حالی کهبله سعی میکرد خودششدم را کنترل کند، گفت:
«آزمون دومنبود مربوط به ارزیابیاخم فن سبکی بدنه.»
«سبکی بدن... آها.»
قبلاً اینمیکردند نام راادای شنیده بود.
نگهبانی که هنگام خروجاون از تبعیدگاه دیده بود، حرفهاییمگه در این باره زده بود.
در حالی که مومو فکراخم میکرد، دخترک به نقطهای درتوجه ابتدای دریاچه اشاره کرد و گفت:
«از اونجا شروع میکنی و با استفاده از فن سبکی بدن،شدی با قدم گذاشتن روی میلههای چوبی از روی دریاچه رد میشی.نبود اون ناظر نزدیک عودسوز رو میبینی؟ باید خودت رو به اونجا برسونی.»
«و اگهمیکردند این کار رودرود بکنم قبول میشم؟»
«آره. فقط نباید بذاری لباست خیس بشه. البته یکی دونبود قطره مشکلی نداره، ولی بهتره اصلاً خیس نشی. آه! راستیرسمی موقع اجرای فن سبکی بدن به فرم حرکاتت هم دقت کن.»
«چرا؟»
«ناظر به وقاردرود و برازندگی حرکاتبچه خیلی اهمیت میده.»
«... وقارمیکردند چه ربطی بهدرود این کار داره؟»
«هوم... خودمم نمیدونم،بله ولی در هرشدم صورت حواست بهش باشه.»
«اومم. ممنون. خیلی مهربونی.»
مومو با لبخندی درخشان ایناما حرف را زد و دخترکقبول فوراً دستش را جلوی بینیاش گرفت.
واقعاً نزدیک بود خوندماغ شود.
«امیدوارم قبول بشی پسر.»
پیش خودش فکر کرد اگر چنینبهکار بچههایی به آکادمی راه پیدا کنند،رسمی آینده اینجا خیلی روشنتر خواهد بود.
با اینادای وجود، کمی هماما دلش برایش سوخت.
لباسهای این پسراحترام اصلاً به یکمیآوردند جنگجو شبیه نبود.
«به هر حال، بایداون اون سمت منتظر بمونی ومگه منم برات آرزوی موفقیت میکنم.»
اما پیش از اینکهکرده پسرک برود، یک سوالواژه دیگر هم در دل داشت:
«تو... برادر یو جینسونگ...»
«سوسو. تامیکردند کِی قصد داریدرود باهاش حرف بزنی؟»
هنوز سوالش تمام نشده بوددروازه که کا یوهانگ با لحنینبود تند از او خواست برگردد.
در نتیجهنبود تانگ سوسوکرده مجبور شد بازگردد.
با این حال، پیشمیآوردند از رفتن با لبخوانیکافیه به مومو گفت: «موفق باشی!»
مومو با دیدناحترام این کار، با تکاناما دادن دست خداحافظی کرد.
«چه پسر مهربونی!»
به نظر میرسیدسرش آدمهای خوب زیادی دربردن این دنیا وجود دارند.
پس از آن گفتگو،میآوردند مومو به جایی رفتکافیه که داوطلبان دیگر منتظر بودند.
همه آنها آماده انجام آزموندرود بودند و در مجموع فقطکافیه پنج نفر آنجا ایستاده بودند.
مومو با دیدن یکیاون از آنها که میشناخت،آقا با صدایی رسا گفت:
«سلام!»
با این حرف،درود هاریون نگاهی گذرابچه به او انداخت.
«این دیگه دنبال چیه؟»
آنها شناختی از یکدیگر نداشتند.
بنابراین هاریون ترجیحسرش داد وانمود کندبهکار که او را نمیشناسد.
اما مومو جلوتردرود آمد و دوباره سرفقط صحبت را باز کرد:
«نگران بودم اگه برای آزموندرود دوم معطل بشم چیکار کنم،کافیه ولی خوشحالم که صف اینقدر کوتاهه.»
«...»
او کاملاً نشان دادهکرده بود که نمیشناسدش، پس چرااشتباه مومو هنوز داشت حرف میزد؟
هاریون بازادای هم هیچمیآوردند جوابی نداد.
مومو با دیدن اینادای رفتار، با تعجب سرشبچه را کمی خم کرد.
«خیلی سادهلوح بهبله نظر میاد. آخه چطورآقای لعنتی تونسته قبول بشه؟!»
هاریون اصلاًنبود نمیتوانست این قضیهاخم را هضم کند.
او صحبتهایادای دیگران رامیآوردند شنیده بود.
بنابراین کاملاً اطمینان داشت که مومو هیچاما هنر رزمیای نیاموخته است و در عجبمنظورتون بود که واقعاً چه اتفاقی رخ داده است.
«نکنه چیزی رو مخفی میکنه؟»
وگرنه هیچنبود راهی نداشتکرده که قبول بشه.
در حالی که او دراما این فکرها غوطهور بود، بقیه داوطلبانشدی برای شروع آزمون آماده شده بودند.
«به یو-سوک.»
هاریون به او نگاه کرد.
این شخص یکی از کسانی بود کهبردن هاریون از همان بدو ورودش به اینجا،میرسید او را زیر نظر داشت و مراقبش بود.
به یو-سوک شاید به اندازه نوادگانِ چهارفقط جنگجوی برتر قدرتمند نبود، اما همچنان فردی نیرومندبله به شمار میرفت و جانشین بعدی قبیلهاش بود.
«شروع!»
ناظر، کا یوهانگ،بله عود را روشنشدم کرد و فریاد زد.
و به یو-سوکسرش که کاملاً آمادهبهکار بود، به حرکت درآمد.
«تمیز و بینقصه.»
هاریون در دلش قضاوت کرد.
گام اول و دوم، فارغدروازه از اینکه قبول میشد یا نه،سرش کاملاً حسابشده و تمیز برداشته شدند.
او برای قبولی درکرده این آزمون، بیش از حداشتباه نیاز مهارت در چنته داشت.
«باید پامون رو بذاریممیآوردند روی میلههای چوبی یاکافیه اینکه از روشون بپریم؟»
مومو زیر لب زمزمهادای کرد و همین حرفبچه باعث خنده هاریون شد.
«عوضیِ دیوونه. اصلاً چطور میخوایدروازه این آزمون رو رد کنی؟نبود نمیدونم واقعاً سادهلوحه یا احمق.»
هاریون سرش را تکان داد.
در همین حین،درود به یو-سوک تقریباً بهفقط انتهای مسیر رسیده بود.
همانطور که انتظار میرفت، به یو-سوک خیلی تمیزبچه به آن سوی آب رسید و زمانی به مقصدبله رسید که تنها نیمی از چوب عود سوخته بود.
او آزمون رابله با وقار وشدم طمأنینه به پایان رساند.
«وقتی ظرافت حرکاتتسرش رو دیدم، فهمیدمبهکار آینده درخشانی داری.»
«ممنونم.»
به یو-سوک تعظیم کردادای و به سمت آزمونبچه بعدی به راه افتاد.
با دیدن اینبله صحنه، بقیه نتوانستندشدم حسادتشان را پنهان کنند.
هاریون کهنبود متوجه این موضوعاخم شد، پوزخندی زد.
حسادت کردن به کسی کهاما فقط از پس یک آزمونقبول برآمده بود، مضحک به نظر میرسید.
«تازه اینجور آزمونیاحترام برای اون یارو دراما حد یه بازیچه بود.»
و وقتی کاربله دیگران تمام شد،شدم نوبت به آنها رسید.
برای اینکه آزمون معطل نشود و روان پیش برود، مقرر شده بودرسمی که داوطلبان دو نفر دو نفر جلو بیایند و یکی پس ازبگو دیگری راه بیفتند؛ در نتیجه، هاریون و مومو با هم همگروه شدند.
«برات آرزوی موفقیت میکنم!»
وقتی مومو برایش آرزویادای موفقیت کرد، هاریون اخمهایشبچه را در هم کشید.
«رو اعصابه.»
او عمداً طوریسرش وانمود کرده بود کهبردن انگار مومو را نمیشناسد.
و مطمئن نبود مومو واقعاًاما این را نمیفهمد یا اینکهقبول عمداً میخواهد روی اعصابش راه برود.
هاریون سرشمیکردند را تکانادای داد و گفت:
«همهچیز برات شوخیه؟»
«هاه؟»
«این آزمون یه رقابته. اینجااما جایی نیست که نیشت روقبول باز کنی و رفیق پیدا کنی.»
«...»
«به جای همه این لودهبازیها، به اینآقای فکر کن که چطور حرکاتت رو بهینهتربهکار کنی. هرچند، بعید میدونم هیچ امیدی بهت باشه.»
هاریون که کلافه وکرده عصبی شده بود، باواژه لحنی پرخاشگرانه داد زد.
مومو با دیدندرود این واکنش، بابچه شرمندگی سرش را خاراند.
«حتماً خیلی کفری شده.»
پیش خودش فکر میکرد این پسر زیادآقای اهل حرف زدن نیست، اما حالا فهمیدبهکار که حسابی کلافه و عصبی شده است.
هاریون بعد از اینکه سراخم مومو فریاد کشید و رویش رااینکه برگرداند، زیرچشمی نگاهی به او انداخت.
مومو اصلاً کسی نبود که لازم باشد نگرانش شود،اول با این حال تنها با چند کلمه از دهان او،آقای کنترلش را از دست داده و سرش داد کشیده بود.
«شروع!»
در آن هنگام، علامتاون شروع از سوی ناظر،آقا کا یوهانگ، صادر شد.
و هاریوننبود با سبکی تماماخم به حرکت درآمد.
طوری بود انگار روی زمین خشک میدوید، نه رویاول دریاچه؛ این کار برای او که در باتلاقهای پرشدم از حشرات سمی تمرین کرده بود، اصلاً به حساب نمیآمد.
«قبول!»
نتیجه قبولی بود.
و تنهانبود یکسوم ازکرده عود سوخته بود.
او اطمینان داشت که میتوانست آزمون را حتی در زمانی کوتاهترشدی از این تمام کند، اما استادانش در دره سفید به اونبود سفارش کرده بودند که فقط از سی درصد مهارتهایش استفاده کند.
«خب، دیگه بریم.»
خواست بهدروازهست سمت آزموناون بعدی حرکت کند.
اما هاریون درستسرش در لحظهای کهبهکار میخواست برود، ایستاد.
و سرش را چرخاند.
«کنجکاوم بدونممیکردند اون احمق چطوردرود میخواد قبول بشه.»
هر چقدر هم که نگاه میکردشدم یا فکر میکرد، هیچ رقمه امکانکرده نداشت مومو هنرهای رزمی یاد گرفته باشد.
با این وجود، پسری که باید در همانواژه آزمون اول مردود میشد قبول شده بود، و حالااصلاح میخواست ببیند در آزمون دوم چه غلطی خواهد کرد.
«من که اصلاًدرود هیچ امیدی بهبچه این بچه ندارم.»
ناظر رومیکردند به تانگادای سوسو گفت.
«اِ... با این حال، چوندروازه آزمون اول رو قبول شده،نبود حتماً یه چیزی نشون میده.»
«میگن درخت رو از دانهاش میشه شناخت. من فقط با نگاه کردن بهصدا راه رفتنش میتونم بگم به چیزی مسلط هست یا نه. و اون بچه بهزدن درد این کار نمیخوره. نه، اون اصلاً هیچی از فن سبکی بدن یاد نگرفته.»
«... هوم.»
تانگ سوسومیکردند نمیتوانست این حرفدرود را انکار کند.
همانطور که ناظربله میگفت، مومو کاملاًشدم معمولی به نظر میرسید.
این حرف باعث شده بوداخم او هم کنجکاو شود کهتوجه اصلاً مومو چطور قبول شده است؟
«امیدوارم یهادای نمایش خوبمیآوردند نشون بده.»
چهره مومو زیادی بهادای دلش نشسته بود وبچه اگر رد میشد، دلش میسوخت.
«شرط میبندم قبل ازاون اینکه چند تا قدمآقا برداره، میافته تو دریاچه.»
ناظر نتیجهنبود کار موموکرده را پیشبینی کرد.
و بیشترادای پیشبینیهای او درستاما از آب درمیآمدند.
«شروع کن!»
کا یوهانگ طوریبله داد زد کهشدم صدایش به مومو برسد.
مومو حدود پنج قدم به عقب برداشت،بردن سپس شلوارش را تا بالای قوزک پایشمیرسید بالا کشید و با چیزی ور رفت.
آره، معلوم بود که میافتد.
کا یوهانگ سرش راادای به نشانه تأسف تکان دادفقط و عود را روشن کرد.
«فکر کنم میخواد هی بدوه و بدوه تا مسافتمگه رو زیاد کنه و با دورخیز بپره، یه حرکتتوجه کاملاً ابتدایی. واقعاً فکر کرده این حقههای احمقانه قراره...»
کوااااه!
پیش ازادای آنکه حتیمیآوردند حرفش تمام شود.
مومو چنان پایش را کوبیددرود که زمین زیر پایش خرد شداول و تکهسنگها به هوا پرتاب شدند.
و سنگها داخل دریاچه فروددروازه آمدند و موج عظیمی ازنبود آب را به هوا بلند کردند.
«چی؟»
آنگاه آب دریاچه که به درازای یکفقط مایل امتداد داشت، در یک چشم بهدروازهست هم زدن به دو نیم شکافته شد!
هر دو زن چنان شوکهدرود شدند که نه میتوانستند دهانشانکافیه را ببندند و نه پلک بزنند.
و پیش از آنکه بفهمنددروازه اصلاً چه اتفاقی رخ داده،نبود مومو درست در برابرشان ایستاده بود.
«!!!»
تانگ سوسو خشکش زده بود.
به چشمان خودش شک کرد.
دقیقاً چهدروازهست اتفاقی جلویاون رویش افتاده بود؟
«تو... تو...»
او میتوانست ببیند که پاهای موموبچه در زمین فرو رفته و عضلاتمنظورتون غولپیکرِ ساق پاهایش منقبض شده و میلرزند.
و اصلاً اواحترام چطور توانسته بودمیآوردند چنین کاری بکند؟
«...»
ناظر، کا یوهانگ، پسکرده از لحظاتی پلک زدنواژه در ناباوری، سرش را چرخاند.
عود تنها ذرهای سوخته بود.
این یعنیمیکردند حتی کمترین زمانیدرود تلف نشده بود.
«هاااه...»
چنان مات و مبهوتکرده مانده بود که نمیتوانستواژه کلامی به زبان بیاورد.
و هاریون که همانجا ایستاده بودبچه و مومو را تماشا میکرد، ناخنهایشمنظورتون را در کف دستانش فرو برد.
«این دیوونهی...»
به او گفته شده بود با پا گذاشتن رویمگه میلههای چوبی از روی دریاچه بدود، اما این ابلهتوجه با یک جهش، از روی کل دریاچه پریده بود!