چپتر 24: مشت سقفشکن مومو
0در اتاقی با دکوراسیون مجلل و میزیلیوانش پر از شام، مردی میانسال با موهایپیلهو زبر و جوگندمی در حال نوشیدن بود.
«مدیر اتحادیه موریم برایلذت برقراری عدالت چارهای جزبرخاست تنهایی نداره. من تنهام.»
«کوک. شنیدنکافی داستانهای رئیسبمونید همیشه لذتبخشه.»
«هاها. اینطوره؟ به هر حال، اینا همهش داستانهای منه. بقایای شمشیرتنهای سیاه، اون عوضیهایی که از گروهها پول میگرفتن و در بینکنیم اون عوضیها، یه نامه تقدیر برای اتحادیه ما هم بود.» (۱)
«اوه خدای من.»
«اوهوم. چطور؟»
همه ناله کردند.
مرد میانسال که به اطراف نگاهصدایی میکرد، لیوانش را بالا برد واین با صدایی پر از قاطعیت گفت:
«و دان پیلهو،مرد مدیر تنهای این اتحادیه،لیوانش همهشون رو دستگیر کرد.»
«کواا!»
«دقیقاً! مدیر دان بهترینه.»
«ما تونستیم بهشون اعتماد کنیم و چندقاطعیت تا از بچهها رو بفرستیم، چون شخصی باکرد همین سطح از رفاقت توی آکادمی حضور داره.»
«درسته. حقیقت داره.»
ضیافت هماهنگ و دلپذیری بود.
اما در همان لحظه، جنگجویی وارد اتاقگفتن مجلل شد و چیزی در گوش مردیرفت که دان پیلهو نام داشت زمزمه کرد.
دان پیلهو اخم کرد،بالا سپس لبخندی زد وگفت رو به مقامات جناحها گفت:
«عذر میخوام، یه کار فورینگاه پیش اومده. نوشیدنی به اندازه کافیقاطعیت داریم، پس بمونید و لذت ببرید.»
دان پیلهو پس از گفتنببرید این حرف، از جا برخاستترک و آنجا را ترک کرد.
و وقتی بیرون رفت، مردلذت میانسال درشتی که غرق درآنجا باندپیچی بود، آنجا ایستاده بود.
او بیوکمیکرد ییمون، یکی ازبرد معلمان آکادمی بود.
دیدن او در ایناطراف وضعیت غیرقابل باور بود،بالا بنابراین دان پیلهو پرسید:
«واقعاً؟»
«نمیتونی این رو ببینی؟ مدیر.»
باورکردنی نبود.
کسی که هنرهایمرد رزمی یاد نگرفته اینلیوانش کار را کرده بود؟
او نمیتوانست این را یک اقدام از رویبرخاست بیاحتیاطی بنامد. آن بچه یک استاد برتر راباندپیچی از پا درآورده و دستش را شکسته بود.
این واقعاً شگفتانگیز بود.
دان پیلهو کهلیوانش از این حقیقتصدایی جا خورده بود، پرسید:
«پس برای این شرکتکننده آزمون به اسملیوانش مومو، میخوای به مدیر آکادمیتون فشار بیارمپیلهو و ازش بخوام این دانشآموز رو بپذیره؟»
«نیازی نیست بهش فشارلذت بیاری. فقط لطفاً ازش بخواهآنجا که با ملایمت برخورد کنه.»
با شنیدن این حرف،بمونید دان پیلهو ریشش راحرف نوازش کرد و لبخند زد.
و سپس گفت:
«واقعاً اینقدر ازش خوشتاطراف اومده که فقط با چندبرد ثانیه دیدنش اومدی پیش من؟»
بیوک ییمون پسبمونید از شنیدن این حرفحرف لبخند زد و گفت:
«اگه مدیر اون رو ببینه، مطمئنم که قلب شما همآنجا به لرزه درمیاد. با خودم فکر میکنم که آیا اون بچهیکی میتونه در آینده کمک بزرگی برای مدیر دان باشه یا نه.»
ییمون باور داشت کهبالا آن بچه میتواند بهگفت یک جنگجوی بزرگ تبدیل شود.
با این کلمات، داناطراف پیلهو احساس کرد قلبشبالا به تپش افتاده است.
'جالبه. خوبه. خواهیم دید.'
او میخواست یکداریم بار آن بچه راگفتن از نزدیک بررسی کند.
خر ومیکرد پف! خربالا و پف!
هاریون به پسریمرد که با اومیکرد هماتاق بود نگاه کرد.
او ههریانگداریم از خاندانلذت ناحیه پست بود.
'عوضیِ رو اعصاب.'
او آنقدر ضعیف به نظربرد میرسید که هاریون حتی نمیتوانست بفهمدتنهای چطور در آزمون قبول شده است.
و پس از ورود به اتاق، ههریانگلیوانش شروع به جمعآوری اطلاعات درباره افراد دیگرپیلهو کرد، بنابراین هاریون او را به خواب برد.
در این مکان که پرببرید از جانوران درنده بود، اینترک پسر کاملاً بیمصرف به نظر میرسید.
تک!
هاریون نشست.
حالا که آنمرد مزاحم خوابیده بود، بایدلیوانش دستش را درمان میکرد.
هاریون در حالی کهلذت به کف دست متورم وآنجا کبودش نگاه میکرد، غرولند کرد.
'اون حرومزاده سگصفت!'
چه قدرت شگفتانگیزی بود.
البته، مومو از تمام قدرتش استفاده نکردهلیوانش بود، اما باز هم نیروی کافی برای شکستنتنهای کف دست او را به کار برده بود.
اگر به خاطربمونید سم نبود، بعدگفتن از مدتی بهبود مییافت.
هاریون پادزهر را بیرون آوردلذت و با دقت شروع بهآنجا مالیدن آن روی ناحیه آسیبدیده کرد.
'خوشحالم که سم الان ضعیفه.'
از آنجا کهمرد اثرگذاری سم زمان میبرد،لیوانش این مقدار کشنده نبود.
اما اگرداریم درمان نمیشد،لذت به دردسر میافتاد.
کمکم پادزهر را استفاده کرد.
«کی اینمیکرد کار روبالا باهات کرده؟»
صدایی که ازمرد پشت سرش آمد، اولیوانش را از جا پراند.
'کِی...'
هاریون صدای باز شدنبمونید در یا راه رفتنحرف کسی را نشنیده بود.
اما آن شخصلیوانش از قبل پشتصدایی سرش ایستاده بود.
عرق سردیکردند بر تیرهاطراف پشت هاریون نشست.
این بدان معنا بود کهببرید آن شخص به اندازه معلمانشترک در دره سفید قدرتمند است.
«تـ... تو کی هستی...»
«یکی از هشت محافظ شرور.»
'!!!'
به محضداریم شنیدن این حرف،ببرید هاریون شوکه شد.
او ناگهانکافی حرفهای معلمش رالذت به یاد آورد.
[«او» آنجا منتظر خواهد بود.]
این شخص باید هماناطراف «او»یی میبود که معلمشبالا به آن اشاره کرده بود.
خیلی زود، هاریونبمونید بدون تردید روی زمینحرف افتاد و تعظیم کرد.
«هاریون از درهداریم سفید به استادببرید هو ادای احترام میکنه.»
مرد پس از شنیدنبالا این حرف، با چشمانیگفت بیتفاوت به او خیره شد.
«ناامید شدم. مشتاق دیدارت بودم چون بهملیوانش گفته بودن تو آدم بااستعدادی هستی کهپیلهو آزمون دره سفید رو تو ۳۰ دقیقه گذروندی.»
«چی...»
«در طولکافی آزمون ورودیبمونید آسیب دیدی؟»
با شنیدن اینلیوانش حرف، هاریون لبشصدایی را گاز گرفت.
این یک حادثه غیرمنتظره بود.
امکان نداشت اوبمونید در چنین آزمونهایگفتن سطح پایینی آسیب ببیند.
«شما دچار سوءتفاهم شدید...»
«سرت رو بالا نیار.»
«چشم.»
هاریون تقریباً سرش رالذت بالا آورد تا توضیح دهد،آنجا اما بلافاصله دوباره تعظیم کرد.
معلمش گفته بودداریم که هرگز بهببرید استاد هو نگاه نکند.
او تقریباًمیکرد مرتکب اشتباهیبالا شده بود.
در آن لحظهمرد بود که کلماتمیکرد استاد هو را شنید.
«بهتره بیشتر از این ناامیدم نکنی. تو هفده سالته. خودتترک رو آماده کن و هرگز در مسائل دیگه دخالت نکن،یکی و شک و شبهه رو به سمت خودت جلب نکن.»
«اینو به خاطر میسپارم.»
«منتظر دستورات من باش.»
شووو!
با اینداریم حرف، سایهلذت ناپدید شد.
هاریون که سرش رابمونید پایین انداخته بود، بهحرف آرامی آن را بالا آورد.
استاد رفته بود.
او آنقدر قدرتمندمرد بود که حضورشمیکرد اصلاً حس نمیشد.
'لعنت بهش!'
هاریون غرغر کرد.
اولین ملاقات آنهالیوانش به خاطر آنصدایی احمق خراب شده بود.
افتخار اوکردند در دره سفیدنگاه خدشهدار شده بود.
'مومو!'
او تصمیم گرفتداریم که هرگز آنببرید پسر را نبخشد.
هاریون که کلافه شده بود، باصدایی این فکر که باید کمی هوایاین تازه بخورد، از اتاق خارج شد.
با این حال، حدود پنجنگاه نوجوان ۱۷ تا ۱۸ سالهصدایی در حال دویدن در راهرو بودند.
'چی شده؟ اینا چشونه؟'
«اتاق اون عوضی کجاست؟»
«شنیدم که تو طبقه آخره.برد باید راست باشه چون یکیپیلهو از اعضای آکادمی این رو گفته.»
«به خاطر اون، ما حتینگاه نتونستیم مراسم معارفه رو ببینیمصدایی و ساعتها تو اتاقهامون حبس شدیم!»
«اما این کاربمونید درسته؟ میگن اونگفتن برادر یو جینسونگه...»
«ها! منظورت چیه؟ من کانگلذت سوریانگ هستم. برادر بزرگتر منآنجا ارشدِ یو جینسونگه. من عقبنشینی نمیکنم.»
«ها. کیمیکرد میتونه جلوی کانگبرد سوریانگ رو بگیره؟»
«خیلی نگران نباشید. همه ما به خاطر پسری که حتیصدایی از یه خاندان موریم هم نیست، زجر کشیدیم. همچین آدمیکواا باید قبل از اینکه کار دیگهای بکنه، سر عقل بیاد.»
هاریون پسداریم از شنیدن اینببرید گفتگو لبخند زد.
'این جالبه.'
به نظر میرسید کهبالا این افراد مجبور شدهگفت بودند مدت زیادی منتظر بمانند.
با دیدن این صحنه،اطراف احساس کرد که خشمشبالا به زودی فروکش خواهد کرد.
چنین افرادیداریم هر جا کهببرید میرفتی حضور داشتند.
اما به نظر میرسید کانگ سوریانگببرید و بقیه کمی بالاتر از سطحوقتی لازم برای قبولی در آزمون باشند.
در آن سطح،لیوانش آنها نمیتوانستند هیچ کاریقاطعیت علیه مومو انجام دهند.
با این حال،مرد با کمی کمک،میکرد اوضاع میتوانست تغییر کند.
با اینداریم فکر، هاریون دستهایشببرید را دراز کرد.
'طبقه چندم بود؟'
«تچ!»
جینهیوک در حالی کهاطراف احساس ناخوشایندی داشت، بلافاصلهبالا به اتاق مومو رفت.
این چیزیداریم نبود که اوببرید دوست داشته باشد.
اما این خواستهای بود کهلذت پدر و مادرش از او داشتند،ترک بنابراین میخواست از آن پیروی کند.
بوم!
جینهیوک در را بازاطراف کرد و وارد شد،بالا اما فقط اخم کرد.
اتاق خالی بود، به جزببرید یک کیسه که شبیه بارترک و بنه مومو به نظر میرسید.
و موکافی ایلهوا همبمونید آنجا نبود.
'کجا رفتن؟'
او نمیتوانست جای دیگری رفتهنگاه باشد، به خصوص که بهصدایی مومو گفته بود همانجا منتظر بماند.
جینهیوک نگاهی به اطرافلذت اتاق انداخت، سپس در راآنجا بست و روی تخت نشست.
'حتماً رفته تا عذرخواهی کنه.'
میتوانست همین باشد.
گذشته از این، او بهنگاه مومو گفته بود که برودصدایی و از ناظران عذرخواهی کند.
'مومو احتمالاً بهبمونید هر چیزی با لبخندحرف درخشانی سر تکون میده.'
به نظر میرسیدداریم پدرش یک احمقِببرید خوب بزرگ کرده است.
مهم نبود مومو چقدر قدرتمند است، اوقاطعیت سادهلوح بود و نمیدانست چطور عصبانی شود،دستگیر بنابراین فریب دادنش آسان به نظر میرسید.
'اما چرا هنوز برنمیگ...'
تق تق.
'ها؟'
کسی در زد.
و سپس جینهیوک بهاطراف در نزدیک شد و بابرد دقت آن را باز کرد.
«کی...»
شووو!
هنگامی که در را باز کرد، دستیقاطعیت از میان شکاف در به داخل آمددستگیر و گرد و غباری را به صورتش پاشید.
جینهیوک که غافلگیرمرد شده بود، گرد ولیوانش غبار را تنفس کرد.
«سرفه سرفه!»
در حالی که سرفهبمونید میکرد، با عجله درحرف را کاملاً باز کرد.
اما مقصر دیده نمیشد.
او مطمئن نبود، اما شخصینگاه که این کار را کردهصدایی بود اصلاً دوستانه به نظر نمیرسید.
'آیا سمه؟'
با دستپاچگی در را بست،لذت به داخل اتاق رفت و شروعترک به گردش انرژی در بدنش کرد.
اگر سم بود،لیوانش قطعاً با انرژیصدایی او واکنش نشان میداد.
با این حال، مهم نبود چقدرمیکرد طولانی و کامل انرژیاش را بهگفت گردش درآورد، هیچ واکنشی رخ نداد.
و انرژیداریم درونیاش طبیعیلذت به نظر میرسید.
'این چی بود؟'
یه شوخی؟
اگر اینطورکردند بود، پس ایننگاه کار ظالمانهای بود.
'یا کسیداریم بود که ازببرید مومو کینه داشت؟'
گفتنش سخت بود؛ مومو آزمونها را متوقف کردهحرف و مراسم را به تأخیر انداخته بود، بنابراین افرادباندپیچی زیادی میتوانستند نسبت به او کینه به دل بگیرند.
'لعنت بهش!'
او با نیت خوبیاطراف به اینجا آمده بودبالا اما حالا داشت رنج میکشید.
به همین دلیلبمونید است که مهربانیگفتن چیز بدی است.
او اخمکافی کرد چونبمونید داشت عصبی میشد.
سپس صدایمیکرد دویدن در راهروبرد را احساس کرد.
پنج نفر بودند، اما او مطمئن بودلیوانش که نه مومو و نه کسی که بهتنهای صورتش خاک پاشیده بود، در میان آنها نیستند.
او گیج شده بود،لذت اما ناگهان در بابرخاست صدای بلندی باز شد.
بام!
جینهیوک که درلیوانش حال مراقبه نشسته بود،قاطعیت ناگهان از جا پرید.
«چی؟ چطور میتونیدمرد اینطوری وارد اتاقمیکرد یکی دیگه بشید؟»
پسری که توسط چهار نفرببرید دیگر دنبال میشد، حدود ۱۸ترک ساله به نظر میرسید و پرسید:
«برادرت یو جینسونگه؟»
«...»
جینهیوک آهی کشید. هر جانگاه که میرفت، نام برادرش اولینصدایی چیزی بود که مطرح میشد.
او به برادرش احتراملذت میگذاشت، اما گاهی اوقات اینآنجا وضعیت بیش از حد بود.
«درسته. اما چرا برای پیدا کردن من اومدینحرف تو اتاق یکی دیگه؟ نه، دلیلش هر چی کهباندپیچی باشه، به نظر نمیرسه برای کار خیری اومده باشید...»
پات!
قبل از اینکه حتی حرفشنگاه تمام شود، پسر به سمتشصدایی دوید و مشتی به او زد.
جینهیوک نیمقدم به عقب برداشتببرید و دستهایش را ضربدری کردترک و مشت را دفع کرد.
«داری چیکار میکنی؟»
«میپرسی چون نمیدونی؟ به نظر میرسه آدمی از یهدان خانواده سطح پایین به برادر بزرگترش تکیه کرده وبهترینه مغرور شده. امروز بهت یاد میدم که جایگاهت کجاست.»
«چی؟»
پک!
سپس پسر سعیداریم کرد با زانوببرید به جینهیوک ضربه بزند.
با این حال، جینهیوک آنبرد را با دستش دفع کردپیلهو و لگدی به سر پسر زد.
پوک!
پسری که لگد بهلذت سرش خورده بود، سهبرخاست قدم به عقب پرتاب شد.
و با دیدنداریم این صحنه، پسرهایببرید دیگر فریاد زدند:
«سوریانگ!»
«حالت خوبه؟»
کانگ سوریانگ که دیگران درببرید حال بررسی وضعیتش بودند، خونترک روی لبش را پاک کرد.
«تو.»
او احساس سرگیجه میکرد، امابرد نمیتوانست آن را نشان دهد.پیلهو او از یک خاندان موریم بود.
'این حرومزاده!'
حریف کانگ سوریانگ قویتر ازببرید آن چیزی بود که فکرترک میکرد، بنابراین غافلگیر شده بود.
اما قبل از آمدن به اینجا، کانگ سوریانگ نشسته بود،آنجا بدنش را بررسی کرده بود و سپس انرژی درونیاش را بهیکی درستی پخش کرده بود تا بتواند مهارتهایش را به نمایش بگذارد.
در حالی کهلیوانش به او نگاه میکرد،قاطعیت چشمان جینهیوک باریک شد.
'اون در برابرمرد یه لگد سطحمیکرد هفتم مقاومت کرد.' (۲)
او در حالی که ازببرید انرژی درونی استفاده میکرد، لگدیترک به سر آن پسر زده بود.
با این وجود، او تحمل کرده بود.گفتن این پسر که کانگ سوریانگ نام داشت،رفت به نظر میرسید به اندازه او قوی باشد.
او دیگرمیکرد نمیتوانست بیپروابالا عمل کند.
حتی با وجود ایناطراف فکر، چشمان جینهیوک کمکمبالا در حال شعلهور شدن بود.
'اولین مبارزه.'
این اولین باری بودبمونید که با همسن وحرف سال خودش مبارزه میکرد.
به همین دلیللیوانش بود که قلبشصدایی به شدت میتپید.
معلمانش گفته بودند وقتیاطراف فرد با افراد زیادی رقابتبرد میکند، رشدش تصاعدی خواهد بود.
این شبیهداریم یک فرصتلذت به نظر میرسید.
بنابراین جینهیوککافی انرژی درونیاش رالذت بالا برد، اما...
'ها؟'
در آن لحظه بوداطراف که احساس کرد بدنشبالا قدرتش را از دست میدهد.
تمام بدنش احساس ضعفلذت میکرد و حتی قادر بهآنجا گره کردن مشتش هم نبود.
'به خاطر اون بود؟'
در آنمیکرد لحظه، کانگ سوریانگبرد به سمتش پرید.
پات!
حتی با وجود اینکه حالت تدافعی بهحرف خود گرفت، نتوانست مشت را دفع کنددرشتی چون در حال از دست دادن قدرتش بود.
پوک!
«کواک!»
جینهیوک که ضربهایمرد به قفسه سینهاش خوردهلیوانش بود، به زمین افتاد.
«اوه!»
«همونطور کهکافی از سوریانگبمونید انتظار میرفت.»
با دیدن اینلیوانش صحنه، تمام نوچههایشصدایی او را تشویق کردند.
آنها نگران بودند کهاطراف مبادا کانگ سوریانگ ببازد،بالا اما او ناامیدشان نکرد.
سپس کانگ سوریانگ فریاد زد:
«بلند شو. این تازه شروعشه.»
جینهیوک با شنیدنلیوانش این حرف دندانهایشصدایی را روی هم فشرد.
میخواست بلند شود، اما هیچنگاه کاری از دستش برنمیآمد. اثریصدایی از قدرتش باقی نمانده بود.
با دیدنداریم این وضعیت،لذت سوریانگ خندید.
«نمیفهمم همچین آدمیداریم چطور تونسته آزمونهاببرید رو به تأخیر بندازه.»
'پس اینطور!؟'
با اینکردند حرفها، جینهیوکاطراف شوکه شد.
ممکن بود اینبمونید افراد او را باحرف مومو اشتباه گرفته باشند؟
گذشته از این، عجیببمونید بود که کسی کهحرف نمیشناخت به او حمله کند.
'موموی حرومزاده...'
حالا تمامکردند محبت قبلیاش ازنگاه بین رفته بود.
در آن لحظه،بمونید کانگ سوریانگ به جینهیوکحرف اشاره کرد و گفت:
«هنوز کارایکافی زیادی داریم.بمونید بلند شو. وگرنه...»
«فکر کنم دچارلیوانش سوءتفاهم شدید... آدمصدایی اشتباهی رو گرفتید.»
با اینکردند حرف، کانگاطراف سوریانگ پوزخند زد.
«حرومزاده روانی. خودت گفتی برادر یو جینسونگی، امابرخاست حالا که تو وضعیت بدی گیر افتادی ادعاباندپیچی میکنی ما تو رو با یکی دیگه اشتباه گرفتیم؟»
با این حرف، جینهیوک بهلذت نقطهای نگاه کرد، نفس عمیقیآنجا کشید و بیرون داد، سپس گفت:
«پسری کهمیکرد دنبالش میگردینبالا پشت سرتونه.»
«چی؟»
با اینداریم حرف، همه پسرهاببرید سرشان را برگرداندند.
و مومو را دیدند کهلذت نزدیک درِ باز ایستاده بودآنجا و سرش را کج کرده بود.
پسر با دیدنلیوانش ظاهر مومو که حالتیقاطعیت سادهلوحانه داشت، پوزخند زد.
«چون خودت ازمرد پسش برنمیای، حالا داریلیوانش میندازیش گردن یکی دیگه؟»
و سپس یکی ازلذت پسرها جلو رفت و رویآنجا شانه مومو زد و گفت:
«هی. میشناسیش؟ نمیدونم رابطهتون چیه،لذت اما اگه تو این قضیهآنجا دخالت کنی، عاقبتت مثل اون میشه...»
«شماها دارینمیکرد جینهیوک روبالا آزار میدین؟»
«آزار؟ چیزیکردند که داری میبینینگاه یه برخورد عادلانهست...»
پوک! بنگ!
در همان لحظه، سر پسری کهببرید در حال جواب دادن بود سقفوقتی را سوراخ کرد و گیر افتاد.
'!!!'
چشمان پسرهاییکردند که شاهد ایننگاه صحنه بودند، میلرزید.
'ایـ... این چیه...'
تنها کاری که این پسر تازهواردببرید کرد این بود که دستش راوقتی کمی بالا آورد، و این اتفاق افتاد.
پسری که در سقف گیربرد کرده بود به نظر میرسید بیهوشتنهای شده باشد چون بدنش آویزان بود.
کانگ سوریانگکردند که مبهوت شدهنگاه بود، فریاد زد:
«تو... تو کی هستی؟»
«من؟ من مومو هستم.»
با این حرف،لیوانش مومو با چهرهای بیتفاوتقاطعیت به آنها نزدیک شد.
حتی جینهیوک هم با دیدن ظاهر غیرمعمول مومو آببرد دهانش را قورت داد، چرا که همیشه او رادستگیر میدید که بدون هیچ دغدغهای در دنیا لبخند میزند.
یادداشت ویراستار:
(۱) او فقط مثالهایی از این «داستانها» را بیان میکند،آنجا بنابراین ما هیچ زمینهای نداریم. در واقع تمام این بخش ضیافتیکی فقط برای معرفی دان پیلهو به داستان است، نه چیز دیگر.
(۲) نویسنده قبلاً از این مقیاس قدرت عددی عجیب استفادهپیلهو کرده است، اما هنوز آن را توضیح نداده است، بنابراینبهشون هر زمان که توضیح داد، به شما اطلاع خواهم داد.