چپتر 27: چشم در برابر چشم (۲)
0چون یووون پس از پیدا کردن مهاجم لبخندی زد. اما ها ایلمینگ حس چندان خوبی نداشت. او تنهاروی رهبر گروهی بود که نه شاهزادهای از شش قبیله بود و نه عضوی از یک خاندان ردهبالا. وقتیشبانه خبر مبارزه چهار گروه با یکدیگر را شنید، ایدهای به ذهنش رسید تا به راحتی از آزمون عبور کند.
«اگه از شرکردم رهبرها خلاص بشم، اونوقتجاخالی مثل آب خوردن میشه.»
به همه گروهها آموزش آرایش جنگی یکسانی داده شدهدرمان بود، بنابراین طبیعتا قدرت برابری داشتند. از این رو، هاکرده ایلمینگ هر شب شروع به کمین کردن برای رهبران کرد.
او به دو تن از شاهزادگان و شاهزادهخانم حمله کرد. پس از تبادل چند ضربه با چون وونریو،نمیکرد فکر کرد که به راحتی میتواند او را مجروح کند. با این حال، یک چیز بود که او نمیدانست.لرزه انرژی موج موسیقایی چون وونریو که در محیط پخش میشد، به او اجازه میداد تا اتفاقات اطراف را بشنود.
پس از اولین شکست، او به سراغ چون موکوم رفت. پس از کمینی با آمادگی کافی، توانست موکوم را مجروح کند. اودرمان سعی کرد کارش را کاملا تمام کند، اما مزاحمی باعث عقبنشینیش شد. با این حال، فکر میکرد مجروح کردن پای موکوم کافیاوضاع است. سپس سعی کرد به رهبر بعدی حمله کند، اما نتوانست، زیرا آسیب ناشی از حمله قبلی این اجازه را به او نمیداد.
«فکر کردم قسر دررفتم.»
او فکر میکرد که از حمله مزاحم جاخالی داده است، اما در واقع اینطورافتاد نبود. آن حمله دندههایش را ترکانده بود و او مجبور شد نیمهشب روی پشتبامبیدار بماند تا خودش را درمان کند، و دقیقا همان زمان بود که آن اتفاق افتاد.
«کدوم حرومزادهای همچین کاری کرده!»
او فکرش را هم نمیکرد که کسی شبانه به کل گروه حمله کند. وقتی دید هیچیک از اعضای گروهش بیدار نمیشوند، فهمید کهدقیقا اوضاع عجیب است و متوجه شد که همه آنها با ضربه به نقاط فشاری به خواب رفتهاند، چیزی که لرزه بر اندامش انداخت.متوجه وقتی همه را بیدار کرد، تازه فهمید که نیمی از گروهش به دلیل آسیب در رانها، پاها و عضلاتشان قادر به راه رفتن نیستند.
«چرا پا؟ آهان!»
آنجا بود که ها ایلمینگروی فهمید این تاوان کاری استدقیقا که خودش انجام داده بود.
«چطور جرأت میکنه...»
به احتمال زیاد مقصر در گروهکردم هشتم بود. و وقتی چون یووون رانبود دید که روی صحنه میآید، گیج شد.
«اون...؟ همون شاهزادهکردم هفتم که شایعاتشمزاحم پیچیده؟ نمیتونه اون باشه...»
چگونه مردی که تا همین سه هفته پیش هیچ انرژیدقیقا درونی نداشت میتوانست چنین کاری کند؟ حتما شخص قدرتمندتری مثل خودشنمیکرد در گروه هشتم پنهان شده بود. هدف ها ایلمینگ روشن بود.
«مقصر رو پیداپشتبام میکنم و پاشدرمان رو خرد میکنم!»
و نتیجه قرعهکشی مشخص شد.
[پنجم درنمیداد برابر هشتم. ششمدررفتم در برابر هفتم.]
اعضای گروه هفتم نفس راحتی کشیدند. آنها به دلیل اتفاقدقیقا دیشب مجبور به تغییر رهبر شده بودند و میخواستند ازفکرش رویارویی با گروه پنجم که چون وونریو رهبرش بود، اجتناب کنند.
«شانس آوردیم.»
«گروه ششمآسیب از ماقبلی هم بدتره.»
«شاید صعود کنیم!»
ها ایلمینگ میخواست برای انتقام باپشتبام گروه هشتم مبارزه کند، اما اینزمان نتیجه فقط او را خشمگینتر کرد.
«فقط صبر کن...»
و اما گروه هشتم، آنها چندانکردم هیجانزده نبودند. آنها باید در برابر گروهینبود قرار میگرفتند که هیچ تلفاتی نداده بود.
چون یووون با خودش فکر کرد: «هوف. پس همه اوننبود کارها بیفایده بود.» این بدشانسی بزرگی بود. او تصمیم گرفتدقیقا هرگز سراغ قمار نرود و به چون وونریو نگاه کرد.
«قبیله شهوت.»
چون وونریو در ردهبندی جانشینی تاج و تخت نفر ششم بود. موکوم نیز در همانکاری گروه بود، بنابراین راه دیگری وجود نداشت و یووون باید او را همان ابتدا شکستمتوجه میداد. اگرچه او قویترین وارث نبود، اما مشکل این بود که به تواناییهای رهبریش شهرت داشت.
یووون به خودش اطمینان داد:نمیداد «مهم نیست. دیر یا زودجاخالی باید همشون رو شکست بدم.»
با مشخص شدنکردم تمام مبارزات، هامنگ برایجاخالی شروع آزمون فریاد زد:
«اولین دسته ازمجبور گروهها، به وسطپشتبام زمین تمرین بیایید!»
«مادو!»
برای اولین مبارزه، گروههای اول و سوم وارد زمین تمرین شدندواقع و به یکدیگر نگاه کردند. برخلاف گروه سوم که مضطرب بودند،درمان به نظر میرسید گروه اول از پیروزی خود کاملا مطمئن هستند.
«چون مویون.»
یووون هم این نام را میشناخت. او اولین نفر در صف جانشینی تاج و تخت بود وهمچین به عنوان نزدیکترین وارث شناخته میشد. حتی بدون در نظر گرفتن این واقعیت که او از قبیله خرد،نقاط یعنی قدرتمندترین قبیله در میان شش قبیله بود، باز هم به خاطر قدرت، خرد و شخصیتش شهرت داشت.
با آماده شدن هر دو گروه،درمان هامنگ فریاد زد: «گروهی که برکدوم دیگری غلبه کنه برنده میشه. شروع کنید!»
«مادو!»
و سپس آزمون آغازقسر شد. هر دو گروهواقع به سمت یکدیگر یورش بردند.
«ها؟»
این اولین نبرد آرایشی بود، اما هیچکدام از دو گروه آرایش خود را تغییر ندادند و با سپرهای بالاگرفته به جلو یورش بردند.اعضای با این وضع، آنها فقط قرار بود با هم برخورد کنند تا یکدیگر را به بیرون هل دهند. این کار برای گروه سومقادر قابلدرک بود چون رهبرشان تغییر کرده بود، اما برای مردی مثل چون مویون خیلی سادهلوحانه بود که با چنین نقشه پیشپاافتادهای پیش بیاید.
«هووووو!»
درست قبل از اینکه بادررفتم هم برخورد کنند، چون مویوننبود فریاد زد: «از راست، آرایش سوم!»
جناح راست آرایش سرعتنیمهشب گرفت و شکل آنخودش تغییر کرد. هامنگ شگفتزده شد.
«اوه؟ حمله مورب در اینجا؟»
گروه اول بهصورت مورب یورش برد و گروه سوم حتی نتوانست واکنشی نشان دهد چونترکانده سرعتشان بیش از حد بود. وقتی با هم برخورد کردند، سمت چپ گروه سوم به عقبکاری رانده شد و خیلی زود، آخرین ردیف در منتهیالیه سمت راست نیز شروع به سقوط کرد.
«آخ! هل ندید!»
«واااااه!»
خیلی زود،روی همه آنها بهخودش عقب رانده شدند.
«بلند شید! باید بلند شید!»
رهبر جدید گروه سوم فریاد زد، اما آنها نتوانستنداینطور بلند شوند. در همان لحظه، رهبر گروه اول، چونخودش مویون شمشیرش را در شانه رهبر گروه سوم فرو کرد.
«آااارغ!»
مویون باروی صدایی سردبماند بهش گفت:
«باختی. تسلیم شو.»
«نننغ...!»
دیگر خیلی دیر شده بود.روی هیچ راه برگشتی وجود نداشتدقیقا چون کل آرایش فروپاشیده بود.
«...تسلیم میشم.»
و کار تمام شد. درک بالا و تصمیمگیری سریع چون مویون پیروزیاینطور را برای گروه اول به ارمغان آورده بود. هامنگ ایستاد و فریاد زد:زمان «پیروزیتون رو تبریک میگم! قبولی گروه اول در آزمون دوم رو اعلام میکنم!»
دانشآموزان همهمه کردند و با حسرت به گروه اولاینطور خیره شدند. اما یووون عمیقاً در حال فکر کردنخودش به چیزی بود. خیلی زود، جفت دوم بالا آمدند.
«شروع کنید!»
این نبرد بین گروه دوم و چهارم بود. هر دو گروهافتاد اتفاقات قبلی را تماشا کرده بودند، بنابراین بیگدار به آب نزدند.هیچیک پس از چند تغییر آرایش، برنده همانطور که انتظار میرفت مشخص شد.
«پیروزی گروهآسیب چهارم روقبلی تبریک میگم!»
«گروه دوم با وجود تغییردررفتم رهبرشون تمام تلاششون رو کردند،نبود اما باز هم شکست خوردند.»
«همونطور کهترکانده انتظار میرفت. اوناروی هم مثل همن.»
در حالی که همه روی نتایج تمرکز کرده بودند، یووون خوشحالافتاد بود که درست حدس زده است. بازندهها مجبور شدند با چهرههاییهیچیک عبوس میدان تمرین را ترک کنند و برندهها با خوشحالی فریاد میکشیدند.
هامنگ فریادآسیب زد: «جفتقبلی بعدی، بیاید بالا!»
نبرد گروه پنجم درقسر برابر هشتم بود. یووون بهاینطور اعضای مضطرب گروهش نگاه کرد.
«اونا ناامیدترکانده شدن. ایننیمهشب اصلاً خوب نیست.»
یووون سپس نفسپشتبام عمیقی کشید ودرمان به سمتشون برگشت.
«میترسید؟»
«؟»
«منم همینطور. میدونم همهتون نگرانید که رهبرمون عوضخودش شده. اما اگه اینجا پیروز نشیم، از آکادمیحرومزادهای اخراج میشیم. من اینو نمیخوام. من میخوام بالاتر برم.»
همه به سمت یووون برگشتند.خودش یووون با همان دیدگاه یکاتفاق دانشآموز با آنها صحبت میکرد.
«اما من عصبانی هم هستم. نمیخوامکردم به کسی ببازم که به رهبرموناینطور حمله کرد تا ما شکست بخوریم!»
گاهی اوقات، خشم بهترین دارو برایمزاحم اضطراب بود. و با حرفهای یووون،ترکانده اعضای گروهش شروع به عصبانی شدن کردند.
«اگه شما هم مثل من فکرپشتبام میکنید، ما نمیتونیم اینجا شکست بخوریم! دیگهاتفاق چیزی نمیگم. بیاید این نبرد رو ببریم!»
انتخاب چون یووون اشتباه نبود. با حرفهایش،دقیقا دانشآموزان برای نبرد مشتاق شدند. آنها حالاهمچین ترسها و نگرانیهایشان را فراموش کرده بودند.
«بیاید پیروز بشیم!»
گروه هشتم به روی سکو رفتندمزاحم و هامنگ با خود فکر کرد:ترکانده «یعنی میتونه گروه رو هم متحد کنه؟»
این غیرمنتظره بود. او روی یووون بهعنوان یک جایگزین حساب زیادی باز نکردهاتفاق بود و باور نداشت که یووون توانایی انجام چنین کاری را داشته باشد.اعضای با این حال، این بدان معنا نبود که او حتماً پیروز خواهد شد.
«بذار ببینمروی اون یه گربهستخودش یا توله ببر.»
هامنگ سپسآسیب فرمان شروعقبلی را صادر کرد.
«هر گروهی کهکردم گروه دیگه رو مغلوبجاخالی کنه برندهست. شروع کنید!»
«مادو!!»