---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

نانو ماشین

چپتر 86: یادگیری شمشیر هفت شیطان (۳) • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 86: یادگیری شمشیر هفت شیطان (۳)

0

اواخر شب، چون یئو-وون بالاخره فرصت پیدا کرد تا برای مدتی طولانی در یک اتاق تمرین خصوصی تمرین‌دیگری​ کند و سپس با رضایت از آنجا خارج شد. او فهمید که داشتن یک مکان مناسب برای تمرین به‌نمیتوانند​ جای یک غار تاریک و مرطوب چقدر مهم است. وقتی بیرون آمد، هو بونگ و بقیه کادت‌ها منتظرش بودند.

«ارباب.»

همه آن‌ها منتظر نبودند، چون حرکت کردن با یک گروه پنجاه و سه نفره خیلی سخت بود. یئو-وون به آن‌ها‌قرار​ دستور داده بود که با رهبران گروه‌هایشان جمع شوند، بنابراین در مجموع نه عضو حضور داشتند و دو نفر غایب‌شده​ بودند. یکی اوجونگ بود که هنوز تحت درمان پزشکی قرار داشت و دیگری مون کو بود که در خوابگاه حضور داشت.

«بریم.»

«بله.»

آن شب، آخرین شب برای گرفتن پلاک زرد بود، اما در راه بازگشت مورد حمله قرار نگرفتند. دلیلش این‌خسته​ بود که کادت‌ها متوجه شده بودند نمیتوانند با چون یئو-وون که چون یوچان را شکست داده بود درگیر شوند.‌سطح​ در حالی که یئو-وون هدف قرار نگرفت، آن شب در مجموع دو رهبر پلاک‌های زردشان را از دست دادند.

یکی از کادت‌هایی که پلاک یک رهبر دیگر را دزدید، چون موکئوم از قبیله وفادار‌اوجونگ​ بود. او تازه دیروز پس از تقریباً ده روز ماندن در اتاق پزشکی از آنجا‌زرد​ بیرون آمده بود. با این حال، او خادم وفادارش، جاهیون را در کنار خود داشت.

جاهیون اعضایی را جمع‌آوری کرده بود‌زودی​ تا برای موکئوم که به زودی از‌خسته​ اتاق پزشکی بیرون میآمد، گروه‌هایی تشکیل دهد.

«آه... لعنتی.»

موکئوم پس از گرفتن پلاک به شدت خسته شد. او سعی کرد‌زودی​ به تنهایی با رهبر مبارزه کند، اما بیشتر گروه‌ها با هم حرکت‌گروه‌ها​ میکردند، بنابراین آن‌ها مجبور شدند به جای آن یک مبارزه گروهی داشته باشند.

«من عقب موندم.»

فقط ده روز گذشته بود، اما کادت‌ها حالا خیلی قوی‌تر شده بودند. بیشتر‌خسته​ کادت‌ها اکنون در سطح جنگجوی درجه‌یک بودند. موکئوم نیز گوی اژدهای سیاه را‌موندم​ مصرف کرده بود و این امر او را به ورودی سطح استاد رسانده بود.

«لعنتی.»

بنابراین، حتی وقتی با کادت ۳۲۱، هان پنگوون که در مقایسه با موکئوم ده‌گروه‌هایی​ سال انرژی درونی کمتری داشت مبارزه کرد، در مجموع سی مبارزه تشکیلاتی طول کشید.‌گروهی​ موکئوم همچنین در شانه چپش، جایی که پنگوون او را مجروح کرده بود، درد داشت.

«حرومزاده!»

موکئوم از اینکه توسط یک جنگجوی ساده از یک خاندان‌دهد​ عالی‌رتبه مجروح شده بود عصبانی شد و با وجود اینکه‌مجبور​ پسر قبلاً از هوش رفته بود، لگدی به شکم پنگوون زد.

«اگه میخوام اون‌بنابراین​ هیولا رو شکست بدم‌داشتند​ باید خیلی قوی‌تر بشم.»

او دیگر یئو-وون را یک دهاتی صدا نمیزد. پس از اینکه‌کرده​ یئو-وون چون وون‌ریو، چون جونگ‌سوم و چون یوچان را شکست داد،‌مبارزه​ یئو-وون در ذهن موکئوم به یک هیولای ترسناک تبدیل شده بود.

«بهش میرسم!»

او دیگر به چون یئو-وون با حقارت نگاه نمیکرد. برای‌دهد​ او، یئو-وون هدف خشمش نبود، بلکه مانعی بود که برای‌مجبور​ تبدیل شدن به ارباب مکتب شیطانی باید با آن روبرو میشد.

در همان زمان، چون یووون به خوابگاه بازگشته‌نفر​ بود. اتاق روشن بود و مون کو روی تختش‌داشت​ در حال خواندن کتاب مهارت شمشیر هفت شیطان بود.

«اوه، اومدی.»

مون کو بهش سلام کرد و چون یووون با معذب بودن‌داشتند​ سر تکان داد. چون یووون هنوز از اینکه اجازه داده بود‌دیگری​ یه دختر تو همون اتاق با این پسرا بمونه احساس ناخوشایندی داشت.

«من چیکار کردم؟»

قولش برای نگه داشتن راز مون کو‌داشتند​ حالا داشت بهش ضربه میزد. از دادن این‌پزشکی​ قول پشیمان بود، اما راه برگشتی وجود نداشت.

«هرچند واقعا‌آمده​ شبیه یه‌خادم​ پسره... اه.»

او نقاب پوستی رو به صورت داشت که باعث میشد کاملا شبیه بقیه باشه، اما‌اوجونگ​ مشکل اینجا بود که چون یووون میدونست او یه دختره. چون یووون سپس با خودش فکر‌اما​ کرد که باید موقع لباس عوض کردنشون حواسش رو جمع کنه. همون موقع این اتفاق افتاد.

«اهههه، چقدر گرمه!»

هو بونگ که غرق عرق بود، تمام لباساش رو‌غایب​ درآورد. او به سرعت چند دست لباس اضافه برداشت‌دیگری​ و از اتاق بیرون دوید تا بره خودش رو بشوره.

«اه... هو بونگ...»

چون یووون صورتش رو با دستش پوشاند. اینجا‌مجموع​ یه خوابگاه پسرانه بود و خیلی از پسرا‌هنوز​ بعد از تمرین کاملا لخت مستقیم به حمام میرفتند.

«متاسفم. نمیتونم ازت محافظت کنم.»

هو بونگ همین الان همه چیزش رو به‌نفر​ نمایش گذاشته بود. چون یووون نگاهی به مون کو‌داشت​ انداخت، اما او روی خواندن کتاب تمرکز کرده بود.

«هوف.»

او با خیال راحت آهی کشید. چون‌بنابراین​ یووون سپس سعی کرد به بقیه اعضا‌یکی​ بگه که تو اتاق خوابگاه لخت نشن، اما...

«بریم خودمونو بشوریم!»

«اه، چقدر عرق کردم!»

قبل از اینکه حتی بتونه حرفی بزنه، نیمی از‌اعضایی​ اعضای گروهش خودشون رو لخت کردند و دویدند بیرون‌شدت​ تا خودشون رو بشورند. دیگه خیلی دیر شده بود.

«منو جا نذارید!»

جین گوک که معمولا خجالتی بود، حتی او هم لباساش‌دهد​ رو درآورد و دنبالشون دوید. حتی سه عضو باقی‌مانده که‌مجبور​ هنوز کمی لباس تنشون بود با لباس زیر بیرون رفتند.

«...این دیوانه‌کننده‌ست.»

تمام هم‌تیمی‌هاش همین الان اعضای بدنشون رو به یه دختر نشان داده‌زودی​ بودند. چون یووون به سمت مون کو برگشت، اما او هنوز روی‌گروه‌ها​ کتاب تمرکز کرده بود. آیا داشت از قصد این کار رو میکرد؟

چون یووون وقتی همه‌گروه‌هایشان​ اتاق رو ترک کرده‌مجموع​ بودند پرسید: «هی... حالت خوبه؟»

مون کو بدون اینکه چشم از‌زودی​ کتاب برداره جواب داد. صداش خیلی‌شدت​ آرام و بی‌تفاوت به نظر میرسید.

«مشکلی نیست. تا الان خیلی با این‌داشتند​ قضیه روبرو شدم... بهش عادت کردم. تـتو‌درمان​ هم میتونی بری. به من توجه نکن.»

مون کو قبل از اینکه به این اتاق بیاد با پسرای دیگه‌ای هم‌اتاقی بود.‌گروه‌هایی​ مشخص بود که تا الان بارها شاهد این اتفاق بوده. اما چون یووون فقط‌گروهی​ مون کو رو میدید که با چهره‌ای سرخ‌شده سرش رو تو کتاب فرو برده بود.

«...چطور میتونم توجه نکنم؟»

چون یووون آهی کشید و لباساش رو برداشت تا عوض کنه و بیرون‌خسته​ رفت. بعد از اون روز، چون یووون به هم‌تیمی‌هاش گفت که داخل اتاق‌موندم​ خوابگاه لباساشون رو درنیارند. اعضای گروهش گیج شده بودند، اما از دستوراتش پیروی کردند.

ناولها | novelha.net