چپتر 58: توفیق اجباری (۳)
0نانو به سرعت به فعالسازی جریان انرژی درون بدن یئو-وون کمک کرد. پسمعادل از مدتی طولانی، یئو-وون چشمانش رو باز کرد. سپس بوی تعفن لجن سیاهاون رو حس کرد و لباسهاش رو که غرق در لجن شده بود درآورد.
«اه... این واقعاً چندشآوره.»
موقع مراقبه تونسته بود بو رو فراموش کنه، اما حالا که بیدار شده بود دیگه نمیتونست تحملش کنه. سپسشصت گرمای درون غار رو حس کرد. به نظر میرسید فعالسازی انرژی درون بدنش مقداری گرما آزاد کرده و کلبین غار رو گرم کرده بود. یئو-وون سپس سنگینی خاصی رو زیر شکمش حس کرد و متوجه وزن انرژی درونیش شد.
«عجب.»
با شگفتی نفسش رو بیرون داد. کل این اتفاق یه توفیق اجباری بود. انرژی درونیسال که تا پیش از این تنها معادل شصت سال بود، حالا به اندازه نود سال انرژیتبدیل داشت. اقدام بک اوه به جای آسیب رسوندن به یئو-وون، در نهایت بهش کمک کرده بود.
«...پس اونتجربه واقعاً بهمیاد یه هدیه داد.»
هدیه کوچک بک اوه به یه هدیه عظیمشگفتی تبدیل شده بود. انرژی درونی چون یئو-وون حالاپیش در بین پنج نفر برتر تمام کادتها قرار داشت.
«اگه نانو نبود، حتماً میمردم.»
نانو نقطه عطفی بزرگنفسش در زندگی چون یئو-وونِتوفیق تیرهبخت ایجاد کرده بود.
«این بار واقعاً خوششانس بودم.بگیره هیچوقت فکر نمیکردم قبیله سمگریبانگیرش تا این حد پیش بره.»
سپس با خودش فکر کرد کهدرونیش این تجربه خوبی بود تا یاداتفاق بگیره چطور تصمیم اشتباهش میتونه گریبانگیرش بشه.
«درس مهمی بود.»
این بار شانس آوردهنفسش بود، اما یئو-وون تصمیم گرفتاجباری دیگه مرتکب اشتباهات احمقانه نشه.
«خب، این چیه؟»
یئو-وون سپس بلند شد و به سمت بخش داخلینفسش غار رفت. داخل غار برای دیدن بیش از حد تاریکشصت بود، اما یئو-وون حالت دید در شب نانو رو داشت.
«نانو، حالت دید در شب.»
حالا یئو-وون میتونست داخل غار رو ببینه.اتفاق بخشی از دیوار داخلی، زمانی که بک اوهسال اونو به سمتش پرتاب کرده بود، شکسته بود.
«یه چیزیتجربه عجیب بهیاد نظر میرسید.»
وقتی پشتش به دیوار برخورد کرده بود، یئو-وون احساس کردبیرون که فضای پشت دیوار خالیه. کنجکاو شده بود، اما بایدسال روی خنثی کردن گوی دارویی سمی که بلعیده بود تمرکز میکرد.
«اوه؟»
هوا از بخش ترکخورده دیوار به بیروناتفاق نشت میکرد. این نشون میداد که درشصت سمت مقابل فضایی وجود داره. یئو-وون کنجکاو شد.
«بذار بررسیش کنم.»
یئو-وون شروع کرد با مشتش به بخش ترکخورده ضربه زدن. دیوار ترکهایاتفاق زیادی داشت و همون ضربات آروم باعث شد تا فرو بریزه واقدام سوراخ کوچکی ایجاد بشه که یئو-وون میتونست از طریقش به داخل بخزه.
«خودشه.»
سوراخ باعث شد هوای سرد از سمت مقابل بهاجباری داخل جریان پیدا کنه و غار رو کمی خنکتر کنه.اقدام یئو-وون سپس به داخل سوراخ تاریک خزید و اخم کرد.
«ها؟»
برخلاف انتظارش برای دیدن یه غار بزرگتر، اونجا شبیه یه غار تونلمانند بود که به جای دیگهای متصل میشد. یئو-وون سپس بلندنود شد و به عقب نگاه کرد. دیوار غار طوری شکل گرفته بود که انگار عمداً و به صورت مصنوعی برای مسدود کردنقرار مسیر ساخته شده بود. سمت مقابل طبیعی به نظر میرسید، برای همین متوجهش نشده بود، اما از این طرف کاملاً آشکار بود.
«یعنی عمداً مسدود شده بود؟»
به نظر میرسید چیزی اون داخل پنهاناتفاق شده. یئو-وون داشت به داخل رفتن فکرشصت میکرد که صدای نانو تو سرش طنینانداز شد.
[نور طبیعی ضعیفیخوبی که از تونلچطور میاد شناسایی شد.]
یئو-وون کنجکاو شد. تنها منبع نور طبیعی ممکن تو چنین غاری فقط میتونست از یهدرونی کرم شبتاب باشه. یئو-وون سپس شروع به حرکت به سمت داخل کرد. غار در قلهبهش کوه قرار داشت، اما به نظر میرسید این تونل اونو به سمت پایین هدایت میکنه.
«داره روشنتر میشه...»
همونطور که نانو گفته بود، نور سبزرنگ شروع به قویتر شدن کرد. حالا دیگه برای دیدن نیازی به حالت دید درجای شب نداشت. یئو-وون دید در شب رو غیرفعال کرد و به راهش ادامه داد. خیلی زود، به انتهای بنبست رسید. اونجاحتماً با نور بسیار روشنی میدرخشید. یئو-وون یه قدم به جلو برداشت و نزدیک بود سقوط کنه. زمین روبهروش سوراخ عظیمی داشت.
«این دیگه چیه...؟»
چون یووون به پایینمتوجه نگاه کرد، اما چیزیشگفتی نمیدید. سپس به پایین پرید.
چند متر عمق داشت و پریدن به پایین برایبیرون یک انسان معمولی اصلاً امن نبود، اما یووون باشصت استفاده از مهارت گامبرداریش توانست به راحتی فرود بیاید.
سپس به جایی که از آن آمده بود نگاه کرد. ورودی کهتنها از آن گذشته بود، از پایین بیشتر شبیه یک دریچه هوا بهنهایت نظر میرسید. فضایی که اکنون در آن قرار داشت بسیار وسیع بود.
«عجب.»
سنگهای نورانی بیشماری در بالا قرار داشتند و کلنفسش مکان را با نور سبز روشن میکردند. آنقدر روشنمعادل بود که حتی نگاه کردن به بالا هم سخت بود.
«فکرش رو بکنمتوجه همچین جایی داخل غارشگفتی زندان مخفی شده باشه.»
شگفتانگیز بود. او به اطراف نگاه کرد و یک ستون سنگی گردتنها در وسط پیدا کرد و دیگر هیچ چیز نبود. یک خروجی در سمتبهش جنوبی غار وجود داشت که از بیرون با یک سنگ مسدود شده بود.
«اینجا یه مکان بدون استفادهست.»
استفاده نکردن ازشکمش چنین مکان خوبیدرونیش عجیب به نظر میرسید.
«ها؟»
سپس چون یووون به پایین نگاه کرد و رد کشیده شدن چیزی را پیداشصت کرد. از اندازش میشد فهمید که انگار یک سنگ بزرگ از آنجا به بیرونهدیه هل داده شده است. وقتی رد را دنبال کرد، او را به مرکز محوطه رساند.
«بیشتر از یکیه.»
این رد بیش از یک بار ایجاد شده بود. به نظر میرسید چیزیتوفیق در پنج جهت اطراف ستون قرار داشته تا اینکه به بیرون کشیده شدهجای است. اگر چنین رد عمیقی ایجاد کرده بود، حتماً بسیار سنگین بوده است.
«به نظر میرسه بایدوزن یه جور سنگ غولپیکرنفسش اینجا بوده باشه... یه سکو...؟»
چون یووون سپس به یاد سکوی سنگی مروارید آبی در کتابخانهپیش افتاد. او متوجه شد که کتابخانه پنج طبقه دارد، به اینآسیب معنی که این سکوها نیز در پنج سطح ساخته شده بودند.
«نانو، واقعیت افزوده رو فعال کنچطور و سکوی سنگی مروارید آبی طبقهدرس اول کتابخونه رو بهم نشون بده.»
[در حال فعالسازی.]
سپس اندازه واقعی سنگوزن مروارید آبی به چوننفسش یووون نشان داده شد.
«نانو، اون ردها رو روی زمین میبینی؟ میتونیتوفیق بررسی کنی که آیا این سنگ تو هیچاندازه کدوم از این نقطهها قرار داشته یا نه؟»
[در حالتجربه تحلیل ردهاییاد روی زمین.]
سپس نانو شروع به اسکن پنج نقطه کرد و همان سنگداد مروارید آبی را روی هر پنج نقطه قرار داد. و وقتینود همه آنها در جای خود قرار گرفتند، چشمان چون یووون گرد شد.
«اندازهشون یکیه.»
اندازه رد و سنگ یکی بود. وقتی پنجتوفیق سنگ در آنجا قرار گرفتند، سنگی که دراندازه سمت جنوب قرار داشت به رنگ قرمز درخشید.
[به نظر میرسد این مکان جاییچطور است که سنگ مروارید آبی طبقهدرس اول در آن قرار داشته است.]
سپس چون یووونشکمش جلو رفت تا خودشعجب آن را بررسی کند.
«میتونی مالشکمش طبقه دوم رودرونیش هم بررسی کنی؟»
سپس نانو شروع به اسکن همهچیزداد کرد و به نظر میرسید سنگ دوممعادل در سمت جنوب غربی قرار داشته است.
«آه... پس،تجربه اینجا همونیاد مکان بوده.»
به نظر میرسید که تمام آن سنگها در اصلنفسش اینجا قرار داشتهاند. اگر همه آنها هنوز اینجا بودند،معادل یادگیری مهارت شمشیر اصلی پدر چون بسیار آسانتر میشد.
«پس قضیه این ستون چیه؟»
چون یووون کنجکاو بود که چرا همه این سنگها دور این ستونتنها و رو به آن قرار گرفته بودند. یووون جلو رفت و بهنهایت اطراف نگاه کرد. در سمت شمالی ستون، نوشتهای با دستخطی حک شده بود.
[نیروی شمشیر شیطان آسمانی]
چون یووون تپش قلبش را احساس کرد. سپس نقاطنفسش کوچکی پیدا کرد که شبیه همان نقاط زیر نوشتهمعادل سنگ مروارید آبی بود که یک نقاشی را نشان میداد.