---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

نانو ماشین

چپتر 84: آموزش شمشیر هفت شیطان (۱) • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 84: آموزش شمشیر هفت شیطان (۱)

0

به استثنای ارباب، ارشدها از نظر مقام در مکتب شیطانی دست‌کمی از هیچ‌کس نداشتند. در مجموع دوازده ارشد وجود داشت و جنگجویان قدرتمند یا رهبران قبایل قدرتمند‌حمایت​ برای این مقام انتخاب می‌شدند. البته استثنائاتی هم وجود داشت، به‌ویژه در جایگاه ارشدهای اول تا ششم. این جایگاه‌ها در میان شش قبیله موروثی بود. با این‌اما​ حال، این بدان معنا نبود که آن ارشدها ضعیف بودند. شش قبیله همیشه برای به دنیا آوردن ارباب جدید رقابت می‌کردند، بنابراین همیشه از بیشتر افراد قدرتمندتر بودند.

به غیر از آن شش ارشد، شش‌مون​ رهبر دیگر کسانی بودند که به خاطر‌مشت​ قدرت خودشان به این مقام انتخاب شده بودند.

ارشد نهم، مون یون، عضو خاندانی عالی‌رتبه به نام خاندان مشت اژدها بود. او در جنگ گذشته شیطان و عدالت خدمت کرده و دستاوردهای‌وارد​ بسیاری کسب کرده بود که به او اجازه داد به مقام ارشد برسد. سپس مون یون از خاندانش حمایت کرد تا به خاندان قدرتمندی‌داری​ تبدیل شود که تقریباً به اندازه خود شش قبیله قدرت داشت. از این رو، هر شش وارث ابتدا به سراغ خاندان مشت اژدها رفتند.

چون کونگ‌وون از قبیله شمشیر، چون وون‌ریو از قبیله شهوت، چون موکوم از قبیله وفادار و چون یوچان، همگی درست پس از آزمون اول چندین بار با مون‌همین​ کو تماس گرفتند، اما مون کو تمام پیشنهادها را رد کرد. این کار برای آن بود که در رقابت پیش رو طرف هیچ‌یک از قبایل را نگیرد، زیرا‌داستانش​ خاندان مشت اژدها نمی‌خواست با جانبداری از یک قبیله، با قبیله دیگری وارد جنگ شود. مون کو برای افزایش قدرت و اثبات خودش به آکادمی شیطانی پیوسته بود.

به همین دلیل بود که‌یون​ جا وومین اصرار داشت به‌خاندان​ یووون بگوید مون کو را بپذیرد.

«همم...»

مون کو پتانسیل داشت، اما یووون عضو می‌خواست، نه‌بار​ فقط قدرت. از طرز صحبتش به نظر می‌رسید که‌هیچ‌یک​ مون کو فقط برای شرکت در آزمون پیشنهاد پیوستن میده.

«داری میگی که طرف منو‌آزمون​ میگیری؟ یا فقط میخوای به‌اما​ عنوان یه عضو گروه وارد بشی؟»

مون کو تردید کرد. او سعی کرد داستانش را‌نام​ توضیح دهد تا بدون ذکر نیت اصلیش وارد گروه‌کرده​ شود، اما انتظار نداشت یووون دوباره مستقیماً از او بپرسد.

«کو. تو باید حتی تو آکادمی هم بی‌طرف بمونی. با این حال، ما‌خاندان​ به عنوان انسان ممکنه نظرمون عوض بشه. اگه کسی رو پیدا کردی که واقعاً‌برسد​ دلت می‌خواد بهش خدمت کنی، خوب بهش نگاه کن و با دقت قضاوت کن.»

این چیزی بود که پدربزرگش قبلاً به او گفته بود. اگر قرار بود مون کو به یووون خدمت کند، باید بیشتر‌نمی‌خواست​ درباره‌اش می‌فهمید. با این حال، او همچنان به یه رهبر گروه نیاز داشت تا تو آزمون مردود نشه. مون کو لحظه‌ای‌صحبتش​ فکر کرد و گفت: «همم... شاهزاده، میشه اول وارد تیم بشم و بعد در مورد پیوستن بهت فکر کنم؟ زیاد طول نمی‌کشه.»

به نظر می‌رسید مون کو می‌خواد اول مشکلش رو حل کنه‌تمام​ و بعداً بهش فکر کنه. یووون سرش رو تکون داد. اگه اجازه‌افزایش​ می‌داد این اتفاق بیفته، اون وقت باید بقیه کادت‌ها رو هم می‌پذیرفت.

«واقعاً؟ پس رد می‌کنم.»

«ها؟»

مون کو شوکه شد. فکر نمی‌کرد یووون درست‌چندین​ در همون لحظه درخواستش رو رد کنه. جا وومین‌طرف​ هم جا خورد و سریع به سمت یووون دوید.

«ا... ارباب. اون روزای‌درست​ سختی رو گذرونده. چرا‌تماس​ در موردش فکر نمی‌کنی؟»

سپس برای متقاعد‌نهم​ کردن یووون یه‌عضو​ پیام تله‌پاتی فرستاد.

[ارباب! اگه کسی مثل‌خودشان​ مون کو رو نگیریم پشیمون‌عضو​ میشیم! همه شاهزاده‌ها اونو می‌خوان!]

متقاعد کردن مون کو بعد از اجازه دادن‌چندین​ بهش برای پیوستن آسون‌تر بود. به نظر می‌رسید کو‌طرف​ وانگ‌هور هم با این ایده موافقه و پیامی فرستاد.

[ارباب، اگه یه کادت در سطح رهبر گروه‌تماس​ زانو زده، پس احتمالاً برای هدف بزرگ‌تری به‌هیچ‌یک​ ما می‌پیونده. شاید باید استثنا قائل بشیم و...]

یووون سرش رو تکون داد.

«تحت هیچ‌خاطر​ شرایطی نمی‌تونم‌خودشان​ استثنا قائل بشم.»

انتخاب یووون درست بود.‌یوچان​ او باید پای حرفایی که‌بار​ جلوی همه زده بود می‌ایستاد.

«نه...!»

مون کو به وحشت‌مون​ افتاد. لنگ‌لنگان به سمت یووون‌نام​ رفت و بهش التماس کرد.

«ش... شاهزاده. میشه‌قدرت​ حداقل سه روز‌نهم​ بهم وقت بدی؟»

«نه.»

«نه؟ پ... پس دو‌درست​ روز چطوره؟ به یکم زمان‌گرفتند​ برای فکر کردن نیاز دارم...»

یووون اخم کرد. اون رد کرده بود، اما چرا‌نام​ اینقدر دلش می‌خواست بهش بپیونده؟ عجیب به نظر می‌رسید‌کرده​ که نوه یه ارشد برای پیوستن به اون التماس کنه.

«چرا می‌خوای به تیمم بپیوندی؟»

«راستش...»

یووون به نانو دستور داد.

«نانو، عضلات‌شده​ صورتش رو‌مون​ تحلیل کن.»

[در حال تحلیل...]

سپس یووون دید که واقعیت افزوده در برابر‌چندین​ چشمانش فعال میشه. در حالی که مون کو شروع‌طرف​ به صحبت می‌کرد، خطوط سفید روی صورتش قفل شدن.

«راستش... به این خاطره‌درست​ که می‌خوام یکم بیشتر‌تماس​ ببینم چه جور آدمی هستی.»

چشمانش دروغ نمی‌گفتن. با‌مون​ این حال، نتیجه‌ای که‌عالی‌رتبه​ به دست اومد غیرمنتظره بود.

[خطا.]

نور سفید روی‌وفادار​ صورت مون کو‌درست​ به رنگ قرمز دراومد.

«چه خبره؟»

[تحلیل موجودیت امکان‌پذیر نیست.]

«چرا؟»

[سطح صورت موجودیت با‌یوچان​ چرم مصنوعی پوشانده شده،‌چندین​ در نتیجه عضلات پنهان مانده‌اند.]

خط سفید دایره‌ای پشت صورت مون کو کشید و‌گرفتند​ بزرگ‌نمایی کرد تا چون یووون بتواند آن را به دقت‌نمی‌خواست​ ببیند. پوست پشت گوش‌ها با خطوطی محو کمی متفاوت بود.

«این یه نقاب صورت مصنوعیه؟»

نقاب‌های صورت مصنوعی از چرم حیوانات یا با استفاده از پوست واقعی انسان ساخته میشدند تا چهره‌ای دیگر برای پوشیدن روی صورت فرد خلق کنند. این نقاب با‌سپس​ چنان مهارتی ساخته شده بود که حتی جنگجویان باتجربه هم نمیتوانستند متوجهش بشن. اما تشخیصش برای نانو کار راحتی بود. ساخت چنین نقابی به مهارت و تجربه بالایی‌گرفتند​ نیاز داشت و در کل وولین تنها سه نفر شناخته شده بودند که توانایی ساختش را داشتند. یکی از آن‌ها ارشد دوازدهم، هوان یی، یا همان هزار چهره بود.

«چرا صورتش رو مخفی کرده؟»

سپس شک چون یووون به مون‌چندین​ کو بیشتر شد. در همون لحظه‌پیشنهادها​ صدای نانو در ذهن یووون طنین‌انداز شد.

[در حال تحلیل بدن. موجودیت‌یون​ به عنوان یک مؤنث پانزده‌خاندان​ تا هفده ساله شناسایی شد.]

«چی؟ یه دختر؟»

چشمان چون یووون گشاد شد. پس در واقع دختری بود‌تماس​ که زیر نقاب یک پسر پنهان شده بود. مون کو کمی‌نمی‌خواست​ شبیه دخترها حرف میزد، اما به نظر نمیرسید که غیرطبیعی باشه.

«داره چیکار میکنه؟»

مون کو از اینکه چون یووون مدام بهش‌عالی‌رتبه​ خیره شده بود، گیج شد. ناگفته نماند که‌عدالت​ یووون داشت به گردن و گوش‌هایش نگاه میکرد.

«یعنی اون؟ ...نه. غیرممکنه.»

حتی محافظ چپ، لی هامنگ هم نمیدانست که او نقاب زده،‌گرفتند​ بنابراین هیچ راهی نداشت که چون یووون بتونه او را بشناسه.‌جانبداری​ سپس چون یووون با چهره‌ای گیج زمزمه کرد: «تو... یه دختری...»

«هیییک!»

سپس صورت مون کو از خجالت سرخ شد و با‌خاندان​ سراسیمگی تعظیم کرد و فریاد زد: «مـ... من میخوام ملحق‌بسیاری​ بشم، شاهزاده! نیازی به فکر کردن نداشتم! لطفاً منو بپذیر!!!»

«ها؟»

کادت‌ها از این تغییر عقیده ناگهانی مبهوت شدند. چشمان مون کو در حالی که به چون یووون‌طرف​ نگاه میکرد، پر از اشک شد. او کنجکاو شد که چرا این‌قدر میخواست جنسیتش را پنهان کنه،‌یووون​ حتی تا جایی که مجبور شد موضعش رو درباره نیاز به زمان بیشتر برای فکر کردن تغییر بده.

[بـ... بعداً‌یوچان​ در خلوت‌درست​ برات توضیح میدم.]

چون یووون با شنیدن پیام مون کو آهی کشید و‌خاندان​ سر تکان داد. جا وومین با هیجان لبخند زد. او‌بسیاری​ نمیخواست فرد بااستعدادی مثل مون کو را از دست بده.

«مون کو! خیلی وقته ندیدمت!»

«آ... آره،‌موکوم​ خیلی وقته‌یوچان​ ندیدمت، وومین.»

مون کو به جا وومین پاسخ داد، اما‌تماس​ از اینکه چون یووون متوجه چیزی شده بود‌هیچ‌یک​ که مدت‌ها مخفی نگهش داشته بود، حس خوبی نداشت.

«خوش اومدی.‌شده​ من کو‌مون​ وانگهور هستم.»

«من باکگی هستم.»

«من هو بونگ هستم.»

اعضای گروه چون یووون با تمام وجود به مون کو خوش‌آمد گفتند. اعضای دیگری‌پیش​ هم بودند که ملحق شدند. با پیوستن بیست و شش کادت جدید، گروه چون‌همین​ یووون با مجموع پنجاه و سه عضو، به بزرگ‌ترین نیرو در آکادمی تبدیل شد.

«حالا خیلی زیاد شدیم.»

او اکنون‌خاطر​ باید گروه‌های‌خودشان​ جدیدی تشکیل میداد.

«با این تعداد افراد باید‌همگی​ گروه‌های جدیدی تشکیل بدیم. کسانی‌تماس​ که اسم می‌برم، رهبر گروه میشن.»

«بله، قربان!»

کادت‌ها کنجکاو شده بودند. تصمیم چون یووون‌خاندانی​ در اینجا به این معنا بود که‌گذشته​ آن افراد، خادمان مورد اعتماد او هستند.

«اول، کو وانگهور.»

«بله، ارباب.»

«دوم، باکگی.»

باکگی جنگجوی قدرتمندی بود. چون یووون به این فکر‌نام​ کرد که کادت‌های خشن و گاهی سرکش را به‌کرده​ باکگی بسپارد، اما باکگی قطعاً صلاحیت اداره آن‌ها را داشت.

«سوم، هو سانگ‌هوآ.»

«بله، ارباب!»

«مسئولیت کادت‌های دختر با توئه.»

با در نظر گرفتن تمرینات گروهی یا خوابگاه‌ها، چون یووون فکر‌مشت​ میکرد که دخترها باید با دخترها باشن و هو سانگ‌هوآ بهترین‌اجازه​ فرد در میان گروه دختران بود. حالا دو پلاک باقی مانده بود.

«بعدی، گالن.»

«ها؟»

«تو هم‌یوچان​ یکی از گروه‌ها‌آزمون​ رو رهبری میکنی.»

چون یووون یک پلاک به گالن داد‌خاندانی​ زیرا کادت‌های گروه دوازدهم سابق بیشتر از‌گذشته​ هر کس دیگری از حرف‌های گالن پیروی میکردند.

«ممنونم. تمام تلاشم رو میکنم.»

گالن که فکر نمیکرد‌یوچان​ چنین فرصتی نصیبش بشه،‌چندین​ به چون یووون تعظیم کرد.

«و در آخر...»

چون یووون به سمت هو بونگ برگشت. اعضای جدید گیج شدند، زیرا هیچ‌کدام فکر نمیکردند هو‌عدالت​ بونگ رهبر بشه. اما هفت عضو اصلی، هو بونگ را به خاطر وفاداریش میشناختند، بنابراین به‌تقریباً​ نظرشون عجیب نبود. اما هو بونگ قبل از اینکه چون یووون بتونه حرفی بزنه فریاد زد:

«ارباب! من‌خاطر​ باید همیشه در‌شده​ کنار شما بمونم!»

«میفهمم.»

سپس آخرین پلاک به جا وومین رسید. جنگجویان‌تماس​ قدرتمندتری مثل یو پَران در اینجا حضور داشتند،‌هیچ‌یک​ اما هنوز اعتماد چون یووون را جلب نکرده بودند.

پس از تشکیل تیم جدید و صرف شام، چون یووون‌خاندان​ به تنهایی با مون کو در پشت ساختمان اتاق تمرین‌بسیاری​ ملاقات کرد. صورت مون کو از خجالت سرخ شده بود.

«چرا این حقیقت‌قدرت​ رو که یه‌نهم​ زن هستی مخفی کردی؟»

ناولها | novelha.net