چپتر 583: اپیزود ۵. شرور (۸)
0انجمن بدخوانی (誤讀協).
در ابتدا، این سایت بهعنوان جامعهایآرامی از افراد که کتابهای کمیاب راآدمایی جمعآوری میکردند، شروع به کار کرد.
این یک باشگاه کوچک بود که در آن اعضا کتابهایی را میخواندنددنیا که چاپشان در کره متوقف شده بود یا به شکل دیگری در دسترسدست نبودند، یا آثار کلاسیک ترجمهنشده را مطالعه کرده و نظراتشان را تبادل میکردند.
با این حال، با افزایشسپس تدریجی تعداد اعضا و رشددرگیر سایت، مشکلات شروع به بروز کردند.
«بعضی از اعضا شروع کردن به اشتراکگذاریآدمایی غیرقانونی نه فقط کتابهای کمیاب، بلکه مانهواها وفهمیدم وبناولهایی که بدون اجازه در حال انتشار بودن.»
با پخش شدن این خبر که محتوای پولی بهصورت رایگان در دسترس است، سایتبهطور به سرعت بزرگ شد و در نهایت شکل یک تجارت به خود گرفت. تبلیغاتدنیا بزرگسالان در سراسر صفحات پخش شد و پول قمار غیرقانونی شروع به سرازیر شدن کرد.
چند سال بعد، اعضای موسسآنها ناپدید شدند و آنجا به یکظاهراً سایت اشتراکگذاری کاملاً غیرقانونی تبدیل شد.
بعد از گوش دادننگاه به توضیحات کامل کیونگخوانندگان سهاین، گیج شده بودم.
«گفتی هفتاضافه حواری قبلاً بادرگیر انجمن بدخوانی جنگیدن.»
«آه، آره.»
«پس هفتخونده حواری با اونآنها سایت غیرقانونی جنگیدن؟»
«خب، اون...»
کیونگ سهاین به پادشاهناشناس قاتل نگاه کرد ورمان سپس به آرامی اضافه کرد.
«هفت حواری با خوانندگان ناشناس درگیر شدن،اضافه که معلوم شد آدمایی بودن که رمانبهطور رو بهطور غیرقانونی توی 'انجمن بدخوانی' خونده بودن.»
بالاخره فهمیدم چه خبر است.
آنها به افرادی اشاره میکردندسپس که نسخههای غیرقانونی رمان رادرگیر میخواندند و به اشتراک میگذاشتند.
ظاهراً، در این دنیا، افرادیدرگیر که رمان را از آن طریق'انجمن خوانده بودند نیز منتقل شده بودند.
پادشاه قاتل گفت:
«نمیدونم خبر داری یا نه، اما نویسندههایاشاره زیادی بهخاطر انجمن بدخوانی دست از نوشتنخوانده کشیدن یا حتی به زندگیشون پایان دادن.»
«...»
«اونا بهطور غیرقانونی محتوایی رو مصرف میکردنآدمایی که یه نفر زندگیشو وقفش کرده بود.بالاخره خیلی از نویسندههای موردعلاقهام بهخاطر اونا ناپدید شدن.»
در واقع، برخی ازنگاه همکاران نویسندهام بهخاطر اشتراکگذاری غیرقانونیناشناس دست از نوشتن کشیده بودند.
«بهخاطر همینه که باهاشون جنگیدی؟»
پادشاه قاتل بدونقاتل اینکه جوابی بدهد،آرامی سرش را تکان داد.
صادقانه بگویم،اضافه تحت تأثیرناشناس قرار گرفته بودم.
بهعنوان یک نویسنده، اغلب از عدم موفقیت در مبارزهناشناس با اشتراکگذاری غیرقانونی ناامید میشدم، اما دیدن خوانندهای مثلخونده پادشاه قاتل که اینقدر فعالانه عمل میکرد، شگفتانگیز بود.
او در زندگیبالاخره واقعی میجنگید، نهافرادی فقط در بخش نظرات.
ناگهان کنجکاو شدمقاتل که پادشاه قاتل چهاضافه نوع نظراتی گذاشته است.
[مهارت اختصاصیاضافه 'فهرست نظراتناشناس خوانندگان' فعال شد!]
شناسه: killer_king
پلتفرم: سیریوس، کتابهای کاغذی
مجموع نظرات: ۴۹۱
سطح خواننده: ۹۹
تعداد دفعات مطالعه: ۹۹.۸ بار
شما میتوانید با استفاده ازآنها سکهها، نظرات نوشته شده توسطمیگذاشتند این خواننده را مشاهده کنید.
تعداد نظراتی که درنگاه حال حاضر بهصورت رایگانخوانندگان در دسترس هستند: ۳.
بدون تردیداضافه روی [مشاهدهناشناس نظرات] کلیک کردم.
من یو جونگهیوک هستم.
—موافق ۰ / مخالف ۱
(دیدگاه خوانندهپادشاه دانای کل،نگاه فصل ۱)
من یو جونگهیوک هستم.
—موافق ۰ / مخالف ۱
(دیدگاه خوانندهخونده دانای کل،فهمیدم فصل ۲۳)
من یو جونگهیوک هستم.
—موافق ۰ / مخالف ۱
(دیدگاه خوانندهپادشاه دانای کل،نگاه فصل ۷۷)
نمیتوانستم چشمانم را باور کنم.
پادشاه قاتل باقاتل احساس کردن نگاهم،آرامی به من اخم کرد.
«به چی نگاه میکنی؟»
«هیچی، فقط...»
«اگه به اینطوریبالاخره نگاه کردن بهمافرادی ادامه بدی میکشمت.»
«واقعاً شبیهپادشاه یو جونگهیوکنگاه حرف میزنی.»
پادشاه قاتل باخوانندگان نالهای خفیف نشستمعلوم و نگاهش را دزدید.
او مرا یاد یک پسرعموی کوچکتر و عبوسخوانندگان میانداخت، و درست زمانی که میخواستم یک بار'انجمن دیگر سر به سرش بگذارم، صدایی از پشتم شنیدم.
«هی، ممنون که نجاتم دادی.»
دختر اهل ادبیات ۶۴، کهسپس بالاخره به هوش آمده بود،درگیر با درماندگی سرش را پایین انداخت.
دستانم رااضافه تکان دادمناشناس و گفتم:
«نه، من خوششانس بودم.»
«تو خوششانس بودی.»
پادشاه قاتل با لحنی اضافهسپس کرد که به نوعی باعثدرگیر شد احساس خوبی پیدا کنم.
«اونا جعبهاضافه آیتم تصادفیناشناس رو نبردن.»
با این حرف، بهنگاه جعبه براقی خیره شدیمخوانندگان که رتمنها انداخته بودند.
پادشاه قاتل وبالاخره خواهرش احتمالاً برای هماناشاره جعبه هم اینجا بودند.
درست زمانی که اوضاعنگاه داشت معذبکننده میشد، پادشاهخوانندگان قاتل به حرف آمد:
«میدمش به شماها.»
دختر اهل ادبیاتقاتل ۶۴ به نشانهآرامی موافقت سر تکان داد.
چهرههای کیونگخونده سهاین و دانسوآنها آجوشی روشن شد.
با اینپادشاه وجود، سرمنگاه را تکان دادم.
«نه، ممنون.اضافه ما فقط بقیهدرگیر آیتمها رو برمیداریم.»
«جدی میگی؟»
«آره. بقیه آیتمها برامون کافین.»
به آیتمهایپادشاه روی زمیننگاه نگاه کردم.
آیتمهای رده D را دیدم که کیم دوکجا در داستان اصلی برداشته بود، و همچنین آیتمهای دیگری که در داستان اصلی ظاهر نشده بودند.
پادشاه قاتل انگار کهنگاه بخواهد آخرین فرصت راخوانندگان به من بدهد، دوباره پرسید:
«رمان رو درستبالاخره نخوندی؟ متوجه ارزشافرادی این جعبه آیتم نمیشی؟»
«جدی میگم،پادشاه بقیهاش براموننگاه کافیه. برش دار.»
پادشاه قاتل برای لحظهای تردید کرد، سپسآدمایی جعبه آیتم را در آغوش گرفت، دربالاخره حالی که چشمانش پر از اشتیاق بود.
«بهت مدیونم. جبران میکنم.»
با این حرف، پادشاهفهمیدم قاتل برگشت و شروعنسخههای به دور شدن کرد.
دختر اهل ادبیات ۶۴نگاه سرش را خم کردخوانندگان و به دنبال او دوید.
از کیونگ سهاین و دانسو آجوشی خواستم تارمان آیتمها را مرتب کنند، سپس پادشاه قاتل وآنها خواهرش را تا ورودی لبه تاریکی همراهی کردم.
درست قبل از اینکهنگاه از لبه عبور کنیم،خوانندگان پادشاه قاتل مکث کرد.
نه دانسو آجوشی و نهآنها کیونگ سهاین از جایی کهمیگذاشتند بودند نمیتوانستند صدای ما را بشنوند.
«من سعیپادشاه کردم همهتوننگاه رو بکشم.»
«آره، واضافه این کارناشناس واقعاً بدی بود.»
«چرا اینو بهشون نگفتی؟»
«اما تو ما رو نکشتی.»
پادشاه قاتل اخمقاتل کرد، ناتوان ازآرامی درک کردن من.
«تو، اسمت چیه؟»
«چون اینهو.»
«همون چون اینهو؟»
«آره.»
به دلایلی، این نام ازدرگیر هر کسی که آن راتوی میشنید، واکنش یکسانی را برمیانگیخت.
«باورم نمیشه که بدن اون آشغالآرامی رو تسخیر کردی. امیدوارم از گروهآدمایی چولدو برای کشتن آدما استفاده نکنی.»
«اگه این کاربالاخره رو میکردم، توافرادی هم الان مرده بودی.»
«تو... تو دیگه کی هستی؟»
شانهای بالا انداختم و خندیدم.
برای لحظهای، چشم پادشاه قاتل باآرامی انرژی سیاهی سوسو زد. او استیگمایآدمایی [چشمان گناه] را فعال کرده بود.
ناگهان کنجکاو شدم.
«من به چشمت چطوری میام؟»
در چشمان او، 'چونناشناس اینهو' بهعنوان 'قاتل نوزدهرمان نفر' علامتگذاری شده بود.
「 منپادشاه لی هاکهیوننگاه هستم. 」
پس 'نویسندهخونده لی هاکهیون'فهمیدم چه شکلی است؟
«چی...»
لحظه بعد، چشمان پادشاه قاتل گشادمعلوم شد و تمام شبکیهاش مانند اینکهبدخوانی' پر از جوهر باشد، کاملاً سیاه شد.
در عجب بودم.
گناهان منخونده در چشمان اوآنها چه خوانده میشدند؟
[صورت فلکیپادشاه 'فرمانده کیهان سرخ'سپس جا خورده است!]
تسوچوچوچوچوت!
[استیگمای 'چشمانپادشاه گناه' بهاجبارنگاه پایان یافت.]
پادشاه قاتل در حالی که از درداشاره ناله میکرد، با چشمی که از استیگماخوانده استفاده کرده بود به من نگاه کرد.
«تو دیگه چیقاتل هستی؟ نه... غیرممکنه. حتماًاضافه یه چیزی خراب شده.»
پادشاه قاتل در حالی کهدرگیر با خودش زمزمه میکرد، بهتوی من نگاه کرد و گفت:
«امکان نداره همچینقاتل شروری توی اینآرامی دنیا وجود داشته باشه.»
پادشاه قاتلخونده به منفهمیدم نگاه کرد.
او با چشمان شفافی که از [چشمان گناه]خوانندگان استفاده نمیکردند به من نگاه میکرد، چشمانی که احتمالاًبدخوانی' دیدگاه خواننده دانای کل را ۹۹ بار خوانده بودند.
«برات آرزویاضافه برکت داستانناشناس رو دارم.»
با این آخرین کلمات،نگاه پادشاه قاتل بدون اینکه بهناشناس عقب نگاه کند، دور شد.
خواهر کوچکترش چند بار بهآنها من نگاه کرد و سپس بهظاهراً دنبال برادرش در تاریکی آنسو رفت.
همانجا ایستادم و تا زمانیسپس که کاملاً از دید خارجدرگیر شدند، برایشان دست تکان دادم.
امیدوارم آنهااضافه هم از برکتدرگیر داستان بهرهمند شوند.
در میان آیتمهایی که کیونگ سهاینآرامی و دانسو آجوشی جمع کرده بودند، چندتاییرمان مفیدتر از چیزی بودند که فکر میکردم.
«میتونی اینخونده سپر روفهمیدم برداری، سهاینشی.»
«همونطور که انتظارقاتل میرفت، ‹سپر آهنیآرامی کهنه› قانون تانکهاست.»
سپر آهنی کهنه.
آیتمی که لی هیونسونگنگاه در رمان اصلی ازخوانندگان آن استفاده کرده بود.
در میان ما، کیونگفهمیدم سهاین مناسبترین فرد براینسخههای استفاده از آن بود.
«دستبند بازیابیپادشاه نیروی جادویی روسپس میدم به شما.»
«اشکالی ندارهاضافه اگه برشناشناس دارم...... ممنون.»
آجوشی دستبند را طوری روی مچشآرامی بست که انگار یک ساعت لوکسآدمایی است و با خوشحالی لبخند زد.
آن دستبند کاملاً مفیدفهمیدم خواهد بود، چرا که اواشتراک از [ارتباط گوناگون] استفاده میکرد.
بهجز آن، حلقههایی با قابلیتهای ضعیفآرامی ضددیو و دستکشهایی که افزایش دفاعیآدمایی بسیار جزئیای ارائه میکردند، وجود داشت.
کمی کاستی داشت، اماناشناس در این مراحل اولیه سناریوها،بهطور به اندازه کافی خوب بود.
آخرین چیزی که توجهم راسپس جلب کرد، آیتمی بود کهدرگیر شبیه ژله فاسدشده به نظر میرسید.
[اطلاعات آیتم]
نام: فکر محققنشده
رتبه: D
توضیحات: سلاحی بیشکل ازمحتوای گذشته. میتوانست هر چیزی باشد،سرعت اما در نهایت هیچچیز نشد.
حالا که فکرش را میکردم، من چنین آیتمی رااست طراحی کرده بودم. این فقط یک تنظیمات در یادداشتهایمسراسر بود و هرگز انتظار نداشتم آن را اینجا پیدا کنم.
یک بار دیگر، مطمئن شدم.
«تنظیمات» بیشماری در این جهان وجودفهمیدم داشت که به داستان اصلی راه نیافتهظاهراً بودند، اما در یادداشتهایم باقی مانده بودند.
「 پس، من اون تنظیماتپولی رو ساختم، یا هان سویونگبزرگ در موردشون بهم گفت؟ 」
در آن زمانشدن بود که کیونگپولی سهاین به حرف آمد.
«راستی، اینهو-شی.»
«بله.»
«جعبه آیتمشدن تصادفی، چرامحتوای ازش گذشتی؟»
تعجب کرده بودمشدن که چرا تا الانبهصورت این را نپرسیده بود.
از حالت چهرهاش پیدا بود که داشت سربالاخره این موضوع حرص میخورد. هرکس دیگری هم بودظاهراً فکر میکرد یک بلیت بختآزمایی برنده را دور انداختهام.
خب، دلایل منبدخوانی' از یک بلیت بختآزماییآنها برنده هم باارزشتر بودند.
«راستش، منمشدن همین سوالمحتوای رو داشتم، رفیق.»
دانسو آجوشیپخش با احتیاط دستشمحتوای را بالا برد.
جای تعجب نداشتبهطور که در چشمان آنهاخونده عجیب به نظر میرسید.
آن فقط یکبدخوانی' آیتم معمولی نبود، بلکهآنها «جعبه آیتم تصادفی» بود.
این آیتمی ضروری برایمحتوای بازیابی یادگار ستارهای کیماست دوکجا، ایمان ناگسستنی بود.
دلیل منپخش برای واگذاری جعبهمحتوای آیتم ساده بود.
«اون جعبه، بهبهطور هر حال نمیتونستمبدخوانی' ازش استفاده کنم.»
«چی؟»
«یکی دیگهشدن قبلاً ازشمحتوای استفاده کرده.»
«امکان نداره...... کی؟»
«نکنه اون بچههایبهطور انجمن بدخوانی مخفیانهبدخوانی' ازش استفاده کردن؟»
با شنیدن حرفهایبدخوانی' دانسو آجوشی سرمفهمیدم را تکان دادم.
«یکی قبلشدن از مامحتوای اومده اینجا.»
از این بابت مطمئن بودم. خودم برای لحظهایرایگان کوتاه جعبه آیتم را بررسی کرده بودم و تعدادبزرگسالان دفعات استفاده از آن از قبل روی صفر بود.
دانسو آجوشی پرسید.
«خوانندهای بود'انجمن که قبل ازبالاخره ما اومده باشه؟»
«ما از ایستگاه گئومهو شروع کردیم و تازه امروزسرعت به اینجا رسیدیم. دوستمون هم که دیدگاه خواننده دانایصفحات کل رو ۹۹ بار خونده، تازه امروز به اینجا رسید.»
«پس کی میتونه.......»
«عقل سلیم بهم میگه در'انجمن این مقطع فقط یک نفرآنها میتونه این کار رو بکنه.»
انگار که فهمیده باشد منظورمبالاخره چه کسی است، کیونگ سهاین آباشتراک دهانش را قورت داد و گفت.
«یو جونگهیوک.»
سرم را تکان دادم.
از ایستگاه اوکسو تاتوی اینجا فقط حدود یکبالاخره و نیم ایستگاه فاصله بود.
اگر این همان یو جونگهیوکی بود که میتوانست یک گونهنسخههای شیطانی رده هفتم را با یک ضربه شکست دهد، میتوانستگفت این مسیر را در کمتر از یک ساعت طی کند.
کیونگ سهاین کهخبر داشت به چیزیبهصورت فکر میکرد، زمزمه کرد.
«آره، در دور سوم، یو جونگهیوک فقطبهصورت گنجینهها رو دزدید، اما یادم نمیاد اونخود موقع چیزی درباره ‹جعبه آیتم تصادفی› میدونست.»
«یه توصیفی هست که اشاره میکنه اون دربالاخره دور ششم این رو از دوشیزه بهشتی هوری شنیده.دنیا الان دور چهل و یکمه، پس معلومه که میدونست.»
«آه.......»
کیونگ سهاین باخبر حالتی ناامید سرشبهصورت را پایین انداخت.
دانسو آجوشی هم کهخبر نگاهی جدی در چهرهاشرایگان داشت، سرش را تکان داد.
«قطعاً با دوربهطور سوم کیم دوکجابدخوانی' خیلی فرق داره.»
«خیلی متفاوته.»
با وجود اینکه این تنها دوربهصورت چهل و یکم بود، تجربیات این یوخود جونگهیوک با دور سوم کاملاً تفاوت داشت.
احتمالاً با اطمینان میشد گفت که یوبهصورت جونگهیوک بسیاری از آیتمهایی را که کیمخود دوکجا در ابتدا استفاده کرده بود، برمیداشت.
کیونگ سهاین ناگهانبهطور سرش را بالا آوردخونده و دهان باز کرد.
«صبر کن، پسبدخوانی' اون جعبهای کهفهمیدم پادشاه قاتل قبلاً برداشت.......»
با این فکر که او ازبهصورت فریب خوردن توسط یک شرور عصبانیتجارت میشود، کیونگ سهاین با تحسین پرسید،
«واو...... اینهو-شی،پخش کِی اینقدرخبر برنامهریزی کردی؟»
«وقتی فهمیدم جعبه غارت شده.»
«تو خیلی بدجنس و باهوشی.»
«ممنون.»
«خوشحالم که طرف توخبر هستم، اینهو-شی. اگرچه دررایگان مورد جعبه حیف شد.......»
دانسو آجوشی در حالی که'انجمن به آیتمهایی که به دستآنها آورده بودیم نگاه میکرد، گفت.
«با این'انجمن حال، چیزهایخونده زیادی گیرمون اومد.»
البته همهچیز هم بینتیجه نبود، چرا کهرایگان در همان ابتدا آیتمهای مفیدی به دست آوردیم،تبلیغات از جمله دستبند آجوشی و سپر کیونگ سهاین.
اما حیفهپخش که فقطخبر همینها رو برداریم.......
لحظهای تأمل کردم، سپس دوباره'انجمن به نقطهای که «جعبه آیتم تصادفی»افرادی در آنجا قرار داشت، نگاه کردم.
همین حوالی بود.
روی زمین چمباتمهخبر زدم و شروعبهصورت به کندن کردم.
دانسو آجوشی و کیونگ سهاین باپولی حرکات ناگهانی من گیج به نظرنهایت میرسیدند. رو به آنها کردم و گفتم.
«اگه براتون مقدوره، لطفاًتوی کمکم کنید. یه چیزیبالاخره ذهنم رو درگیر کرده.»
«توی دیدگاه خوانندهبدخوانی' دانای کل گفته بودآنها چیز دیگهای هم اینجاست؟»
«نه، فکر نمیکنم.»
خودم هم مطمئنشدن نبودم، اما ازپولی بررسی نکردنش بهتر بود.
「 «نویسندهنیم. فکر میکنمتوی این یکم...... مهم نیستبالاخره این روزها چقدر محبوبه.» 」
صدای جی'انجمن اونیو راخونده در سرم شنیدم.
این خاطرهایشدن از پنجمحتوای سال پیش بود.
او روی پیشنویسشدن اولیه «دیدگاه خواننده دانایبهصورت کل» سخت کار میکرد.
「 «اگه از همونتوی اول همچین چیزهایی بهشون بدی،فهمیدم دیگه هیچ تنشی وجود نداره.»
«پس باید چیکار کنم؟»
«فکر میکنم بهترهبدخوانی' با همون پیشنویسفهمیدم اولیه پیش بریم.»
«اینطوری خوبپادشاه به نظرنگاه میرسه، نه؟» 」
نمیدانم مااضافه سه نفر چقدردرگیر زمین را کندیم.
چیز سختیپادشاه را زیر نوکسپس انگشتانم احساس کردم.
«آخ، اینجا چیه؟»
[صورت فلکیپادشاه 'حیلهگر مرموز' چشمانشسپس را گشاد میکند.]
ما خاکها را تکاندیمناشناس و همزمان شیء درونرمان گودال را بیرون کشیدیم.
پس از لحظهای، خاک قیرگونسپس کنار رفت و شیئی کهدرگیر بیرون کشیده بودیم نمایان شد.
[صورت فلکیخونده 'ببر کیکبرنجخوار' دهانشآنها را باز میکند.]
[صورت فلکیای کهقاتل لقب خود را فاشاضافه نکرده است، شگفتزده میشود.]
چیزی که پیداخوانندگان کردیم، یک جعبه سیاهآدمایی با ظاهری آشنا بود.
دانسو آجوشی و کیونگ سهاین باآرامی گیجی به جعبه خیره شدند، سپسآدمایی رو به من کردند و پرسیدند.
«اینهو-شی، این......؟»
حرفهای جیپادشاه اونیو رانگاه به یاد آوردم.
در اصل، بیش ازناشناس یک «جعبه آیتم تصادفی»رمان در اینجا پنهان شده بود.
یادداشت نویسنده
اگه بهخونده کندن ادامه بدم،آنها بازم بیرون میاد؟