چپتر 15: چون همه به یک اندازه زشتند
0سو دهریونگ در حالی که کلاغشاخه مرده را با چهرهای کاملاً گیج دربودند دست داشت، به دنبال من بیرون آمد.
«اونجا آویزونش کن.»
با دیدن نگاه «جدیسینهشان میگی؟» در چشمان سوشاخههای دهریونگ، با قاطعیت گفتم.
«اونو همون وسطمستقیماً آویزون کن، جایی کهگفتن کاملاً تو دید باشه.»
از سو دهریونگ خواستم تا کلاغ مرده راورودی در وسط راهرویی که اعضای سپاه اهریمنی بیشترینمستقیماً رفت و آمد را در آن داشتند، آویزان کند.
با شنیدن اینخاطر خبر، اعضای سپاه اهریمنیاول دور هم جمع شدند.
چند نفری چهرهای کنجکاوسینهشان داشتند، اما بیشترشان اخمشاخههای کرده و ناسزا میگفتند.
«لعنتی! اون دیگه چیه؟»
«آخه کدوم احمقیخاطر یه کلاغ مرده شوماول رو اینجا آویزون میکنه؟»
«فکر میکنن فقط چونمتوجه بازرس هستن، میتونن هرورودی کاری دلشون میخواد بکنن؟»
«لعنت بهاعدادی اون حرومزادههایسینهشان عمارت دنیای زیرین.»
«تفو، تفو،البته میدونستم امروز قرارهمرا خواب بدی ببینم.»
«حالا این یه جای عالیشدم برای آویزون کردن یه جسددرگیر بعد از تیکهتیکه کردنشه، مگه نه؟»
آنها رداهای رزمی به تن داشتندشاخه که اعدادی روی سینهشان حک شدهکسانی بود و نماد شاخههای مربوطهشان بود.
به همین خاطر متوجه شدم.
اعضای شاخه اول که در ورودینمیآوردند تقریباً با آنها درگیر شده بودم،فضا کسانی بودند که بیشترین ناسزا را میدادند.
البته، آنها مستقیماً نام مرا نمیآوردند،شاخه اما ناسزا گفتن به عمارت دنیای زیرینبودند تفاوتی با ناسزا گفتن به من نداشت.
درست زمانی که فضا کاملاً خصمانهشاخه شد، یک نفر نتوانست خودش راکسانی کنترل کند و قدم به جلو گذاشت.
«این دیگه زیادهروی نیست؟»
صدایش در راهرو طنینانداز شد.
«کی بود؟همین همه اینجا بهشدم یه اندازه زشتن.»
در حالی کهخاطر همه اخم کردهشاخه بودند، مردی جلو آمد.
«من جانگ هوروی هستم، فرمانده شاخهبود سوم از سپاه اهریمنی.»
جانگ هو درشتهیکلترینمستقیماً فرد در میاننمیآوردند اعضای سپاه اهریمنی بود.
با بدنی عضلانی که به نظر میرسید هر لحظه ممکندرگیر است ردای رزمیاش را پاره کند و جای زخم شمشیرگفتن بلندی که روی صورتش کشیده شده بود، ظاهری ترسناک داشت.
پیام تلهپاتی سوخاطر دهریونگ به سرعتشاخه به من رسید.
—جانگ هو، فرمانده شاخه سوم،شده به عنوان قویترین فرد درهمین میان تمام فرماندهان شاخه شناخته میشه.
میگن خلق ومستقیماً خوی به شدتنمیآوردند تندی هم داره.
در واقع، ابهتی که جانگشدم هو از خود ساطع میکرددرگیر در میان تمام حاضران خیرهکننده بود.
«فرمانده شاخههمین جانگ ازمتوجه چی ناراحته؟»
«واقعاً باید بپرسی؟ منظورت ازشده آویزون کردن یه چیز شومهمین تو یه راهروی عمومی چیه؟»
«بهتر ازالبته انداختنش روینام تخت نیست؟»
«انقدر بیدلیل اعصاب مردم روشدم خرد نکن و کسی کهدرگیر این کار رو کرده مجازات کن.»
در سکوتهمین به جانگمتوجه هو خیره شدم.
او ارادهاش را نشانسینهشان داد که حتی یکشاخههای وجب هم عقبنشینی نخواهد کرد.
انرژی اهریمنی قدرتمندی که ازمرا او ساطع میشد، من و سوزمانی دهریونگ را تحت فشار قرار داد.
برای لحظهای، نفسم در سینهشدم حبس شد؛ او واقعاً شایسته شهرتشبودم به عنوان قویترین فرمانده شاخه بود.
«حرفت منطقیه.همین بازرس سو،متوجه اونو بیار پایین.»
«بله، قربان.»
سو دهریونگ کلاغیمستقیماً را که آویزاننمیآوردند کرده بود، پایین آورد.
اعضای سپاه اهریمنیخاطر که در حال تماشااول بودند، آشکارا تمسخر کردند.
«چه ترسویی.»
«باید کتکشوناعدادی بزنی تاسینهشان حرف گوش کنن.»
«چطور جرئت میکنهمستقیماً اینطور رفتار کنه،نمیآوردند اونم وقتی نمیدونه کجاست.»
آنها را با ناسزاهامتوجه و تمسخرهای آشکارشان رهاورودی کردیم و به اتاقمان بازگشتیم.
به محض اینکهخاطر وارد اتاق شدیم،شاخه سو دهریونگ پرسید.
«آخه چرا جسد کلاغ روشده آویزون کردی؟ اگه قرار بودهمین به این راحتی بیاریش پایین.»
صورتش از خشم سرخنام شده بود و به نظرنداشت میرسید غرورش جریحهدار شده است.
«برای اینکه بفهممخاطر کی اون نامهشاخه ناشناس رو فرستاده.»
با چهرهای گیج پرسید.
«خب، فهمیدی؟»
«آره.»
«چی؟»
حتماً پاسخ غیرمنتظرهایخاطر بود، چرا که چشماناول سو دهریونگ گشاد شد.
«چطور؟»
به کلاغالبته نگاه کردمنام و گفتم.
«به لطف این رفیقمون. حالاشدم برو و یه خاکسپاری درستدرگیر و حسابی براش انجام بده.»
تحقیقات همهجانبهاعدادی از روزسینهشان بعد آغاز شد.
من ابتدا شاخهمستقیماً سوم از سپاهنمیآوردند اهریمنی را جمع کردم.
از آنجا که کسی که دیروز در جریانورودی حادثه کلاغ جلو آمده بود، فرمانده شاخه سوم،مستقیماً جانگ هو بود، نارضایتی او قابل درک بود.
«معنی این کار چیه؟»
«معنیش؟ نشنیدیاعدادی که برایسینهشان تحقیق اومدم؟»
«پس چرا اول ازنام شاخه سوم ما تحقیقتفاوتی میکنی، و نه شاخه اول؟»
«این تصمیم منه.»
«به خاطرهمین دیروز کینهمتوجه به دل گرفتی؟»
«دیروز مگه چی شد؟»
جانگ هو لبشمستقیماً را گاز گرفت وگفتن به من خیره شد.
«همه شما باید سوابقتون رو تحویلشاخه بدید. من همهچیز رو بررسی میکنم،کسانی از فعالیتهای اخیرتون گرفته تا سوابق مالی.»
با شنیدن اینخاطر حرف، اعضای شاخه سوماول شروع به همهمه کردند.
حتی اگر یک فرد عادی را همنماد عمداً میتکاندی، مشتی خاک از او بلندشاخه میشد، و اینها اعضای سپاه اهریمنی بودند.
اگر بخواهم کمی اغراق کنم، مهربانتریننمیآوردند فرد در اینجا احتمالاً رهبر یکفضا جناح تاریک در یک شهر دیگر بود.
جانگ هوهمین با خشممتوجه فریاد زد.
«مهم نیست کیخاطر هستی، نمیتونی اینشاخه کار رو بکنی.»
«اوه، ولی میتونم.»
بام!
جانگ هو میزیخاطر را که مقابلمشاخه بود در هم شکست.
«هی، آزادی که هیجانزدهمتوجه بشی، اما فراموش نکنورودی که خیانت یه جرم سنگینه.»
با شنیدن کلمه «خیانت»، چندشده نفر از اعضای شاخه سوم شتافتندخاطر تا جانگ هو را مهار کنند.
«آروم باشید، فرمانده شاخه.»
«اون کسی نیستخاطر که بشه باهاششاخه به خوبی برخورد کرد.»
من جانگهمین هو رامتوجه بیشتر تحریک کردم.
«تحقیقات رواعدادی از تو شروعشده میکنم، فرمانده شاخه.»
«باشه! بیا اینمستقیماً قضیه رو روشننمیآوردند کنیم! بقیهتون، برید بیرون!»
انرژی اهریمنی درخاطر اطراف جانگ هوشاخه به چرخش درآمد.
زیردستانش سعیهمین کردند اومتوجه را آرام کنند.
«فرمانده شاخه! نباید عصبانی بشید.»
«نگران نباشید، فقط برید بیرون.»
«بله، قربان.»
افرادش پیش ازخاطر ترک اتاق، نگاهیشاخه تهدیدآمیز به من انداختند.
میتوانستم وفاداری صادقانهروی آنها را بهبود او احساس کنم.
به محض اینکهمستقیماً تمام زیردستانش رفتند، جانگگفتن هو با سردی گفت.
«از اینکه اینطورخاطر با من رفتارشاخه کردی پشیمون میشی.»
جای زخم روی صورتشمتوجه در هم پیچید وورودی حتی ترسناکتر به نظر رسید.
لحظهای به جانگ هو خیرهشده شدم و سپس صدایم راهمین پایین آوردم و به نرمی پرسیدم.
«تا کی میخوایمستقیماً به امتحان کردننمیآوردند من ادامه بدی؟»
جانگ هوهمین از رویمتوجه تعجب یکه خورد.
«داری درهمین مورد چیمتوجه حرف میزنی؟»
«تو همون کسیروی هستی که نامه ناشناسنماد رو فرستاده، مگه نه؟»
برای لحظهای،البته چشمان جانگنام هو لرزید.
«چی داری میگی؟»
اما او مردیخاطر نبود که در دروغاول گفتن مهارت داشته باشد.
از آنجا که نه تنها چشمانش،بود بلکه صدایش نیز شروع به لرزیدن کرد،شدم جانگ هو خیلی زود حقیقت را پذیرفت.
«چطور فهمیدی؟»
مردی که تا این حد آشفتهشاخه بود، اکنون با صدای آرامی صحبت میکردبودند و به نظر میرسید شخص دیگری است.
«دیروز، در حالی که مجبور نبودی،شاخه قدم به جلو گذاشتی. این برایکسانی جلوگیری از شک فرمانده سپاه اهریمنی نبود؟»
«درسته.»
«همچنین، جنگجوهای شاخه سوم تو منظمترین افراد بودن. وقتی کلاغ رو آویزون کردم، فقط زیردستان تو بودن که نه ناسزاگذاشت گفتن و نه مسخره کردن. همینطور روشی که الان نگران تو شدن و جلو اومدن. همونطور که میگن، با دیدنمیرسید یه چیز میتونی ده چیز رو بفهمی. مردی که سازمانش رو اینطور اداره میکنه، به سادگی از فساد درونش چشمپوشی نمیکنه.»
در حقیقت، اینگونهخاطر نبود که منشاخه متوجه موضوع شده باشم.
من به لطف پیام تلهپاتی سو دهریونگاول در زمان اولین حضورش، فهمیدم که جانگمیدادند هو کسی است که نامه را فرستاده است.
—جانگ هو، فرمانده شاخه سوم،شده به عنوان قویترین فرد درهمین میان تمام فرماندهان شاخه شناخته میشه.
میگن خلق ومستقیماً خوی به شدتنمیآوردند تندی هم داره.
لحظهای که آن پیام راشدم شنیدم، اتفاقی را از پیشدرگیر از بازگشتم به یاد آوردم.
در همین حوالی،خاطر یکی از فرماندهان شاخهاول سپاه اهریمنی مرده بود.
دلیلی که آن را به این وضوح بهشاخههای یاد میآوردم این بود که گفته میشد فرمانده شاخهتقریباً متوفی، قویترین فرد در میان همه آنها بوده است.
چرا باید کسی که در هنرهای رزمیگفتن تا این حد قوی است، بمیرد؟ به یادنتوانست دارم که در این باره کنجکاو شده بودم.
مطمئن بودم مردیخاطر که مرده بود،شاخه جانگ هو است.
او حتماً پس از تلاش برای حلاول مشکلاتشان با ارسال نامه ناشناس، توسط شخصیمیدادند در داخل سپاه اهریمنی کشته شده بود.
همانطور که انتظار داشتم،سینهشان کسی که نامه راشاخههای فرستاده بود جانگ هو بود.
«نتونستم جزئیات رو بنویسمنام چون مطمئن نبودم کهتفاوتی نامه تأثیری داشته باشه.»
او شک کرده بود که عمارتشاخه دنیای زیرین نیز ممکن است تحتکسانی نفوذ اهریمن تیغه آسمان خونین باشد.
«اما هرگز تصور نمیکردممتوجه که خود ارباب جوانورودی دوم برای تحقیق بیاد.»
«وقتی شنیدیاعدادی من دارم میام،شده چی فکر کردی؟»
«گستاخی من رومستقیماً ببخشید، اما فکرنمیآوردند کردم کارمون تمومه.»
رو بههمین سو دهریونگمتوجه کردم و گفتم.
«این روزهاهمین صداقت بینمتوجه جوونها مد شده؟»
«اما ارباباعدادی جوان دوم ازشده ما جوانتر هستن.»
«آه، درسته.»
پس ازهمین لبخندی محو، ازشدم جانگ هو پرسیدم.
«دقیقاً اینجا چه خبره؟»
«فرمانده سپاه اهریمنی دارهسینهشان از سپاه اهریمنی برایشاخههای اهداف شخصی خودش استفاده میکنه.»
«چطور؟»
حقیقت ماجرا، همانطور که جانگشدم هو توضیح داد، بسیار جدیتر ازبودم آن چیزی بود که تصور میکردم.
«اون پول میگیرهخاطر تا زیردستانش رو برایاول قراردادهای ترور اعزام کنه.»
«چی؟»
حتی من کهمستقیماً به ندرت از چیزیگفتن تعجب میکردم، جا خوردم.
فکر میکردم اوخاطر فقط از برخیشاخه فرقههای محلی رشوه میگیرد.
چیزی که هرگزخاطر نباید اتفاق میافتاد،شاخه در حال وقوع بود.
وقتی استادانی مانند اعضای سپاهشده اهریمنی وارد عمل میشوند، این کارخاطر را برای مبلغی ناچیز انجام نمیدهند.
او حتماً درمستقیماً حال به جیبنمیآوردند زدن پول هنگفتی بود.
سو دهریونگ با شوک پرسید.
«چطور اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»
«اون از مرخصیهاشون استفادهسینهشان میکنه یا اونا روشاخههای به بهانه آموزش ویژه میفرسته.»
«با اینالبته حال، بازمنام منطقی نیست.»
برخلاف سو دهریونگ، من متوجهشدم شدم که یک راه برایدرگیر امکانپذیر بودن آن وجود دارد.
«تمام شاخه اول درگیرن.»
«چطور فهمیدی؟»
جانگ هو ازمستقیماً اینکه من فوراً متوجهگفتن موضوع شدم، شگفتزده بود.
«اونا اولین کسانی بودن که راهمون رو بستن. اونا همچنین کسانی بودن که با دیدن کلاغ مرده بیشترین ناسزا رو گفتن.تفاوتی وقتی اتفاقی میفته، اونا با هماهنگی کامل با هم حرکت میکنن. مگه قبلاً نگفتم؟ با دیدن یه چیز میتونی ده چیزمردی رو بفهمی. فقط با نگاه کردن به فرمانده شاخه اول میتونی متوجه بشی. پس، تو چطور در مورد این قضیه فهمیدی؟»
«هنرمند رزمیای که در جریان تحقیقات قبلی کشتهورودی شد و بعد گفتن که خودکشی کرده، دوست مننام بود. اون کسی بود که نامه ناشناس رو فرستاد.»
«پس اوناعدادی خودکشی نکرده،سینهشان مجبورش کردن.»
«درسته. چند روز قبلنام از مرگش، دوستم به مننداشت گفت که نامه رو فرستاده.»
در زندگی قبلیام،خاطر من چیزی ازشاخه این حادثه نمیدانستم.
تنها مرگهمین جانگ هومتوجه وجود داشت.
این بدان معناست کهسینهشان این پرونده هرگز فاش نشدمربوطهشان و به سادگی دفن شد.
«چقدر با هم صمیمی بودید؟»
«ما همزمان بهخاطر فرقه ملحق شدیم.شاخه مثل خانواده بودیم.»
«پس چراهمین همون موقعمتوجه فاشش نکردی؟»
«اون زمان، بعد از اینکه دوستم و بازرس رومربوطهشان به قتل رسوندن، داخل رو با سختگیری وحشتناکی زیر نظربودم گرفتن. اونقدر شدید بود که به سختی میتونستم نفس بکشم.»
«کی اونا رو کشت؟»
«فکر میکنم فرمانده سپاه اهریمنی دستور ایناول کار رو داد و گو دانگ، فرماندهمیدادند شاخه اول، خودش اون رو اجرا کرد.»
اگر سخنان جانگ هو حقیقت داشت، این یکورودی رسوایی فساد عظیم بود که فرمانده سپاه اهریمنی ونام تمام شاخه اول سپاه اهریمنی در آن دست داشتند.
و علاوهاعدادی بر آن،سینهشان قتل یک بازرس.
این بدون شک،مستقیماً بزرگترین جنایت درنمیآوردند تاریخ فرقه اصلی بود.
آیا ممکن بود پدرممتوجه یا ساما میونگ ازورودی این موضوع بیخبر باشند؟
آنها حتماً بویی برده بودند.
به همیناعدادی دلیل بودسینهشان که مرا فرستادند.
آنها مرا فرستادند تا بسنجند که آیا میتوانمتفاوتی با رویارویی مستقیم با فرمانده سپاه اهریمنی، اینخودش پرونده را حل و فصل کنم یا خیر.
با اینکه ممکن بود بمیرم، از آنجااول که حریفم فرمانده سپاه اهریمنی بود... حالا کهالبته به آن فکر میکنم، این واقعاً بیرحمانه است.
پدر، آن ضربالمثلی که میگوید یکشاخه جانور تولهاش را با پرت کردنکسانی از صخره قوی میکند، حقیقت ندارد.
وقتی توله میافتد، والدین باشده پاهای سریعشان به پایین میدوندهمین و آن را دوباره بالا میآورند!
به جانگالبته هو نگاهنام کردم و گفتم.
«دوست خوبی داشتی.»
«اون دوست خوبی بود.متوجه اگه من دوست خوبی بودم،تقریباً وقتی مرد قدم پیش میذاشتم.»
«اونطوری یه دوست احمق میشدی.»
همه اعضایالبته سپاه اهریمنینام زباله نبودند.
با تماشای این صحنه، بهشدم نظر میرسید سو دهریونگ نیزدرگیر تحت تأثیر قرار گرفته است.
بازرسی که در تحقیقات قبلیشدم جان باخته بود، ارشدی بوددرگیر که او برایش احترام قائل بود.
هر دو مرد از دردشده مشترک از دست دادن یکی ازخاطر نزدیکانشان در آن حادثه رنج میبردند.
با تماشای این دو، احساسمرا کردم که هنوز برای «طریقتدرست اهریمنی گمشده» امیدی وجود دارد.
فرقه الهی اهریمن آسمانی که من دراول سر میپرورانم، مکانی است که در آن افرادیالبته مانند آنها مناصب مهمی را بر عهده دارند.
«از شجاعتت ممنونم.»
«با دیدن اینکه در یک لحظهبود متوجه منظورم شدید، تصمیم گرفتم بهمتوجه شما اعتماد کنم، ارباب جوان دوم.»
«انتخاب خوبی بود. راستی،نام مشکلی هست اگه سوابقتفاوتی مالیت رو بررسی کنم؟»
«به هیچ وجه. هر چقدر کهشاخه میخواید میتونید اونا رو بتکونید، حتیکسانی یه ذره خاک هم ازش بیرون نمیاد.»
«همه خاک دارن. چیزهایی که حتی به عنوانورودی خاک در نظر نمیگیری میتونه به خاک تبدیلمستقیماً بشه. اما نگران نباش. اونقدرها هم محکم نمیتکونم.»
در رااعدادی باز کردمسینهشان و بیرون رفتم.
در دوردست،البته جنگجویان شاخهنام سوم منتظر بودند.
«فرمانده شاخه جانگ موافقت کرده کهشاخه تمام سوابق رو به نمایندگی ازکسانی شما تحویل بده. پس همگی مرخص هستید.»
جانگ هو باخاطر نقشهام همراهی کرد واول با خشم فریاد زد.
«حالا میبینیم! اگهروی بیگناهیم ثابت بشه،بود از این قضیه نمیگذرم.»
چشمانش نگاهیالبته حاکی ازنام قدردانی داشت.
با گفتن اینکه او به نمایندگی از آنهاورودی مسئولیت تحقیقات را بر عهده میگیرد، به زیردستانش کمکنام کرده بودم تا حتی بیشتر به او اعتماد کنند.
جانگ هو در زندگیمتوجه قبلی من مرده بود، اماتقریباً جانگ هو امروز نخواهد مرد.
نجات کسانی کهروی نباید بمیرند—این هدفبود بازگشت من است.
پس از اینکهمستقیماً در را بستم، سوگفتن دهریونگ به من گفت.
«ارباب جوان دوم،خاطر شما بسیار متفاوت ازاول شایعات به نظر میرسید.»
«شایعات چی میگن؟»
«فقط...»
«فقط صادقانه بگو. تو فقط دارینمیآوردند شایعات رو منتقل میکنی، درسته؟ اینفضا چیزی نیست که تو فکر میکنی.»
«شایعاتی هست که میگهمتوجه شما برای جایگاه اهریمنورودی آسمانی مناسب نیستید. عذر میخوام.»
«اشکالی نداره.همین نمیتونه یهمتوجه تعریف باشه؟»
«ببخشید؟»
«آیا "مناسب بودن برای اهریمن آسمانی" یه تعریفه؟ من که اینطور فکر نمیکنم.خصمانه من باور دارم که حکومت بر فرقه اصلی از طریق ایجاد رعب وهمه وحشت، یه مفهوم منسوخ شدهست. فکر نمیکنی وقتشه که فرقه اصلی تغییر کنه؟»
با اشاره به تغییر،متوجه بارقهای از نور درورودی چشمان سو دهریونگ درخشید.
اما او بهخاطر زودی با لحنیشاخه نسبتاً غمگین پاسخ داد.
«تغییر به اونروی آسونی که بهبود نظر میرسه نیست.»
«حق با توئه. آسون نیست.»
«اگه شما اهریمنخاطر آسمانی بشید، برای تغییراول فرقه اصلی تلاش میکنید؟»
البته.
اگر تغییری نکند، خانوادهام نابودشده خواهند شد و فرقه اصلیهمین مهر و موم خواهد شد.
این تنهاالبته سرانجامی است کهمرا در انتظار ماست.
اما به جای بهمتوجه زبان آوردن این افکارورودی درونی، چیز دیگری گفتم.
«راستش رو بخوای، ترجیح میدمشدم تو دشتهای مرکزی بگردم و خوشبودم بگذرونم تا اینکه اهریمن آسمانی بشم.»
این حرفاعدادی هم تاسینهشان حدودی حقیقت داشت.
وقتی هوا موگی را میکشتم، قصدنمیآوردند داشتم به دشتهای مرکزی سفر کنم وخصمانه تا حد امکان از زندگی لذت ببرم.
«همه حاضرن روحشونخاطر رو بفروشن تاشاخه اهریمن آسمانی بشن...»
«داری میگیهمین من قدر خوششانسیمشدم رو نمیدونم، درسته؟»
«انکارش نمیکنم.»
«این به خاطرمستقیماً اینه که تونمیآوردند آدم قدرتطلبی هستی.»
«من؟»
از او که چشمانش راشدم طوری گشاد کرده بود که انگاربودم به او ظلم شده، ناگهان پرسیدم.
«وقتی بهاعدادی کسی کمکسینهشان میکنی خوشحال میشی؟»
«...نه.»
«وقتی ترفیع میگیری خوشحال میشی؟»
«...بله.»
سو دهریونگ سپسروی آهی کشید وبود خودش را سرزنش کرد.
«آه، پسالبته من یهنام آدم قدرتطلبم.»
«همه شرایط متفاوتی برای خوشبختی دارن. برایاول بعضیها، این پول یا قدرته. برای بعضی دیگه،البته زندگی آرومه. و برای بعضی، عدالت و درستکاریه.»
«فکر میکنید باخاطر عمل به درستکاریشاخه میشه خوشحال بود؟»
«به نظرت ریاکارانه میاد؟»
«بله.»
در زندگی قبلیام،خاطر با چنین شخصیشاخه ملاقات کرده بودم.
کسی آنقدر خودخواه کهمتوجه نقاب درستکاری به چهره میزدتقریباً تا آن را پنهان کند.
در نهایت، آنهاروی حتی خودشان رابود نیز فریب دادند.
او انسان خوبی نبود، با ایننمیآوردند حال تا آخرین لحظه باور داشتفضا که در مسیر درستکاری قدم برمیدارد.
دیدن چنین افرادی مرا بیشتر از دیدناول کسانی که در مورد جاهطلبیهایشان صادق بودند، آزارالبته میداد، اما قصدی برای انتقاد از او نداشتم.
این فقطهمین روش زندگیمتوجه او بود.
«تو این دنیای رزمی، افراد زیادی هستن که واقعاً برهمین اساس اصول درستکاری زندگی میکنن. اونا انسانهایی هستن که برای سنجیدهبودند شدن با قلبهای کوچیکی مثل قلب من و تو، خیلی بزرگن.»
او لحظهای بهمستقیماً من خیره شدنمیآوردند و سپس آهی کشید.
«به عنوانهمین یه آدم قدرتطلب...شدم واقعاً درک نمیکنم.»
با نگاه کردنخاطر به سو دهریونگشاخه خنده کوتاهی سر دادم.
نمیدانم او در نظر همتایانش چگونهبود به نظر میرسید، اما حداقل برایمتوجه من، این روی او بامزه بود.
«این تأملات درونی نامناسب دیگه کافیه. برو و سوابق جانگ هو رو زیر ونفر رو کن. همونطور که قبلاً گفتم، بهش سخت نگیر. و بازرسهای بیشتری از عمارتزشتن دنیای زیرین بیار. قراره فضایی ایجاد کنیم که انگار یه تحقیقات گسترده در حال شروعه.»
«متوجهم.»
کنار پنجرههمین ایستادم و بهشدم بیرون نگاه کردم.
درست در همان لحظه، در ساختمانبود روبهرویی، فرمانده سپاه اهریمنی کنار پنجرهای ایستادهشدم بود و به این سمت نگاه میکرد.
چشمانمان با هممستقیماً تلاقی کرد، اما وانمودگفتن کردم که متوجه نشدهام.
چیزی که من به آن نگاه میکردم آنورودی مرد ناچیز نبود، بلکه تالار اهریمن آسمانی بودمستقیماً که در دوردستها و فراتر از او دیده میشد.