چپتر 16: فصل ۱۶. جواب را از قبل شنیدهام
0بعدازظهر، سو دهریونگ بیشاطراف از دوازده بازرس عمارت دنیایحتی زیرین را با خود آورد.
از آنجا که به نظراتاق میرسید یک بازرسی همهجانبه در شرفشدیدی آغاز است، سپاه اهریمنی بیقرار شد.
شایعهای پخش شد که قرار است کل سپاهحتی اهریمنی را زیر و رو کنند و اینجوری کار را از جانگ هو شروع خواهند کرد.
و همانتمام روز عصر،ایستاده حادثهای رخ داد.
در حالی که در اتاقمهمگی استراحت میکردم، یکی از بازرسانذرهای عمارت دنیای زیرین دواندوان آمد.
«دردسر بزرگیرسیدم شده. بایدمقابل زود بیای.»
وقتی رسیدم، راهرویاطراف مقابل اتاق بازجوییهمین غرق در آشوب بود.
درگیری شدیدی بینهمانجا سپاه اهریمنی ودرسته بازرسان درگرفته بود.
«بس کنید!»
راهم را از میان رویاروییاتاق سپاه اهریمنی و بازرسان بازدرگیری کردم و به درگیری خاتمه دادم.
یکی از بازرساناطراف روی زمین افتادههمین بود و خونریزی داشت.
این فقطتمام یک کتککاریایستاده ساده نبود.
خون از صورتتمرینکنندگان پارهپارهاش جاری بودشاید و دندههایش شکسته بودند.
سو دهریونگِ خشمگین مداخله کرده بود،بازجویی اما از آنجا که حریف جنگجوهای سپاهدرگرفته اهریمنی نمیشد، او هم کتک خورده بود.
«خیلی صدمه دیدی؟»
«من خوبم،تمام اما همکارمایستاده بهشدت مجروح شده.»
«فورا ببریتش به درمانگاه.»
بازرسان دیگررسیدم مرد افتاده رااتاق با خود بردند.
عامل اصلی این حادثه، فرماندهشاید شاخه اول، گو دانگ، بانترسیده وقاحت تمام همانجا ایستاده بود.
«تو این کار رو کردی؟»
«درسته.»
تمرینکنندگان اهریمنی که آنمقابل اطراف ایستاده بودند، همگی ازبود شاخه اول سپاه اهریمنی بودند.
شاید به همیناطراف دلیل، گو دانگ حتیدلیل ذرهای هم نترسیده بود.
به نظر میرسید از این وضعیت لذت میبرداطراف و زیردستان اطرافش جوری به نظر میرسیدند کهوضعیت انگار هر لحظه ممکن است زیر خنده بزنند.
«به دلایلی، احساس میکنماطراف امروز روزیه که ممکنهدلیل یه پیشگویی به حقیقت بپیونده.»
با این حرف من، سو دهریونگبازجویی که میدانست از کدام پیشگویی حرفبین میزنم، آب دهانش را بهسختی قورت داد.
«این حرفایتمرینکنندگان ناگهانی در موردشاید پیشگویی دیگه چیه؟»
در پاسخ به سوال گو دانگ، سوتمرینکنندگان دهریونگ با دقت به سر او خیرهذرهای شد و به جای من جواب داد.
«فرمانده شاخه گو،تمرینکنندگان این پیشگوییه کهشاید هرگز نمیخوای بدونی.»
«پس منم یه پیشگویی براتون میکنم، ارباب جوان دوم. ارباب جوان دومبین عزیزمان در نبرد جانشینی شکست میخوره، از فرقه اصلی طرد میشه و باخونریزی آویزون شدن به اون حرومزادههای اتحاد رزمی طریقت راستین به زندگیش ادامه میده.»
جنگجوهای شاخه اول کههمگی گوش میدادند، با صدایحتی بلند زیر خنده زدند.
به جای عصبانیهمانجا شدن، طوری رفتار کردمتمرینکنندگان که انگار خوشحال شدهام.
«اوه، چه پیشگویی فوقالعادهای!»
«فوقالعاده؟»
«حتی بعد از باختن تو نبرد جانشینی، بازم زنده میمونم، مگه نه؟ و علاوه بر اون،جوری میتونم تمام عمرم رو بدون کار کردن و فقط با آویزون شدن به بقیه زندگی کنم! مگهمیدانست داشتن یه زندگی بیدغدغه رویای همهمون نیست؟ خیلی بابت این پیشگویی ممنونم! زندگی دومم رو همونجا میگذرونم.»
گو دانگ که درایستاده جواب تحقیر شده بود،اطراف چهرهاش در هم رفت.
«چرا بازرسدرسته عمارت دنیای زیرینهمگی رو مجروح کردی؟»
«توی راهرو شونهاش به شونهام خورد.بازجویی سعی کرد بدون عذرخواهی کردن بره، برایدرگرفته همین فقط بهش یه درس حسابی دادم.»
«مطمئنم تو بودی که بهششاید تنه زدی. و حتی اگهنترسیده عذرخواهی هم میکرد، بازم ولش نمیکردی.»
گو دانگ حرفمهمانجا را انکار نکرددرسته و فقط لبخند زد.
جنگجوهای سپاهدرسته اهریمنی اطرافشاطراف هم خندیدند.
«این یه سمه.»
با اینتمرینکنندگان حرفم، گو دانگشاید با گیجی پرسید.
«سم؟»
«زیردستانت. اونادرسته برات مثلاطراف سم میمونن.»
«این مزخرفات چیه میگی؟»
تا زمانی که زیردستانش تماشا میکردند، او بهحتی خاطر غرورش عقبنشینی نمیکرد و در نهایت بهجوری سوی نابودیای که برایش برنامهریزی کرده بودم، میشتافت.
«گو دانگ، مگه سال گذشته هم یه هنرمند رزمی ازشاید فرقه اصلی رو به همین شکل نکشتی؟ و سال قبلش همجوری تو یه میخانه دعوا راه انداختی و سه نفر رو کشتی.»
مخالفان همگی هنرمندان رزمی سطح پایینی بودند ودلیل سپاه اهریمنی قبل از اینکه این حوادث بهاطرافش پروندههای رسمی تبدیل شوند، روی آنها سرپوش گذاشته بود.
«چون دنیا پر ازمقابل احمقهاییه که هیچ احترامیآشوب برای ارشدهاشون قائل نیستن.»
نگاهش به سمت منهمگی چرخید، انگار میخواست بگوید:حتی «احمقهایی درست مثل تو.»
«میدونی؟ تو راههمانجا که میومدم اینجا یهتمرینکنندگان چیزی به دستم رسید.»
«چی؟»
«حق اعدام فوری.»
با شنیدن عبارت «حقهمگی اعدام فوری»، محیط اطرافحتی فوراً در سکوت فرو رفت.
اما گوتمام دانگ فقطایستاده پوزخند زد.
«وقتی توانایی اجرای اوناطراف رو نداشته باشی، ایندلیل اختیار چه فایدهای داره؟»
با اینرسیدم حرف، زیردستانش دوبارهاتاق زیر خنده زدند.
این همان سمیاطراف بود که ازهمین آن حرف میزدم.
وقتی یک احمقهمانجا متوجه نگاههای اطرافشدرسته میشود، چنین اتفاقی میافتد.
در حالت عادی، این وضعیتی بود کههمین باید در آن کاملاً هوشیار میبود، امامیبرد او داشت در برابر زیردستانش خودنمایی میکرد.
تنها او بودراهروی که نمیدانست رویبازجویی چه صحنهای ایستاده است.
وقتی یک قدم به جلو برداشتم، تمرینکنندگاندلیل اهریمنی شاخه اول که دور گو دانگزیردستان را گرفته بودند، به جلو هجوم آوردند.
«دست درازی به ما به معنای درافتادنتمرینکنندگان با کل سپاه اهریمنیه. برام جالبه که بدونمنترسیده ارباب جوان دوم همچین شجاعتی داره یا نه.»
«حداقل مندرسته پشت سراطراف زیردستانم قایم نمیشم.»
او دسترسیدم راست باندپیچیشدهاشمقابل را بالا آورد.
«من بهتمرینکنندگان خاطر یه بزدلشاید خاص مجروح شدم.»
در همان لحظه،همانجا دست راستم رادرسته نشان دادم و گفتم.
«منم ازدرسته دست راستماطراف استفاده نمیکنم.»
«!»
گو دانگ که انتظارهمگی چنین واکنشی را از منذرهای نداشت، با تعجب یکه خورد.
اما او درهمانجا این توهم بود کهتمرینکنندگان ستاره این صحنه است.
«اگه صدمه ببینی،تمرینکنندگان میخوای گریهکنون بریشاید پیش رهبر فرقه؟»
زیردستانش زیر خنده زدند.
هر بار کهاطراف آنها میخندیدند، تنورهمین این صحنه داغتر میشد.
«نه تنها اگه مجروح بشم تودرسته رو مقصر نمیدونم، بلکه حتی اگهدلیل بمیرم هم هیچ مسئولیتی گردنت نیست.»
«قسم میخوری؟»
دو بار بهراهروی شمشیرم ضربه زدمبازجویی و قسم خوردم.
تنها در آناطراف زمان بود کههمین مرد چالش مرا پذیرفت.
«باشه. بذارتمام ببینم توایستاده چنته چی داری.»
گو دانگ شمشیرش رااطراف کشید و آن رادلیل در دست چپش گرفت.
او با اعتماد به نفس بهبازجویی جلو قدم برداشت، زیرا با دست چپشدرگرفته به همان اندازه دست راستش مهارت داشت.
از طرفتمرینکنندگان دیگر، منهمگی راستدست بودم.
دست راستم را طوری که انگار دستانمتمرینکنندگان را به هم قلاب کردهام، پشت سرمذرهای گذاشتم و آرام به جلو قدم برداشتم.
«اگه وقتی گیرتمرینکنندگان افتادی از اونشاید دستت استفاده کنی چی؟»
به نظر میرسید گومقابل دانگ میترسد که ازآشوب دست راستم استفاده کنم.
«اونوقت میتونی به زیردستانتهمگی دستور بدی که با همذرهای حمله کنن و منو بکشن.»
«همف! چقدر مطمئن. شنیدم اخیرا یه نمایش استعداداطراف کوچیک با اون بچهمدرسهایهای فرقه مسیر جنوبی داشتی.وضعیت حتماً از اونجا یکم اعتماد به نفس گرفتی.»
«راستش، دلقکبازیهای تو خیلی خندهدارتره.»
«خفه شو!»
گو دانگ بهاطراف جلو هجوم برد ودلیل شمشیرش را فرو آورد.
من این دوئلهمانجا را بخش دیگری ازتمرینکنندگان تمریناتم در نظر گرفتم.
مهمترین چیز در تمرین، تجربه مبارزه واقعی استدلیل و یک مبارزه واقعی با فرمانده شاخه سپاه اهریمنی،جوری تجربهای بود که با پول نمیشد آن را خرید.
گو دانگرسیدم از هیچمقابل تلاشی دریغ نکرد.
او از تمام قدرتهمگی خود استفاده کرد تاحتی سعی کند مرا زخمی کند.
هر بار که شمشیرش بهکردی خطا میرفت، صدای آه ناامیدیشاید از همه طرف شنیده میشد.
برای آنها، شاید اینطور به نظر میرسید کهدلیل هر لحظه در آستانه خنجر خوردن هستم، امااطرافش قلب من به اندازه یک دریاچه آرام بود.
مبارزه بارسیدم او این موضوعاتاق را روشن کرد.
سطح تسلط فعلی من به حدی بوددلیل که میتوانستم به راحتی شخصی مانند گوزیردستان دانگ را فقط با دست چپم مدیریت کنم.
علاقه همه به نتیجهایستاده این مبارزه این بوداطراف که: «تو چند حرکت؟»
عددی که منتمرینکنندگان روی آن تصمیمشاید گرفتم، چهل حرکت بود.
وقتی این مبارزهراهروی تمام میشد، چنینبازجویی شایعهای پخش میشد.
ارباب جوان دوم، فرماندههمگی شاخه اول سپاه اهریمنیحتی را در چهل حرکت میکشد.
از آنجا که من یانگ پو، شاگرد اهریمن تیغه آسمانشاید خونین را در حدود بیست حرکت شکست دادم، شکست دادناطرافش گو دانگ در چهل حرکت نسبتاً متعادل به نظر میرسید.
وقتی حرکت چهلم فرا رسید،همگی حرکات پاهایم را تغییر دادمذرهای و به او نزدیک شدم.
لحظهای که مچ دست شمشیرش رابازجویی گرفتم، گو دانگ سعی کرد بابین خشونت مرا پس بزند و عقبنشینی کند.
اما اگر این کارهمگی ممکن بود، او درحتی وهله اول گیر نمیافتاد.
در حالی که دستشایستاده را گرفته بودم، بدنماطراف را یک دور چرخاندم.
تق!
بازوی گو دانگ مانند لباسی کهبازجویی در حال چلانده شدن است پیچ خورددرگرفته و استخوانی از مچ دستش بیرون زد.
«آآآآآآه!»
مشتی به پرواز درآمد وکردی به صورت مردی که درشاید حال فریاد کشیدن بود کوبیده شد.
با یک صدایتمرینکنندگان کوبش سنگین، گوشاید دانگ روی زمین افتاد.
روی بدن مردراهروی افتاده نشستم وبازجویی مشتم را پایین آوردم.
اگر آن را با نیروی درونی ترکیبدلیل میکردم، مرگ فوری در پی داشت، امازیردستان من فقط بدون آن ضربه وارد کردم.
بوم! بام! بوم!
یکی از تمرینکنندگان اهریمنی شاخههمگی اول که در حال تماشاذرهای بود، به جلو هجوم برد.
در حالی که هنوزمقابل روی شکم گو دانگآشوب نشسته بودم، شمشیرم را چرخاندم.
زیر شکم مرد مهاجمهمگی شکافته شد و اوحتی به جلو مچاله شد.
از آنجا که انتظار نداشتند او را با یک ضربهشاید از پا درآورم، نه تنها جنگجویان سپاه اهریمنی بلکه سواطرافش دهریونگ و بازرسان عمارت دنیای زیرین نیز بهشدت شوکه شدند.
«تو دیوونهای!»
«بکشینش!»
دو نفر از نوچههایهمگی گو دانگ شمشیرهایشان راحتی کشیدند و حمله کردند.
حملاتی که آنها درایستاده اوج ناامیدی انجام دادند، تبدیلهمگی به آخرین حرکات زندگیشان شد.
روی پاهایم پریدم واطراف شمشیرم را پشت سر همحتی و به سرعت فرو بردم.
شمشیرهای آنها بدنم را خراشاتاق داد، اما شمشیر من دقیقاًدرگیری به اهداف مورد نظرش اصابت کرد.
شلپ! شلپ!
آن دو نفر که گردنشان سوراخدرسته شده بود، روی زمین افتادند ودلیل فوارههای خون به همه طرف پاشیده شد.
آنجا فوراًدرسته به دریایی ازهمگی خون تبدیل شد.
با تبدیل شدن سه نفر از رفقایشانغرق به جسد، جنگجویان سپاه اهریمنی مردد ماندندکنید و مطمئن نبودند که حمله کنند یا نه.
با قدرت فریاد زدم.
«جرم مردانیتمام که الانایستاده مردن، خیانته.»
با شنیدندرسته کلمه «خیانت»،اطراف آنها خشکشان زد.
پس از بیحرکت کردنمقابل آنها به این شکل، بهبود سمت گو دانگِ افتاده رفتم.
«همین موضوع در مورد فرمانده شاخهتون هم صدقحتی میکنه. حمله کردن و مجروح کردن شدید کسیجوری که به دستور رهبر فرقه اومده، یه خیانت آشکاره.»
با سردیتمام به او نگاهکردی کردم و گفتم.
«میدونی چه بلایی سر خانوادههای افرادی اومد که سال گذشته تو میخانه باهاشون دعوا راه انداختی و کشتیشون؟ نمیدونی، مگهلحظه نه؟ برات هم مهم نبوده. اونا یه پدر، یه فرزند، یه شوهر رو از دست دادن. آیا اون آدما دارنحرفای درست زندگی میکنن؟ تو اصلاً کی هستی که مردم رو کتک میزنی؟ تو کی هستی که پیروان فرقه ما رو میکشی؟»
«... لطفاً از جونم بگذر.»
صورتش غرق در خونهمگی بود، اما پر ازحتی میل به زندگی بود.
«چرا بایدتمام این کارایستاده رو بکنم؟»
«... من توبه میکنم.»
خون ازرسیدم دهان مردمقابل فوران کرد.
«دروغه. تو بازماطراف این کار روهمین تکرار میکنی، مگه نه؟»
«نه. مطلقاً نه.»
«خودت گفتی، مگهتمرینکنندگان نه؟ که بازم اینهمین کار رو تکرار میکنی.»
«... کی همچین حرفی زدم؟»
«زندگی قبلیت همهچیز رو گفت.»
پایم را بالا بردم وکردی با یک کوبش قدرتمند آن راهمین روی سر گو دانگ فرود آوردم.
ووش!
شلپ.
سر مرد مانند یکهمگی هندوانه ترکید و اوحتی در دم جان باخت.
برای لحظهای،تمام سکوت مرگباری برکردی آنجا حاکم شد.
هیچکس نمیتوانست تصور کند که من سر گودلیل دانگ، یکی از افراد مورد علاقه فرمانده سپاهاطرافش اهریمنی را خرد کنم و او را بکشم.
پس از کشتن گومقابل دانگ، بر سر تمرینکنندگانآشوب اهریمنی شاخه اول فریاد زدم.
«مجازات خیانت، اعدام فوریه.همگی میخواین بمیرین؟ هنوزم شمشیراتونحتی رو بالا نگه داشتین.»
با این حرف، تمرینکنندگانایستاده اهریمنی شاخه اول همگیاطراف بلافاصله شمشیرهایشان را پایین آوردند.
فرمانده شاخهشان از قبل مردههمگی بود و اگر اکنون مداخلهذرهای میکردند، سرهایشان به باد میرفت.
آنها مغلوب هنرهای رزمی مناتاق شده بودند که رفقایشان را باشدیدی ضربات تکی از پا درآورده بود.
«شاخه اول سپاه اهریمنی باید عقبنشینی کنه و تا اطلاع ثانویوضعیت حبس بشه! از این لحظه به بعد، هرکسی که اتاقش روبزنند ترک کنه به جرم خیانت مجازات میشه، پس حواستون رو جمع کنید!»
وقتی به آنها اشاره کردمکردی که همگی بروند، جرأت مخالفتشاید نداشتند و همگی به بیرون رفتند.
بازرسان عمارت دنیای زیرین کههمگی در حال تماشا بودند، با چهرههایینترسیده شوکه به من خیره شده بودند.
احساسی که با آنمقابل شوک آمیخته شده بود، بهبود وضوح شادی و هیبت بود.
سو دهریونگ به من گفت.
«تو خیلی قویترهمانجا از چیزی هستیدرسته که فکر میکردم.»
«چی فکر میکردی؟»
«خب... فکر نمیکردم بتونیمقابل فرمانده شاخه اول سپاهآشوب اهریمنی رو شکست بدی.»
«ما یهتمرینکنندگان پیشگویی داشتیم،همگی مگه نه؟»
این را گفتم تاایستاده او را بخندانم، امااطراف سو دهریونگ لبخند نزد.
او با چهرهایتمرینکنندگان مضطرب به اجساد پراکندهشدههمین در اطراف نگاه کرد.
«حتی برای شما،راهروی ارباب جوان دوم...بازجویی این کار مشکلی نداره؟»
با قاطعیتتمرینکنندگان با مردهمگی وحشتزده صحبت کردم.
«فقط برای مرگ سه یا چهار نفر اینقدراطراف شلوغش نکن. من با این آمادگی اومدم اینجاوضعیت که نصف سپاه اهریمنی رو از دم تیغ بگذرونم.»
«!»
این لحظهای بود که ثابت میکرد چشمانغرق سو دهریونگ که معمولاً نیمهباز بودند، تاکنید چه حد میتوانند از تعجب گشاد شوند.
آن روز عصر،اطراف فرمانده سپاه اهریمنیهمین به سراغ من آمد.
او نه در دفترش،ایستاده بلکه در یک عشرتکده درهمگی روستای خاندان اهریمنی منتظر بود.
حدود دوازده عشرتکده در روستای خاندان اهریمنی وجود داشت وذرهای اگرچه هیچکس قانونی تعیین نکرده بود، اما به طور طبیعیلحظه بر اساس رتبه تصمیم گرفته میشد که به کدامیک بروید.
عشرتکدهای که فرمانده سپاهمقابل اهریمنی در آن منتظرآشوب بود، مجللترین آنها بود.
«تو رو به اینجا دعوتشاید کردم تا بعد از مدتهانترسیده با هم یه نوشیدنی بخوریم.»
او طوری با منایستاده رفتار میکرد که انگاراطراف هیچ اتفاقی نیفتاده است.
در واقع، اوتمرینکنندگان حتی از همیشه ظریفترهمین و ملایمتر رفتار میکرد.
«قبلاً اینجا اومدی؟»
«این اولین بارمه.»
«اینجا جای خوبیه.»
در واقع، غذا و شرابی کهشاید سرو میشد بالاترین کیفیت را داشتوضعیت و زنان عشرتکده زیبایی خیرهکنندهای داشتند.
مهارت نوازندگان نیز فوقالعاده بود.
«به نظر گرونقیمت میاد.»
«اینجا گرونترین مکان توایستاده روستای خاندان اهریمنیه. امروز اینهمگی رو مخصوص تو آماده کردم.»
او مردی بودتمرینکنندگان که به چنین تجملاتهمین و سرگرمیهایی افتخار میکرد.
«زندگی نامشخصه، هیچوقت نمیدونی کی قرارهبازجویی بمیری، برای همین باید تا حدبین امکان ازش لذت ببری. موافق نیستی؟»
«حرفاتون عاقلانهست.»
«بیا، بیا بنوشیم.»
من با او نوشیدم.
فرمانده سپاه اهریمنی طوری رفتار میکرد کهغرق انگار در خانه خودش است، که گواهی برراهم این بود که چقدر زیاد به آنجا میآید.
او در حین نوشیدن آوازشاید میخواند و برای رقصیدن با یکیوضعیت از زنان عشرتکده از جا میپرید.
او به وضوح مرا به خاطردرسته مرگ گو دانگ احضار کرده بود، باحتی این حال هیچ اشارهای به آن نکرد.
در زندگی قبلیام، من از سرگرمیشاید بسیار دور بودم، بنابراین فقط بهوضعیت شکل مناسبی با او همراهی کردم.
پس از یک دور تفریح پرنشاط، زمانی کهآشوب او به طرز خوشایندی مست شده بود، فرماندهمیان سپاه اهریمنی در نهایت زنان عشرتکده را مرخص کرد.
«شنیدم یه حادثهاطراف کوچیک با پسرایهمین من رخ داده؟»
عبارت «حادثه کوچک» نشاندهندهایستاده قصد او در مورد نحوههمگی برخوردش با این حادثه بود.
«بله. یهدرسته درگیری غیرمنتظرهاطراف پیش اومد.»
یکی از فرماندهانراهروی شاخه سپاه اهریمنیبازجویی کشته شده بود.
این حادثهای بود که میتوانست فرقه اصلی راحتی زیر و رو کند، اما فرمانده سپاه اهریمنی سعیمیرسیدند داشت این بدبختی را به یک فرصت تبدیل کند.
«بیا قضیه رو زیاد بزرگ نکنیم. نظرت چیه همینجاهمگی تمومش کنیم؟ من چارهای جز استفاده ازش نداشتم، اما اونزیردستان فرمانده شاخه اول آدمی بود که معاملات مشکوک زیادی داشت.»
منظورش این بود که همهچیز راشاید گردن فرمانده شاخه اولِ مرده بیندازدوضعیت و قضیه را همانجا تمام کند.
'واو، تو واقعاً یه آشغالی.'
او هرچه که بود،همگی باز هم یک زیردستحتی مورد اعتماد محسوب میشد.
انتقام که جای خود دارد،کردی او سعی داشت او راشاید به یک مجرم تبدیل کند.
به همین دلیلتمرینکنندگان است که همیشه اینهمین مردگان هستند که ترحمانگیزند.
«حتی اگه برای بازرسی هم بوده باشه، این حقیقت که توشدیدی یه فرمانده شاخه سپاه اهریمنی رو کشتی، اگه کسی بخواد ازشروی ایراد بگیره میتونه به یه مشکل بزرگ تبدیل بشه، اینطور فکر نمیکنی؟»
«بابتش متاسفم.»
«چی میگی؟ نظرت چیه همینجا تمومشدرسته کنیم؟ یه فرمانده شاخه و سهدلیل تا زیردست باید کافی باشه، مگه نه؟»
«از توجهتون ممنونم. منم دوستهمگی دارم این موضوع رو مسالمتآمیز حلنترسیده کنم، اما یه مشکلی وجود داره.»
«چه مشکلی؟»
«هیچ مدرکی وجود نداره. من برای یهدلیل بازرسی رسمی اومدم اینجا. برای گزارش دادنزیردستان به مافوقهام، باید مدرک داشته باشم، مگه نه؟»
«مدرک روتمام میشه بهایستاده راحتی جعل کرد.»
«این کار سخته. تو گزارش ناشناسی که به دستم رسیده،ذرهای ذکر شده که شاخه اول به طور خصوصی قراردادهای ترور خارجیممکن رو قبول میکرده. این موضوعی نیست که بشه روش سرپوش گذاشت.»
این چیزی بود که ازاتاق جانگ هو شنیده بودم، اما گفتمشدیدی که در گزارش نوشته شده است.
فرمانده سپاه اهریمنی که نمیدانست منهمین از این موضوع آگاهم، به سختیلذت تلاش کرد تا تعجبش را پنهان کند.
«برای بستنتمام این پرونده،ایستاده مدرک کاملاً ضروریه.»
من صراحتاً ازتمرینکنندگان او نخواستم کهشاید مدرک را ارائه دهد.
اما او اینطور متوجه میشد.
—این موضوع فقط زمانیهمگی تموم میشه که توحتی مدرک رو ارائه بدی.
پس از گفتگوی کوتاه و پنهانی ما، فرماندهاطراف سپاه اهریمنی زنان عشرتکده را دوباره به داخل صدالذت زد و نوشیدن و خوشگذرانی را از سر گرفت.
فرمانده سپاه اهریمنی سعی کرد حتی با اشتیاق بیشتریحتی نسبت به قبل از خودش پذیرایی کند، اما من میتوانستمانگار کشمکش درونی او را در طول مهمانی نوشیدن احساس کنم.
حرکات رقصرسیدم او دیگر بهاتاق تیزیِ قبل نبودند.