همه به جز من بازگشتهاند
داستان درباره پسری به نام «یو ایلهان» است که ویژگی عجیبی دارد: حضور او آنقدر کمرنگ است که همیشه در زندگیاش توسط همه نادیده گرفته شده و جا میماند (در اردوهای مدرسه، سفرهای تفریحی و...).
روزی قرار است زمین دچار یک دگرگونی و بیداری بزرگ شود و هیولاها به آن حمله کنند.
خدا برای محافظت از انسانها و آماده کردنشان، تمام بشریت را به دنیاهای دیگر میفرستد تا برای ۱۰ سال آموزش ببینند و قوی شوند. اما از آنجایی که ویژگی «نادیده گرفته شدنِ» ایلهان خیلی قوی است، حتی خدا هم او را نمیبیند و ایلهان به طور تصادفی تنها انسانی میشود که روی کره زمین جا میماند!
برای جبران این اشتباه، زمان روی زمین متوقف میشود و یک فرشته پیش او میماند تا به او هنرهای رزمی آموزش دهد. اما یک اشتباه محاسباتی فاجعهبار دیگر رخ میدهد: زمانبندی به هم میریزد و به جای ۱۰ سال، ایلهان ۱۰۰۰ سال روی زمین تنها میماند!
او در این یک هزاره، از شدت بیکاری و برای آماده کردن خودش، بدنش را به نهایت قدرت فیزیکی میرساند و در هنرهای رزمی، آهنگری و ساخت سلاح به یک استاد بیرقیب تبدیل میشود. وقتی بالاخره زمان متوقفشده به جریان میافتد، بشریت به زمین برمیگردد و فاجعه بزرگ آغاز میشود، ایلهان با اینکه هنوز جادو بلد نیست و پایینترین سطح را دارد، به لطف آن ۱۰۰۰ سال تمرینِ دیوانهوار، از همه انسانها و حتی وحشتناکترین هیولاها قویتر است. حالا این انسانی که همیشه نادیده گرفته میشد، باید جورِ تمام بشریت را بکشد و از زمین محافظت کند.