---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 21: می‌خوای با من شکار کنی؟! (۱) • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 21: می‌خوای با من شکار کنی؟! (۱)

0

از آنجایی که از قبل زره پوشیده بود، چیز دیگری برای آماده کردن نیاز نداشت. فقط در‌جان​ مدتی که سندان و چکش را قرض گرفته بود، کمی به نیزه فولادی‌اش رسیدگی کرد. با اینکه‌نتیجه‌ای​ نشان نمی‌داد، اما نگران بود که نیزه‌اش در جریان مبارزه دیروز با خرس بزرگ قهوه‌ای آسیب دیده باشد.

ارتا هم چیزی در این مورد نگفت. اگر نیزه‌اش وسط مبارزه می‌شکست، تبدیل به یک فاجعه بزرگ نمی‌شد؟‌داشتن​ جنگجوها همیشه باید به خوبی از سلاح‌هایشان مراقبت کنند. هرچند یو ایل‌هان که یک جنگجو نبود چیز زیادی‌فولادی​ در این باره نمی‌دانست، اما اصلا دلش نمی‌خواست دوباره دردسر ساختن یک نیزه دیگر را به جان بخرد.

به لطف داشتن شعله ابدی و سطح حداکثری آهنگری،‌ساخته​ توانست تعمیر سلاح را تنها در چند دقیقه تمام‌۳۰۰​ کند. نتیجه‌ای که روی هوا ظاهر شد، این بود:

[نیزه فولادی به شدت تیز]

[رتبه – منحصربه‌فرد]

[قدرت حمله – ۱۱۰۰]

[دوام – ۷۱۵/۷۱۵]

[ویژگی – ۲۰٪ افزایش شانس ضربه مهلک]

[معجزه‌ای که توسط یک انسان، تنها با استفاده از تکنیک و تلاش و بدون کمک مانا ساخته شده است. به لطف رسیدگی با ابزارهای درجه یک، آمار آن بهبود یافته است.]

پنجره سیستم

«......»

چی؟ قدرت حمله فقط با یک تعمیر ساده ۳۰۰ واحد بیشتر شد؟! تازه، این فقط آهنگری‌داشت​ بود، اما هم ویژگی آلفا داشت و هم بتا. از آنجایی که خودش کسی بود که‌انداخت​ روی فولاد چکش می‌کوبید، یو ایل‌هان بهتر از هر کسی می‌دانست که این چه دستاورد شگفت‌انگیزی است.

با اینکه می‌دانست الان وقت این کارها نیست،‌باره​ یو ایل‌هان نگاهی به سندان و سپس به چکش‌جان​ انداخت و بعد به آرامی از ارتا درخواستی کرد.

«اینو بده به من.»

[نه.]

به لطف گذراندن چند روز با یو ایل‌هان، حاضر جوابی‌های ارتا در برابر او حسابی پیشرفت کرده بود.‌خودش​ با این جواب قاطعانه، یو ایل‌هان قید گرفتن ابزارهای جدید را زد و مجبور شد همراه ارتا که‌اینو​ حالا به اندازه یک کف دست شده و روی سرش جا خوش کرده بود، کارگاه را ترک کند.

«اصلاً برای‌کنند​ چی اندازه‌ایل‌هان​ آدمیزاد شده بودی؟»

[داشتم به عنوان یک انسان‌زیادی​ به کارهای دیگه‌ای می‌رسیدم. حالا‌نمی‌خواست​ دوباره برگشتم تا پشتیبانت باشم.]

«چقدرم دقیق‌انسان​ اینا رو از‌تلاش​ هم تفکیک می‌کنی...»

بعد از اینکه دستش را به آرامی برای شعله ابدی که انگار برای‌بیشتر​ بدرقه‌اش سوسو می‌زد تکان داد، به بیرون رفت؛ جایی که سروصداها یک درجه‌الان​ بلندتر شده بود. حتی می‌توانست صدای مهیب فروریختن یک ساختمان را هم بشنود!

هیچ نیازی نبود برای پیدا کردنش تلاشی بکند. فقط باید به سمتی می‌دوید‌دوباره​ که ابر گرد و خاک در آن دیده می‌شد. هرچه نزدیک‌تر می‌شد، صدای‌توانست​ شلیک گلوله‌ها، بالگردها، انفجارها و آوارها بلندتر می‌شد؛ طوری که انگار می‌خواستند کرش کنند.

[کوووووووووهوووووو!]

در آنجا یک پلنگ عظیم‌الجثه حضور‌بدون​ داشت. پلنگی که حتی از خرس‌ابزارهای​ قهوه‌ای روز گذشته هم بزرگ‌تر بود!

لحظه‌ای که یو ایل‌هان به صحنه رسید، هیولا داشت پنجه جلویی‌اش را‌واحد​ تاب می‌داد تا یک بالگرد را از بالای یک ساختمان بلند به‌دستاورد​ پایین بکوبد. انگار داشت یک فیلم هیولایی تماشا می‌کرد، اما این واقعیت بود.

و حتی در این لحظه،‌جنگجو​ سربازانی که با این بحران‌اصلا​ روبرو شده بودند، داشتند ناامیدانه می‌جنگیدند.

«آر‌پی‌جی، حتی‌ایل‌هان​ آر‌پی‌جی هم‌نبود​ روش اثر نداره!»

«لعنتی، اونایی که کلاس شغلی‌تلاش​ پیشرفته دارن برن جلو و‌شده​ با چاقویی چیزی بهش ضربه بزنن!»

«می‌دونیم اینجا یه منطقه پرجمعیته! اما باید از‌بهبود​ موشک استفاده کنیم، وگرنه با این وضعیت کاخ‌داشت​ ریاست جمهوری هم سقوط می‌کنه، کاخ ریاست جمهوری!»

یو ایل‌هان تا به حال اعتماد چندانی به نیروهای ارتش نداشت، اما با دیدن اینکه‌ساختن​ حتی افسران ارشد هم در خط مقدم حضور داشتند، نتوانست تعجب نکند. هرچند، شاید هم‌چند​ فقط به این خاطر بود که وضعیت جدی‌تر از آن چیزی بود که فکرش را می‌کرد.

«داره میاد،‌ایل‌هان​ داره میاد‌نبود​ این سمت!»

«فرار کنید! پخش بشید!»

فقط سربازها آنجا نبودند. چند کاربر مهارت مسلح و‌یافته​ تعدادی از افرادی که به کلاس شغلی اولشان ارتقا‌خودش​ یافته بودند هم داشتند با سلاح‌هایشان به پلنگ حمله می‌کردند.

با اینکه می‌توانستند در دنیاهای دیگر تجربه و ثبت جمع‌آوری کنند، اما مشخص بود که‌ساختن​ قید آن را زده بودند و روی زمین مانده بودند تا با هیولایی بجنگند که‌چند​ قدرتی فراتر از کلاس دوم داشت. یو ایل‌هان نمی‌توانست به خاطر این حماقتشان به آن‌ها بخندد.

بله، حق با آن‌ها بود. مهم نبود که در دنیاهای دیگر‌دوباره​ چقدر می‌توانستند قوی شوند؛ اگر زمین، اگر کشوری که در آن‌حداکثری​ زندگی می‌کردند به ویرانه تبدیل می‌شد، آیا همه چیز بی‌معنی نمی‌شد؟

آن‌ها این را می‌دانستند، برای همین جانشان را کف دستشان گذاشته‌است​ بودند. با وجود اینکه هیچ اطمینانی برای شکست دادن آن هیولا نداشتند.‌داشت​ با وجود اینکه ممکن بود تنها با یک ضربه پنجه‌اش کشته شوند.

او به نوعی احساس حقارت کرد‌درجه​ که برای اطمینان از شکست دادن هیولا،‌بیشتر​ نشسته بود و نیزه‌اش را تیز می‌کرد.

هرچند وقتی به یاد آورد که اگر نیزه فولادی‌اش به خاطر عدم رسیدگی وسط‌دردسر​ مبارزه می‌شکست ممکن بود جانش به خطر بیفتد، عذاب وجدانش از بین رفت؛ اما‌سلاح​ به جای آن، احساسی در قلبش جوشید که می‌خواست هرچه زودتر به آن‌ها کمک کند.

«با اینکه هیچ قصدی ندارم جونم رو برای بقیه به خطر بندازم،‌دردسر​ اما اگه فقط با یکم تلاش بیشترِ من بقیه می‌تونن زنده بمونن،‌توانست​ با کمال میل این کار رو می‌کنم.» این شعار یو ایل‌هان بود.

«هع!»

با یک فریاد عجیب، یو ایل‌هان شروع به دویدن‌یافته​ کرد. او با هر قدم روی بتن‌های در حال‌خودش​ فروپاشی می‌دوید و دنده درون قلبش را یکی بالا می‌برد.

زره چرمی که بدنش را پوشانده بود، هیچ‌باره​ مانعی برایش ایجاد نمی‌کرد. در عوض، انگار با‌دیگر​ کمک باد او را به جلو هل می‌داد.

اشیای اطراف، فرماندهانی که با اضطراب داشتند با‌اصلا​ جایی تماس می‌گرفتند، سربازانی که توسط پلنگ به‌بخرد​ گوشه‌ای پرتاب می‌شدند؛ از کنار همه آن‌ها گذشت.

هیچ‌کس متوجه او نشد.

خودش هم هیچ‌شده​ قصدی نداشت که‌درجه​ کسی متوجهش شود.

«دلم می‌خواد‌کنند​ زودتر از‌ایل‌هان​ مانا استفاده کنم.»

بعد از اینکه با تمریناتش در طول آن یک هزار سال زندگی از محدودیت‌های انسانی عبور‌بخرد​ کرده بود، هرگز موقع حرکت کردن از بدن خودش ناامید نشده بود. با این حال، حالا‌نتیجه‌ای​ که حتی با حداکثر سرعتش رسیدن به آن هیولا چند ثانیه طول می‌کشید، احساس نارضایتی می‌کرد.

«اگه مانا یاد گرفته بودم، می‌تونستم توانایی‌های فیزیکیم رو تقویت‌شده​ کنم. اگه جادو داشتم، می‌تونستم باد رو احضار کنم و تو‌تازه​ آسمون پرواز کنم.» این چیزی بود که با خودش فکر کرد.

پلنگ شروع به تاختن کرد. بعد از اینکه دو خودروی زرهی را کنار زد و یک‌داشت​ بمب را روی زمین کوبید تا منفجر شود، دوباره خودش را به یک ساختمان بلند کوبید.‌انداخت​ چند کاربر مهارت به آن حمله کردند و در مقابل، خودشان هم مورد حمله قرار گرفتند.

جای شکرش باقی بود که کاربران مهارتی که با جادوی دوربرد حمله می‌کردند، حالشان‌دردسر​ خوب بود. با این حال، افرادی که سعی داشتند در نبرد تن‌به‌تن به آن‌سلاح​ زخم بزنند، کاملاً لت‌وپار شده بودند. حتی ممکن بود کسانی در میانشان کشته شده باشند.

[مشخصاً از خرس‌جنگجو​ بزرگ قهوه‌ای قوی‌تره. چه‌نمی‌دانست​ حیف شد، یو ایل‌هان.]

«......»

ارتا به شوخیِ چند دقیقه پیش یو ایل‌هان طعنه زد، اما در این لحظه، یو ایل‌هان‌داشت​ که هیچ‌وقت شوخی کردن را فراموش نمی‌کرد، او را نادیده گرفت و در حالی که تمام‌انداخت​ قدرت عضلاتش را بیرون می‌کشید تا سرعتی فراتر از محدودیت‌های آمارش تولید کند، به دویدن ادامه داد.

لحظه‌ای که به پلنگ نزدیک شد، در حالی که موقعیتش را تایید می‌کرد، پایش را روی زمین کوبید و به هوا پرید. او‌سطح​ با لگد زدن به دیوار یک ساختمان مجاور به بالا جهید و با لگد زدن به دیوار ساختمان روبرویی، حتی از آن هم بالاتر‌۷۱۵/۷۱۵​ پرید. بعد از چند بار تکرار این کار، حالا ده‌ها متر در هوا معلق بود. با این وجود، باز هم هیچ‌کس متوجه او نشد.

او تا به حال این‌قدر از اینکه حضور ضعیفی داشت،‌نمی‌خواست​ شکرگزار نبود. یو ایل‌هان در حالی که نیزه را با‌ابدی​ هر دو دستش محکم گرفته بود، زیر لب زمزمه کرد.

با لگد زدن به دیوار ساختمان بلندی که به او نزدیک می‌شد، مسیر‌درجه​ حرکتش را تغییر داد. این آخرین پرش بود. در حالی که به سرعت‌کسی​ در هوا حرکت می‌کرد، هیکل پلنگ لحظه به لحظه بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شد.

آیا حتی بعد از نابود کردن این همه ساختمان‌یافته​ باز هم راضی نشده بود؟ هیولا داشت یک خودروی نظامی‌کسی​ را که سربازانی داخلش بودند، با پنجه جلویی‌اش بالا می‌برد.

سربازان خود را برای مرگ آماده کرده بودند و نارنجک‌هایی را به درون دهان کاملاً باز آن پرتاب‌بخرد​ می‌کردند، اما حتی این کار هم زخم کشنده‌ای به آن وارد نکرد. خب، حتی یو ایل‌هان هم این اعتماد‌ظاهر​ به نفس را داشت که با نارنجک زخمی نشود، بنابراین عجیب بود اگر پلنگ با چنین چیزی آسیب می‌دید.

در حالی که یو ایل‌هان در‌باره​ هوا به سمت هدفش سقوط می‌کرد، نیزه‌ساختن​ را با تمام قدرت به عقب کشید.

صورت عظیم پلنگ نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و دهانش را‌شده​ باز می‌کرد تا وسیله نقلیه را درسته ببلعد. در آن‌بیشتر​ لحظه، تصویر یو ایل‌هان در دو چشم زرد آن منعکس شد.

یو ایل‌هان با تمام‌است​ توانش نیزه را در‌بهبود​ چشم چپ آن فرو کرد.

[ضربه مهلک!]

پنجره سیستم

[کراآآهارراااآآ!]

فریادی بود که دنیا را به لرزه‌آمار​ درآورد. چشمش با صدای پارگی ترکید و مایعات‌آلفا​ درون آن تمام بدن یو ایل‌هان را پوشاند.

با این اتفاق، حضور او در‌نبود​ جهان آشکار شد. این لحظه‌ای بود‌نمی‌خواست​ که فضای منطقه جنگی تغییر کرد.

«سونگ‌دائین بولت......!»

«تغییر کرده‌انسان​ ولی قطعا خودشه.‌تلاش​ این سونگ‌دائین بولته!»

«اون به‌ساخته​ یه دنیای‌است​ دیگه نرفته بود.»

«لعنتی، حالا‌کنند​ دیگه نجات‌ایل‌هان​ پیدا کردیم......!»

پلنگ که به دیوار یک ساختمان چسبیده بود، نتوانست درد را تحمل‌دردسر​ کند و به پایین سُر خورد. این حقیقت که حتی در حین‌توانست​ سُر خوردن هم وسیله نقلیه نظامی را رها نکرد، واقعاً ترسناک بود.

یو ایل‌هان به نیزه‌ای که در چشم هیولا فرو رفته بود‌است​ چسبیده بود و تنها زمانی که پلنگ وسیله نقلیه نظامی را‌آلفا​ رها کرد، به سرعت آن را بیرون کشید و به پایین پرید.

در نتیجه، نیزه فولادی که تا نیمه بیرون کشیده شده بود،‌۳۰۰​ به دنبال یو ایل‌هان روی صورت پلنگ کشیده شد و زخم‌بهتر​ بزرگی ایجاد کرد که از چشم تا چانه آن را شکافت.

[کوهووووووو!]

در حالی که بدنش را پیچ و تاب می‌داد پاهایش را تکان داد، اما یو ایل‌هان از قبل از تیررس‌ابدی​ آن خارج شده بود. علاوه بر این، در حالی که به دلیل از دست دادن یک چشم نمی‌توانست به خود‌منحصربه‌فرد​ بیاید، گلوله‌ها و جادو از همه جهات به بدنش برخورد کردند. اگرچه ناچیز، اما حتماً آسیب‌هایی به آن وارد شده بود.

در همین حین، یو ایل‌هان فرود آمد و رد پایی روی سپر وسیله نقلیه نظامی که درمانده به سمت زمین سقوط‌تازه​ می‌کرد، بر جای گذاشت. بلافاصله، نیزه را به آرامی چرخاند تا سقف وسیله نقلیه را ببرد و دو سرباز را که‌درخواستی​ مطیعانه منتظر مرگ بودند با یک دست در آغوش گرفت و پیش از پریدن از روی وسیله نقلیه، آن‌ها را نجات داد.

با وجود اینکه هنوز ده‌ها‌ابزارهای​ متر در هوا معلق بود،‌ساده​ هیچ تردیدی در حرکاتش دیده نمی‌شد.

«سطح شما چنده؟!»

«من سطح ۳ هستم!»

«من سطح ۲ هستم!»

«اگه نمی‌خواید‌ساخته​ بمیرید، محکم‌است​ منو بچسبید!»

پس از اینکه سربازان او را در‌زیادی​ آغوش گرفتند، که باعث معذب شدنش شد،‌دردسر​ با صدای مهیبی روی زمین فرود آمد.

اگرچه کف بتنی که از قبل ترک خورده‌اصلا​ بود به دلیل این برخورد کاملاً از هم‌بخرد​ شکافت، اما او فقط احساس کرد پاهایش بی‌حس شده‌اند.

پس از فرود، سربازان را رها کرد. آن‌ها طوری به یو ایل‌هان نگاه می‌کردند که گویی‌یافته​ به یک قهرمان خیره شده‌اند، اما یو ایل‌هان فقط به این دلیل نجاتشان داده بود که نمی‌خواست‌الان​ مرگ آدم‌ها را جلوی چشمانش ببیند. هیچ دلیلی وجود نداشت که اگر می‌توانست، آن‌ها را نجات ندهد.

«فرار کنید.»

با این حال، این‌طور نبود که بتواند این موضوع را با جزئیات برای سربازان توضیح دهد. یو‌جان​ ایل‌هان که معذب شده بود، قبل از اینکه دوباره از زمین به بالا بپرد، تنها همین یک‌نتیجه‌ای​ کلمه را به زبان آورد. پلنگی که روی زمین افتاده بود، چشمانش را به یو ایل‌هان دوخته بود.

از یک چشمش خون فواره می‌زد،‌باره​ در حالی که چشم دیگرش با‌دردسر​ میل به کشتار به او نگاه می‌کرد.

خب، بیشترین آسیب را از او خورده بود، بنابراین واضح بود که هدفش قرار می‌گیرد.‌بهبود​ آن هیولا به اندازه خرس قهوه‌ای احمق نبود که به خاطر درد موقعیت را فراموش‌می‌دانست​ کند، بنابراین به نظر می‌رسید که اجازه نمی‌دهد یو ایل‌هان دوباره به حالت پنهان‌کاری برگردد.

با این حال، این موضوع‌ابزارهای​ اهمیتی نداشت. این حریفی بود‌ساده​ که می‌توانست رودررو شکستش دهد.

در حالی که‌هرچند​ پوزخند محوی می‌زد، سرعت‌زیادی​ دویدنش را افزایش داد.

«خیلی خفنه......!»

«تمام توجه پلنگ‌استفاده​ روی سونگ‌دائین بولته! باید‌کمک​ همین الان حمله کنیم!»

«همه از جادو‌شده​ استفاده کنید! همون چشم‌آمار​ کورشده‌اش رو هدف بگیرید!»

بیشتر افراد حاضر در اینجا احتمالاً امروز برای اولین بار همدیگر را دیده بودند و در یک میدان‌بخرد​ نبرد یکسان دست و پا می‌زدند. با این وجود، تنها با میل به کشتن پلنگ در سرهایشان، نفس‌هایشان‌هوا​ را با هم هماهنگ می‌کردند. این خواسته‌ها روی هم انباشته شد تا به یک تیغه تیز تبدیل شود.

البته، این تنها به این دلیل ممکن بود که یو‌نمی‌خواست​ ایل‌هان ظاهر شد تا به آن‌ها فرصت نفس کشیدن بدهد، اما‌سطح​ تأثیر آن بزرگ‌تر از چیزی بود که یو ایل‌هان فکر می‌کرد.

[کک‌ررررررررر!]

با ادامه برخورد حملات، غرش‌های پلنگ به سمت انسان‌ها بیشتر شد. هیولا به خود می‌پیچید‌آلفا​ و نمی‌توانست بدنش را آن‌طور که می‌خواست حرکت دهد. دلیلش این بود که همه مردم‌نگاهی​ با پیروی از حرف یک نفر، حملاتشان را به سمت چشم کورشده‌اش هدف گرفته بودند.

و در آن لحظه، ضربه نهایی فرود آمد. وقتی یک‌اصلا​ رعد و برق فشرده به رنگ سفید مایل به آبی به‌شعله​ چشمانش برخورد کرد، دوباره مقدار ویرانگری خون از زخمش فواره زد!

«این ملکه‌ست!»

«حتی ملکه هم‌استفاده​ اینجاست! حالا دیگه‌بدون​ واقعاً نجات پیدا کردیم!»

[کواااااااا! کیا‌کورا‌کاااااا!]

حتی در حالی که پس از برخورد رعد و‌نمی‌دانست​ برق با تلفظ‌های عجیبی غرش می‌کرد، باز هم نگاهش را‌لطف​ از یو ایل‌هان برنگرداند و از زمین به جلو جهید.

آیا قصد داشت با تمام سرعت شاخ‌به‌شاخ شود؟ این دقیقاً همان چیزی‌دردسر​ بود که او می‌خواست. یو ایل‌هان نیز نیزه‌ای را که در دست‌توانست​ داشت، در حالتی مورب کمی به عقب کشید و سرعتش را افزایش داد.

«اووووووووووووه!»

در حالی که می‌دوید، چیزی به‌طور خودکار در قلبش شروع به جوشیدن کرد. او آن را نگه نداشت و در‌فولاد​ حالی که نیزه را بیشتر به عقب می‌کشید، آن را بیرون ریخت. بین او و پلنگ تنها صد متر فاصله بود.‌جوابی‌های​ این فاصله در یک چشم به هم زدن به پنجاه متر رسید و در کسری از ثانیه، به صفر تبدیل شد.

پلنگ در حالی که بدنش را پرتاب می‌کرد، پنجه‌اش را تاب داد. در‌دوباره​ برابر این حمله، که از طریق آن می‌توانست میل هیولا را برای له‌ولورده‌توانست​ کردنش به هر قیمتی حس کند، یو ایل‌هان نیز واکنش مشابهی نشان داد.

قبل از اینکه پنجه جلویی هیولا به او حمله کند،‌نمی‌خواست​ او نیزه را بالا نگه داشته بود و آن را به‌سطح​ زمین کوبید و با استفاده از نیروی پس‌زنی به هوا پرید!

با این حال، بلافاصله‌تکنیک​ پس از آن، او‌مانا​ به صورت پلنگ کوبیده شد.

«نه!»

«اگه سونگ‌دائین بولت‌هرچند​ بمیره چی کار کنیم!‌زیادی​ ......اما یکم عجیب نیست؟»

«......اون چی‌ایل‌هان​ بود که بدنش‌زیادی​ رو پوشونده بود؟»

شوک ضربه بزرگ بود. او برای لحظه‌ای‌کمک​ احساس کرد که تمام اندام‌های داخلی‌اش جابه‌جا‌آمار​ شده‌اند. تمام بدنش درد گرفت و بی‌حس شد.

با این حال، مرگ مورد‌ابزارهای​ انتظاری که قرار بود با له‌شدن‌۳۰۰​ توسط پلنگ اتفاق بیفتد، رخ نداد.

[خکککککراااااآاااا!]

از آنجا که تعداد بی‌شماری تیغه استخوانی بین یو ایل‌هان‌نمی‌خواست​ و پلنگ وجود داشت که شوک ضربه را به جای‌ابدی​ او دریافت کرده بودند، در نهایت صورت پلنگ سوراخ‌سوراخ شد.

در حالی که تمام تلاشش را می‌کرد‌کمک​ تا حالت تهوع خود را کنترل کند،‌آمار​ یو ایل‌هان با صدایی تو دماغی گفت:

«......دیدی. به محض‌شده​ اینکه ساختمش کارش‌درجه​ رو انجام داد.»

[فقط سه‌کنند​ کلمه می‌گم.‌ایل‌هان​ خیلی زشت شدی.]

او از ضربه پلنگ علیه خودش استفاده کرد و به آن آسیب رساند، اما در حال حاضر، ظاهرش‌داشتن​ شبیه قورباغه‌ای بود که توسط یک ماشین له شده باشد - حتی یک هزار سال عشق هم با‌فولادی​ دیدن این صحنه دود می‌شد و به هوا می‌رفت. خیلی جای شکرش باقی بود که لیتا اینجا نبود.

یو ایل‌هان در حالی که‌تلاش​ تیغه‌های استخوانی را به داخل‌شده​ زره‌اش برمی‌گرداند، با خود فکر کرد:

آدم نباید سعی کنه‌است​ خفن به نظر برسه،‌بهبود​ وگرنه آخرش شبیه احمق‌ها می‌شه.

یادداشت نویسنده:

غرش رومانیزه‌ایل‌هان​ شده پلنگ‌نبود​ به دنبال خرس.

خارپشتی که‌انسان​ با تمام‌تکنیک​ بدنش حمله می‌کند.

یادداشت مترجم:

آره، درسته غرش‌های پلنگ در متن اصلی به صورت حروف‌اصلا​ الفبا بود. (به همین دلیل حروف بزرگ را در وسط‌داشتن​ آن‌ها می‌بینید). آیا حالا می‌تونم چند تا فصل ذخیره کنم؟

ناولها | novelha.net