چپتر 2: زمین تنها
0زن زیباییرسیدن با بالهای پردارزمین سفید ظاهر شد.
«اوه، پستاکید اینجاست!» اولینکرد حرفهایش بیادبانه بود.
«تـ... تو کی هستی؟»
یو ایلهان مجبور شد خودش را با پتو بپوشاند، چون عادتامان داشت موقع خواب لخت باشد. زن با حالتی عجیب به اینشدهای حماقت او خیره شد و بعد حالت چهرهاش را تغییر داد.
«همم. میتوانی من‹فاجعه› را همانطور کهباعث میبینی صدا کنی.»
«یه متجاوز به حریم خصوصی؟»
«من پیامآورعلمی خداوند هستم،حتی یک فرشته.»
او به یو ایلهان خیره شدروی و برای فاش کردن هویتش، هراتفاق کلمه را با تاکید بیان کرد.
از آنجا که او بدون هیچ نشانهای ظاهر شده بود، یو ایلهان از قبل بهبنا ماهیت ماوراءالطبیعهاش پی برده بود، بنابراین این افشاگری را با کمترین تعجب پذیرفت. تا همینجاحال هم اتفاقات عجیب و غریب زیادی افتاده بود که دیگر جای شگفتی برایش باقی نمیگذاشت.
اما او به شکل غیرمنطقیای نسبتبدون به واقعیت بیتفاوت بود. حرفهای بعدیماوراءالطبیعهاش فرشته این موضوع را ثابت کرد.
«از آنجا که وقتم روسفر به اتمام است، رک ومتوجه راست میگویم. تو جا ماندهای.»
«...جا موندم...؟»
چهره یو ایلهان پر از سردرگمی شد. جا ماندن همیشه پیوند عمیقیمختلفی با زندگیاش داشت. او در اردوی مدرسه ابتدایی، کمپینگ مدرسه راهنمایی، اردویبشریت علمی دبیرستان و حتی در سفر گروهی دانشگاه از بقیه جا مانده بود...
«خداوند متوجه فرا رسیدن ‹فاجعه› بر روی زمین شده است، که این موضوعبرده باعث شد تمام انسانها برای در امان ماندن از این اتفاق، به دنیاهایشگفتی مختلفی فرستاده شوند. اما بنا به دلایلی، فقط تو از این قاعده مستثنی شدهای.»
امکان نداشت، جا ماندن در مقیاس کل بشریت! هوشیاریاشمانده داشت تحلیل میرفت. یو ایلهان در حالی که بهانسانها ذهن در حال محو شدنش چنگ میزد، از فرشته پرسید:
«فاجعه چیه؟»
«نوار تجربه زمین پر شدهزمین است، بنابراین دارد به مرحلهاتفاق بعدی ارتقا سطح پیدا میکند.»
او پر از میل و رغبت بود تا مثل زمانیقبل که مجبور شد در تیم لیگ یکشنبهها جایگزین پدرش شود، رویغریب فرشته تکل برود، اما توانست خودش را کنترل کند. سپس پرسید:
«وقتی ارتقاعلمی سطح پیداحتی کنه چی میشه؟»
«انرژیای با سطح بالاتر از انرژی زمین نمایان میشود. به آن مانا میگویند.دنیاهای همچنین، ثبتهای بایگانیشده با زمین ارتباط برقرار میکنند، از این رو به انسانها اجازههوشیاریاش داده میشود تا بخشی از این ثبتها را بخوانند. به این حالت، وضعیت میگویند.»
«توضیح خوب و مختصری بود.»
«من کارم درسته، مگه نه؟»
فرشته و سینههای بزرگش با شنیدنگروهی تحسین او به خود بالیدند. یورسیدن ایلهان بلافاصله به سوالاتش ادامه داد:
«چرا نیازه که بشریت به دنیاهای دیگهزمین فرستاده بشن؟ تو رمانهای فانتزی، این اتفاقمختلفی یهویی و بدون هیچ دلیل مشخصی میافته...»
«آشکار شدن مانا در زمین، به معنایتمام الزام رویارویی با حیوانات تکاملیافته با ماناشوند است، همانهایی که به آنها هیولا میگویند.»
بهمحض اینکه اسم «مانا»کرد به میان آمد، انتظارنشانهای چنین چیزی را داشت.
«از آنجا که حیوانات بهتر از انسانها با مانا سازگار میشوند، بشریت دچار فاجعه خواهد شد وتمام بدون مداخله، به سمت انقراض کشیده میشود. از قبل دهها دنیای نابودشده وجود دارد، بنابراین خداوند تصمیم گرفتههوشیاریاش است تا بشریتِ زمین را به محیطهای امنی منتقل کند تا بتوانند در آنجا با مانا سازگار شوند.»
«منظورت اینه که بشریترسیدن به دنیاهای انسانیِ سازگارباعث با مانا منتقل شدن؟»
«البته. انسانهای دنیاهای دیگر، در ازای تامین مقدار مشخصی از ‹وضعیت›، آنهامختلفی را آموزش خواهند داد. هرچند انسانهایی هم خواهند بود که ظرفیت انجامبشریت این کار را ندارند، اما خداوند نمیتواند همه آنها را نجات دهد.»
در واقع، این موضوع کاملاً واضح بود. یونشانهای ایلهان با خودش فکر کرد که به اندازه کافیتعجب شنیده است، اما هنوز هم شک و تردیدهایی داشت.
«نمیتونیم هیولاهاعلمی رو با تفنگسفر بکشیم؟ یا توپخونه؟»
(سلاحهای هستهایمتوجه نمیتوانند آنها را‹فاجعه› از بین ببرند.)
«پس واقعاًرسیدن لازمه کهروی بشریت قویتر بشه.»
(طبیعتاً. خداوندتاکید بزرگ وکرد بخشنده است.)
فرشته دوباره با حالتی مغرورانه و درحالیکه سینههای بزرگش رامتوجه جلو داده بود، به خود بالید. یو ایلهان با استفادهاتفاق از فرصت، ناامیدانهترین قیافه ممکن را به خود گرفت و پرسید:
«من چی؟»
(...) فرشتهرسیدن هیچ حرفیروی برای گفتن نداشت.
«من چی؟»
وقتی یو ایلهان پیگیر جواب شد،گروهی فرشته سرش را کمی چرخاند ورسیدن با صدایی کمی پایینتر جواب داد:
(اشتباهی رخ داده است.)
«لطفاً درستش کن.»
(از آنجا که تمامکرد بلیتها رزرو شدهاند، تونشانهای نمیتوانی به دنیاهای دیگر بروی.)
«حتی بلیت سرپایی هم نمونده؟»
(خیر.)
«این دیگه چه خدای مزخرفیه؟»
بالاخره، یو ایلهان منفجر شد. فرشتهبدون که دلش به حال مرد سوخته بود،برده انگار که بخواهد آرامش کند، زمزمه کرد:
(یک پاداشعلمی برای جاحتی ماندهها وجود دارد!)
«نیازی بهشمتوجه ندارم! منرسیدن رو هم بفرست!»
(لحظهای که بشریت به بیرون رانده شد، زمان زمین متوقف شده است.مختلفی تا زمانی که آنها برگردند، تو تحت تأثیر اثرات زمان قرار نمیگیری. بههوشیاریاش عبارت دیگر، پیر نمیشوی. هرچند که این شامل تمام انسانهای زمین هم میشود...)
«من رو هم بفرست!»
(علاوه بر این، خداوند که با طرد شدنبقیه تنهای تو همدردی کرده است، به تو پاداشهای وضعیتیتمام در هنگام وقوع فاجعه هدیه داده است. شگفتانگیز نیست؟)
جزئیات مربوط به پاداشهای وضعیت تا حدودی قشقرقباعث یو ایلهان را آرام کرد. یو ایلهان سرششوند را بلند کرد، رو به فرشته کرد و پرسید:
«مانا چطور؟ منم‹فاجعه› باید یاد بگیرمباعث چطور ازش استفاده کنم.»
(تا زمانیتاکید که تحول رخآنجا ندهد، امکانپذیر نیست.)
«آه، من رودبیرستان هم بفرست! منگروهی رو هم بفرست!»
(نه.)
داد و بیدادش دوباره شروع شد، سپس یو ایلهانامان محکم سرش را به طرفین تکان داد. قرار نبودقاعده چنین اتفاقی بیفتد. محض رضای خدا، او خدا بود!
(خداوند دوره سازگاری بشریت را ۱۰ سال تنظیمنشانهای کرده است. خوشحال باش و تا آن زمانکمترین صبر کن. من وعدههای غذاییات را تأمین میکنم.)
«...با اینکهعلمی زمان نمیگذره،حتی بازم گرسنهم میشه؟»
(سلولهایت کارمتوجه میکنند، امارسیدن پیر نمیشوند.)
«این یکمرسیدن با متوقف شدنزمین زمان تناقض داره.»
(از آنجا که نمیتوانی برای سازگاری با مانا تمرین کنی، آیا نباید حداقلبرده روی تواناییهای فیزیکیات کار کنی؟ خوشبین باش: انسانهای دیگر به قیمت از دستشگفتی دادن تمام پیشرفتهای فیزیکیشان و صفر شدن آنها بهمحض بازگشت، با مانا سازگار میشوند.)
یو ایلهان آهی کشید و با چشمانی ریزشده به او نگاه کرد. آیا این واقعاً یک تشویق بود؟انسانها این عوضیهای بیخاصیت از همان اول مسئول این گندکاری بودند و حالا داشتند با کلماتی قلمبهسلمبه و ظاهری،تحلیل ادعای خیرخواهی میکردند. یو ایلهان با خودش فکر کرد: اگه این پاداش وضعیت چیز دندونگیری نباشه، واقعاً قاطی میکنم.
«هووو...»
۱۰ سال. بالاخره توانست با واقعیت روبرو شود. ۱۰ سال؟اتفاق قطعاً میتونم باهاش کنار بیام. درحالیکه خوشبینی ذاتیاش او راشدهای متقاعد میکرد، یو ایلهان آخرین سؤالش را به زبان آورد:
«چرا منتاکید کنار گذاشتهکرد شدم؟ چرا من؟»
(نام تو توسط خداوند، که در حالدانشگاه ثبت لیست بشریت برای اعزام بود، قابلروی کشف نبود. او از پنهانکاری تو شگفتزده شد.)
«.....»
و اینگونه، زندگی‹فاجعه› تنهای یو ایلهانباعث روی زمین آغاز شد.