---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 5: من تنها زندگی می‌کنم (۳) • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 5: من تنها زندگی می‌کنم (۳)

0

یو ایل‌هان که به خانه‌اش در سئولِ کره برگشته بود، شروع به مرور رمان‌های فانتزی کرد. می‌خواست بداند‌تنهایی‌اش​ وقتی سروکله هیولاها در جامعه پیدا شود چه چیزهایی تغییر می‌کند و برای دوام آوردن در این جامعه‌ی‌می‌خوام​ جدید، غیر از قدرت و دانش به چه چیزهای دیگری نیاز است؛ او می‌خواست این‌ها را یاد بگیرد.

کارهایی که یو ایل‌هان در حال حاضر انجام می‌داد، هیچ فرقی با جوانان کره‌ای نداشت که برای «قبولی در یک دانشگاه خوب» یا «استخدام در‌قوی​ یک شرکت معتبر»، از سنین پایین شروع به درس خواندن و جمع‌آوری رزومه می‌کردند. این کاملاً طبیعی بود، چرا که قبل از جا ماندنش، این‌مقابله​ تنها چیزی بود که یاد گرفته بود. پس شاید جمع کردن رزومه و مهارت به مدت چند صد سال، کار چندان غیرمنطقی‌ای به حساب نمی‌آمد.

«نه، من‌رزومه​ قطعاً نمی‌تونم این‌طبیعی​ رو قبول کنم...!»

لیتا که برگشته بود، در حالی که یو ایل‌هان داشت چیزهای مختلفی را از انواع و اقسام رمان‌های‌شرایطی​ فانتزی تحقیق می‌کرد، یواشکی به کنارش خزید، نگاهی به او انداخت و سرش را تکان داد. هر چقدر‌اول​ هم که دانش‌آموزان کره‌ای غرق در درس بودند، آیا واقعاً ممکن بود کسی چند صد سال درس بخواند؟!

البته، کارهای فعلی یو ایل‌هان بیشتر نوعی فرار از واقعیت برای فراموش کردن تنهایی‌اش بود،‌فرار​ اما تسلیم نشدن در چنین شرایطی و پیدا کردن کارهای جدید برای انجام دادن، دلیلی‌تمرین​ بر ذهنیت قوی او بود. نه، شاید این دوره طولانی تمرین، او را تغییر داده بود.

«لیتا، حالا که اینجایی بهم بگو.‌کسی​ می‌خوام کالبدشکافی جسد یا آهنگری رو امتحان‌فرار​ کنم. اول باید کدوم رو شروع کنم؟»

یو ایل‌هان با نگاهی جدی به لیتا‌قبل​ خیره شد. به نظر لیتا این حرف‌کردن​ مسخره می‌آمد، اما چاره‌ای جز جواب دادن نداشت.

«برای مقابله با هیولاها، تجهیزات دفاعی و سلاح‌هایی که از مواد بدن خود هیولاها‌اما​ ساخته می‌شن بیشترین کارایی رو دارن، پس می‌تونم بگم "هر دو". اما فکر می‌کنم یادگیری‌بهم​ اصول اولیه کالبدشکافی برات راحت‌تر از آهنگری باشه. توی میدون نبرد هم اولویت بیشتری داره.»

«پس همون‌دانش‌آموزان​ کالبدشکافی رو‌بودند​ انتخاب می‌کنم.»

«هی، یه کم استراحت کن!»

حیوانات در این دنیا فراوان بودند و یو ایل‌هان مطمئن بود که اگر نیزه خوبی‌مهارت​ داشته باشد می‌تواند هر حیوانی را شکار کند، بنابراین هیچ تردیدی به خود راه نداد.‌داشت​ او به دنبال یک کارخانه اسلحه‌سازی مناسب گشت، چند نیزه برداشت و دست به کار شد.

کالبدشکافی اصلاً کار آسانی نبود. نه تنها شکار حیوان بدون وارد کردن آسیب زیاد به بدنش سخت بود، بلکه‌دادن​ کندن پوست بدون پارگی، بریدن گوشت به صورت تکه‌تکه و پردازش تمام آن‌ها نیاز به مهارت و دقت بالایی‌کدوم​ داشت؛ تازه این روند برای گاوها، خوک‌ها، خرس‌ها، ببرها، شیرها، فیل‌ها و بقیه حیوانات کاملاً با هم فرق می‌کرد.

با این حال، زمان همه‌چیز را حل می‌کرد. در طول چند دهه، یو ایل‌هان بیشتر حیواناتی را که‌تنهایی‌اش​ می‌توانست پیدا کند شکار و کالبدشکافی کرد و تکنیک‌هایش را یاد گرفت. کارش به جایی رسید که حتی‌می‌خوام​ می‌توانست نحوه کالبدشکافی حیوانی را که تا به حال ندیده بود، با یک نگاه تخمین بزند و پیش‌بینی کند.

«لیتا، اگه الان همه‌واقعاً​ حیوانات رو شکار کنم،‌البته​ دیگه هیولایی ظاهر نمی‌شه؟»

«خداوند انسان‌ها رو به دنیاهای دیگه‌چرا​ فرستاده تا انسان‌ها و هیولاها بتونن‌شاید​ در شرایط برابر با هم رقابت کنن.»

«به جز من.»

لیتا خیلی طبیعی حرف‌بودند​ یو ایل‌هان را نادیده گرفت‌بخواند​ و به صحبتش ادامه داد.

«اما اگه الان همه حیوانات رو بکشی، این کار برخلاف "تعادل" می‌شه. دلیلی که من‌فراموش​ الان دارم بهت کمک می‌کنم هم حفظ همین تعادله، پس فکر می‌کنی می‌ذارم همه حیوانات رو‌اینجایی​ شکار کنی؟ فقط مثل یک بچه خوب به همون اندازه‌ای که بهت اجازه می‌دم شکار کن.»

«تچ.»

آخرین هدف‌ممکن​ کالبدشکافی او،‌بخواند​ نهنگ عنبر بود.

«بس کن، احمق!»

«من رو اسماعیل صدا کن...»

«جوک‌هایی نگو که هیچ‌کس نمی‌فهمه!»

«حرفای احمقانه نزن. مسئله این‌البته​ نیست که کسی نیست که‌فرار​ بفهمه، اصلاً هیچ آدمی وجود نداره!»

یو ایل‌هان در حالی که صدها سال هنرهای رزمی تمرین می‌کرد و تمام کتابخانه‌های جهان را فتح‌فراموش​ کرده بود، به طرز عجیبی لجباز و یک‌دنده شده بود. وقتی به این نتیجه می‌رسید که چیزی برای‌بگو​ تکمیل یک کار ضروری است، اول وارد عمل می‌شد. شکار نهنگ عنبر هم یکی از همین موارد بود.

البته، از آنجا که نهنگ‌های عنبر به عنوان گونه‌های در‌فعلی​ معرض خطر انقراض شناخته می‌شدند و شکارشان ممنوع بود، اما‌چنین​ راستش را بخواهید، یو ایل‌هان اصلاً به این چیزها اهمیتی نمی‌داد.

«وقتی بشریت برگرده،‌می‌کردند​ جمعیت حیوانات به‌چرا​ سرعت افزایش پیدا نمی‌کنه؟»

«اون‌ها برخلاف تو نمی‌تونن غذا بخورن و رشد هم‌نوعی​ نمی‌کنن، اما همون‌طور که تو پیر نمی‌شی، اون‌ها هم پیر‌دادن​ نمی‌شن و نمی‌تونن تولید مثل کنن. و همه‌چیز به همین...»

«و الان‌دانش‌آموزان​ می‌خوای بگی "چون‌آیا​ زمان متوقف شده"!»

«چون زمان متوقـ... واو؟!»

یک ماه طول کشید تا او با یک نهنگ عنبر روبرو شود، اما این مقدار زمان‌مدت​ برایش اصلاً «انتظار» محسوب نمی‌شد. یو ایل‌هان که داشت با آرامش روی عرشه کشتی هنرهای رزمی‌اش را‌اقسام​ تمرین می‌کرد، به محض برخورد با نهنگ عنبر کار شکارش را تمام کرد و مشغول کالبدشکافی‌اش شد.

طبق گفته‌های لیتا، هیولاهایی وجود داشتند که اعضای بدنشان دارای اثرات خاصی بود یا‌اما​ به دلایل دیگری با مبالغ هنگفتی معامله می‌شدند، بنابراین کالبدشکافی نهنگ عنبر که دارای‌اینجایی​ ماده عنبر سائل بود، یک تمرین به شدت عاقلانه و مفید به حساب می‌آمد.

«معمولاً وقتی هیولاها توی‌بودند​ دنیا ظاهر می‌شن، مردم‌کسی​ اول به فکر فرار می‌افتن.»

«کی بود که مجبورشون کرد برای جنگیدن آماده بشن‌کارهای​ و الان داری چرت‌وپرت می‌گی؟ به هر حال، حالا‌تسلیم​ که به کالبدشکافی عادت کردم، می‌خوام آهنگری رو یاد بگیرم.»

«آره، تو همه‌کار می‌کنی، همـــــه‌کار.»

این اتفاق دقیقاً‌کسی​ در سیصدمین سال جا‌فعلی​ ماندن او رخ داد.

او بدون هیچ فکری چکش را برداشت، اما برخلاف انتظارش زمان زیادی را صرف‌نوعی​ آن کرد. از آنجا که هیچ‌کس نبود تا به او آموزش دهد و مجبور بود‌طولانی​ از روی سوابق و کتاب‌های موجود یاد بگیرد، کار بیش از حد سخت شده بود.

با این حال، از آنجا که به لطف صدها سال تمرین، بدنی‌نوعی​ داشت که تا حد نهایی توسعه یافته بود، حداقل از این نظر‌ذهنیت​ شانس آورده بود که با وجود تمام کارهای طاقت‌فرسا، اصلاً احساس خستگی نمی‌کرد.

«وقتی! من! رمان‌های! فانتزی! می‌خوندم! همه‌شون! مهارت‌ها‌قبل​ رو! خیلی راحت! یاد می‌گرفتن! پس! چرا!‌کردن​ من! نمی‌تونم! هیچ‌کاری رو! راحت! انجام بدم؟!»

یو ایل‌هان هر بار که چکش را روی تکه فلز روی سندان می‌کوبید، این کلمات را با دندان‌قروچه‌شرایطی​ به زبان می‌آورد. جمله «خب پس انجامش نده» تا نوک زبان لیتا آمد، اما چون می‌دانست حتی اگر این‌باید​ را بگوید یو ایل‌هان دست از کار نمی‌کشد، فقط بادی فراخواند و عرق روی سر او را خنک کرد.

«فقط! مهارت! احضار!‌غرق​ باد رو! به‌واقعاً​ من! یاد بده!»

«مگه نگفتم برای‌آیا​ این کار باید بتونی‌بخواند​ مانا رو کنترل کنی؟»

«آااارغ!»

دست‌کم پنج سال طول کشید تا او به استفاده از‌فرار​ کوره، استخراج فلزات مختلفی مثل آهن، دمیدن در دمنده و‌دلیلی​ تولید شمشیری که بشود گفت «لبه تیز» دارد، عادت کند.

لیتا که اولین ساخته‌ی یو ایل‌هان را تحویل گرفته بود - شمشیری که نه شمشیر‌فرار​ بلند بود و نه شمشیر کوتاه، بلکه چیزی در این بین بود - به آرامی چشمانش‌داده​ را بست و قبل از اینکه نظر صادقانه‌اش را به زبان بیاورد، به شمشیر نگاه کرد.

«برام سواله که اصلاً‌واقعاً​ می‌تونی با این یه‌البته​ تربچه رو ببری یا نه.»

«منم ازت نمی‌خوام‌می‌کردند​ باهاش تربچه ببری،‌چرا​ پس پسش بده.»

«می‌خوامش تا برام یادگاری بمونه. از‌کارهای​ پروردگار می‌خوام که حتی بعد از ریست‌تنهایی‌اش​ شدن دنیا هم این رو حفظ کنه.»

«چرا این‌قدر‌دانش‌آموزان​ دلت می‌خواد من‌آیا​ رو اذیت کنی...؟!»

و وقتی حدود سی سال دیگر گذشت، یو‌البته​ ایل‌هان به این اطمینان رسید که شمشیری ساخته‌تنهایی‌اش​ است که از شمشیرهای ساخت کارخانه بهتر است.

و بعد از گذشت پنجاه سال دیگر، او مطمئن بود سلاحی که ساخته‌جمع​ از تمام سلاح‌های موجود روی زمین پیشی گرفته است، اما یو ایل‌هان که‌قبول​ به خوبی می‌دانست مهارتش هنوز به اندازه کافی خوب نیست، نمی‌توانست همان‌جا متوقف شود.

یو ایل‌هان مانند دانش‌آموزی که در یک آزمون آزمایشی نمره ۹۷ گرفته باشد، به آهنگری که هیچ جواب مشخصی‌دادن​ نداشت چسبیده بود. او سلاح‌های فلزی مختلفی مانند شمشیر، نیزه، تبر و حتی سلاح‌های نیزه‌ای بلند ساخت. او حتی‌کدوم​ بر ساخت تجهیزات دفاعی مانند دستکش‌های نبرد نیز مسلط شد. و پنجاه سال دیگر هم به همین منوال گذشت.

«نه، با این‌غرق​ حتی نمی‌تونی یه‌واقعاً​ خیار رو ببری!»

«مگه خیارهایی که‌آیا​ تو می‌شناسی از‌کسی​ الماس ساخته شدن؟»

واقعاً مایه تأسف بود، اما همه انسان‌ها چیزی به نام «استعداد» داشتند. بسته به وجود یا عدم وجود این استعداد،‌چندان​ افرادی بودند که هر چقدر هم تلاش می‌کردند نمی‌توانستند به چیزی دست پیدا کنند؛ افرادی هم بودند که تنها با‌انداخت​ یک بار تلاش، رکورد جهانی ثبت می‌کردند؛ و افرادی هم بودند که دقیقاً به همان اندازه‌ای که تلاش می‌کردند، نتیجه می‌گرفتند.

یو ایل‌هان به هیچ وجه نابغه‌ای نبود که تنها با یک بار‌فراموش​ امتحان کردن، بر یک تکنیک مسلط شود. با این حال، همان‌طور که‌طولانی​ پیوسته تلاش بیشتری می‌کرد، مهارتش هم افزایش می‌یافت. به آرامی، اما بدون توقف.

این واقعاً یک تصادف بود، اما برای او که توسط خدا فراموش‌فعلی​ شده و در این دنیا تنها مانده بود، یک موهبت به حساب‌دادن​ می‌آمد. قرن‌ها بدون اینکه هدر بروند، به دارایی ارزشمند او تبدیل شدند.

وقتی دویست و اندی سال از زمانی که او برای اولین بار چکش را به دست گرفت گذشت، یو ایل‌هان موفق شد سلاحی مطابق میل خودش بسازد. او‌تمرین​ به دنبال ساخت سلاح‌هایی بود که بتواند آن‌ها را در فضای شخصی خودش بسازد، بنابراین نیزه‌اش از چیزهایی مثل آلیاژ تیتانیوم یا نانو مکعب‌های کربنی (!!) و چنین‌خود​ مواد جدیدی ساخته نشده بود، بلکه فقط از فولاد بود، اما آن نیزه بیش از حد سخت و تیز بود که به دست یک انسان ساخته شده باشد.

«چطوره؟»

«فکر می‌کردم تکنولوژی روی‌بخواند​ زمین محدودیتی داره... اما‌بیشتر​ سرسختی انسان معجزه می‌کنه...»

«آهاهاها. بالاخره شمشیر فولادی‌ای ساختم که می‌تونه‌ممکن​ اشک مو پال‌مو رو دربیاره!...!» (یادداشت مترجم: مو‌فرار​ پال‌مو یک استاد شمشیرساز در افسانه جومونگ است.)

[ولی این که نیزه‌ست.]

نکاتی وجود داشت که حتی لیتا، یک فرشته، را هم به شگفتی وامی‌داشت. تیزیِ آن به حدی بود که به‌چندان​ نظر می‌رسید آدم فقط با نگاه کردن به آن بریده می‌شود، و همچنین سختیِ بی‌نظیرش. نوک نیزه و میله‌ی آن با‌سرش​ یک سوکت از هم جدا شده بودند، اما میله‌ی نیزه هم کاملاً از فولاد ساخته شده بود و وزن سنگینی داشت.

در دست گرفتن و چرخاندن آزادانه‌ی این نیزه تنها از‌فرار​ عهده‌ی لیتا یا یو ایل‌هان برمی‌آمد. البته، در حال حاضر‌دلیلی​ به جز حیوانات، فقط همین دو نفر روی زمین حضور داشتند.

[ولی مگه من مدام بهت نمی‌گفتم؟ وقتی‌ممکن​ مانا آزاد بشه، مواد جدیدی بی‌وقفه به وجود‌فرار​ میان، پس چرا این‌قدر به فولاد وسواس داری؟]

«حالا که به کار با فلزات‌کسی​ عادت کردم، هر ماده‌ی دیگه‌ای هم‌نوعی​ که دستم بیاد رو می‌تونم شکل بدم.»

یو ایل‌هان با بی‌تفاوتی جواب داد و نیزه را پس از اینکه لیتا به او داد، در هوا چرخاند. از آنجا‌غیرمنطقی‌ای​ که نیزه دقیقاً متناسب با فرم بدنش ساخته شده بود، حسی که هنگام چرخاندنش به او دست می‌داد، به‌طرز اعتیادآوری عالی‌تکان​ بود. شاهکاری خلق شده بود که در صورت نگهداری مناسب، می‌شد برای چندین دهه یا حتی بیشتر از آن استفاده کرد.

این اتفاق در پانصد‌بخواند​ و هفتمین سال پس از‌نوعی​ جا ماندن او رخ داد.

یو ایل‌هان در حالی‌بودند​ که نیزه را پایین‌کسی​ می‌آورد، آهی کشید: «خب.»

«حالا چی‌کار کنم؟»

با شنیدن این حرف، قلب لیتا فرو ریخت. وقتی می‌دید او برای چندین دهه چکش‌مهارت​ به دست گرفته، آرزو می‌کرد که ای کاش زمان بازگشت بشریت فرا برسد، اما نمی‌دانست که‌مختلفی​ حتی حالا، با گذشت بیش از پنجاه برابرِ آن ده سالِ تخمین‌زده‌شده، بشریت هنوز برنگشته است.

محور زمان چقدر باید انحراف داشته باشد که کار به اینجا بکشد؟ لیتا دلش می‌خواست به خدا خرده بگیرد،‌دادن​ اما حقیقت این بود که حتی خودش هم تا به حال خدا را از نزدیک ندیده بود. موجودی که باید‌جدی​ برای همیشه بدون درخواست هیچ پاسخی، فقط منتظر می‌ماند. او این موضوع را از یک فرشته‌ی ارشد یاد گرفته بود.

[فاجعه بزرگ باید همین روزا اتفاق بیفته، مگه نه؟ تو‌البته​ که نمی‌دونی کِی قراره با هیولاها بجنگی، پس فکر کنم بهتر‌نشدن​ باشه هنرهای رزمی‌ت رو تمرین کنی و حواست رو تیزتر کنی.]

«خب، فکر کنم مرز صد‌ممکن​ سال رو رد کردیم، پس‌فعلی​ دیگه وقتشه که برگردن، درسته؟»

یو ایل‌هان که با غرق کردن خودش در کارهای پیش رویش زندگی می‌کرد، درک درستی از گذر زمان نداشت.‌کار​ تمام دستگاه‌های سنجش زمان در دنیا از کار افتاده بودند، بنابراین لیتا که یک موجود برتر بود، تنها کسی‌خزید​ به حساب می‌آمد که می‌توانست زمان را به او بگوید. البته این موضوع برای لیتا بیشتر یک موهبت بود.

و به این ترتیب، یو ایل‌هان دوباره تمرین هنرهای رزمی‌اش را‌واقعیت​ شروع کرد. هنوز هم تمرکزش روی «واله تودو» و نیزه‌زنی بود،‌قوی​ اما در مقایسه با روزهای اول، خیلی چیزها تغییر کرده بود.

میزان ورزیدگی بدن و تکنیک‌هایش متفاوت شده بود و مهم‌تر‌البته​ از همه، سطح تمرکزش تغییر کرده بود. تمرکزی که به خاطر‌نشدن​ مطالعه و آهنگری افزایش یافته بود، دستاوردی بی‌نظیر به شمار می‌رفت.

«اوه، حس می‌کنم سه ساعته‌ممکن​ دارم نیزه می‌زنم. لیتا، بهم‌فعلی​ غذا بده. از گشنگی دارم می‌میرم.»

یو ایل‌هان با خودش فکر کرد که شاید به خاطر تمرکز بالا هنگام چرخاندن سلاحش، بیشتر گرسنه‌چند​ شده است. اما لیتا با وجود اینکه در ظاهر لبخند می‌زد، در درون عرق سردی بر پیشانی‌اش‌تحقیق​ نشسته بود. زمانی که او روی نیزه‌زنی‌اش تمرکز کرده بود، سه ساعت نبود، بلکه سه روزِ تمام بود.

از آن زمان به بعد، لیتا روزی یک وعده غذا آماده می‌کرد؛ یعنی هر‌اما​ بیست و چهار ساعت یک بار. البته حجم غذا بسیار زیاد بود، اما یو ایل‌هان‌بهم​ در یک چشم به هم زدن آن را می‌بلعید و دوباره روی تمریناتش متمرکز می‌شد.

و وقتی دویست سال به همین منوال گذشت، یو ایل‌هان احساس کرد که‌بیشتر​ فقط کار با نیزه کافی نیست، بنابراین به سراغ سلاح‌های دیگر رفت. خنجرها،‌ذهنیت​ شمشیرهای بزرگ، تبرها و حتی تفنگ‌ها هم از دست او در امان نماندند.

در مورد هنرهای رزمی هم همین‌طور بود. او در مورد تکواندو،‌بیشتر​ آیکیدو، کاراته، موی‌تای، کیک‌بوکسینگ و حتی برخی هنرهای رزمی که فقط‌دادن​ در اسناد تاریخی وجود داشتند، تحقیق کرد و آن‌ها را یاد گرفت.

با در نظر گرفتن آن لحظه به عنوان یک نقطه‌ی عطف، بدن‌شاید​ فیزیکی‌اش از محدودیت‌ها عبور کرد و شروع به تغییر شکل داد. از همه‌نمی‌تونم​ مهم‌تر، قدرت و پایداری عضلاتش بیشتر شد، اما حجم آن‌ها کم‌کم کاهش می‌یافت.

این فقط چیزی شبیه به «عضلات فشرده» که مردم درباره‌اش حرف می‌زدند، نبود. سلول‌های بدنش که‌نشدن​ در یک حالت معجزه‌آسا قرار داشتند و بدون پیر شدن به فعالیت خود ادامه می‌دادند، به خاطر‌جسد​ دوره‌ی طولانی تمرینات در حال جهش بودند. قوی‌تر، اما با کارایی بیشتر تا مانعی برای حرکاتش نباشند.

البته استخوان‌ها، پوست و حتی اندام‌های داخلی‌اش هم همین وضعیت را داشتند. گویی بدنش می‌دانست که در آینده باید با دشمنان‌نشدن​ زیادی روبه‌رو شود، به شدت در حال تکامل بود تا خود را برای نبرد بهینه‌سازی کند. به بیان ساده‌تر، این وضعیت شبیه‌کدوم​ به جهشی بود که در حالت عادی تا چندین نسل رخ نمی‌داد، اما حالا در بدن یک انسان در حال وقوع بود.

لیتا این روند را زیر نظر داشت و نمی‌توانست ناامیدی‌اش را پنهان کند. به لطف اشتباه خدا، او توانسته بود‌چنین​ انسانی را ببیند که حتی بدون مانا هم از حد و مرز انسان‌ها فراتر رفته است، و وقتی فاجعه بزرگ‌باید​ رخ دهد و یو ایل‌هان استفاده از مانا را یاد بگیرد، آن‌وقت ممکن است به موجودی واقعاً شگفت‌انگیز تبدیل شود!

«نکنه از اول قصدت رشد ایل‌هان بوده؟ داری بهش زور میگی چون رشدش هنوز به دلخواهت نیست؟‌چند​ آخه کِی... دقیقاً کِی قراره تموم بشه؟ بالاخره یه روزی به حد نهاییش می‌رسه. لطفاً قبل از اینکه‌می‌کرد​ اون اتفاق بیفته، بشریت رو به زمین برگردون. قبل از اینکه تصمیم بگیره از زندگی دست بکشه، لطفاً...!»

گویی زمان دعای لیتا را که مملو از احساسات خالصانه‌اش بود به سخره گرفته باشد، همچنان‌نشدن​ به گذر خود ادامه می‌داد. خوشبختانه، یو ایل‌هان در هنرهای رزمی غرق شده بود و چندان‌کالبدشکافی​ متوجه گذر زمان نمی‌شد، اما مگر اینکه او خدا می‌بود، وگرنه بالاخره به یک محدودیت می‌رسید.

وقتی آن محدودیت فرا برسد،‌آیا​ لیتا چه کاری می‌توانست برای یو‌کارهای​ ایل‌هان انجام دهد؟ واقعاً چه کاری؟

«اگه چیزی باشه‌آیا​ که ایل‌هان هنوز‌کسی​ تجربه‌اش نکرده باشه...»

تخیل لیتا که بی‌وقفه در حال پرسه زدن بود، به یک نقطه رسید. صحنه‌ای از یک مرد‌چند​ و زن که با حرارت روی تخت در هم تنیده بودند، به شکلی عجیب و واضح در‌تحقیق​ ذهنش نقش بست. در این میان، صورت آن زن به لیتا تعلق داشت. و صورت آن مرد...

پس از نگاه کردن به یو ایل‌هان که‌بیشتر​ داشت به توده‌های فولادی به عنوان حریف تمرینی‌اش‌نشدن​ مشت و لگد می‌کوبید، گونه‌هایش مثل گوجه‌فرنگی سرخ شد.

«من چقدر سطحیم، اونم با وجود اینکه فرشته‌ای هستم‌بخواند​ که دستورات خدا رو اجرا می‌کنه. با اینکه خیلی‌تنهایی‌اش​ وقت پیش از شر احساسات و خواسته‌های پیش‌پاافتاده خلاص شدم...»

با این حال، هرچه بیشتر به تصویر یو‌البته​ ایل‌هان که خودش را در مطالعه، هنرهای رزمی و‌اما​ آهنگری غرق کرده بود فکر می‌کرد، افکارش واقع‌گرایانه‌تر می‌شد.

جدیدترین و تکان‌دهنده‌ترین محرک ممکن. مهم نبود یو ایل‌هان چقدر از همه‌چیز خسته شده باشد، آیا چاره‌ای جز‌سال​ مجذوب شدن به چنین محرکی داشت؟ درست مثل زمانی که خودش را در مطالعه یا آهنگری غرق کرده‌یواشکی​ بود. تا جایی که ممکن بود دویست سالِ تمام بدون انجام هیچ کار دیگری، فقط در آن غرق شود...

با تصور این موضوع، صورت لیتا حتی از قبل هم سرخ‌تر شد.‌فراموش​ اینکه فکر کند صورتش به خاطر احساسات تغییر رنگ می‌دهد! اگر قبل‌طولانی​ از آمدن به زمین این را به خودش می‌گفت، هرگز باورش نمی‌شد.

«آره، این کار در نهایت برای اجرای دستورات خداست، نه برای برآورده کردن خواسته‌های خودم. اگه‌واقعیت​ کسی نتونه تا زمان فاجعه بزرگ صبر کنه و وسط راه بمیره، این باعث خدشه‌دار شدن‌حالا​ اعتبار خدا میشه. از همون اول، دلیل اومدنم پیش ایل‌هان همین بود، پس حق کاملاً با منه.»

با سرعتی که می‌توانست اشک یوسین بولت را درآورد،‌کارهای​ افکار درون ذهنش توجیه شد. از لحظه‌ی بعد، او داشت‌نشدن​ به زمان‌بندی مناسب برای پریدن روی یو ایل‌هان فکر می‌کرد.

او می‌خواست طبق میل قلبی‌اش فوراً یک محرک جدید ارائه دهد... نه، به خاطر‌کردن​ یو ایل‌هان، اما تا زمانی که او در هنرهای رزمی غرق بود، نمی‌توانست مزاحمش‌لیتا​ شود. برای اینکه اراده‌ی او را در اینجا پایبند کند، باید با سماجت منتظر می‌ماند.

در این مقطع، لیتا دچار یک سوءتفاهم بزرگ شده بود. البته که یو‌تنهایی‌اش​ ایل‌هان برای فرار از زندگی کسل‌کننده دست به این کارها می‌زد، اما اصول‌داده​ رفتاری او بر پایه‌ی بقا پس از وقوع فاجعه بزرگ بنا شده بود.

اگر او فقط به دنبال محرک‌های جدید بود،‌کسی​ کارهای زیادی وجود داشت که می‌توانست انجام دهد.‌واقعیت​ چه بازی‌های ویدیویی، چه ورزش، یا هر چیز دیگری.

از آنجا که لیتا این نکته را در نظر نگرفته بود، اساساً داشت‌فرار​ اعتراف می‌کرد که عاشق یو ایل‌هان شده است. شاید لیتا هم در طول این‌طولانی​ سال‌های طولانی که مشغول تماشای یو ایل‌هان بود، کمی عجیب و غریب شده بود.

با این حال، متأسفانه یا خوشبختانه،‌چرا​ زمان آن نرسید که لیتا احساسات و‌جمع​ خواسته‌هایش را برای یو ایل‌هان فوران کند.

وقتی دقیقاً یک هزار‌بخواند​ سال از جا ماندن‌بیشتر​ یو ایل‌هان توسط بشریت گذشت.

دنیا بازنشانی‌دانش‌آموزان​ شد و‌بودند​ بشریت بازگشت.

یادداشت نویسنده:

من حتی بشریت رو برمی‌گردونم‌طبیعی​ اگه به قیمت جلوگیری از‌چیزی​ فارغ‌التحصیلی شخصیت اصلی از باکرگی باشه!!!!

شوخی کردم. از همون‌بخواند​ اول برنامه‌ریزی شده بود‌بیشتر​ که هزار سال طول بکشه.

پس فردا‌دانش‌آموزان​ برمی‌گردم. لطفاً از‌آیا​ خوندن لذت ببرید.

پی‌نوشت – توضیحاتی اضافه کردم در مورد‌بخواند​ اینکه چرا یو ایل‌هان نمی‌تونه همه‌ی حیوانات‌واقعیت​ رو بکشه. همه‌چیز به خاطر تعادله! زنده‌باد تعادل!

ناولها | novelha.net