چپتر 13: من تنها شکار میکنم (۳)
0سربازان به بهانه اینکهبکنم ممکن است دوباره هیولاها ظاهراصلاً شوند، غیرنظامیان را دور کردند.
حتی اگر آنها برای ده سال به دنیاهایغیرقابل دیگر رفته بودند، غیرنظامیان نمیتوانستند در برابر تفنگها خودنماییگرگها کنند، مگه نه؟ مردم مطیعانه آنجا را ترک کردند.
«هووو. شانسحدس آوردیم کهمیخواهند دوباره اینطوری دیدیمت.»
چطور ممکن بود هر دو سربازی که او دو بار با آنهادنبالت روبهرو شده بود، زن باشند؟ کنجکاو بود، اما قضیه همین بود. بدونداشتم اینکه بپرسد هم میتوانست حدس بزند سربازان میخواهند چه چیزی به او بگویند.
در مورد جواب،دیگه یو ایلهان از قبلسونگدائین یکی آماده کرده بود.
«خیلی دنبالت گشتم. واقعاً،شروع چرا وقتی یکی میخوادغیرقابل باهات حرف بزنه میذاری میری؟»
من که نرفتم... داشتم همونجا جلویبگویند روت وسایلم رو جمع میکردم... اینآماده چیزی بود که با خودش فکر کرد.
«هاا، اگه این لباس نظامی تنم نبود اینطورییکی باهام رفتار نمیشد... واقعاً اعصابم خورده. باید همهشوقتی رو بندازم دور یا یه کار دیگه بکنم.»
«ستوان دوم. سونگدائیندیگه بولت اصلاً بهدوم حرفات گوش نمیده.»
یو ایلهان دستش را بالا برد و نیزه را از قسمت سرش گرفت و در حالی که از آننیزهاش مثل چاقو استفاده میکرد، شروع به تجزیه اجساد هیولاها کرد. به طرز غیرقابل باوری ناراحتکننده بود، اما چارهای نداشت، چونداد چرم سگهای وحشی و گرگها بدون تیزی نیزهاش بریده نمیشد. میتوانست یک روز را برای ساختن یک چاقو خالی کند.
و برای آنبزند هم، به یک فضایمورد کار شخصی نیاز داشت.
«فقط! وقتیچیزی یکی داره حرفجواب میزنه گوش بده!»
«گوش نمیدم.کار انجامش نمیدم.بکنم کمک هم نمیکنم.»
یو ایلهاناستفاده با لحنیشروع کوتاه جواب داد.
«پس لازم نیست چیزی بگی.»
«ش... شایدچیزی با کشور یاجواب ارتش مشکلی داری...؟»
او هیچ مشکلی با آنها نداشت. او هم وقتی نمایندگان ورزشی کره در مسابقاتبالا جهانی نتایج خوبی میگرفتند، احساس افتخار میکرد و همچنین باور داشت که تاریخ وطرز سنت کره ارزشمند است. او هرگز از اینکه کرهای به دنیا آمده بود پشیمان نبود.
فقط مسئله این بود که چنین حسطرز تعلقی به کشور نمیتوانست انتخابها و سرنوشتچرم یو ایلهان را هدایت کند. فقط همین.
یو ایلهان که در یک چشم به هم زدن داشت پوست سگهایآماده وحشی را میکند، با خودش فکر کرد که وقتی اینهمه جسد گرگمیذاری اینجاست، آیا واقعاً نیازی به برداشتن اجساد سگهای وحشی دارد یا نه.
به خاطر تفاوت سطح، چرم، دندانها و استخوانهای سگهاآماده به وضوح ضعیفتر از گرگها بود. البته، همین که آمارحرف دفاعی بالاتری نسبت به زرههای فولادی داشتند هم ترسناک بود.
«اجساد سگها،کار میخواید بخریدشون؟بکنم براتون تجزیهشون میکنم.»
ستوان دوم زن، با دیدن یو ایلهانی که وقتی پایناراحتکننده منفعت به میان آمد، با وجود اینکه گفته بود حرف نمیزند،روز مثل کف دست تغییر موضع داد، مات و مبهوت مانده بود.
با این حال، لحظهای که یو ایلهان سرش راایلهان برگرداند و گفت اگر نیازی به آنها ندارند مشکلیچرا نیست، او به خودش آمد و با عجله فریاد زد.
«میخرم! ما میخریمشون!»
«پس بهتون میفروشمش.»
«اگه ممکنهاستفاده سنگهای جادوییشروع رو هم...»
«اونا رو نمیفروشم.»
«بله!... تچ.»
یو ایلهان در حالی که به تجزیه سگها ادامه میداد، با ستوان دوم چانه میزد. ستوان دوم گفتسرش که اختیار تصمیمگیری ندارد و با مافوقهایش تماس گرفت و آن مافوقها که به خوبی یاد گرفته بودندسگهای در نهایت برای مقابله با هیولاها باید از اجساد خودشان استفاده کنند، بلافاصله پیشنهاد یو ایلهان را پذیرفتند.
با این حال، در حقیقت، هیولاها در سراسر جهان ظاهر میشدند و نه فقط در کره. البته، هیولاهای قدرتمندینیزهاش مثل دایروولف که یو ایلهان کشته بود، ظاهر نمیشدند، اما مشاهده هیولاهایی به قدرت سگ سرگردان کاملاً رایج بودکوتاه و آنها در محدودهای بودند که تفنگهای کی-۲، کی-۳ و نارنجکهای دوستان قدرتمند ارتش کره میتوانستند از پسشان بربیایند.
اما چرا وقتی یو ایلهان گفت که اجسادجواب را میفروشد، آنها سرشان را به نشانه تاییدگشتم تکان دادند؟ این به خاطر وضعیت اجساد بود.
دوستان قدرتمند ارتش وقتی با هیولاها روبهرو میشوند،یکی شلیک میکنند. حتی سربازانی که به تواناییهای فیزیکیوقتی خود اطمینان داشتند هم از تفنگ استفاده میکردند.
فقط هیولاهایی در سطح سگ سرگردان پوستهای ضخیم غیرقابل باوری داشتند، بنابراین آنهادستش برای کشتن بیدردسرشان باید از دهها گلوله تفنگ و گاهی نارنجک استفاده میکردند. دراجساد نتیجه، وضعیت اجساد معمولاً به حدی وحشتناک بود که نمیشد به آنها نگاه کرد.
چرم تا حدی آسیب میدید که زباله محسوب میشدباوری و استخوانها خرد میشدند. بنابراین، اگرچه ممکن بود برای تحقیقنیزهاش قابل استفاده باشند، اما استفاده مستقل از آنها غیرممکن بود.
در مقابل، وضعیت اجسادمیخواهند سگهای سرگردانی که یو ایلهانایلهان شکار کرده بود چگونه بود؟
حتی ساکنان دنیاهای دیگر هم با دیدن یو ایلهان که هیولاهاخیلی را با کمترین میزان آسیب در یک لحظه میکشت، انگشت شستشانمیری را به نشانه تایید بالا میبردند و او را بهترین شکارچی مینامیدند.
حتی همین هم برای آنها معامله خوبی بود، اما اگر مهارتهای تجزیه او را هم در نظر میگرفتند، دیگر زبانشانحالی بند میآمد. صحنهای که اجساد دستنخورده به چرم، استخوان و گوشت جدا میشدند، طوری که انگار از اول همینطور بودهاند،نیزهاش بدون هیچ مشکلی به مافوقهای ستوان دوم هان یورانگ منتقل شد، مهم نبود که کیفیت دوربین گوشی او چقدر بد بود.
«ستوان دوم هان، به هیچوجهتجزیه نذار بره. با هر روشیناراحتکننده به جز خشونت بکشونش اینجا!»
«اما اون میگهبزند که هیچوقت بابگویند ما حرف نمیزنه.»
«حتی اگه مجبوربگویند شدی از تله عسلقبل استفاده کنی، بکشونش اینجا!»
دوست قدرتمند و زیبا، ستوان دوم هان یورانگ، که برای نخستین بار در زندگیاش کلمه تلهنیزه عسل را در یک موقعیت واقعی میشنید، در عذاب بود. آیا باید بعد از کتک زدنچارهای مافوقهایش ارتش را ترک میکرد، یا باید او را پیش چشمپزشک میبرد تا بیناییاش را معاینه کند...
«...سعی میکنم راضیش کنم.»
در نهایت، میهنپرستی به اندازه ریشه علف و نگرش سربازی حتی کوچکتر از آن، بر او غلبه کرد. با اینمیخواد حال، قبل از اینکه هان یورانگ پس از کشتن احساساتش، تماس را با صدایی به طرز شگفتانگیزی ضعیف قطع کند،لباس یو ایلهان که تجزیه سگها را تمام کرده بود و میخواست کار روی گرگها را شروع کند، به حرف آمد.
«من فقط بابگویند پول نقد معامله میکنم،قبل پس لطفاً آمادهش کنید.»
«...قربان، ایشون اینطوری میگن.»
هان یورانگ دلشمیکرد میخواست گریه کند. اینطرز تراژدی یک واسطه بود.
از طرف دیگر، یو ایلهانچیزی در حالی که زیر لب آوازیکی میخواند، تجزیه را به پایان رساند.
برخلاف دیروز که با هیولاهای حشرهای جنگیده بود، چیزهای بیشتریکرده به دست آورده بود. دلیلش این بود که پردازش استخوانبزنه و چرم حیوانات در مقایسه با پوسته حشرات آسانتر بود.
البته، استخوانهای گرگ فلز نبودند، بنابراین ذوب کردن آنها غیرممکن بود، اما او میتوانست با توجه به ساختار ذاتیگرفت استخوانها، آنها را به تجهیزات دفاعی و سلاح تبدیل کند و چرم هم بدون شک به یک تجهیزات دفاعیگرگها خوب تبدیل میشد. نه تنها این، بلکه او قادر بود با استفاده از سنگهای جادویی آرتیفکتهای دیگری هم بسازد.
با این حال، سود مهمتر سنگهای جادویی بودند. او موقعناراحتکننده کشتن متوجه نشده بود، اما هم رهبر، یعنی دایروولف، وبریده هم معاون رهبر، یعنی گرگ بزرگ، هر دو سنگ جادویی داشتند.
علاوه بر این، برخلاف سنگ جادویی بهمورد اندازه دانه سویای آخوندک بزرگ، سنگ جادویی دایروولفدنبالت تقریباً به اندازه یک دراژه شکلاتی بادامی بود.
«خیلی خوشمزه به نظر میرسه...»
[هرگز! سنگ جادویی چیزی نیست کهدوم یک انسان بتونه مستقیماً مصرف کنه!نمیده میخوای تحت کنترل مانای هیولا دربیای!؟]
«ووآ...»
یو ایلهان بابزند شنیدن هشدار تندبگویند ارتا، وحشتزده گفت.
چون... اینچیزی دیگه یه پیشزمینهسازیجواب خیلی تابلو نبود!؟
یو ایلهان، یک گوشهگیر آموزشدیده، در نهایت فاجعهای رو که حرفهای ارتا به همراه میآوردبرد پیشبینی کرد. در آیندهای نه چندان دور، انسانها از روی طمع برای سریعتر قوی شدن،باوری سنگهای جادویی رو میبلعیدن و به هیولا تبدیل میشدن، و یو ایلهان مجبور میشد باهاشون بجنگه...
یو ایلهان میتونست به خودش اطمینان بده که اینباوری اتفاق نه یک بار، بلکه بارها و بارها رخ میده،نیزهاش چون انسانها احمق هستن و همون اشتباهات رو تکرار میکنن.
با دونستن این موضوع تمام انرژیشبگویند رو از دست داد، پس یو ایلهانکرده سنگهای جادویی بیگناه رو توی دستش چرخوند.
«سنگهای جادویی واقعاً قشنگن.»
«آره، خب.»
بدون در نظر گرفتن سنگهای جادویی باس و مینیباس، تعداد سنگهایچارهای جادویی معمولیای که یو ایلهان برداشت کرده بود به حدود ۲۰ تاخالی میرسید. هان یورانگ با دیدن این صحنه آب دهانش رو قورت داد.
با ترکیب همه اونا، حتی توی گوندیا، دنیای دیگهای که اون بهش رفته بود،خیلی به پول هنگفتی تبدیل میشد. و از اونجایی که این یکی از مواد کلیدیهمونجا برای ساخت آرتیفکتهایی بود که همه میخواستن، ارزشش روی زمین صدها یا هزاران برابر میشد.
البته، اینکه چهبگویند کسی میتونست چنین آرتیفکتهاییقبل بسازه، داستان دیگهای بود.
«همف، چی کاردیگه کنم، از تلهدوم عسل استفاده کنم؟»
در حالی که هان یورانگ داشت به چیزهای احمقانه فکر میکرد، یو ایلهان سنگهایچرم جادویی و بدنهای تجزیهشده گرگها رو مرتب کرد. برای حملشون، موقتاً با استفاده ازداشت چرم گرگ یه کیسه ساخت و چرم، استخوانها و سنگهای جادویی رو داخلش گذاشت.
و وقتی همه اونا رو داخلبگویند کیسه گذاشت، چیزی که باقی موندآماده کوههایی از گوشت هیولای گرگ بود.
«این قابل خوردنه؟»
[اگه مهارت مقاومتدیگه در برابر سمدوم ضعیف رو داشته باشی.]
با حرفهای خونسردانه ارتا، اون بیخیال گوشت گرگ شد. باناراحتکننده این حال، وقتی میخواست کیسه رو روی دوشش بندازه، هانبریده یورانگ با احتیاط بهش نزدیک شد و با چشمهایی ترحمانگیز پرسید.
«میتونی... یکم از اونمیخواهند شنگهای جادویی و چرم گُرگایلهان خاکشتری رو به من بفروشی...؟»
«نه.»
«باشه.»
چطور میتونست به این راحتیتجزیه رد کنه؟ نکنه تو زندگی قبلیشچارهای یه ژنرال خشک و جدی بوده...؟
هان یورانگ که با کمی لوسبازی حرف زده بود، وقتی دید جذابیتشآماده روی اون کار نمیکنه، مجبور شد با چشمهای اشکی عقبنشینی کنه. بامیذاری خودش عهد بست که وقتی برگشتن، سربازها رو تا حد مرگ کتک بزنه.
در همون زمان، پول نقد رسید. یه سرویس تحویلآماده پول نقد بود که یه پرسنل در سطح سرهنگ دومحرف و یه پرسنل دولتی هم به عنوان اشانتیون همراهش بودن.
یو ایلهان میخواست فقط اون اشانتیون رو پس بفرسته، اما اوضاعگوش اینطوری پیش نرفت. میگفتن که الهه خوششانسی و الهه بدشانسی همیشه جفتیاستفاده با هم میان، و به نظر میرسید که این حرف حقیقت داره.
«شما واقعاً شگفتانگیز هستید! کی فکرشاجساد رو میکرد که به تنهایی بانداشت قدرت خودتون تمام اون هیولاها رو بکشید!»
یو ایلهان این مزخرفات روچیزی کاملاً نادیده گرفت و فقط دریکی سکوت مقدار پول رو چک کرد.
در مجموع ۳۷۰ میلیون وون.
دستهاش کمی لرزید. با وجود هزار سال تمرین، نمیتونست در برابر این مبلغ هنگفتبالا پولی که جلوش بود مضطرب نشه. دلیلش این بود که با وجود اینکه کشتیهایطرز بزرگ و ماشینهای اسپرت درجه یک رونده بود، اما هنوز از بانکها دزدی نکرده بود.
[مهم نیست چرم و استخوانها تو چه شرایط خوبی باشن، با درنداشت نظر گرفتن اینکه سگهای ولگرد زیر سطح ۲۰ هستن، این مبلغ کاملاًکند سخاوتمندانهست. احتمال خیلی زیادی وجود داره که اونا بخوان باهات ارتباط برقرار کنن.]
«همونطور کهحدس انتظار میرفت، قضیهچیزی اینه، مگه نه...؟»
یو ایلهان کیسه رو روی دوشش انداخت. یو ایلهان که مطمئن شدهدنبالت بود نگاه اونا روی کیسه چرم گرگ قفل شده، که ارزشش باداشتم چند تا سگ وحشی اصلاً قابل مقایسه نبود، خیالش راحت شد و گفت:
«معامله تموم شد،دیگه درسته؟ این پولدوم منه، مگه نه؟»
«البته که مال شماست!شروع اما قبل از اون،غیرقابل چرا کمی با هم صحب...»
«احتمالاً بهحدس زودی دوبارهمیخواهند همدیگه رو میبینیم.»
«ها؟»
یو ایلهان با سردی جواب داد و بعد از درآوردنحرفات گوشیش، یه برنامه رو اجرا کرد. این برنامهای بود که دیروزمثل بعد از فهمیدن یه چیزی تو میدون دانشگاه دانلود کرده بود.
عملکرد برنامه خیلی ساده بود. تو یک لحظه نور فوقالعاده زیادی از خودشچون ساطع میکرد. بعد از فلش زدن، همه افراد حاضر در اونجا، به جزشخصی خود یو ایلهان، برای یک لحظه چشمهاشون رو بستن و دوباره باز کردن.
«او... اون دیگه چی بود!»
«اون اینجا نیست. ناپدید شد!»
«تو یه زمان به این کوتاهی ناپدیدسونگدائین شد!؟ سطحش چقدر بالاست... !؟ تو اونبالا یکی دنیا چه نوع مهارتی به دست آورده؟»
«شگفتانگیزه، سونگدهاین بولت...»
«نه، مردان سیاهپوش...!»
البته نیازی به توضیحمورد نبود. یو ایلهان هنوزیکی دقیقاً جلوی اونا ایستاده بود.
با اینکه پنهانکاری غیرفعال در طول مبارزه فعال نبود، اماحرفات اگه نگاهشون رو منحرف میکرد، پنهانکاری دوباره فعال میشد. چیزیحالی که یو ایلهان ازش استفاده کرد، شکاف در ادراک بود.
«حالا بریم؟»
[مدت زمانی که طول میکشه تا بهشت به خاطر گزارش منیکی اقدام کنه یک روزه. متاسفم اما تو این مدت، باید به حرکتبزنه ادامه بدیم. هیولاهای خطرناک تو جاهای دیگه هم خودشون رو نشون دادن.]
«باشه، باشه. بیا بعد از گذاشتن اینقبل تو یه جای امن بریم. و منواقعاً باید اون قضیه کلاس رو هم چک کنم.»
یو ایلهان افرادی روبکنم که دیوانهوار دنبالش میگشتن ترکاصلاً کرد و به راه افتاد.
روز طولانیاستفاده اون تازهشروع شروع شده بود.
یادداشت نویسنده:
فصل بعد، اون کلاسش روآماده دریافت میکنه! میخواستم تو همین فصلچرا جاش بدم، اما خیلی طولانی میشد...
باید یه ماسک پر ازجواب اصالت بهش بدم و ماسککرده مرد آهنی رو ازش بگیرم...!
بعد از اینکه روز شلوغ یو ایلهان تمومجواب بشه، به عبارت دیگه، فصل ۳ تموم بشه، میتونمواقعاً بگم که داستان اصلی شروع میشه. لطفاً منتظرش باشید!
یادداشت مترجم:
کلمه Disassembly از این به بعد تجزیه نامیده میشه... ممنون بچهها.
«دوست قوی»تجزیه به ارتشطرز اشاره داره.
ستوان دوم بیچاره...
چیزی که در مورد این نویسنده دوستخیلی دارم اینه که پیشزمینهسازیهای تابلویی انجام میده...باهات و شخصیت اصلی هم اونا رو میدونه!
سم ضعیف -> سممورد -> سم قوی (دویکی مورد دیگه بعداً میان)