---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 13: من تنها شکار می‌کنم (۳) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 13: من تنها شکار می‌کنم (۳)

0

سربازان به بهانه اینکه‌بکنم​ ممکن است دوباره هیولاها ظاهر‌اصلاً​ شوند، غیرنظامیان را دور کردند.

حتی اگر آن‌ها برای ده سال به دنیاهای‌غیرقابل​ دیگر رفته بودند، غیرنظامیان نمی‌توانستند در برابر تفنگ‌ها خودنمایی‌گرگ‌ها​ کنند، مگه نه؟ مردم مطیعانه آنجا را ترک کردند.

«هووو. شانس‌حدس​ آوردیم که‌می‌خواهند​ دوباره این‌طوری دیدیمت.»

چطور ممکن بود هر دو سربازی که او دو بار با آن‌ها‌دنبالت​ روبه‌رو شده بود، زن باشند؟ کنجکاو بود، اما قضیه همین بود. بدون‌داشتم​ اینکه بپرسد هم می‌توانست حدس بزند سربازان می‌خواهند چه چیزی به او بگویند.

در مورد جواب،‌دیگه​ یو ایل‌هان از قبل‌سونگ‌دائین​ یکی آماده کرده بود.

«خیلی دنبالت گشتم. واقعاً،‌شروع​ چرا وقتی یکی می‌خواد‌غیرقابل​ باهات حرف بزنه می‌ذاری می‌ری؟»

من که نرفتم... داشتم همونجا جلوی‌بگویند​ روت وسایلم رو جمع می‌کردم... این‌آماده​ چیزی بود که با خودش فکر کرد.

«هاا، اگه این لباس نظامی تنم نبود این‌طوری‌یکی​ باهام رفتار نمی‌شد... واقعاً اعصابم خورده. باید همه‌ش‌وقتی​ رو بندازم دور یا یه کار دیگه بکنم.»

«ستوان دوم. سونگ‌دائین‌دیگه​ بولت اصلاً به‌دوم​ حرفات گوش نمی‌ده.»

یو ایل‌هان دستش را بالا برد و نیزه را از قسمت سرش گرفت و در حالی که از آن‌نیزه‌اش​ مثل چاقو استفاده می‌کرد، شروع به تجزیه اجساد هیولاها کرد. به طرز غیرقابل باوری ناراحت‌کننده بود، اما چاره‌ای نداشت، چون‌داد​ چرم سگ‌های وحشی و گرگ‌ها بدون تیزی نیزه‌اش بریده نمی‌شد. می‌توانست یک روز را برای ساختن یک چاقو خالی کند.

و برای آن‌بزند​ هم، به یک فضای‌مورد​ کار شخصی نیاز داشت.

«فقط! وقتی‌چیزی​ یکی داره حرف‌جواب​ می‌زنه گوش بده!»

«گوش نمی‌دم.‌کار​ انجامش نمی‌دم.‌بکنم​ کمک هم نمی‌کنم.»

یو ایل‌هان‌استفاده​ با لحنی‌شروع​ کوتاه جواب داد.

«پس لازم نیست چیزی بگی.»

«ش... شاید‌چیزی​ با کشور یا‌جواب​ ارتش مشکلی داری...؟»

او هیچ مشکلی با آن‌ها نداشت. او هم وقتی نمایندگان ورزشی کره در مسابقات‌بالا​ جهانی نتایج خوبی می‌گرفتند، احساس افتخار می‌کرد و همچنین باور داشت که تاریخ و‌طرز​ سنت کره ارزشمند است. او هرگز از اینکه کره‌ای به دنیا آمده بود پشیمان نبود.

فقط مسئله این بود که چنین حس‌طرز​ تعلقی به کشور نمی‌توانست انتخاب‌ها و سرنوشت‌چرم​ یو ایل‌هان را هدایت کند. فقط همین.

یو ایل‌هان که در یک چشم به هم زدن داشت پوست سگ‌های‌آماده​ وحشی را می‌کند، با خودش فکر کرد که وقتی این‌همه جسد گرگ‌می‌ذاری​ اینجاست، آیا واقعاً نیازی به برداشتن اجساد سگ‌های وحشی دارد یا نه.

به خاطر تفاوت سطح، چرم، دندان‌ها و استخوان‌های سگ‌ها‌آماده​ به وضوح ضعیف‌تر از گرگ‌ها بود. البته، همین که آمار‌حرف​ دفاعی بالاتری نسبت به زره‌های فولادی داشتند هم ترسناک بود.

«اجساد سگ‌ها،‌کار​ می‌خواید بخریدشون؟‌بکنم​ براتون تجزیه‌شون می‌کنم.»

ستوان دوم زن، با دیدن یو ایل‌هانی که وقتی پای‌ناراحت‌کننده​ منفعت به میان آمد، با وجود اینکه گفته بود حرف نمی‌زند،‌روز​ مثل کف دست تغییر موضع داد، مات و مبهوت مانده بود.

با این حال، لحظه‌ای که یو ایل‌هان سرش را‌ایل‌هان​ برگرداند و گفت اگر نیازی به آن‌ها ندارند مشکلی‌چرا​ نیست، او به خودش آمد و با عجله فریاد زد.

«می‌خرم! ما می‌خریمشون!»

«پس بهتون می‌فروشمش.»

«اگه ممکنه‌استفاده​ سنگ‌های جادویی‌شروع​ رو هم...»

«اونا رو نمی‌فروشم.»

«بله!... تچ.»

یو ایل‌هان در حالی که به تجزیه سگ‌ها ادامه می‌داد، با ستوان دوم چانه می‌زد. ستوان دوم گفت‌سرش​ که اختیار تصمیم‌گیری ندارد و با مافوق‌هایش تماس گرفت و آن مافوق‌ها که به خوبی یاد گرفته بودند‌سگ‌های​ در نهایت برای مقابله با هیولاها باید از اجساد خودشان استفاده کنند، بلافاصله پیشنهاد یو ایل‌هان را پذیرفتند.

با این حال، در حقیقت، هیولاها در سراسر جهان ظاهر می‌شدند و نه فقط در کره. البته، هیولاهای قدرتمندی‌نیزه‌اش​ مثل دایروولف که یو ایل‌هان کشته بود، ظاهر نمی‌شدند، اما مشاهده هیولاهایی به قدرت سگ سرگردان کاملاً رایج بود‌کوتاه​ و آن‌ها در محدوده‌ای بودند که تفنگ‌های کی-۲، کی-۳ و نارنجک‌های دوستان قدرتمند ارتش کره می‌توانستند از پسشان بربیایند.

اما چرا وقتی یو ایل‌هان گفت که اجساد‌جواب​ را می‌فروشد، آن‌ها سرشان را به نشانه تایید‌گشتم​ تکان دادند؟ این به خاطر وضعیت اجساد بود.

دوستان قدرتمند ارتش وقتی با هیولاها روبه‌رو می‌شوند،‌یکی​ شلیک می‌کنند. حتی سربازانی که به توانایی‌های فیزیکی‌وقتی​ خود اطمینان داشتند هم از تفنگ استفاده می‌کردند.

فقط هیولاهایی در سطح سگ سرگردان پوست‌های ضخیم غیرقابل باوری داشتند، بنابراین آن‌ها‌دستش​ برای کشتن بی‌دردسرشان باید از ده‌ها گلوله تفنگ و گاهی نارنجک استفاده می‌کردند. در‌اجساد​ نتیجه، وضعیت اجساد معمولاً به حدی وحشتناک بود که نمی‌شد به آن‌ها نگاه کرد.

چرم تا حدی آسیب می‌دید که زباله محسوب می‌شد‌باوری​ و استخوان‌ها خرد می‌شدند. بنابراین، اگرچه ممکن بود برای تحقیق‌نیزه‌اش​ قابل استفاده باشند، اما استفاده مستقل از آن‌ها غیرممکن بود.

در مقابل، وضعیت اجساد‌می‌خواهند​ سگ‌های سرگردانی که یو ایل‌هان‌ایل‌هان​ شکار کرده بود چگونه بود؟

حتی ساکنان دنیاهای دیگر هم با دیدن یو ایل‌هان که هیولاها‌خیلی​ را با کمترین میزان آسیب در یک لحظه می‌کشت، انگشت شستشان‌می‌ری​ را به نشانه تایید بالا می‌بردند و او را بهترین شکارچی می‌نامیدند.

حتی همین هم برای آن‌ها معامله خوبی بود، اما اگر مهارت‌های تجزیه او را هم در نظر می‌گرفتند، دیگر زبانشان‌حالی​ بند می‌آمد. صحنه‌ای که اجساد دست‌نخورده به چرم، استخوان و گوشت جدا می‌شدند، طوری که انگار از اول همین‌طور بوده‌اند،‌نیزه‌اش​ بدون هیچ مشکلی به مافوق‌های ستوان دوم هان یورانگ منتقل شد، مهم نبود که کیفیت دوربین گوشی او چقدر بد بود.

«ستوان دوم هان، به هیچ‌وجه‌تجزیه​ نذار بره. با هر روشی‌ناراحت‌کننده​ به جز خشونت بکشونش اینجا!»

«اما اون می‌گه‌بزند​ که هیچ‌وقت با‌بگویند​ ما حرف نمی‌زنه.»

«حتی اگه مجبور‌بگویند​ شدی از تله عسل‌قبل​ استفاده کنی، بکشونش اینجا!»

دوست قدرتمند و زیبا، ستوان دوم هان یورانگ، که برای نخستین بار در زندگی‌اش کلمه تله‌نیزه​ عسل را در یک موقعیت واقعی می‌شنید، در عذاب بود. آیا باید بعد از کتک زدن‌چاره‌ای​ مافوق‌هایش ارتش را ترک می‌کرد، یا باید او را پیش چشم‌پزشک می‌برد تا بینایی‌اش را معاینه کند...

«...سعی می‌کنم راضیش کنم.»

در نهایت، میهن‌پرستی به اندازه ریشه علف و نگرش سربازی حتی کوچک‌تر از آن، بر او غلبه کرد. با این‌می‌خواد​ حال، قبل از اینکه هان یورانگ پس از کشتن احساساتش، تماس را با صدایی به طرز شگفت‌انگیزی ضعیف قطع کند،‌لباس​ یو ایل‌هان که تجزیه سگ‌ها را تمام کرده بود و می‌خواست کار روی گرگ‌ها را شروع کند، به حرف آمد.

«من فقط با‌بگویند​ پول نقد معامله می‌کنم،‌قبل​ پس لطفاً آماده‌ش کنید.»

«...قربان، ایشون این‌طوری می‌گن.»

هان یورانگ دلش‌می‌کرد​ می‌خواست گریه کند. این‌طرز​ تراژدی یک واسطه بود.

از طرف دیگر، یو ایل‌هان‌چیزی​ در حالی که زیر لب آواز‌یکی​ می‌خواند، تجزیه را به پایان رساند.

برخلاف دیروز که با هیولاهای حشره‌ای جنگیده بود، چیزهای بیشتری‌کرده​ به دست آورده بود. دلیلش این بود که پردازش استخوان‌بزنه​ و چرم حیوانات در مقایسه با پوسته حشرات آسان‌تر بود.

البته، استخوان‌های گرگ فلز نبودند، بنابراین ذوب کردن آن‌ها غیرممکن بود، اما او می‌توانست با توجه به ساختار ذاتی‌گرفت​ استخوان‌ها، آن‌ها را به تجهیزات دفاعی و سلاح تبدیل کند و چرم هم بدون شک به یک تجهیزات دفاعی‌گرگ‌ها​ خوب تبدیل می‌شد. نه تنها این، بلکه او قادر بود با استفاده از سنگ‌های جادویی آرتیفکت‌های دیگری هم بسازد.

با این حال، سود مهم‌تر سنگ‌های جادویی بودند. او موقع‌ناراحت‌کننده​ کشتن متوجه نشده بود، اما هم رهبر، یعنی دایروولف، و‌بریده​ هم معاون رهبر، یعنی گرگ بزرگ، هر دو سنگ جادویی داشتند.

علاوه بر این، برخلاف سنگ جادویی به‌مورد​ اندازه دانه سویای آخوندک بزرگ، سنگ جادویی دایروولف‌دنبالت​ تقریباً به اندازه یک دراژه شکلاتی بادامی بود.

«خیلی خوشمزه به نظر می‌رسه...»

[هرگز! سنگ جادویی چیزی نیست که‌دوم​ یک انسان بتونه مستقیماً مصرف کنه!‌نمی‌ده​ می‌خوای تحت کنترل مانای هیولا دربیای!؟]

«ووآ...»

یو ایل‌هان با‌بزند​ شنیدن هشدار تند‌بگویند​ ارتا، وحشت‌زده گفت.

چون... این‌چیزی​ دیگه یه پیش‌زمینه‌سازی‌جواب​ خیلی تابلو نبود!؟

یو ایل‌هان، یک گوشه‌گیر آموزش‌دیده، در نهایت فاجعه‌ای رو که حرف‌های ارتا به همراه می‌آورد‌برد​ پیش‌بینی کرد. در آینده‌ای نه چندان دور، انسان‌ها از روی طمع برای سریع‌تر قوی شدن،‌باوری​ سنگ‌های جادویی رو می‌بلعیدن و به هیولا تبدیل می‌شدن، و یو ایل‌هان مجبور می‌شد باهاشون بجنگه...

یو ایل‌هان می‌تونست به خودش اطمینان بده که این‌باوری​ اتفاق نه یک بار، بلکه بارها و بارها رخ می‌ده،‌نیزه‌اش​ چون انسان‌ها احمق هستن و همون اشتباهات رو تکرار می‌کنن.

با دونستن این موضوع تمام انرژیش‌بگویند​ رو از دست داد، پس یو ایل‌هان‌کرده​ سنگ‌های جادویی بی‌گناه رو توی دستش چرخوند.

«سنگ‌های جادویی واقعاً قشنگن.»

«آره، خب.»

بدون در نظر گرفتن سنگ‌های جادویی باس و مینی‌باس، تعداد سنگ‌های‌چاره‌ای​ جادویی معمولی‌ای که یو ایل‌هان برداشت کرده بود به حدود ۲۰ تا‌خالی​ می‌رسید. هان یورانگ با دیدن این صحنه آب دهانش رو قورت داد.

با ترکیب همه اونا، حتی توی گوندیا، دنیای دیگه‌ای که اون بهش رفته بود،‌خیلی​ به پول هنگفتی تبدیل می‌شد. و از اونجایی که این یکی از مواد کلیدی‌همونجا​ برای ساخت آرتیفکت‌هایی بود که همه می‌خواستن، ارزشش روی زمین صدها یا هزاران برابر می‌شد.

البته، اینکه چه‌بگویند​ کسی می‌تونست چنین آرتیفکت‌هایی‌قبل​ بسازه، داستان دیگه‌ای بود.

«همف، چی کار‌دیگه​ کنم، از تله‌دوم​ عسل استفاده کنم؟»

در حالی که هان یورانگ داشت به چیزهای احمقانه فکر می‌کرد، یو ایل‌هان سنگ‌های‌چرم​ جادویی و بدن‌های تجزیه‌شده گرگ‌ها رو مرتب کرد. برای حملشون، موقتاً با استفاده از‌داشت​ چرم گرگ یه کیسه ساخت و چرم، استخوان‌ها و سنگ‌های جادویی رو داخلش گذاشت.

و وقتی همه اونا رو داخل‌بگویند​ کیسه گذاشت، چیزی که باقی موند‌آماده​ کوه‌هایی از گوشت هیولای گرگ بود.

«این قابل خوردنه؟»

[اگه مهارت مقاومت‌دیگه​ در برابر سم‌دوم​ ضعیف رو داشته باشی.]

با حرف‌های خونسردانه ارتا، اون بی‌خیال گوشت گرگ شد. با‌ناراحت‌کننده​ این حال، وقتی می‌خواست کیسه رو روی دوشش بندازه، هان‌بریده​ یورانگ با احتیاط بهش نزدیک شد و با چشم‌هایی ترحم‌انگیز پرسید.

«می‌تونی... یکم از اون‌می‌خواهند​ شنگ‌های جادویی و چرم گُرگ‌ایل‌هان​ خاکشتری رو به من بفروشی...؟»

«نه.»

«باشه.»

چطور می‌تونست به این راحتی‌تجزیه​ رد کنه؟ نکنه تو زندگی قبلیش‌چاره‌ای​ یه ژنرال خشک و جدی بوده...؟

هان یورانگ که با کمی لوس‌بازی حرف زده بود، وقتی دید جذابیتش‌آماده​ روی اون کار نمی‌کنه، مجبور شد با چشم‌های اشکی عقب‌نشینی کنه. با‌می‌ذاری​ خودش عهد بست که وقتی برگشتن، سربازها رو تا حد مرگ کتک بزنه.

در همون زمان، پول نقد رسید. یه سرویس تحویل‌آماده​ پول نقد بود که یه پرسنل در سطح سرهنگ دوم‌حرف​ و یه پرسنل دولتی هم به عنوان اشانتیون همراهش بودن.

یو ایل‌هان می‌خواست فقط اون اشانتیون رو پس بفرسته، اما اوضاع‌گوش​ این‌طوری پیش نرفت. می‌گفتن که الهه خوش‌شانسی و الهه بدشانسی همیشه جفتی‌استفاده​ با هم میان، و به نظر می‌رسید که این حرف حقیقت داره.

«شما واقعاً شگفت‌انگیز هستید! کی فکرش‌اجساد​ رو می‌کرد که به تنهایی با‌نداشت​ قدرت خودتون تمام اون هیولاها رو بکشید!»

یو ایل‌هان این مزخرفات رو‌چیزی​ کاملاً نادیده گرفت و فقط در‌یکی​ سکوت مقدار پول رو چک کرد.

در مجموع ۳۷۰ میلیون وون.

دست‌هاش کمی لرزید. با وجود هزار سال تمرین، نمی‌تونست در برابر این مبلغ هنگفت‌بالا​ پولی که جلوش بود مضطرب نشه. دلیلش این بود که با وجود اینکه کشتی‌های‌طرز​ بزرگ و ماشین‌های اسپرت درجه یک رونده بود، اما هنوز از بانک‌ها دزدی نکرده بود.

[مهم نیست چرم و استخوان‌ها تو چه شرایط خوبی باشن، با در‌نداشت​ نظر گرفتن اینکه سگ‌های ولگرد زیر سطح ۲۰ هستن، این مبلغ کاملاً‌کند​ سخاوتمندانه‌ست. احتمال خیلی زیادی وجود داره که اونا بخوان باهات ارتباط برقرار کنن.]

«همون‌طور که‌حدس​ انتظار می‌رفت، قضیه‌چیزی​ اینه، مگه نه...؟»

یو ایل‌هان کیسه رو روی دوشش انداخت. یو ایل‌هان که مطمئن شده‌دنبالت​ بود نگاه اونا روی کیسه چرم گرگ قفل شده، که ارزشش با‌داشتم​ چند تا سگ وحشی اصلاً قابل مقایسه نبود، خیالش راحت شد و گفت:

«معامله تموم شد،‌دیگه​ درسته؟ این پول‌دوم​ منه، مگه نه؟»

«البته که مال شماست!‌شروع​ اما قبل از اون،‌غیرقابل​ چرا کمی با هم صحب...»

«احتمالاً به‌حدس​ زودی دوباره‌می‌خواهند​ همدیگه رو می‌بینیم.»

«ها؟»

یو ایل‌هان با سردی جواب داد و بعد از درآوردن‌حرفات​ گوشیش، یه برنامه رو اجرا کرد. این برنامه‌ای بود که دیروز‌مثل​ بعد از فهمیدن یه چیزی تو میدون دانشگاه دانلود کرده بود.

عملکرد برنامه خیلی ساده بود. تو یک لحظه نور فوق‌العاده زیادی از خودش‌چون​ ساطع می‌کرد. بعد از فلش زدن، همه افراد حاضر در اونجا، به جز‌شخصی​ خود یو ایل‌هان، برای یک لحظه چشم‌هاشون رو بستن و دوباره باز کردن.

«او... اون دیگه چی بود!»

«اون اینجا نیست. ناپدید شد!»

«تو یه زمان به این کوتاهی ناپدید‌سونگ‌دائین​ شد!؟ سطحش چقدر بالاست... !؟ تو اون‌بالا​ یکی دنیا چه نوع مهارتی به دست آورده؟»

«شگفت‌انگیزه، سونگ‌ده‌این بولت...»

«نه، مردان سیاه‌پوش...!»

البته نیازی به توضیح‌مورد​ نبود. یو ایل‌هان هنوز‌یکی​ دقیقاً جلوی اونا ایستاده بود.

با اینکه پنهان‌کاری غیرفعال در طول مبارزه فعال نبود، اما‌حرفات​ اگه نگاهشون رو منحرف می‌کرد، پنهان‌کاری دوباره فعال می‌شد. چیزی‌حالی​ که یو ایل‌هان ازش استفاده کرد، شکاف در ادراک بود.

«حالا بریم؟»

[مدت زمانی که طول می‌کشه تا بهشت به خاطر گزارش من‌یکی​ اقدام کنه یک روزه. متاسفم اما تو این مدت، باید به حرکت‌بزنه​ ادامه بدیم. هیولاهای خطرناک تو جاهای دیگه هم خودشون رو نشون دادن.]

«باشه، باشه. بیا بعد از گذاشتن این‌قبل​ تو یه جای امن بریم. و من‌واقعاً​ باید اون قضیه کلاس رو هم چک کنم.»

یو ایل‌هان افرادی رو‌بکنم​ که دیوانه‌وار دنبالش می‌گشتن ترک‌اصلاً​ کرد و به راه افتاد.

روز طولانی‌استفاده​ اون تازه‌شروع​ شروع شده بود.

یادداشت نویسنده:

فصل بعد، اون کلاسش رو‌آماده​ دریافت می‌کنه! می‌خواستم تو همین فصل‌چرا​ جاش بدم، اما خیلی طولانی می‌شد...

باید یه ماسک پر از‌جواب​ اصالت بهش بدم و ماسک‌کرده​ مرد آهنی رو ازش بگیرم...!

بعد از اینکه روز شلوغ یو ایل‌هان تموم‌جواب​ بشه، به عبارت دیگه، فصل ۳ تموم بشه، می‌تونم‌واقعاً​ بگم که داستان اصلی شروع می‌شه. لطفاً منتظرش باشید!

یادداشت مترجم:

کلمه Disassembly از این به بعد تجزیه نامیده می‌شه... ممنون بچه‌ها.

«دوست قوی»‌تجزیه​ به ارتش‌طرز​ اشاره داره.

ستوان دوم بیچاره...

چیزی که در مورد این نویسنده دوست‌خیلی​ دارم اینه که پیش‌زمینه‌سازی‌های تابلویی انجام می‌ده...‌باهات​ و شخصیت اصلی هم اونا رو می‌دونه!

سم ضعیف -> سم‌مورد​ -> سم قوی (دو‌یکی​ مورد دیگه بعداً میان)

ناولها | novelha.net