---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 19: من آن‌ها را می‌سازم (۴) • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 19: من آن‌ها را می‌سازم (۴)

0

حکاکی روی آرتیفکتی که فرم آن با هارکانیوم شکل گرفته بود و پر کردن‌ستایش​ آن با فلز مایع الحضرا، در طول فرآیند خاتم‌کاری، بسیار سخت‌تر و خسته‌کننده‌تر از چیزی‌حتماً​ بود که فکر می‌کرد. دلیلش این بود که یک اشتباه به شکست کامل منجر می‌شد.

با این حال، یو ایل‌هان قدرت بازوهایش را که حاصل سال‌ها تمرین بود، با‌دیگری​ دقتی بی‌نقص تنظیم کرد و به کارش ادامه داد. همان‌طور که انتظار می‌رفت، حتی‌تماشاگر​ به شکست فکر هم نمی‌کرد و بدون لحظه‌ای استراحت، داشت به این آرتیفکت جان می‌بخشید.

تماشای یو ایل‌هان در حین کار، با آن حرکات ظریف‌ظریف​ دست که نه زیاده‌روی در آن‌ها بود و نه کم‌کاری،‌دیگری​ واقعاً قابل ستایش بود؛ خالص‌تر از هر چیز دیگری و زیبا.

لیتا احتمالاً هزار سال تمام این رویِ یو ایل‌هان را در انحصار خود‌چشم​ نگه داشته بود. او حتماً به‌تنهایی تماشاگر این موجود فروتر بوده که چطور‌بازدهی​ تمام تمرکزش را روی یک کار می‌گذاشت و در نهایت، از محدودیت‌هایش عبور می‌کرد.

[آه. فکر‌می‌بخشید​ کنم یه‌حین​ کم درکش می‌کنم.]

ارتا فقط ذره‌ای فهمید که چرا لیتا، کسی که حتی در میان موجودات‌چیز​ برتر هم با احترام و شرافت با او رفتار می‌شد، عاشق یک موجود‌حتماً​ فروتر شده بود که هیچ چیز خاصی در موردش وجود نداشت. فقط یک ذره!

در همان لحظه، یو ایل‌هان ابزارش را زمین گذاشت.‌حرکات​ صدای ضعیف فلزی، ارتا را به واقعیت برگرداند و‌خالص‌تر​ هم‌زمان دو جمله روی شبکیه چشم یو ایل‌هان ظاهر شد.

[شما مهارت آهنگری سطح مکس را بیدار کرده‌اید.]

[شما لقب «خالق اسطوره‌ها» را به دست آورده‌اید. تمام بازدهی فعالیت‌های تولیدی ۲۰ درصد افزایش می‌یابد.]

پنجره سیستم

جمله‌ای که مانند یک اعلامیه نشان می‌داد دیگر هیچ‌هیچ​ قلمرویی برای پیشروی باقی نمانده، درست مثل تجزیه، و لقبی‌گذاشت​ که در آینده کمک بزرگی برای یو ایل‌هان خواهد بود.

فقط با همین‌ها، یو ایل‌هان با‌لحظه​ خودش فکر کرد که برداشتن چکش‌فلزی​ ارزشش را داشت. او موفق شده بود.

در حالی که با‌موردش​ احتیاط تله ویرانی را زمین‌لحظه​ می‌گذاشت، با ارتا صحبت کرد.

«کارم تموم شد.»

[……چی؟! یعنی به این زودی؟]

«منظورت چیه به‌نداشت​ این زودی؟... بذار‌لحظه​ ببینم، پنج ساعت گذشته‌ها؟»

یو ایل‌هان هم موقع کار گذر زمان را‌همان​ از دست می‌داد، برای همین فقط بعد از‌واقعیت​ نگاه کردن به ساعت می‌توانست این را بگوید.

ارتا وقتی فهمید که حق با اوست، سرخ شد.‌هیچ​ چون این یعنی پنج ساعت تمام، با فراموش کردن‌زمین​ گذر زمان، به تماشای کار کردن او نشسته بود.

[حتی اگه پنج ساعت‌احترام​ هم باشه، بازم خیلی سریعه.‌هیچ​ واقعاً طبق نقشه کاملش کردی؟]

«مثل مادرشوهرا‌وجود​ گیر نده و‌همان​ خودت چکش کن.»

ارتا تایید کرد.‌خاصی​ بی‌نقص بود. تا حدی‌ذره​ که زبانش بند آمد.

اصلاً کی باور می‌کرد این‌شرافت​ را یک انسان ساخته باشد؟‌خاصی​ فقط می‌توانست مات و مبهوت بماند.

با این حال، ارتا‌احترام​ هم مثل لیتا نمی‌توانست‌شده​ به‌راحتی از دیگران تعریف کند.

[اهم، فکر کنم این نمره قبولی‌لحظه​ رو می‌گیره. اما هنوز فرآیند دست‌ورزی‌فلزی​ مانا با فسینوم و سنگ جادو مونده.]

«منتظر همون بودم.»

[آـ آره درسته. قرار‌احترام​ بود فرشته‌ها تو این‌شده​ کار کمک کنن، مگه نه.]

یو ایل‌هان هم مشتاقانه منتظر بود ببیند این آرتیفکت که‌خاصی​ دارای سطح بالایی از جادو بود و با وجود اینکه‌صدای​ خودش آن را ساخته بود نمی‌توانست درکش کند، چطور تکمیل می‌شود.

وقتی با چشمانی براق به ارتا نگاه کرد، ارتا برای‌صدای​ اینکه تصویر یو ایل‌هانِ در حال کار را از ذهنش‌شما​ بیرون کند، مدام سرفه‌های مصلحتی می‌کرد و به حرفش ادامه داد.

[لطفاً یه لحظه‌خاصی​ صبر کن. الان‌نداشت​ همکارام رو صدا می‌زنم.]

«لیتا چی؟»

[اون نمیاد.]

بعد از اینکه ارتا با خونسردی تمام، سوال پر از‌صدای​ امید یو ایل‌هان را قطع کرد، کار واقعاً غیرقابل‌باوری انجام داد.‌مهارت​ او باعث شد یک هاله زرد درخشان بالای سرش ظاهر شود!

«این همون لامپ‌خاصی​ مهتابیه که فقط وقتی‌ذره​ بچه بودم وجود داشت!»

[این هاله یه فرشته‌ست!]

بعد از جواب دادن به این تیکه که انتظارش را هم‌موردش​ داشت، کاری که ارتا کرد چیزی جز برقراری ارتباط نبود. او برای‌واقعیت​ همکاران فرشته‌اش که در بهشت در حالت آماده‌باش بودند، پیام فرستاده بود.

هاله فرشته نماد پیوندی مطلق بود که از محدودیت‌های زمان و مکان و همچنین‌برگرداند​ خود دنیا فراتر می‌رفت. این یک قابلیت انحصاری برای فرشتگان بود که می‌توانست احساسات،‌خالق​ مقاصد و اراده شخص را به همکارانی که همان هاله را داشتند منتقل کند.

طولی نکشید که چهار پنج نفر که مثل ارتا نور درخشانی از خود ساطع‌ضعیف​ می‌کردند، داخل کارگاه یو ایل‌هان ظاهر شدند. در میان آن‌ها هم مرد بود و‌بیدار​ هم زن، اما نقطه مشترکشان این بود که همگی مردانی خوش‌قیافه و زنانی زیبا بودند.

[ارتا، واقعیت داره؟]

[با چشمای‌موجودات​ خودت ببین،‌احترام​ فاشتا. مدرکش اینجاست.]

[فکر اینکه یه‌نداشت​ انسان تله ویرانی ساخته‌ابزارش​ باشه، نمی‌تونم باورش کنم.]

[با این حال، بوی بهشت نمیده.‌نداشت​ این واقعاً شیئیه که خالصانه با‌گذاشت​ قدرت یه انسان روی زمین ساخته شده.]

ارتا دست زد و توجه فرشتگانی را‌عاشق​ که داشتند ذره‌ذره احساساتی مثل ناباوری، شگفتی، ترس‌همان​ و چیزهای مشابه را بروز می‌دادند، جلب کرد.

[وقت زیادی نداریم!‌برتر​ باید فوراً دست‌رفتار​ به کار بشیم!]

[درسته.]

[آره، درسته.]

[دست‌ورزی مانا‌موجودات​ خوب پیش‌احترام​ میره؟ کنجکاوم بدونم.]

فرشتگان در حالی که گپ می‌زدند، دور هم‌شده​ جمع شدند و هر کدام دستشان را به‌لحظه​ ترتیب روی شانه‌ها، سر و کمر یو ایل‌هان گذاشتند.

در آن لحظه،‌نداشت​ فشار عظیمی روی‌لحظه​ روانش آوار شد.

[شروع کن، انسان.]

[ما مسیر اراده رو هدایت می‌کنیم.‌رفتار​ تو فقط باید اراده کنی که‌وجود​ می‌خوای تله ویرانی رو تموم کنی.]

[یو ایل‌هان، این دقیقاً مثل همون دفعه‌ست که برای اولین بار دست‌ورزی‌وجود​ مانا انجام دادی. اگه با سنگ‌های جادو و فسینوم تو یه دستت‌برگرداند​ و تله ویرانی تو دست دیگه‌ت تمرکز کنی، بقیه‌ش رو ما انجام می‌دیم.]

موجودات برتر این‌گونه بودند؟ با وجود اینکه فقط دست‌هایشان با‌صدای​ او در تماس بود، روحشان، اراده‌های والایشان و مانای نجیبشان، یو‌مهارت​ ایل‌هان را که فقط یک انسان پست بود، در هم می‌فشرد.

با وجود اینکه هیچ خصومتی با یو ایل‌هان نداشتند، فقط‌ابزارش​ با رویارویی با آن‌ها، او به‌طور خودکار آسیب می‌دید. یک‌شبکیه​ دیوار چهاربعدی غیرقابل‌عبور بین آن‌ها و یو ایل‌هان وجود داشت.

اگر یک انسان معمولی بود، بلافاصله هوشیاری‌اش را از‌هیچ​ دست می‌داد. او فقط با اراده‌ای که حتی پس‌زمین​ از هزار سال زندگی زنگ نزده بود، می‌توانست دوام بیاورد.

در طول آن هزار سال، فقط قدرت مبارزه و تکنیک‌هایش نبودند که صیقل یافته بودند. اراده برای تسلیم‌زمین​ نشدن در زندگی و باور به ادامه دادن مسیر. قلب فولادینی که او را در طول سال‌های بی‌شمار‌کرده‌اید​ سر پا نگه داشته بود، به او اجازه داد تا در آنجا بایستد و هوشیاری‌اش را حفظ کند.

«فوو...»

او به‌آرامی نفس‌های عمیقی‌موردش​ کشید تا خودش را‌همان​ آرام کند و محکم بایستد.

سنگ‌های جادو و فسینوم را در دست راست و تله ویرانی را در دست چپش‌همان​ نگه داشت. فرشتگان در حالی که به این صحنه نگاه می‌کردند، هرطور که دلشان می‌خواست‌شما​ با هم گپ می‌زدند. او همه آن‌ها را نادیده گرفت و بی‌صدا چشمانش را بست.

سپس تصور کرد. صحنه‌ای را‌شرافت​ که همه این‌ها در هم‌خاصی​ ادغام شده و یکی می‌شوند.

او آرزو کرد. تولد سیاه‌چالی که بتواند تمام‌زمین​ حیواناتی را که پس از به دست آوردن‌جمله​ قدرت و عقل تکامل یافته بودند، زندانی کند.

[……تمرکز کنین.]

[صحنه‌ای رو به من نشون‌شرافت​ ندین که مغلوب اراده یه‌خاصی​ انسان شدین. آبروی هرچی فرشته‌ست میره.]

[ها، واقعاً چطور همچین انسان‌شرافت​ جالبی پیدا شده؟ فکر نکنم فقط‌موردش​ به خاطر اون هزار سال باشه...]

[گفتم تمرکز کن، آهااتا.]

فرشتگان هم هم‌زمان مانا و اراده‌شان را ساطع کردند. اگر قدرتشان مستقیماً اعمال‌صدای​ می‌شد، همان نتایجی را به دست می‌آوردند که در بهشت ساخته شده بود،‌سطح​ بنابراین تمام قدرت و اراده آن‌ها از طریق یو ایل‌هان به نمایش گذاشته شد.

در میان آن‌ها، وقتی به اراده قوی یو ایل‌هان نگاه می‌کردند، برخی برای لحظه‌ای با خود فکر‌ابزارش​ کردند «نکنه تله ویرانی حتی بدون ما هم تکمیل بشه؟»، اما پس از اینکه متوجه شدند این‌مکس​ کار یعنی دور ریختن تمام غرورشان به‌عنوان موجودات برتر، بلافاصله این فکر را از ذهنشان پاک کردند.

اراده یو ایل‌هان و اراده فرشتگان به هم گره خوردند و شروع به تغییر‌ذره​ دادن تله ویرانی کردند. مانای سرکوب‌گر، جادوی حک‌شده در تله ویرانی را فعال کرد‌چشم​ و قدرت فسینوم به درون آن منتقل شد. کارگاه پر از نوری درخشان شد.

[بیشتر.]

[فقط یکم دیگه.]

[ای انسان...]

دست‌ورزی مانا کمی بعد به پایان رسید. فسینوم و سنگ‌های جادویی در دست‌نداشت​ راستش طوری ناپدید شدند که انگار آب شده باشند و در عوض، تله‌جمله​ ویرانی شروع به ساطع کردن نور قرمز ضعیفی کرد که هاله‌ای غیرعادی داشت.

این تولد‌وجود​ یک آرتیفکت‌ذره​ واقعاً بی‌نقص بود.

تله ویرانی «دقیق» و «خاکی» تکمیل شد.

پنجره سیستم

مهارت دست‌ورزی مانا به سطح ۷ ارتقا یافت. کیفیت آرتیفکت ساخته‌شده افزایش می‌یابد.

پنجره سیستم

یو ایل‌هان هم پس از ظاهر‌نداشت​ شدن این خطوط در میدان دیدش،‌گذاشت​ با احتیاط چشمانش را باز کرد.

همین که حس کرد وزن روی کف دستانش از بین رفته، دید که‌نداشت​ تله ویرانی تکمیل‌شده روی دستش شناور است. ده‌ها حلقه فلزی که مکعب درونشان‌جمله​ را احاطه کرده بودند و می‌چرخیدند، منظره‌ای واقعاً شگفت‌انگیز را خلق کرده بودند.

[با اینکه برای‌برتر​ حدود ده بار‌رفتار​ شکست آماده شده بودم.]

[فکرش رو‌وجود​ نمی‌کردم همون بار‌همان​ اول موفق بشیم...]

فرشتگان مات و مبهوت به نظر می‌رسیدند. با اینکه یو ایل‌هان هم‌گذاشت​ احساس غرور می‌کرد و حس می‌کرد تلاش‌هایش دیده شده، اما ظرفیت روانی‌اش‌مهارت​ داشت به حد نصاب می‌رسید، بنابراین با احتیاط از فرشتگان فاصله گرفت.

«اول از همه، از‌احترام​ من دور شید. آگاهی شما‌هیچ​ فشار خیلی زیادی بهم میاره.»

[درسته. ما حتی‌برتر​ فراموش کردیم که تو‌عاشق​ یک موجود فروتر هستی.]

[بله. کارت عالی بود، انسان...‌همان​ نه، فکر کنم بی‌ادبی باشه که‌ضعیف​ باهات مثل بقیه انسان‌ها رفتار کنیم.]

[اسم او یو ایل‌هان است.]

[یو ایل‌هان، ممنون. من نیمه‌باور بودم، اما این واقعاً‌هیچ​ یک مهارت استثنایی است. اگر ممکن باشد، حتی دلم‌زمین​ می‌خواهد وقتی روی فرآیند متالورژی کار می‌کنی هم تماشایت کنم.]

[ما حتی نمی‌دانیم‌برتر​ که آیا درست‌رفتار​ کار می‌کند یا نه.]

در آن لحظه،‌نداشت​ یکی از فرشتگان‌لحظه​ پرید وسط بحث.

[باید آزمایشش کنیم.]

[کاملاً منطقی است.]

[یو ایل‌هان، با هم می‌رویم. شاید‌رفتار​ اگر فرآیند تولد یک سیاه‌چال را‌وجود​ ببینی، به دست‌ورزی مانای تو کمک کند.]

وقتی کار تمام شد، فرشتگان دوباره شروع به بلند صحبت کردن کردند، اما این بار، حرف‌هایشان متفاوت بود.‌چشم​ آن‌ها به دو دسته تقسیم شدند: کسانی که از داشتن چنین اراده و توانایی محکمی در یک انسان‌می‌یابد​ پست احساس ناراحتی می‌کردند، و کسانی که می‌خواستند توانایی‌اش را به رسمیت بشناسند و مشتاق پرورش او بودند.

البته، از آنجا که در هسته‌نداشت​ وجودی‌شان موجودات نیکی بودند، هیچ‌کس نیت‌گذاشت​ بدی نسبت به او در سر نداشت.

[نظر من هم همین است.‌شرافت​ یو ایل‌هان، نمی‌خواهی صحنه فعال‌خاصی​ شدن تله ویرانی را ببینی؟]

«نیازی به‌موجودات​ دوباره گفتنش‌احترام​ نیست. بریم.»

او همیشه از اطلاعات و محرک‌های جدید‌ابزارش​ استقبال می‌کرد. هیچ دلیلی وجود نداشت که‌برگرداند​ یو ایل‌هان این پیشنهاد را رد کند.

در حالی که یو ایل‌هان داشت عرق روی صورتش را با یک حوله‌صدای​ پاک می‌کرد، فرشتگان شروع به بررسی واقعی بودن تله ویرانی کردند. با این حال،‌مکس​ یکی از فرشتگان که داشت از زیبایی ظاهری آن تعریف می‌کرد، ناگهان فریاد زد.

[واو، این هم‌برتر​ آپشن آلفا داره‌رفتار​ هم آپشن بتا!]

[چی؟]

[دقیق، خاکی... واقعیت داره.]

یو ایل‌هان در حالی که عرقش را پاک‌همان​ می‌کرد، گوش‌هایش را تیز کرد. ارتا که متوجه‌واقعیت​ این موضوع شده بود، با آهی توضیح داد.

[ما به ویژگی‌های اضافه‌ای که به محصول آهنگری و دست‌ورزی مانا متصل می‌شود، «آپشن» می‌گوییم. این‌لحظه​ ویژگی‌ها بر اساس شانس، مواد اولیه و توانایی سازنده به صورت تصادفی ظاهر می‌شوند. معمولاً دو نوع‌سطح​ آلفا و بتا وجود دارد، اما ظاهر شدن هر دو در اولین ساخته بی‌سابقه است. راضی شدی؟]

«تو همه‌چیز رو می‌دونی، نه؟»

[بله، من همه‌چیز را می‌دانم.]

پس از تایید تله ویرانی، یو ایل‌هان به همراه فرشتگان بیرون رفت. از آنجا که نمی‌توانست پرواز‌برگرداند​ کند، دو فرشته در حین پرواز بازوهایش را گرفتند. اما صادقانه بگویم، با اینکه ظاهرش اصلاً خفن‌بازدهی​ نبود، یو ایل‌هان فقط از همین واقعیت که داشت در آسمان پرواز می‌کرد، غرق در شادی بود.

خیابان‌ها همچنان ساکت بودند. صدای زوزه هیولاها از جایی به‌خاصی​ گوش می‌رسید، صدای سربازانی که با ناامیدی شلیک می‌کردند و صدای‌ضعیف​ پرواز هلیکوپترها. او واقعاً حس کرد که آخرالزمان فرا رسیده است.

[هی، این انسان که‌احترام​ فرشته نیست. باید روش‌شده​ جادوی نامرئی‌کننده اجرا کنیم.]

[نیازی نیست. مگر اینکه او‌همان​ اول حمله کند، هیچ راهی وجود‌ضعیف​ ندارد که انسان‌ها متوجه حضورش بشوند.]

[چی؟ امکان نداره...]

چرا، امکانش بود.

[یعنی واقعاً نمی‌تونن تشخیصش بدن؟]

[همان‌طور که‌وجود​ انتظار می‌رفت،‌ذره​ تنها جا مانده...!]

فرشتگان با شوک به یو ایل‌هان که داشت با بدن انسانی‌اش یک معجزه را رقم می‌زد نگاه کردند و‌جمله​ یو ایل‌هان هم حسابی کلافه شده بود. او با خودش عهد کرد که بعد از اتمام این ماموریت یا‌افزایش​ هر اسم دیگری که داشت، دیگر با این فرشتگان که مثل میمون باغ‌وحش به او نگاه می‌کردند، دمخور نشود.

مکانی که به‌برتر​ آن رسیدند، بالای‌رفتار​ یک تپه بود.

در مقابل یو ایل‌هان که مشتاقانه منتظر بود ببیند این‌خاصی​ آرتیفکت چگونه فعال می‌شود، ارتا که تله ویرانی را در‌صدای​ دست داشت، قبل از پرتاب کردنش نفس عمیق و کوتاهی کشید.

«هی!»

[تماشا کن، یو ایل‌هان.]

در حالی که تله ویرانی در‌رفتار​ حال سقوط بود، حلقه‌های فلزی که‌وجود​ در قسمت بیرونی می‌چرخیدند ناگهان بزرگ شدند.

حلقه‌ای که تنها ۲۰ سانتی‌متر قطر داشت، به ۱ متر، ۳‌موردش​ متر، ۸ متر افزایش یافت و بدون هیچ محدودیتی آن‌قدر بزرگ و‌واقعیت​ نازک شد که دیگر قابل دیدن نبود و در هوا پخش شد.

نه، آیا واقعاً «پخش» شده بود؟ در حالی که یو ایل‌هان در شک‌واقعیت​ بود، در همان لحظه، حلقه دوم و سوم به ترتیب شروع به انبساط‌کرده‌اید​ و پخش شدن کردند. فرشتگان با تماشای این صحنه، با رضایت سر تکان دادند.

[پس تا اینجا‌خاصی​ که همه‌چیز داره‌نداشت​ خوب پیش می‌ره.]

«...»

این یعنی پدیده‌ای که همین الان رخ‌عاشق​ داد یک شکست نبود. شاید حلقه‌های فلزی از‌همان​ همان ابتدا با همین هدف ساخته شده بودند؟

در حالی که‌نداشت​ یو ایل‌هان داشت تمام‌ابزارش​ حواسش را متمرکز می‌کرد...

زمین لرزید.

هیولاها شروع به‌برتر​ جمع شدن به‌رفتار​ سمت تپه کردند.

یادداشت نویسنده:

شخصیت اصلی تو سری خور نیست... T^T

این در نهایت یک «ماموریت» است. به این معنی که شخصیت اصلی حق‌واقعیت​ انتخاب برای رد کردن آن را داشت. او کاری را که خودش بخواهد‌کرده‌اید​ انجام می‌دهد، نه فقط به این خاطر که به او دستور داده شده است.

ارتا او را تهدید نکرد. در‌ضعیف​ وهله اول، یو ایل‌هان اول سوال پرسید‌چشم​ و ارتا فقط حقیقت را جواب داد.

خدا قطعاً نه قادر مطلق است و نه‌همان​ دانای مطلق. این یکی از مهم‌ترین دلایلی است‌واقعیت​ که باعث می‌شود این رمان منطقی به نظر برسد.

خدا و فرشتگان از انسان‌ها کلاهبرداری نمی‌کنند. سختی ماموریت رابطه مستقیمی با پاداش آن دارد و اگر حتی این موضوع هم جای شک داشته باشد... آن‌وقت دیگر نمی‌توان به هیچ‌چیز اعتماد کرد. T^T

دلیل اینکه پاداش قبل از ماموریت داده نشد این بود که ارتا نمی‌توانست قضاوت کند آیا‌لحظه​ شخصیت اصلی در ماموریت موفق می‌شود یا نه، و اگر موفق شد، چقدر موفقیت‌آمیز خواهد بود،‌آهنگری​ و در پایان ماموریت به چه چیزی نیاز خواهد داشت؛؛ باید این قسمت را اضافه کنم.

شخصیت اصلی درباره پاداش سوالی نپرسید چون قبلاً برای‌واقعاً​ ماموریت قبلی‌اش یک پاداش رضایت‌بخش (شعله جاودان) دریافت کرده بود.‌سال​ می‌توانید این‌طور برداشت کنید که او به آن‌ها «اعتماد» دارد.

شعله جاودان پاداش بیش از حد قدرتمندی است. به‌هیچ​ نظر می‌رسد توضیحات من کافی نبوده. اینکه چقدر خوب‌زمین​ است، با پیشروی داستان مشخص خواهد شد، پس منتظرش باشید!

آپشن پیشوند و آپشن پسوند به آلفا و بتا‌حرکات​ تغییر خواهند کرد. من این را از بازی مابینوگی‌خالص‌تر​ برداشتم و همان‌طور که انتظار می‌رفت، اصلاً خوب نشد. هیهی!

یادداشت مترجم:

برخی از فرشتگان با لحن باستانی‌نداشت​ صحبت می‌کنند، اما من هیچ‌کدام از این‌صدای​ چیزها را بلد نیستم، پس گور باباش.

همان‌طور که در بالا دیدید، نام «یو ایل‌هان» می‌تواند به معنای‌کم‌کاری​ «تنها» یا «منحصربه‌فرد» باشد. در حالی که نام پدرش، «یو یونگ‌هان»‌سال​ می‌تواند به معنای «مفید» باشد. این موضوع بعداً مطرح خواهد شد.

اسپویل کوچک:‌موجودات​ [...یک مهارت‌احترام​ مفید.] «مهارت بابا؟»

اهم، هیچ‌کس با خوندن «تله‌دست​ ویرانی» به یاد توتسوکا سایکا‌قابل​ از انیمه اورگایرو نمی‌افته، درسته؟

وقتشه بریم فصل ۶۵‌احترام​ این رمان رو تو‌شده​ سایت مونپیا بخونیم! ❤

ناولها | novelha.net