خورشید را بکش
زمین، هزاران سال پس از آخرالزمان. با از راه رسیدن «اسپکترها» - موجوداتی هولناک با قدرتهایی وحشتناک که جهان را به ویرانی کشاندند - فناوریها و پیشرفتهای بیشماری در گذر زمان نابود و فراموش شدند. در طول هزاران سال پس از آن، بشریت بارها خود را بازسازی کرد، اما هر بار دوباره به کام مرگ و نابودی کشیده شد.
هیچکس گذشته را به یاد نمیآورد. هیچکس به خاطر ندارد که بشریت روزگاری به چه دستاوردهایی رسیده بود.
اکنون، همه در دنیایی زندگی میکنند که اسپکترها حاکمان مطلق آن هستند.
پسری مبتلا به فراموشی در مرکز «درِگز» (زاغهنشینها)، بدترین منطقهی شهر «کریمسون فانگس» (قارچ زرشکی) از خواب بیدار میشود. پسر بزرگ میشود و آنقدر قدرت پیدا میکند که میتواند در آزمون ورودی یکی از معتبرترین مشاغل موجود، یعنی «استخراجکنندهی زِفیکس» - کسی که میتواند قدرت اسپکترها را استخراج و جمعآوری کند - قبول شود. اما متأسفانه، از آنجا که او در گذشته قدرتی را از یک اسپکتر به دست آورده بود، برای این جایگاه رد صلاحیت میشود. اما سپس، مردی مرموز به ملاقاتش میآید.
و سرانجام ورق برمیگردد و شانس به او روی میآورد.