چپتر 3: – محافظت از خود
0مردم آرامآرام بیدارتصمیم میشدند و ازمربیگری خانههای مخروبهشان بیرون میآمدند.
اول صبح بود، اما مثلبعد همیشه، خورشید در اوج آسمان قرارآشنا داشت و خیابانها را روشن میکرد.
نیک همچنان تابلویش راماهی نگه داشته بود و باپتانسیل بیحوصلگی مردم را تماشا میکرد.
بیش از پنجاه درصد مردم سوءتغذیه داشتند وسیلی بقیه را هم میشد لاغر و استخوانی نامید.شرایطی فقط ثروتمندترین تاجرها کمی چربیِ قابلمشاهده روی شکمشان داشتند.
با اینکه خورشید تمام روز میتابید، تقریباً همه پوستچرا رنگپریدهای داشتند و حتی دور چشم چند نفرشان، در حالیاست که آرام در خیابانها قدم میزدند، حلقههای سیاهی افتاده بود.
نیک با دیدن مردمدیده میتوانست بفهمد که بیشترشانآمد بهشدت بیقرار و مضطرباند.
نیک میدانست که امروزماهی خطرناکترین روز ماه خواهد بود،پتانسیل چون مردم به استیصال میرسیدند.
امروز، بدترین روز ماه بود.
روزی کهآورده همه ازگرفت آن وحشت داشتند.
با این حال، نیکدیده همچنان تابلویش را بالا نگهنفر داشته بود و انتظار میکشید.
آلبرت، مربی نیک، به او گفته بود کهچرا بهزودی بهعنوان یک استخراجکننده زفیکس در درگز کارکردن پیدا میکند. فقط باید خودش را نشان میداد.
آلبرت همان استخراجکننده زفیکس قدرتمندی بود که نیک دو سالآمد پیش دیده بود. بعد از اینکه نیک با سیلی آلبرتآورده به هوش آمد، این دو نفر بیشتر با هم آشنا شدند.
با توجه به شرایطی که نیک قدرت مرموزش را بهپتانسیل دست آورده بود، آلبرت تصمیم گرفت چند ماهی مربیگری اوجلوی را بر عهده بگیرد، چرا که پتانسیل زیادی در او میدید.
آلبرت حدود یک سال پیش رفته بود و به نیکبیشتر گفت برای پیدا کردن کار، فقط کافی است جلوی چشم باشد.ماهی ظاهراً بهزودی کسی پیدا میشد که به دنبال استخراجکنندگان زفیکس بگردد.
به همین دلیل بودماهی که نیک با تابلویشچرا در بازار نشسته بود.
با اینکه همه از امروزپیش وحشت داشتند، برای نیک، اینآمد روز هم مثل بقیه روزها بود.
افراد زیادی از کنار نیک میگذشتندمربیگری و او متوجه شد که تقریباًمیدید همه با نگاهی ارزیابانه براندازش میکنند.
اما درسال واقع، هیچکس کاریبعد به کارش نداشت.
خیلیها ترسیده بودند و با اضطرابعهده به اطراف نگاه میکردند، اما بقیهحدود آرام و خونسرد به نظر میرسیدند.
تمام آدمهای خونسرد، سنجاقسینههایسال کوچکی به شکل دوسیلی نیزه متقاطع روی سینهشان داشتند.
این سنجاقها نماد «باند بیمه» بود؛مربیگری یکی از قدرتمندترین باندهایی که کنترلمیدید زیرزمینی درگز را در دست داشتند.
کسانی که این سنجاقها را میزدند، عضو باند نبودند،نفر بلکه شهروندان عادیای بودند که به باند بیمه پولآورده داده بودند تا امروز به تمام مشکلاتشان رسیدگی کنند.
بنگ!
ناگهان، مردی مو بلوندسال مشت خورد و گروهیسیلی سهنفره روی سرش ریختند.
مرد مثل میگو درگرفت خودش جمع شد وبگیرد چیزی را محکم چسبید.
سه مهاجم به کتک زدنبعد مرد بیدفاع ادامه دادند، اما مراقبآشنا بودند که هیچ استخوانی را نشکنند.
یکی از آنهاگرفت فریاد زد: «اعتبارتعهده رو رد کن بیاد!»
مرد بلوند روی زمینسال جوابی نداد و همچنان اعتبارشهوش را محکم نگه داشته بود.
آن سه نفر دندانقروچه کردند.
کشتن آدمها ممنوعپیش بود و حتیسیلی اجازه نداشتند خونی بریزند.
با این حال،گرفت اگر چند استخوان میشکستند،بگیرد شهر ککش هم نمیگزید.
اما برخلاف ظاهر قضیه،سال این سه مرد روانپریشهاییسیلی نبودند که بخواهند او بمیرد.
اگر اعتبارش را میدزدیدندگرفت و استخوانهایش را میشکستند، درچرا درازمدت عملاً باعث مرگش میشدند.
یکی از مردها موهای پسر بلوند را چنگآمد زد و با تمام قدرت به عقب کشید،مرموزش اما مرد روی زمین داراییاش را رها نکرد.
حتی وقتی موهایگرفت بلوندش کنده شد،عهده باز هم ول نکرد.
دو نفر از مهاجمانسال با چهرههایی کلافه و عصبانیهوش به دوست دیگرشان نگاه کردند.
آخرین نفر نفستصمیم عمیقی کشید ومربیگری سر قربانیاش را گرفت.
بنگ!
سر مرد را محکمماهی به سنگفرش کوبید وچرا او از هوش رفت.
در کمال تعجب، هیچسال خونی نریخت و مردسیلی بلوند هنوز زنده بود.
این کارآورده به شکلگرفت دیوانهواری خطرناک بود.
اگر کوچکترین اشتباهی رخ میداد، شهر مردهوش مهاجم را به جرم کشتن یک نفرشرایطی دیگر یا هدر دادن خونِ باارزش میکشت.
یکی دیگر از آنها خم شد وبگیرد با زور، دسته کوچکی از اسکناسهای کاغذیگفت را از میان دستان مرد بلوند بیرون کشید.
بعد از شمردن اسکناسها،سال به دو دوستش نگاهسیلی کرد و سر تکان داد.
سپس، تمام اسکناسها راگرفت به یکی از دوستانش دادچرا که ناگهان زد زیر گریه.
مرد گریان دو دوستش رابعد در آغوش گرفت و برایبیشتر تشکر، چند بار مقابلشان تعظیم کرد.
دو دوستش فقطگرفت به او اطمینانعهده دادند که مشکلی نیست.
مرد گریان بهسرعت از وسطپیش بازار دوید و خودش را درنفر آغوش زنی در آن حوالی انداخت.
زن هم بهشدت گریه میکرد.
لحظهای بعد، مرد او را رهاسیلی کرد، روی زانوهایش نشست و باشدند دست اشاره کرد که جلو بیایند.
دو دختر خردسال که بیشتر ازعهده هشت سال نداشتند، از پشت زنحدود بیرون آمدند و مرد را بغل کردند.
مرد با صداییقدرتمندی لرزان گفت: «بهاندازهدیده کافی براتون پول دارم.»
فقط چند نفر تماشاگر این اتفاقمربیگری بودند. بیشتر مردم به دیدن چنینمیدید چیزهایی عادت داشتند و اهمیتی نمیدادند.
تمام آدمهای توی بازار فقط از کنار مردآمد بیهوشی که وسط خیابان افتاده بود رد میشدندمرموزش و با او مثل یک تکه آوار رفتار میکردند.
نیک تمام اتفاقاتگرفت را تماشا کردهعهده بود، اما دخالتی نکرد.
چه فایدهای داشت؟
پول کافی برای همه وجودماهی نداشت و وظیفه هرکسی بودپتانسیل که از خودش محافظت کند.
با گذشت زمان، حملاتدیده بیشتری رخ داد، اماآمد نیک فقط منتظر ماند.
و بعد، وقتش رسید.
حوالی ساعت ۲ بعدازظهرسال همهچیز آرام گرفت وسیلی مردم بهشدت ساکت شدند.
حالا دیگر تمامتصمیم بازار تا خرخرهمربیگری پر از آدم بود.
در این لحظهپیش هیچکس چیزی خریدسیلی و فروش نمیکرد.
همه منتظر یک چیز بودند.
دو دقیقه بعد، صدای دسته عظیمی از حشراتسیلی از یکی از خیابانهای منتهی به بازار بهشرایطی گوش رسید و این صدا لحظهبهلحظه بلندتر میشد.
سرانجام، پنج نفر در یکی ازمربیگری خیابانها ظاهر شدند که دستههایی ازمیدید پشههای غولپیکر آنها را همراهی میکردند.
این پنج نفر یونیفرمهای قرمزی به تن داشتند که نماد شهر قارچ زرشکی روی آنها نقشمرموزش بسته بود و نشان میداد که برای خود شهر کار میکنند. هر کدام از آنها چندبرای گونی بزرگ به همراه داشت و ماسک گاز مشکی به صورت زده بود تا هویتش مخفی بماند.
درحالیکه پنج مامور شهر در امتداد خیابانهابگیرد قدم میزدند، چند پشه از دسته جدا شدهبرای و وارد خانههایی شدند که از کنارشان میگذشتند.
آنها دنبال کسانیقدرتمندی میگشتند که سعیدیده داشتند پنهان شوند.
بعد از مدتی، پشهها دوباره از خانهعهده بیرون آمدند و به سمت آن پنج نفرگفت برگشتند، درحالیکه پشههای دیگر وارد خانههای بعدی میشدند.
ناگهان، یک دسته کاملدیده از پشهها به داخلآمد یکی از خانهها هجوم بردند.
«آآآآآآه!»
جیغ وحشتناکی از داخل خانه بهدیده گوش رسید، اما بهسرعت ضعیفتر شدبیشتر تا اینکه کاملاً از بین رفت.
چند ثانیه بعد، دسته پشهها ازمربیگری خانه بیرون آمدند و تعدادی از آنهاحدود به آسمان پرواز کرده و دور شدند.
اما فقط چند ثانیهدیده بعد، پشههای جدیدی جایگزین آنهایینفر شدند که تازه رفته بودند.
حدود پنج دقیقهگرفت بعد، آن پنج نفربگیرد به ورودی بازار رسیدند.
هر پنجهمان نفر برای مدتیپیش هیچ حرفی نزدند.