---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 3: – محافظت از خود • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 3: – محافظت از خود

0

مردم آرام‌آرام بیدار‌تصمیم​ می‌شدند و از‌مربی‌گری​ خانه‌های مخروبه‌شان بیرون می‌آمدند.

اول صبح بود، اما مثل‌بعد​ همیشه، خورشید در اوج آسمان قرار‌آشنا​ داشت و خیابان‌ها را روشن می‌کرد.

نیک همچنان تابلویش را‌ماهی​ نگه داشته بود و با‌پتانسیل​ بی‌حوصلگی مردم را تماشا می‌کرد.

بیش از پنجاه درصد مردم سوءتغذیه داشتند و‌سیلی​ بقیه را هم می‌شد لاغر و استخوانی نامید.‌شرایطی​ فقط ثروتمندترین تاجرها کمی چربیِ قابل‌مشاهده روی شکمشان داشتند.

با اینکه خورشید تمام روز می‌تابید، تقریباً همه پوست‌چرا​ رنگ‌پریده‌ای داشتند و حتی دور چشم چند نفرشان، در حالی‌است​ که آرام در خیابان‌ها قدم می‌زدند، حلقه‌های سیاهی افتاده بود.

نیک با دیدن مردم‌دیده​ می‌توانست بفهمد که بیشترشان‌آمد​ به‌شدت بی‌قرار و مضطرب‌اند.

نیک می‌دانست که امروز‌ماهی​ خطرناک‌ترین روز ماه خواهد بود،‌پتانسیل​ چون مردم به استیصال می‌رسیدند.

امروز، بدترین روز ماه بود.

روزی که‌آورده​ همه از‌گرفت​ آن وحشت داشتند.

با این حال، نیک‌دیده​ همچنان تابلویش را بالا نگه‌نفر​ داشته بود و انتظار می‌کشید.

آلبرت، مربی نیک، به او گفته بود که‌چرا​ به‌زودی به‌عنوان یک استخراج‌کننده زفیکس در درگز کار‌کردن​ پیدا می‌کند. فقط باید خودش را نشان می‌داد.

آلبرت همان استخراج‌کننده زفیکس قدرتمندی بود که نیک دو سال‌آمد​ پیش دیده بود. بعد از اینکه نیک با سیلی آلبرت‌آورده​ به هوش آمد، این دو نفر بیشتر با هم آشنا شدند.

با توجه به شرایطی که نیک قدرت مرموزش را به‌پتانسیل​ دست آورده بود، آلبرت تصمیم گرفت چند ماهی مربی‌گری او‌جلوی​ را بر عهده بگیرد، چرا که پتانسیل زیادی در او می‌دید.

آلبرت حدود یک سال پیش رفته بود و به نیک‌بیشتر​ گفت برای پیدا کردن کار، فقط کافی است جلوی چشم باشد.‌ماهی​ ظاهراً به‌زودی کسی پیدا می‌شد که به دنبال استخراج‌کنندگان زفیکس بگردد.

به همین دلیل بود‌ماهی​ که نیک با تابلویش‌چرا​ در بازار نشسته بود.

با اینکه همه از امروز‌پیش​ وحشت داشتند، برای نیک، این‌آمد​ روز هم مثل بقیه روزها بود.

افراد زیادی از کنار نیک می‌گذشتند‌مربی‌گری​ و او متوجه شد که تقریباً‌می‌دید​ همه با نگاهی ارزیابانه براندازش می‌کنند.

اما در‌سال​ واقع، هیچ‌کس کاری‌بعد​ به کارش نداشت.

خیلی‌ها ترسیده بودند و با اضطراب‌عهده​ به اطراف نگاه می‌کردند، اما بقیه‌حدود​ آرام و خونسرد به نظر می‌رسیدند.

تمام آدم‌های خونسرد، سنجاق‌سینه‌های‌سال​ کوچکی به شکل دو‌سیلی​ نیزه متقاطع روی سینه‌شان داشتند.

این سنجاق‌ها نماد «باند بیمه» بود؛‌مربی‌گری​ یکی از قدرتمندترین باندهایی که کنترل‌می‌دید​ زیرزمینی درگز را در دست داشتند.

کسانی که این سنجاق‌ها را می‌زدند، عضو باند نبودند،‌نفر​ بلکه شهروندان عادی‌ای بودند که به باند بیمه پول‌آورده​ داده بودند تا امروز به تمام مشکلاتشان رسیدگی کنند.

بنگ!

ناگهان، مردی مو بلوند‌سال​ مشت خورد و گروهی‌سیلی​ سه‌نفره روی سرش ریختند.

مرد مثل میگو در‌گرفت​ خودش جمع شد و‌بگیرد​ چیزی را محکم چسبید.

سه مهاجم به کتک زدن‌بعد​ مرد بی‌دفاع ادامه دادند، اما مراقب‌آشنا​ بودند که هیچ استخوانی را نشکنند.

یکی از آن‌ها‌گرفت​ فریاد زد: «اعتبارت‌عهده​ رو رد کن بیاد!»

مرد بلوند روی زمین‌سال​ جوابی نداد و همچنان اعتبارش‌هوش​ را محکم نگه داشته بود.

آن سه نفر دندان‌قروچه کردند.

کشتن آدم‌ها ممنوع‌پیش​ بود و حتی‌سیلی​ اجازه نداشتند خونی بریزند.

با این حال،‌گرفت​ اگر چند استخوان می‌شکستند،‌بگیرد​ شهر ککش هم نمی‌گزید.

اما برخلاف ظاهر قضیه،‌سال​ این سه مرد روان‌پریش‌هایی‌سیلی​ نبودند که بخواهند او بمیرد.

اگر اعتبارش را می‌دزدیدند‌گرفت​ و استخوان‌هایش را می‌شکستند، در‌چرا​ درازمدت عملاً باعث مرگش می‌شدند.

یکی از مردها موهای پسر بلوند را چنگ‌آمد​ زد و با تمام قدرت به عقب کشید،‌مرموزش​ اما مرد روی زمین دارایی‌اش را رها نکرد.

حتی وقتی موهای‌گرفت​ بلوندش کنده شد،‌عهده​ باز هم ول نکرد.

دو نفر از مهاجمان‌سال​ با چهره‌هایی کلافه و عصبانی‌هوش​ به دوست دیگرشان نگاه کردند.

آخرین نفر نفس‌تصمیم​ عمیقی کشید و‌مربی‌گری​ سر قربانی‌اش را گرفت.

بنگ!

سر مرد را محکم‌ماهی​ به سنگفرش کوبید و‌چرا​ او از هوش رفت.

در کمال تعجب، هیچ‌سال​ خونی نریخت و مرد‌سیلی​ بلوند هنوز زنده بود.

این کار‌آورده​ به شکل‌گرفت​ دیوانه‌واری خطرناک بود.

اگر کوچک‌ترین اشتباهی رخ می‌داد، شهر مرد‌هوش​ مهاجم را به جرم کشتن یک نفر‌شرایطی​ دیگر یا هدر دادن خونِ باارزش می‌کشت.

یکی دیگر از آن‌ها خم شد و‌بگیرد​ با زور، دسته کوچکی از اسکناس‌های کاغذی‌گفت​ را از میان دستان مرد بلوند بیرون کشید.

بعد از شمردن اسکناس‌ها،‌سال​ به دو دوستش نگاه‌سیلی​ کرد و سر تکان داد.

سپس، تمام اسکناس‌ها را‌گرفت​ به یکی از دوستانش داد‌چرا​ که ناگهان زد زیر گریه.

مرد گریان دو دوستش را‌بعد​ در آغوش گرفت و برای‌بیشتر​ تشکر، چند بار مقابلشان تعظیم کرد.

دو دوستش فقط‌گرفت​ به او اطمینان‌عهده​ دادند که مشکلی نیست.

مرد گریان به‌سرعت از وسط‌پیش​ بازار دوید و خودش را در‌نفر​ آغوش زنی در آن حوالی انداخت.

زن هم به‌شدت گریه می‌کرد.

لحظه‌ای بعد، مرد او را رها‌سیلی​ کرد، روی زانوهایش نشست و با‌شدند​ دست اشاره کرد که جلو بیایند.

دو دختر خردسال که بیشتر از‌عهده​ هشت سال نداشتند، از پشت زن‌حدود​ بیرون آمدند و مرد را بغل کردند.

مرد با صدایی‌قدرتمندی​ لرزان گفت: «به‌اندازه‌دیده​ کافی براتون پول دارم.»

فقط چند نفر تماشاگر این اتفاق‌مربی‌گری​ بودند. بیشتر مردم به دیدن چنین‌می‌دید​ چیزهایی عادت داشتند و اهمیتی نمی‌دادند.

تمام آدم‌های توی بازار فقط از کنار مرد‌آمد​ بی‌هوشی که وسط خیابان افتاده بود رد می‌شدند‌مرموزش​ و با او مثل یک تکه آوار رفتار می‌کردند.

نیک تمام اتفاقات‌گرفت​ را تماشا کرده‌عهده​ بود، اما دخالتی نکرد.

چه فایده‌ای داشت؟

پول کافی برای همه وجود‌ماهی​ نداشت و وظیفه هرکسی بود‌پتانسیل​ که از خودش محافظت کند.

با گذشت زمان، حملات‌دیده​ بیشتری رخ داد، اما‌آمد​ نیک فقط منتظر ماند.

و بعد، وقتش رسید.

حوالی ساعت ۲ بعدازظهر‌سال​ همه‌چیز آرام گرفت و‌سیلی​ مردم به‌شدت ساکت شدند.

حالا دیگر تمام‌تصمیم​ بازار تا خرخره‌مربی‌گری​ پر از آدم بود.

در این لحظه‌پیش​ هیچ‌کس چیزی خرید‌سیلی​ و فروش نمی‌کرد.

همه منتظر یک چیز بودند.

دو دقیقه بعد، صدای دسته عظیمی از حشرات‌سیلی​ از یکی از خیابان‌های منتهی به بازار به‌شرایطی​ گوش رسید و این صدا لحظه‌به‌لحظه بلندتر می‌شد.

سرانجام، پنج نفر در یکی از‌مربی‌گری​ خیابان‌ها ظاهر شدند که دسته‌هایی از‌می‌دید​ پشه‌های غول‌پیکر آن‌ها را همراهی می‌کردند.

این پنج نفر یونیفرم‌های قرمزی به تن داشتند که نماد شهر قارچ زرشکی روی آن‌ها نقش‌مرموزش​ بسته بود و نشان می‌داد که برای خود شهر کار می‌کنند. هر کدام از آن‌ها چند‌برای​ گونی بزرگ به همراه داشت و ماسک گاز مشکی به صورت زده بود تا هویتش مخفی بماند.

درحالی‌که پنج مامور شهر در امتداد خیابان‌ها‌بگیرد​ قدم می‌زدند، چند پشه از دسته جدا شده‌برای​ و وارد خانه‌هایی شدند که از کنارشان می‌گذشتند.

آن‌ها دنبال کسانی‌قدرتمندی​ می‌گشتند که سعی‌دیده​ داشتند پنهان شوند.

بعد از مدتی، پشه‌ها دوباره از خانه‌عهده​ بیرون آمدند و به سمت آن پنج نفر‌گفت​ برگشتند، درحالی‌که پشه‌های دیگر وارد خانه‌های بعدی می‌شدند.

ناگهان، یک دسته کامل‌دیده​ از پشه‌ها به داخل‌آمد​ یکی از خانه‌ها هجوم بردند.

«آآآآآآه!»

جیغ وحشتناکی از داخل خانه به‌دیده​ گوش رسید، اما به‌سرعت ضعیف‌تر شد‌بیشتر​ تا اینکه کاملاً از بین رفت.

چند ثانیه بعد، دسته پشه‌ها از‌مربی‌گری​ خانه بیرون آمدند و تعدادی از آن‌ها‌حدود​ به آسمان پرواز کرده و دور شدند.

اما فقط چند ثانیه‌دیده​ بعد، پشه‌های جدیدی جایگزین آن‌هایی‌نفر​ شدند که تازه رفته بودند.

حدود پنج دقیقه‌گرفت​ بعد، آن پنج نفر‌بگیرد​ به ورودی بازار رسیدند.

هر پنج‌همان​ نفر برای مدتی‌پیش​ هیچ حرفی نزدند.

ناولها | novelha.net