چپتر 5: – مرد جوان
0بعد از رفتنمحسوب مأمورهای مالیات، همهچیزِ بازارپسرک به حالت عادی برگشت.
اضطراب بیشتر مردم جایشداشت را به نفسِ راحت یاهیچوقت تسلیم و پذیرش داده بود.
تلخ بود، اما با اینکه خیلیها همان روزمیشد دو لیتر خون از دست داده بودند، بازباندها هم نمیتوانستند به خانه بروند و استراحت کنند.
باید کار میکردند و پولکرد درمیآوردند. وگرنه یک ماه دیگر بازباشد هم باید با خونشان تاوان میدادند.
نیک به جایمحسوب همیشگیاش برگشت و دوبارهپسرک تابلویش را بالا گرفت.
نیک به آلبرت اعتماد داشت. مطمئناگر بود اگر فایدهای نداشت، آلبرت هیچوقت بهانگشتنما او نمیگفت خودش را اینطور انگشتنما کند.
اما هیچ آدم به درد بخوری بامحسوب نیک حرف نزد. کمی بعد، چون حسابیسال گرسنهاش شده بود، مجبور شد برگردد خانه.
حالا دیگر نیک در یک مکعب فلزی کوچکعوض زندگی نمیکرد، بلکه یک خانه واقعی داشت... کهپرداخت البته آن هم از فلز زنگزده ساخته شده بود.
بهتازگی یکی از آدمهایمیشد پولدارتر مرده بود وفقط خانهاش خالی شده بود.
خب، «خالی»آلبرت شاید کلمهداشت درستی نباشد.
مرد مرده بود وواقع در واقع حالا پسرشمیشد صاحبِ خانه محسوب میشد.
مشکل اینجا بودوسط که پسرک فقطقرار یازده سال داشت.
طبیعتاً باندها میخواستند خانه را ازاینجا چنگ بچه دربیاورند، اما نیک خودش رامیخواستند انداخت وسط و از پسرک محافظت کرد.
قرار شد نیک از بچه و ارثیهاش محافظت کندهیچوقت و در عوض، اجازه داشته باشد از پول آنهابخوری برای خورد و خوراک و پرداخت مالیاتش استفاده کند.
پسرک همنباشد که چاره دیگریپسرش نداشت، قبول کرد.
بعد از چند درگیری، باندهاکرد به این نتیجه رسیدند کهداشته این کار ارزش دردسرش را ندارد.
اگر نیک فقط یک آدم معمولی بود، خیلی راحتیازده ده نفر را میفرستادند تا حسابش را برسند ووسط کتکش بزنند. اما نیک یک «همگامساز زفیکس» فعال داشت.
هنوز کسی کشته یا بهشدت مجروحاگر نشده بود، اما اگر قضیه بالااینطور میگرفت، اوضاع خیلی زود عوض میشد.
مطمئن بودند که میتوانند نیک را از پا دربیاورند، اما حاضر نبودند بهایشیازده را بپردازند. خانه آنقدرها هم نمیارزید؛ فقط کمی از خانههای معمولی بهتر بود. ازعوض طرفی، پسرک وارث قانونی خانه بود و باندها نمیتوانستند بیش از حد زورگویی کنند.
خلافکارهای باهوش و سازمانیافته میدانستند که هدایتارثیهاش یک گله گوسفندِ راضی و حرفگوشکن، خیلیخورد راحتتر از هدایت یک گله گوسفندِ وحشتزده است.
به همین دلیل هم بود کهاینجا رئیس باند بیمه حاضر شد مابهالتفاوتباندها مالیاتها را از جیب خودش بدهد.
کاملاً مشخص بود که چند نفر ازفایدهای آدمهایش بخشی از مالیاتهای جمعآوریشده را بالا کشیدهاندهیچ و قرار بود یک بازجویی داخلی راه بیندازند.
اگر رئیس تصمیم میگرفت خیلی راحت آن هشت نفری که پولها را کمیازده آورده بودند تحویل دهد، باند بیمهاش دیگر مثل قبل قابلاعتماد به نظر نمیرسید.ارثیهاش آنوقت شاید ماه بعد فقط ۷۰ درصد از مشتریهای قبلیشان را نگه میداشتند.
باند بیمه ۱۰ درصد از مالیاتها را بهعنوان حقالزحمهاجازه و هزینه محافظت برمیداشت. یعنی هر آدم بالغ برای محافظتچاره از ۱۰۰ اعتبار خودش، باید ۱۰ اعتبار به آنها میداد.
با داشتن حدود ۴۸۰ مشتری، این مبلغ به ۴۸۰۰یازده اعتبار میرسید. حتی با اینکه رئیس ۸۰۰ اعتبار ازوسط جیب خودش داد، باز هم ۴۰۰۰ اعتبار سود خالص داشتند.
اگر از پرداخت آن ۸۰۰ اعتبار طفره میرفت، شاید همان روزخودش ۸۰۰ اعتبار جلو میافتادند، اما در عوض ممکن بود تا مدتها،چون هر ماه ۱۵۰۰ اعتبار به خاطر از دست دادن مشتریها ضرر کنند.
با اینکه خلافکار بودند و اینجاصاحبِ هم درگز بود، اما باز همفقط رضایت مردم از خدمات ارائهشده اهمیت داشت.
و راه انداختن جنگ باکرد کسی که از یک بچه بیپناهباشد محافظت میکرد، اصلاً جلوه خوبی نداشت.
ارزشش را نداشت.
البته هر چیزیاعتماد مزایا و معایباگر خودش را داشت.
با اینکه نیک صاحب یک خانه خوب شده بودمشکل و دیگر مشکل مالی نداشت، اما هرگونه فرصت برای کاربچه کردن با باندها را برای همیشه از بین برده بود.
دو هفته تمام، نیک هر روزقرار به بازار میرفت و با تابلوییآنها که بالا گرفته بود، منتظر میماند.
تا اینکه در یک روز خاص، روزی کهفقط به نظر نمیرسید با بقیه روزها فرقی داشتهدربیاورند باشد، یک نفر در بازار به نیک نزدیک شد.
مردی جوان اما قدبلند با موهای قهوهای روشننداشت بود. موهایش بههمریخته اما تمیز بود. پیراهن وآدم شلوار قهوهایاش هم پاره، اما کاملاً تمیز بود.
نیک، بهعنوان کسی که تمام عمرش را در درگز زندگیاینجا کرده بود، در همان نگاه اول فهمید که یاروی روبهرویشدربیاورند دارد ادای آدمهای فقیر را درمیآورد، درحالیکه اصلاً اینکاره نبود.
یارو احتمالاً تا امروز حتی یک آدمارثیهاش فقیر هم به عمرش ندیده بود؛ وگرنهخورد تغییرقیافهاش اینقدر سطحی و تابلو از آب درنمیآمد.
مرد با لبخندی دوستانه به نیکاینجا نزدیک شد، اما نیک میتوانست ببیندباندها که یارو از درون بهشدت مضطرب است.
مرد درحالیکه به تابلویداشت نیک نگاه میکرد، پرسید:نداشت «هی، تو یه استخراجکننده زفیکسی؟»
نیک با نگاهی مشکوک جواب داد: «آزمون ورودیمیشد آزمایشگاه گوستی رو قبول شدم، اما هیچوقت بهعنوان استخراجکنندهمیخواستند کار نکردم چون همگامساز زفیکسم از قبل هماهنگ شده.»
با شنیدن این حرف، برقکرد خفیفی در چشمان یارو درخشید:داشته «همگامساز زفیکست از قبل هماهنگ شده؟»
نیک سر تکان داد.
سکوت.
یارو مردد بود که چطور مکالمه رامحسوب پیش ببرد و صورتش آنقدر تابلو بودسال که نیک عملاً میتوانست افکارش را بخواند.
نیک کاملاً مطمئن بود که یارو دارد دنبالعوض راهی میگردد تا بدون اینکه شبیه یک کلاهبردارِ مشکوکمالیاتش به نظر برسد، از زیر زبان نیک حرف بکشد.
نیک پرسید: «آلبرت رو میشناسی؟»
چشمان یارو فقط برای یک لحظهاگر گشاد شد و بعد لبخند معذبی زد.انگشتنما با دستپاچگی گفت: «آدمای زیادی اسمشون آلبرته.»
نیک پیش خودش فکر کرد:پسرش «چرتوپرت میگه. اینجا هیچکس جزاینجا همون یه نفر اسمش آلبرت نیست.»
نیک با حالتی مشکوک گفت: «موهای سیاه و جوگندمی، و چندتا چیزآنها احضار کرد که میتونستن تو هوا معلق بمونن. شاید تو بتونی جزئیاتاین آخر رو بگی تا مطمئن بشیم داریم در مورد یه نفر حرف میزنیم.»
مرد چند بار پلک زدمشکل و بعد از مکثی کوتاه گفت:طبیعتاً «اون علاقه خاصی به ابزارآلات داره.»
نیک با شنیدن این حرف، لبخند پهنی زد. از جایش بلند شد وانگشتنما باعث شد مرد قدمی به عقب بردارد. گفت: «بالاخره! آلبرت بهم گفته بودمجبور بهزودی یکی با یه پیشنهاد کار میاد سراغم. حدس میزنم تو همون یارویی، نه؟»
مرد هم هیجانزده شد.واقع ظاهراً او هم انتظار داشتمشکل با شخص خاصی ملاقات کند.
اما ناگهان حالتوسط چهرهاش در همقرار رفت و مشکوک شد.
با احتیاط گفت: «من میشناسمش، امااینجا فکر نمیکنم سرمایه لازم برای استخدامت رومیخواستند داشته باشم. منم تو درگز زندگی میکنم.»
در همان لحظه، رهگذرانداشت اطراف متوقف شدند و باهیچوقت ناباوری به او خیره شدند.
مرد متوجه نگاههامرد شد و حس کردمحسوب سوتی بدی داده است.
نیک گفت: «پسرجون،» و مرد را مجبور کرد به سمتش برگردد. «همین الان گفتی سرمایه.خوراک تازه، تغییرقیافهت هم افتضاحه. هیچکس باورش نمیشه. اگه هم باور میکردن، با این قیافه ترسیده وخیلی نامطمئنی که تو داری، تا الان لختت کرده بودن و هرچی داشتی رو بالا کشیده بودن.»
لبخند مردصاحبِ معذبتر شد:میشد «مطمئن نیستم که...»
نیک بازوی یارو را گرفتمطمئن تا او را با خودنمیگفت بکشد و گفت: «بیا بریم.»
یارو با وحشت به جایی که نیکمحسوب او را گرفته بود نگاه کرد، وسال فقط برای یک لحظه، چشمانش کاملاً سفید شد.
اما خیلی زود دوباره آرامکرد گرفت و چشمانش در کسریداشته از ثانیه به حالت عادی برگشت.
او تا به حال ندیدهمشکل بود کسی اینطور دست یک غریبهطبیعتاً را بگیرد و با خودش بکشد.
یارو درحالیکه بازویش را ازمطمئن چنگ نیک بیرون میکشید، گفت:نمیگفت «هی، خودم میتونم راه برم.»
نیک با سر بهواقع مسیر پیشرو اشاره کردمیشد و گفت: «پس راه بیفت.»
مرد دستمالی از جیبش درآورد، جاییقرار را که نیک لمس کرده بودآنها پاک کرد و به دنبالش راه افتاد.
چند دقیقه بعد،محسوب آنها به مقابلاینجا خانه موقت نیک رسیدند.
مرد دوباره کمی مردد شد،مطمئن اما فقط نفس عمیقی کشیدنمیگفت و به داخل قدم گذاشت.