---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 5: – مرد جوان • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 5: – مرد جوان

0

بعد از رفتن‌محسوب​ مأمورهای مالیات، همه‌چیزِ بازار‌پسرک​ به حالت عادی برگشت.

اضطراب بیشتر مردم جایش‌داشت​ را به نفسِ راحت یا‌هیچ‌وقت​ تسلیم و پذیرش داده بود.

تلخ بود، اما با اینکه خیلی‌ها همان روز‌می‌شد​ دو لیتر خون از دست داده بودند، باز‌باندها​ هم نمی‌توانستند به خانه بروند و استراحت کنند.

باید کار می‌کردند و پول‌کرد​ درمی‌آوردند. وگرنه یک ماه دیگر باز‌باشد​ هم باید با خونشان تاوان می‌دادند.

نیک به جای‌محسوب​ همیشگی‌اش برگشت و دوباره‌پسرک​ تابلویش را بالا گرفت.

نیک به آلبرت اعتماد داشت. مطمئن‌اگر​ بود اگر فایده‌ای نداشت، آلبرت هیچ‌وقت به‌انگشت‌نما​ او نمی‌گفت خودش را این‌طور انگشت‌نما کند.

اما هیچ آدم به درد بخوری با‌محسوب​ نیک حرف نزد. کمی بعد، چون حسابی‌سال​ گرسنه‌اش شده بود، مجبور شد برگردد خانه.

حالا دیگر نیک در یک مکعب فلزی کوچک‌عوض​ زندگی نمی‌کرد، بلکه یک خانه واقعی داشت... که‌پرداخت​ البته آن هم از فلز زنگ‌زده ساخته شده بود.

به‌تازگی یکی از آدم‌های‌می‌شد​ پول‌دارتر مرده بود و‌فقط​ خانه‌اش خالی شده بود.

خب، «خالی»‌آلبرت​ شاید کلمه‌داشت​ درستی نباشد.

مرد مرده بود و‌واقع​ در واقع حالا پسرش‌می‌شد​ صاحبِ خانه محسوب می‌شد.

مشکل اینجا بود‌وسط​ که پسرک فقط‌قرار​ یازده سال داشت.

طبیعتاً باندها می‌خواستند خانه را از‌اینجا​ چنگ بچه دربیاورند، اما نیک خودش را‌می‌خواستند​ انداخت وسط و از پسرک محافظت کرد.

قرار شد نیک از بچه و ارثیه‌اش محافظت کند‌هیچ‌وقت​ و در عوض، اجازه داشته باشد از پول آن‌ها‌بخوری​ برای خورد و خوراک و پرداخت مالیاتش استفاده کند.

پسرک هم‌نباشد​ که چاره دیگری‌پسرش​ نداشت، قبول کرد.

بعد از چند درگیری، باندها‌کرد​ به این نتیجه رسیدند که‌داشته​ این کار ارزش دردسرش را ندارد.

اگر نیک فقط یک آدم معمولی بود، خیلی راحت‌یازده​ ده نفر را می‌فرستادند تا حسابش را برسند و‌وسط​ کتکش بزنند. اما نیک یک «همگام‌ساز زفیکس» فعال داشت.

هنوز کسی کشته یا به‌شدت مجروح‌اگر​ نشده بود، اما اگر قضیه بالا‌این‌طور​ می‌گرفت، اوضاع خیلی زود عوض می‌شد.

مطمئن بودند که می‌توانند نیک را از پا دربیاورند، اما حاضر نبودند بهایش‌یازده​ را بپردازند. خانه آن‌قدرها هم نمی‌ارزید؛ فقط کمی از خانه‌های معمولی بهتر بود. از‌عوض​ طرفی، پسرک وارث قانونی خانه بود و باندها نمی‌توانستند بیش از حد زورگویی کنند.

خلافکارهای باهوش و سازمان‌یافته می‌دانستند که هدایت‌ارثیه‌اش​ یک گله گوسفندِ راضی و حرف‌گوش‌کن، خیلی‌خورد​ راحت‌تر از هدایت یک گله گوسفندِ وحشت‌زده است.

به همین دلیل هم بود که‌اینجا​ رئیس باند بیمه حاضر شد مابه‌التفاوت‌باندها​ مالیات‌ها را از جیب خودش بدهد.

کاملاً مشخص بود که چند نفر از‌فایده‌ای​ آدم‌هایش بخشی از مالیات‌های جمع‌آوری‌شده را بالا کشیده‌اند‌هیچ​ و قرار بود یک بازجویی داخلی راه بیندازند.

اگر رئیس تصمیم می‌گرفت خیلی راحت آن هشت نفری که پول‌ها را کم‌یازده​ آورده بودند تحویل دهد، باند بیمه‌اش دیگر مثل قبل قابل‌اعتماد به نظر نمی‌رسید.‌ارثیه‌اش​ آن‌وقت شاید ماه بعد فقط ۷۰ درصد از مشتری‌های قبلی‌شان را نگه می‌داشتند.

باند بیمه ۱۰ درصد از مالیات‌ها را به‌عنوان حق‌الزحمه‌اجازه​ و هزینه محافظت برمی‌داشت. یعنی هر آدم بالغ برای محافظت‌چاره​ از ۱۰۰ اعتبار خودش، باید ۱۰ اعتبار به آن‌ها می‌داد.

با داشتن حدود ۴۸۰ مشتری، این مبلغ به ۴۸۰۰‌یازده​ اعتبار می‌رسید. حتی با اینکه رئیس ۸۰۰ اعتبار از‌وسط​ جیب خودش داد، باز هم ۴۰۰۰ اعتبار سود خالص داشتند.

اگر از پرداخت آن ۸۰۰ اعتبار طفره می‌رفت، شاید همان روز‌خودش​ ۸۰۰ اعتبار جلو می‌افتادند، اما در عوض ممکن بود تا مدت‌ها،‌چون​ هر ماه ۱۵۰۰ اعتبار به خاطر از دست دادن مشتری‌ها ضرر کنند.

با اینکه خلافکار بودند و اینجا‌صاحبِ​ هم درگز بود، اما باز هم‌فقط​ رضایت مردم از خدمات ارائه‌شده اهمیت داشت.

و راه انداختن جنگ با‌کرد​ کسی که از یک بچه بی‌پناه‌باشد​ محافظت می‌کرد، اصلاً جلوه خوبی نداشت.

ارزشش را نداشت.

البته هر چیزی‌اعتماد​ مزایا و معایب‌اگر​ خودش را داشت.

با اینکه نیک صاحب یک خانه خوب شده بود‌مشکل​ و دیگر مشکل مالی نداشت، اما هرگونه فرصت برای کار‌بچه​ کردن با باندها را برای همیشه از بین برده بود.

دو هفته تمام، نیک هر روز‌قرار​ به بازار می‌رفت و با تابلویی‌آن‌ها​ که بالا گرفته بود، منتظر می‌ماند.

تا اینکه در یک روز خاص، روزی که‌فقط​ به نظر نمی‌رسید با بقیه روزها فرقی داشته‌دربیاورند​ باشد، یک نفر در بازار به نیک نزدیک شد.

مردی جوان اما قدبلند با موهای قهوه‌ای روشن‌نداشت​ بود. موهایش به‌هم‌ریخته اما تمیز بود. پیراهن و‌آدم​ شلوار قهوه‌ای‌اش هم پاره، اما کاملاً تمیز بود.

نیک، به‌عنوان کسی که تمام عمرش را در درگز زندگی‌اینجا​ کرده بود، در همان نگاه اول فهمید که یاروی روبه‌رویش‌دربیاورند​ دارد ادای آدم‌های فقیر را درمی‌آورد، درحالی‌که اصلاً این‌کاره نبود.

یارو احتمالاً تا امروز حتی یک آدم‌ارثیه‌اش​ فقیر هم به عمرش ندیده بود؛ وگرنه‌خورد​ تغییرقیافه‌اش این‌قدر سطحی و تابلو از آب درنمی‌آمد.

مرد با لبخندی دوستانه به نیک‌اینجا​ نزدیک شد، اما نیک می‌توانست ببیند‌باندها​ که یارو از درون به‌شدت مضطرب است.

مرد درحالی‌که به تابلوی‌داشت​ نیک نگاه می‌کرد، پرسید:‌نداشت​ «هی، تو یه استخراج‌کننده زفیکسی؟»

نیک با نگاهی مشکوک جواب داد: «آزمون ورودی‌می‌شد​ آزمایشگاه گوستی رو قبول شدم، اما هیچ‌وقت به‌عنوان استخراج‌کننده‌می‌خواستند​ کار نکردم چون همگام‌ساز زفیکسم از قبل هماهنگ شده.»

با شنیدن این حرف، برق‌کرد​ خفیفی در چشمان یارو درخشید:‌داشته​ «همگام‌ساز زفیکست از قبل هماهنگ شده؟»

نیک سر تکان داد.

سکوت.

یارو مردد بود که چطور مکالمه را‌محسوب​ پیش ببرد و صورتش آن‌قدر تابلو بود‌سال​ که نیک عملاً می‌توانست افکارش را بخواند.

نیک کاملاً مطمئن بود که یارو دارد دنبال‌عوض​ راهی می‌گردد تا بدون اینکه شبیه یک کلاه‌بردارِ مشکوک‌مالیاتش​ به نظر برسد، از زیر زبان نیک حرف بکشد.

نیک پرسید: «آلبرت رو می‌شناسی؟»

چشمان یارو فقط برای یک لحظه‌اگر​ گشاد شد و بعد لبخند معذبی زد.‌انگشت‌نما​ با دستپاچگی گفت: «آدمای زیادی اسمشون آلبرته.»

نیک پیش خودش فکر کرد:‌پسرش​ «چرت‌وپرت می‌گه. اینجا هیچ‌کس جز‌اینجا​ همون یه نفر اسمش آلبرت نیست.»

نیک با حالتی مشکوک گفت: «موهای سیاه و جوگندمی، و چندتا چیز‌آن‌ها​ احضار کرد که می‌تونستن تو هوا معلق بمونن. شاید تو بتونی جزئیات‌این​ آخر رو بگی تا مطمئن بشیم داریم در مورد یه نفر حرف می‌زنیم.»

مرد چند بار پلک زد‌مشکل​ و بعد از مکثی کوتاه گفت:‌طبیعتاً​ «اون علاقه خاصی به ابزارآلات داره.»

نیک با شنیدن این حرف، لبخند پهنی زد. از جایش بلند شد و‌انگشت‌نما​ باعث شد مرد قدمی به عقب بردارد. گفت: «بالاخره! آلبرت بهم گفته بود‌مجبور​ به‌زودی یکی با یه پیشنهاد کار میاد سراغم. حدس می‌زنم تو همون یارویی، نه؟»

مرد هم هیجان‌زده شد.‌واقع​ ظاهراً او هم انتظار داشت‌مشکل​ با شخص خاصی ملاقات کند.

اما ناگهان حالت‌وسط​ چهره‌اش در هم‌قرار​ رفت و مشکوک شد.

با احتیاط گفت: «من می‌شناسمش، اما‌اینجا​ فکر نمی‌کنم سرمایه لازم برای استخدامت رو‌می‌خواستند​ داشته باشم. منم تو درگز زندگی می‌کنم.»

در همان لحظه، رهگذران‌داشت​ اطراف متوقف شدند و با‌هیچ‌وقت​ ناباوری به او خیره شدند.

مرد متوجه نگاه‌ها‌مرد​ شد و حس کرد‌محسوب​ سوتی بدی داده است.

نیک گفت: «پسرجون،» و مرد را مجبور کرد به سمتش برگردد. «همین الان گفتی سرمایه.‌خوراک​ تازه، تغییرقیافه‌ت هم افتضاحه. هیچ‌کس باورش نمی‌شه. اگه هم باور می‌کردن، با این قیافه ترسیده و‌خیلی​ نامطمئنی که تو داری، تا الان لختت کرده بودن و هرچی داشتی رو بالا کشیده بودن.»

لبخند مرد‌صاحبِ​ معذب‌تر شد:‌می‌شد​ «مطمئن نیستم که...»

نیک بازوی یارو را گرفت‌مطمئن​ تا او را با خود‌نمی‌گفت​ بکشد و گفت: «بیا بریم.»

یارو با وحشت به جایی که نیک‌محسوب​ او را گرفته بود نگاه کرد، و‌سال​ فقط برای یک لحظه، چشمانش کاملاً سفید شد.

اما خیلی زود دوباره آرام‌کرد​ گرفت و چشمانش در کسری‌داشته​ از ثانیه به حالت عادی برگشت.

او تا به حال ندیده‌مشکل​ بود کسی این‌طور دست یک غریبه‌طبیعتاً​ را بگیرد و با خودش بکشد.

یارو درحالی‌که بازویش را از‌مطمئن​ چنگ نیک بیرون می‌کشید، گفت:‌نمی‌گفت​ «هی، خودم می‌تونم راه برم.»

نیک با سر به‌واقع​ مسیر پیش‌رو اشاره کرد‌می‌شد​ و گفت: «پس راه بیفت.»

مرد دستمالی از جیبش درآورد، جایی‌قرار​ را که نیک لمس کرده بود‌آن‌ها​ پاک کرد و به دنبالش راه افتاد.

چند دقیقه بعد،‌محسوب​ آن‌ها به مقابل‌اینجا​ خانه موقت نیک رسیدند.

مرد دوباره کمی مردد شد،‌مطمئن​ اما فقط نفس عمیقی کشید‌نمی‌گفت​ و به داخل قدم گذاشت.

ناولها | novelha.net