چپتر 13: پیشنهاد کار
0نیک تا چند روزپیش مدام به بازار میرفتنمیشن و از مردم پرسوجو میکرد.
حالا دیگر خیلیها قبلکوچکی از اینکه حتی دهانش رابگویند باز کند، میگفتند هیچچیز نمیدانند.
اینکه مدام از همه جواب ردتغییرات بشنود حس خوبی نداشت، اما نیکبگویند میدانست که باید به کارش ادامه دهد.
باید یک جاییدلوجرئت در این شهر، چندشود اسپکتر ضعیف پیدا میشدند.
البته بازرسان هموقتا دست از مسخرهبازرسها کردن نیک برنمیداشتند.
با این حال، نیککوچکی هیچوقت واکنش خاصی بهمستقیم این تمسخرها نشان نمیداد.
فقط بهمیداد پرسوجو وشروع گشتن ادامه میداد.
ده روز بعددلوجرئت از شروع جستوجوهای نیک،شود تغییرات کوچکی اتفاق افتاد.
مردم به جای اینکه مستقیممیاد به نیک بگویند گورش را گمکسایی کند، برخورد خنثیتری پیدا کرده بودند.
از آن مهمتر،تغییرات بازرسان هم دیگرافتاد نیک را مسخره نمیکردند.
دلیلش این بود که بازرسانجستوجوهای تا حدودی تحتتأثیر اراده وجای سرسختی نیک قرار گرفته بودند.
کمتر کسی میتوانست بعد از اینکهزفیکس تکتک آدمهای اطرافش دست رد به سینهاشوقتا میزدند، باز هم به کارش ادامه دهد.
دو روز بعد،وقتا یکی از بازرسانبازرسها بالاخره جلوی نیک ایستاد
اما بعد از اینکه بازرساتفاق با نیک روبهرو شد، فهمید کهبرخورد او واقعاً ضعیف به نظر نمیرسید.
او سرسختی،میداد بدنی قوی، دلوجرئتجستوجوهای و اراده داشت.
او واقعاًقوی میتوانست یکداشت استخراجکننده زفیکس شود.
متأسفانه...
بازرس فقط توانست آهی بکشد. «با اینکه بعضیمستقیم وقتا پیش میاد، اما بازرسها معمولاً استخراجکننده نمیشن، ودلیلش اون معدود کسایی هم که میشن، همگامساز هماهنگشده ندارن.»
«من نمیتونم در این موردجستوجوهای تصمیم بگیرم، اما بر اساسجای تجربه شخصیم، میگم احتمالش خیلی کمه.»
«متأسفم.»
نیک اخمبعضی کرد و بهمیاد زمین خیره شد.
با وجود اینکه نیک عملاً تازه شنیده بود کهبگویند قرار نیست یک استخراجکننده زفیکس شود، اما هنوز همبود کمی وسوسه شده بود که پیشنهاد را قبول کند.
هدف نیکمیداد در زندگیشروع چه بود؟
در حال حاضر،دلوجرئت نیک فقط یکزفیکس آینده خوب میخواست.
نمیخواست نگران پول باشد.
نمیخواست مدام گوشبهزنگ باشدکوچکی که مبادا کسی برایمستقیم کشتنش به خانهاش نفوذ کند.
نیک فقطمیداد یک زندگی راحتترجستوجوهای و رنگیتر میخواست.
نیک میدانست که یک بازرس از نظر حقوقمتأسفانه و جایگاه حتی به گرد پای یک استخراجکنندهبازرسها هم نمیرسد، اما حداقل یک شغل ثابت بود.
این چیزی بود کهپیش هیچکس در درگز نمیتوانستنمیشن ادعای داشتنش را بکند.
با اینکه پایینردهترین بازرسان در شهرافتاد داخلی زندگی نمیکردند، اما قطعاً میتوانستندخنثیتری در خود شهر خارجی ساکن شوند.
خانههای معمولی.
غذای معمولی.
کار معمولی.
همین خودش پیشرفتتغییرات بزرگی نسبت بهافتاد زندگی در درگز بود.
و با این حال...
نیک باقوی آهی گفت: «متأسفم.استخراجکننده نمیتونم قبول کنم.»
بازرس پرسید: «میتونی بگی چرا؟»
نیک جواب داد: «دقیقاً نمیدونماتفاق چرا. فقط میدونم که میخوامگورش تمام تلاشم رو تو زندگی بکنم.»
«راستش میخوام ببینم میتونم یهجستوجوهای شبح بگیرم و یه استخراجکنندهجای زفیکس واقعی بشم یا نه.»
«اگه تلاشم رودلوجرئت نکنم، تا آخرزفیکس عمر پشیمون میشم.»
نیک توضیح داد: «و اگه شکست بخورم،معمولاً بازم میتونم قبول کنم، مگه نه؟ اینطوری نیستندارن که این پیشنهاد فقط یه بار داده بشه.»
بازرس آهی کشید. «نه، اینطوری نیست.افتاد طبیعتاً اگه این شغل رو میخوای، فقطکرده کافیه به یکی از بازرسهای محلی بگی.»
نیک سر تکان داد. «پس،جستوجوهای بابت پیشنهاد و درکت ممنونم. واقعاًمستقیم متأسفم که الان نمیتونم قبول کنم.»
بازرس سرقوی تکان داد واستخراجکننده گفت: «مشکلی نیست.»
نیک در حالی کهپیش برمیگشت تا برود، گفت:نمیشن «پس، روز خوبی داشته باشی.»
وقتی بازرس به برگشتنکوچکی نیک نگاه کرد، به نظربگویند میرسید با چیزی درگیر است.
انگار کشمکشی درونیبعد در ذهن بازرستغییرات در جریان بود.
برای مدتی،قوی بازرس فقط بهاستخراجکننده نیک خیره ماند.
وقتی دید نیک به سمت کسی میرودمعمولاً که در ده روز گذشته دو بار ازندارن او سؤال پرسیده بود، بازرس دوباره آهی کشید.
او در حالی کهکوچکی با دست به نیک اشارهبگویند میکرد، گفت: «نیک، بیا اینجا.»
نیک ایستادمیداد و بهشروع بازرس نگاه کرد.
بعد از کمیدلوجرئت مکث، نیک چرخید وشود به سمت بازرس رفت.
پرسید: «بله؟»
بازرس باجستوجوهای لبخندی تلخ، کناراتفاق سرش را خاراند.
بازرس پرسید:میداد «این کارشروع چقدر برات مهمه؟»
نیک اخم کرد.دلوجرئت «خیلی مهم. پایزفیکس زندگیم وسطه، میفهمی؟»
بازرس پرسید:بعضی «توی جاهای تاریکمیاد چقدر دووم میاری؟»
نیک به گوشهای نگاه کرد.
کابوس، یکی از پنج شبح سطح نه، همهجا حضور داشت و هربگویند زمان که کسی وارد مکانی تاریک میشد، کابوس شروع میکرد به مسموماراده کردن ذهن آنها با شک، نفرت، خشم و انواع و اقسام احساسات منفی.
همه از تاریکی دوری میکردند.
نیک جواببعضی داد: «مقاومت کردنمیاد در برابرش سخته.»
بازرس پرسید: «میتونیتغییرات یه ساعت بدون آسیبجای روانی جدی زنده بمونی؟»
نیک دوباره اخم کرد.
برای مدتی جوابی نداد.
«مطمئن نیستم.»
بازرس چند ثانیهتغییرات با نگرانی بهافتاد نیک نگاه کرد.
اما بعد، آهی کشید.
«من میدونم ازدلوجرئت کجا میتونی یهزفیکس شبح پیدا کنی.»
«و نبایدبعضی هم خیلیپیش قدرتمند باشه.»