چپتر 1: – نیک
0«باید خودت رو بکشی.»
درون کوچهای کثیف، پر از لولههای روغنی،جعبه کابلهای برق و دیوارهای مخروبه، مرد جوانی رویچشمهای زمین نشسته و به دیوار تکیه داده بود.
سرش پایین بود وبزنم بیجان به زمینِ بینچطور پاهایش خیره شده بود.
خورشید درست در وسط آسمان بود،عصبی دقیقاً بالای سر این پسر. بهبزنم همین خاطر، کوچه کاملاً روشن بود.
«میدونم یکم شوکهکنندهست، اما واقعاً فکرفقط میکنم بهترین کاری که تو این وضعیتاستخراجکننده میتونی بکنی اینه که خودت رو بکشی.»
پسر با شنیدننکرد این حرفها سرشژولیدهای را بلند نکرد.
در این لحظه، موش کثیف و ژولیدهای روی یک جعبه فلزی کوچک واستخراجکننده زنگزده نشسته بود. موش در حالی که پوزهاش را آرام میخاراند، با چشمهایکرد گشاد به پسر نگاه میکرد و سعی داشت با او ارتباط چشمی برقرار کند.
موش از روی جعبه پایین پرید، آرام به سمت پسرقرار رفت و گفت: «گوش کن، همهمون میدونیم چی شده. اینطورآزمون نیست که بدون هیچ دلیل منطقیای بهت پیشنهاد خودکشی بدم، میفهمی؟»
با نزدیک شدن موش، چشمهاینگاهم پسر ناگهان جان گرفت و باتونسته شدتی ترسناک به آن خیره شد.
چشمهای موش گشاد شد، روی پاهای عقبش ایستاد و آرام عقب رفت. از عقب رفتن دستگشاد کشید و با لبخندی عصبی گفت: «آروم باش، نیک. قرار نیست بهت آسیبی بزنم. نگاهم کن. مننیست فقط یه موشم. چطور میتونم به کسی که تونسته از آزمون استخراجکننده زفیکس عبور کنه، آسیبی بزنم؟»
پسر، یعنیقرار نیک، دوباره بهنگاهم زمین خیره شد.
وقتی نیک اینطور بیجان به زمین نگاه میکرد، شبیهنیک یک بیخانمانِ ضعیف و نحیف به نظر میرسید، اماکسی وقتی فقط به موش نگاه کرد، کل حالتش عوض شد.
در واقع، بدن نیک اصلاً ضعیف نبود. با اینکه خیلی درشتهیکل نبود، امااستخراجکننده عضلات کاملاً ورزیدهای داشت؛ که البته جای تعجب هم نداشت، چون در چهارکرد سال گذشته به امید اینکه بالاخره از درگز بیرون برود، مدام تمرین کرده بود.
موش که جرئت نمیکرد جلوتر برود، گفت: «هی، نیک.کوچک میدونم هنوز یه امیدی داری، ولی هر دومون میدونیم کهسعی دل بستن به این نورِ سوسوزنِ امید، فقط یه توهمه.»
موش آرام دور بدن نیک چرخید، اما جرئت نکرد زیاد به او نزدیک شود.زفیکس «تو این چهار سالِ گذشته، خیلی رو خودت کار کردی. هر روز تمرین کردی،عوض و حتی واسه اینکه مالیات خون رو ندی، دست به یه سری کارای وحشتناک زدی.»
«نمیخواستی این کارا رو بکنی، ولیعصبی بازم انجامشون دادی. چرا؟ چون یهبزنم راه فرار از درگز پیدا کرده بودی.»
موش با اشتیاق زیادی گفت: «و انجامش دادی!چطور تونستی یه جا تو آزمون استخراجکننده زفیکس برایکنه آزمایشگاه گوستی گیر بیاری، و حتی توش قبول شدی!»
بعد، موش فقط آهی کشید. «اما همگامساز زفیکس تو از قبل با یهآرام شبح کوک شده بود. تونستی آزمون رو پاس کنی، ولی آزمایشگاه گوستی نمیتونهسمت از یه استخراجکننده زفیکس استفاده کنه که همگامساز زفیکسش از قبل همگام شده.»
موش در سمت راست نیک ایستاد و گفت: «و خودتم میدونی که فقط اونا نیستن. هیچ تولیدکننده زفیکسی تووقتی رو اینطوری استخدام نمیکنه. تو هم مثل من میدونی که همه شرکتا اسپکترهای خاص خودشون رو برای استخراجکنندههاشون دارن.البته بدون قدرتِ این اسپکترها، یا خیلی زود میمیری، یا بیشتر از پولی که براشون درمیاری، رو دست شرکت خرج میذاری.»
موش با نگاهی دلسوزانه بهلبخندی نیک نگاه کرد و پرسید:قرار «خب، حالا چی؟ حالا برنامهت چیه؟»
«تحصیلاتی نداری.»
«هیچ آشنایی نداری.»
«جایی برای زندگی نداری.»
«حتی ازرفتن قبلِ دهسالگیت هملبخندی هیچی یادت نمیاد.»
«حتی نمیتونی قاطی گنگها یانگاهم کاسبیهاشون بشی، چون سفت وکسی سخت زیر بار دادنِ حقحسابشون نرفتی.»
«هیچ راه فراری نیست.»
موش با صدایی غمگینبزنم و دردمند پرسید: «حاضریچطور به این زندگی ادامه بدی؟»
«نمیخوام ببینمرفتن هر روزکشید اینهمه درد میکشی.»
«فقط تمومش کن.»
موش با احتیاطنکرد و آرام بهژولیدهای سمت نیک حرکت میکرد.
با نزدیکتر شدن موش بهنگاهم نیک، چند جفت چشم از پشتتونسته میلههای تاریکِ فاضلابِ کوچه پدیدار شدند.
آنها بارفتن هیجان همهچیزکشید را تماشا میکردند.
نیک فقط بهآسیبی نگاه کردن بهفقط زمین ادامه داد.
موش در حالی که خیلی بااحتیاط جلو میرفت، پرسید: «نمیخوایزنگزده فقط استراحت کنی؟ هر روز با یه چشم باز میخوابی،داشت از ترس اینکه یه چیزی یا یه کسی بهت حمله کنه.»
«حتی یه دونهآسیبی دوست یا عضوفقط خانواده هم نداری.»
«جنگیدن چه فایدهای داره؟»
«اینطوری زندگیقرار کردن چهبزنم فایدهای داره؟»
«و حالا، حتینکرد آخرین امیدت همژولیدهای از بین رفته.»
موش باقرار نگاهی دلسوزانه بهنگاهم نیک چشم دوخت.
«بهم اعتماد کن. من بالبخندی میلیونها نفر حرف زدم، و وقتیآسیبی یه وضعیت ناامیدکننده میبینم، خوب میشناسمش.»
«میتونم سریع و بدون درد تمومشفقط کنم. اگه بخوای، حتی میتونم توجه ویژهایاستخراجکننده به اونایی که ازشون بدت میاد بکنم.»
«حداقل اینطوری، میتونی با پایموش خودت بری، به جای اینکه ازحالی گرسنگی به کام مرگ کشیده بشی.»
«اینطوری مرگقرار تو حداقلبزنم یه هدفی داره.»
موش توانست آنقدر بهکشید نیک نزدیک شود که حتینیک میتوانست پایش را لمس کند.
موشهای پشت میلههای فاضلاب، آرامنگاهم و بااحتیاط بیرون آمدند، اماکسی همچنان در فاصله زیادی باقی ماندند.
مهم بود که واکنشِ «جنگ یا گریز» رافلزی در هدفشان تحریک نکنند. آدرنالین میتواند به سیاهچالهیگشاد درون سینه یک فردِ دردمند، جانی لحظهای ببخشد.
این کار بایدآسیبی حسابشده، آرام وفقط بااحتیاط انجام میشد.
موش آرام گفت: «فقط دراز بکش،عصبی باشه؟ الان میخوام خیلی آروم بهبزنم پات دست بزنم. نترس. کاریت ندارم.»
موش آرام چنگالش رابزنم دراز کرد تا بهچطور پای نیک دست بزند.
بام!
مشت قدرتمندی به موشبزنم خورد و آن راچطور به خمیری خونین تبدیل کرد.
لحظهای بعد، تمامدست موشهای دیگر بهعصبی داخل فاضلاب فرار کردند.
سکوت.
مشت بازبلند شد و موشموش لهشده را برداشت.
سپس، یک گونی قهوهای کثیف،نگاهم کهنه و چندشآور بیرون آوردکسی و موش را داخل آن انداخت.
لحظهای بعد، نیکدست کمرش را صاف کردآروم و نفس عمیقی کشید.
گفت: «گندش بزنن.» صدایبزنم او کمی بمتر ازچطور یک مرد معمولی بود.
اما بعد، در حالی کهموش گونی قهوهای کثیف را بلند میکرد،حالی لبخند کوچکی روی لبهایش نقش بست.
«ولی حداقل شام امشب جوره.»
ناگهان چشمهای نیکدست ریز شد و باآروم شتاب از جا پرید.
با خشم بهآسیبی یکی از خروجیهایفقط کوچه خیره شد.
درست همان لحظه، مردی عضلانیموش با پالتو و کلاه سیاهزنگزده نزدیک آن خروجی ظاهر شده بود.
در این لحظه، نیک میتوانست پوزخند مرموزیموشم را روی لبهای مرد ببیند که بازفیکس حسی از سرگرمی به او نگاه میکرد.
نیک با صداییدست خشن و تهدیدآمیزعصبی پرسید: «چی میخوای؟»
نیک آدمهای زیادی را دیده بودفقط و میدانست کسی که اینطور رفتارآزمون میکند، قصد و غرض خوبی ندارد.
نیک گفت: «من مواد، داروهایموش معجزهآسا، اسپکترها، زفیکس یا هرزنگزده کوفت دیگهای که میفروشی رو نمیخرم.»
لحظهای بعد، چشمهای نیک کمی درشتفقط شد و گونی قهوهای را پشتآزمون سرش برد. «موش رو هم بهت نمیفروشم!»
مرد کمی جا خورد،کشید اما با سرگرمی شروعباش به ریز خندیدن کرد.
با پوزخند پرسید:آسیبی «موشت؟ فکر میکنیفقط دنبال موشت هستم؟»
نیک با شک و تردید به مردجعبه نگاه کرد. «من هیچی نمیخرم! در ضمن،میخاراند بیادبیه که بدون خبر وارد خونه کسی بشی.»
مرد در حالی کهبزنم با گیجی به اطراف کوچهمیتونم نگاه میکرد، تکرار کرد: «خونه؟»
بعد از کمی بررسی، مرد آلونکعصبی کوچکی را دید که از تکهپارههایبزنم فلزات دورریخته و زنگزده ساخته شده بود.
مرد نفس عمیقی کشید و آهی بیرونموشم داد، پیش از آنکه کلاه سیاهش ناپدیدزفیکس شود و چهره جذابش را نمایان کند.
چند چین و چروک محو روی پیشانیجعبه مرد وجود داشت و نیک میتوانست چند تارچشمهای موی خاکستری را هم لابهلای موهای سیاهش ببیند.
مرد فقط کمیآسیبی خندید و تکرار کرد:موشم «ازم پرسیدی چی میخوام.»
مرد در حالی که با لبخند به نیک نگاه میکرد،قرار گفت: «خب، میتونی بهم بگی یه محقق. من روی اسپکترها مطالعهاستخراجکننده میکنم. دقیقتر بگم، روی قدرتهایی که اسپکترها میتونن به آدمها بدن.»
نیک دادقرار زد: «گفتمبزنم که هیچی نمیخرم!»
مرد یک نفسنکرد عمیق دیگر کشیدژولیدهای و آهی بیرون داد.
مرد در حالی که آرام انگشت اشاره دستچطور راستش را بالا میآورد، گفت: «من مشاور خیلیکنه از تولیدکنندههای زفیکس هستم و آزمایشگاه گوستی هم یکیشونه.»
لحظهای بعد، گلولهای از ابزارهای خونینعصبی و فلزی بالای انگشتش ظاهر شد.بزنم ابزارها با سرعت بالای انگشت مرد میچرخیدند.
وقتی نیک این را دید،نگاهم فکش نزدیک بود به زمینکسی برسد و چشمهایش برق زد.
با شوکبلند پرسید: «تو یهموش استخراجکننده زفیکس هستی؟!»
مرد خندید. در حالی که ابزارهافقط دوباره ناپدید میشدند، گفت: «در گذشتهآزمون بودم. این روزها فقط یه محققم.»
نیک همچنانرفتن با شگفتی بهلبخندی مرد نگاه میکرد.
یک استخراجکننده زفیکس!
نیک آببلند دهانش رالحظه قورت داد.
آرام گفت:قرار «باشه. پس، چینگاهم برای فروش داری؟»
مرد با خندهای از سرلبخندی سرگرمی، نفسش را بیرون داد.قرار «من اینجا نیستم چیزی بفروشم.»
«من اینجام چون دوستم تو آزمایشگاه گوستی باهام تماس گرفت. اونا نمیدوننآزمون چه قدرتهایی به دست آوردی یا از کدوم اسپکتر اومده. دوستم میدونهنظر که من به این چیزا علاقه دارم، برای همین درباره تو بهم گفت.»
نیک بابلند شنیدن اینلحظه حرف مضطرب شد.
این شبیهقرار همان آزمایشهای وحشتناکنگاهم و شیطانی بود!
وقتی مرد چهره پر ازلبخندی دلهره نیک را دید، نزدیکقرار بود از کلافگی ناله کند.
مرد با کلافگی نیمهفریادی زد: «من اینجا نیستم که بهت آسیبتونسته بزنم! فقط اومدم ببینم قدرتهات چطور کار میکنن. حتی اگه قدرتت بهنحیف درد بخور باشه، تو رو به چندتا از تولیدکنندههای زفیکس معرفی میکنم!»
«این به نفعته!»
نیک جا خورد، امابزنم قیافهاش خیلی زود بهچطور شک و تردید تغییر کرد.
کمک؟
به نفعم؟
تو درگز؟
حتی بچههاقرار هم اینبزنم را باور نمیکردند!
نیک پرسید:رفتن «و درکشید عوضش چی میخوای؟»
مرد تکرار کرد: «دربزنم عوضش؟ تو اصلاً چیزی داریمیتونم که به درد من بخوره؟»
نیک به خودشنکرد فشار آورد تاژولیدهای چیزی به ذهنش برسد.
نیک با شک گفت: «هیچچیزی تو این دنیا مجانیمیتونم نیست. چیزی که میگن مجانیه، خیلی زود بعد ازدوباره یه مدت تبدیل میشه به چیزی که دیگه مجانی نیست.»
قیافه مرد کاملاً بیحالت شد.لبخندی با کلافگی گفت: «وای خدایقرار من، لعنت به این وضع.»
ناگهان، مردقرار جلوی نیکبزنم ظاهر شد.
بام!
مرد ضربهای به سربزنم نیک زد و نیکچطور بیهوش به پهلو افتاد.
«اینقدر سخته قبولدست کنی یکی فقطعصبی میخواد بهت کمک کنه؟!»
سکوت.
مرد یک نفسنکرد عمیق دیگر کشیدژولیدهای و آهی بیرون داد.
شینگ!
همان ابزارهایرفتن خونی قبلی جلویلبخندی رویش ظاهر شدند.
«خب، حالاقرار بذار ببینیم چهنگاهم جور قدرتی داری.»