---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 18: فصل ۱۸: کابوس • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 18: فصل ۱۸: کابوس

0

نیک چند ساعت‌پرواز​ در آن مایع‌می‌تونم​ وحشتناک منتظر ماند.

در این مدت،‌نبود​ وقت زیادی برای‌دیگه​ فکر کردن داشت.

مثلاً به این فکر‌باید​ کرد که چطور کارش‌الان​ به این‌جا کشیده است.

طبیعتاً بعد از این همه وقت‌آدما​ ماندن در چنین جای چندش‌آوری، نیک‌داره​ به تمام تصمیمات زندگی‌اش شک کرده بود.

اما در نهایت، با خودش گفت که‌تقریباً​ آن‌قدرها هم بد نیست. هرچه باشد، داشت‌نگران​ تلاش می‌کرد زندگی‌اش را زیر و رو کند.

هرچه اوضاع گندتر می‌شد، اگر‌گره‌خورده​ در آینده تصمیم می‌گرفت شغل محقق‌الان​ را قبول کند، کمتر حسرت می‌خورد.

حداقل می‌توانست بگوید که برای تبدیل شدن‌آدما​ به یک استخراج‌کننده زفیکس، حتی در استخری‌ندیدم​ از شاش و گه هم شنا کرده بود.

حالا دیگر نیمه‌شب بود،‌باشه​ اما خورشید هنوز با‌خوابن​ قدرت در آسمان می‌درخشید.

آدم‌های خیلی کمتری روی دریچه‌های بالا قدم می‌زدند. نیک هم‌ببینم​ متوجه شد که از جریان شاش و تکه‌های گهی که‌صبح​ از لای شبکه‌ها به داخل استخر می‌ریخت، کاسته شده است.

با این حال،‌نبود​ نیک هنوز رویاپرداز‌دیگه​ را ندیده بود.

مدام چشم می‌چرخاند تا‌باید​ پیدایش کند، اما هیچ‌الان​ اثری از آن نبود.

نیک با ابروهای گره‌خورده با خودش فکر کرد:‌خوابن​ «دیگه باید ساعت ۱۲ شب باشه. بیشتر آدما‌پرواز​ الان خوابن و رویاپرداز کلی قربانی برای انتخاب داره.»

«با این حال،‌پرواز​ ندیدم چیزی این‌می‌تونم​ اطراف پرواز کنه.»

«از این زاویه می‌تونم تقریباً‌گره‌خورده​ کل زیرِ درگز رو ببینم، ولی‌الان​ بازم هیچ‌چیزی در حال پرواز نیست.»

طبیعتاً، نیک نگران شد.

محض احتیاط،‌دیگه​ دو ساعت دیگر‌بیشتر​ هم صبر کرد.

اما باز‌اطراف​ هم هیچ‌کنه​ خبری نبود.

«الان دیگه باید‌نبود​ ساعت ۲ صبح باشه،‌باید​ ولی هنوزم چیزی نمی‌بینم.»

حالا دیگر حتی پوست‌باید​ مقاوم و تقویت‌شده‌ی نیک‌الان​ هم به خارش افتاده بود.

مایع کمی خاصیت اسیدی داشت‌بیشتر​ و نیک بیشتر از هشت ساعت‌انتخاب​ بود که در آن غوطه‌ور بود.

در نهایت، نیک‌پرواز​ با آهی از سر‌تقریباً​ ناچاری به سطح آمد.

«حالا که این اطراف‌ابروهای​ پرواز نمی‌کنه، فقط می‌تونه‌باشه​ یه معنی داشته باشه.»

«لونش دقیقاً زیر خونه‌ی قربانیشه.»

«این یعنی‌دیگه​ برای تغذیه نیازی‌بیشتر​ نداره پرواز کنه.»

نیک به اطراف نگاه کرد‌زاویه​ و روی چند لکه‌ی بزرگ و‌ولی​ تاریک در محیط پیرامونش تمرکز کرد.

پرتوهای مستقیم نوری که از‌گره‌خورده​ بالا می‌تابید، وقتی به خانه‌های درگز‌الان​ برخورد می‌کرد، مربع‌هایی از سایه می‌ساخت.

در واقع،‌گره‌خورده​ این‌ها سایه‌ی‌باید​ خود خانه‌ها بودند.

اما این سایه‌ها دوبعدی نبودند؛ انگار تمام‌الان​ فضای زیر خانه‌ها را اشغال کرده و‌چیزی​ نوعی قلمروِ سیاه به وجود آورده بودند.

با این حال، چند خانه هم‌می‌تونم​ بودند که یکی دو دریچه‌ی کوچک‌بازم​ داشتند و لکه‌های نوری کوچکی ایجاد می‌کردند.

این دریچه‌ها عمدتاً‌نبود​ به عنوان توالتِ‌دیگه​ خانه‌ها تعبیه شده بودند.

«فعلاً باید روی‌دیگه​ خونه‌هایی تمرکز کنم‌بیشتر​ که توالت دارن.»

نیک نقشه‌ای ذهنی از‌باشه​ ساختار آنجا کشید و‌خوابن​ از لبه‌ی درگز شروع کرد.

بعد از کمی‌پرواز​ شنا کردن، جلوی اولین‌تقریباً​ فضای تاریک توقف کرد.

روبه‌روی نیک منطقه‌ای سایه‌دار قرار‌گره‌خورده​ داشت؛ با حدود بیست متر‌آدما​ عرض و پنجاه متر طول.

در آن تاریکی‌دیگه​ مطلق، دو دریچه‌بیشتر​ به چشم می‌خورد.

طبیعتاً خانه‌های درگز این‌قدر بزرگ‌بیشتر​ نبودند. اینجا صرفاً یک بلوک کوچک‌انتخاب​ ساختمانی بود که دو توالت داشت.

نیک نفس عمیقی کشید.

و بعد،‌اثری​ به جلو‌ابروهای​ شنا کرد.

نیک مستقیم به سمت پرتو‌باشه​ نورِ روبه‌رویش رفت، اما هم‌زمان چشم‌قربانی​ می‌چرخاند تا رویاپرداز را پیدا کند.

چندین ستون و حتی یک خرابه‌‌آدما​ را دید که از گندابِ اطرافش بیرون‌ندیدم​ زده بودند. همه‌شان را از نظر گذراند.

رویاپرداز احتمالاً خیلی بزرگ نبود؛‌زاویه​ شاید حتی می‌توانست به دیواره‌ی یکی‌ولی​ از همین ستون‌های زنگ‌زده چسبیده باشد.

نیک تمام‌اثری​ ستون‌ها را‌ابروهای​ وارسی کرد.

ناگهان بدن نیک‌دیگه​ لرزید و سر‌بیشتر​ جایش خشکش زد.

ستون‌های روبه‌رویش انگار‌باید​ در هم پیچیدند‌آدما​ و تغییر شکل دادند.

تنها چند لحظه بعد، صورتکی وحشتناک‌می‌تونم​ و دندان‌نما شکل گرفت که با خشم‌هیچ‌چیزی​ از بالا به نیک خیره شده بود.

ضربان قلب نیک بالا رفت.

«کارِ کابوسه!‌گره‌خورده​ این فقط‌باید​ یه توهمه!»

اما دانستنِ‌دیگه​ این موضوع‌باشه​ کمک چندانی نمی‌کرد.

وحشت نیک با‌پرواز​ تمام وجود حس می‌شد‌تقریباً​ و کاملاً مشهود بود.

کسی هم که فوبیای‌ابروهای​ عنکبوت داشت، می‌دانست که‌باشه​ تقریباً هیچ عنکبوتی خطرناک نیست.

اما باز‌گره‌خورده​ هم ترسشان بر‌باشه​ آن‌ها غلبه می‌کرد.

نیک هم‌دیگه​ الان دقیقاً در‌بیشتر​ همین وضعیت بود.

می‌دانست آن صورتکِ غول‌پیکری که بالای سرش شناور‌زیرِ​ بود واقعیت ندارد، اما باز هم با تمام‌احتیاط​ وجود حس می‌کرد که مرگش فرا رسیده است.

نیک سرعتش را بیشتر کرد.

انگار انزجارش از آن مایعِ گندیده کاملاً‌آدما​ از بین رفته بود؛ فقط دیوانه‌وار دست‌وپا‌ندیدم​ می‌زد تا هرچه سریع‌تر از آنجا دور شود.

«قراره بمیری!»

تاریک‌ترین صدایی که نیک تا به حال شنیده‌زیرِ​ بود این جمله را به زبان آورد و‌احتیاط​ نیک لرزش را در اعماق ذهنش حس کرد.

با این حال، نیک فقط به‌دیگه​ روبه‌رویش خیره ماند؛ به همان پرتوِ نورِ‌کلی​ امنی که از سوراخ توالتِ خانه می‌تابید.

«هیچ‌وقت بهش نمی‌رسی.»

لحظه‌ای بعد، نیک دید‌باشه​ که پرتو نور دارد‌خوابن​ آرام‌آرام از او دور می‌شود.

نفس‌های نیک به شماره افتاد. حتی‌می‌تونم​ برایش مهم نبود که در آن لحظه‌هیچ‌چیزی​ مقداری از آن گنداب وارد دهانش شد.

او نور می‌خواست!

نیک به‌گره‌خورده​ شنا کردن‌باید​ ادامه داد.

و شنا کرد.

و شنا کرد.

پس چرا‌اثری​ هنوز به‌ابروهای​ آن نرسیده بود؟!

از همان اولش هم‌باید​ فاصله‌اش با توالت به‌الان​ زور به ده متر می‌رسید!

نهایتاً باید‌دیگه​ چند ثانیه طول‌بیشتر​ می‌کشید، نه بیشتر!

نیک کاملاً مطمئن بود که‌زاویه​ الان بیشتر از نیم دقیقه‌ببینم​ است که دارد شنا می‌کند!

پس نور کجا بود؟!

«هاهاهاهاها!»

هم‌زمان با دور و دورتر شدنِ‌آدما​ نور از نیک، صدای تاریک به‌داره​ خنده افتاد تا اینکه در نهایت...

نور ناپدید شد.

دیگر هیچ‌اثری​ نوری در‌ابروهای​ کار نبود.

فقط تاریکی مطلق بود.

جنگلی بی‌پایان از ستون‌های‌باشه​ نوک‌تیز و زنگ‌زده از درون‌کلی​ گندابِ اطراف نیک سر برآورد.

و همه‌چیز‌اطراف​ به همین‌کنه​ ختم می‌شد.

نیک به هر طرف که‌گره‌خورده​ نگاه می‌کرد، فقط جنگلی بی‌پایان‌آدما​ از ستون‌های نوک‌تیز و زنگ‌زده می‌دید.

هیچ راه فراری وجود نداشت.

لحظه‌ای بعد، صورتکی که از ستون‌ها‌آدما​ شکل گرفته بود آرام‌آرام پایین آمد و‌ندیدم​ حالت چهره‌اش به لبخندی شیطانی تغییر کرد.

و بعد،‌اطراف​ آرام‌آرام به سمت‌زاویه​ نیک حرکت کرد.

نیک می‌دانست هیچ‌کدام از این‌ها واقعی‌دیگه​ نیستند، اما این را هم می‌دانست که‌کلی​ اگر در این تاریکی بماند، قطعاً می‌میرد.

کابوس هرچه بیشتر روی‌باید​ ذهن افراد تأثیر می‌گذاشت،‌الان​ وضعیت بدتر و بدتر می‌شد.

نیک چرخید و‌باید​ در جهت مخالفِ‌آدما​ صورتک شنا کرد.

باید فرار می‌کرد!

مرگش حتمی بود!

«هاهاهاها!»

صورتک در حالی‌باید​ که نزدیک‌تر می‌شد،‌آدما​ زیر خنده زد.

نیک هر کاری‌پرواز​ هم که می‌کرد،‌می‌تونم​ صورتک داشت نزدیک‌تر می‌شد.

نیک از‌اثری​ شدت وحشت‌ابروهای​ چشمانش را بست.

او می‌مرد!

«متأسفم، وینتور.»

«ولی مجبورم ازش استفاده کنم!»

سپس، نیک یکی از‌ابروهای​ لوله‌های شیشه‌ای را برداشت و‌بیشتر​ آن را روی زانویش شکست.

ناولها | novelha.net