چپتر 4: – زفیکس
0کمی بعد، سهسعی نفر از میانکلاه جمعیت بیرون آمدند.
هر سه مردهایی قدبلندسرمون با بدنهایی عضلانی بودند وسنجاقهای یونیفرم یکسانی به تن داشتند.
شبیه یونیفرم نظامیهمه سیاهرنگی بود کهمیشد آستینهای خاکستری داشت.
این یونیفرمِ باند بیمه بود.
رهبر باند بیمهسعی با لبخندی مؤدبانهکلاه گفت: «خوش اومدین.»
یکی از پنج مأمورسرمون شهر فقط دستش راافرادی دراز کرد، انگار چیزی میخواست.
رهبر گفت: «البته.»
لحظهای بعد، چمدانی بیرونسعی آورد، بازش کرد وبذارین به دست مرد داد.
داخل چمدان، دستههایسعی بیشماری از اسکناسهایکلاه کاغذی اعتبار بود.
مأمور شهر پولهانکنین را شمرد؛ کاری کهتمام چند دقیقه طول کشید.
با صدایی تغییریافته گفت: «۴۷۴.»
رهبر باند بیمه با شنیدننکنین این حرف عصبی شد وافرادی لبخندش زورکی به نظر رسید.
گفت: «ببخشید، اماسعی باید ۴۸۲ تا باشه.بذارین میشه لطفاً دوباره بشمرید؟»
مأمور شهر تکرار کرد: «۴۷۴.»
سکوت.
رهبر باند بیمه بهسعی نفر سمت راستش نگاه کردتمام و با سر اشاره زد.
مرد سریع چندسعی اسکناس دیگر بیرونکلاه آورد و تحویل داد.
مأمور شهر آنهانکنین را شمرد وبذارین سر تکان داد.
«۴۸۲.»
رهبر باندجلو بیمه همسعی سر تکان داد.
لحظهای بعد،بهتره آن سه نفرسرمون به کناری رفتند.
رهبر باند بیمه فریادسرمون زد: «یکییکی بیاین جلو. بهترهسنجاقهای سعی نکنین سرمون کلاه بذارین.»
لحظهای بعد، تمام افرادی که سنجاقهایمیشد سیاه داشتند جلو رفتند و ازدنبالشان کنار سه مردِ باند بیمه گذشتند.
باند بیمه همه را بازرسینکنین کرد و سنجاقهای سیاه را ازسنجاقهای هر کسی که رد میشد گرفت.
در نهایت،بهتره ۴۷۹ نفرنکنین از کنارشان گذشتند.
سپس، آن سه نفر ازکلاه باند بیمه هم به دنبالشان رفتندکنار و مجموع را به ۴۸۲ رساندند.
پس از آن، چهار نفر از پنج مأمور شهر به سمت بازارِدنبالشان خلوتتر رفتند و دستور دادند همه یکییکی جلو بیایند. آخرین نفر درماند عقب منتظر ماند تا مطمئن شود کسی سعی نمیکند یواشکی جیم شود.
سپس، تمام افراد حاضر درنکنین بازار جلو رفتند و هرافرادی کدام یک دسته اعتبار تحویل دادند.
نیک از جاسعی بلند شد وکلاه از میان جمعیت گذشت.
لحظهای بعد، روبهروینکنین یکی از افرادی کهتمام ماسک گاز داشتند ایستاد.
نیک دستهای اسکناس تحویلبازرسی داد و درست مثل بقیه۴۷۹ افرادِ بازار، از کنارشان گذشت.
بعد از چند دقیقه،سعی تنها حدود ۸۰۰ نفربذارین در بازار باقی ماندند.
وقتی چند ثانیه گذشت وسرمون دیگر کسی جلو نیامد، پنجمینسنجاقهای مأمور شهر قدمی به جلو برداشت.
با صدایی تغییریافته فریاد زد:کلاه «اخطار آخر. هر کی الانسیاه نیاد جلو، یعنی نمیتونه پرداخت کنه.»
کسی تکان نخورد.
مرد فریاد زد: «خیلی خب. مثل همیشه، هیچ حرکت ناگهانیایافرادی نکنین و از خودتون پرخاشگری نشون ندین. پشهها همگی زیردستهایگرفت شبح پشه خونی هستن و بیشتر از چیزی که بدهکارین نمینوشن.»
جمعیت ترسیده و مضطرب شدند.
لحظهای بعد، وزوزنکنین پشهها شدت گرفت وتمام به جلو پرواز کردند.
پشهها در میان جمعیتبازرسی پراکنده شدند و شروعنهایت به مکیدن خون مردم کردند.
با گذشت زمان، پشههایی که پرسرمون شده بودند پرواز میکردند و میرفتندسیاه و پشههای جدیدی جایشان را میگرفتند.
مردم گریه میکردند، نفسنفسنکنین میزدند، دندان به همتمام میساییدند و دعا میخواندند.
بقیه از قبلنکنین به این وضعبذارین عادت کرده بودند.
بعد از حدود دو دقیقه، تماممیشد پشهها به سمت پنج فردی کهدنبالشان ماسک گاز داشتند پرواز کردند و برگشتند.
جمعیت بهطرزجلو محسوسی لاغرتر ونکنین رنگپریدهتر شده بود.
در آخر، پشهها وارد تمام خانههایکلاه بازار شدند تا مطمئن شوند کسیکنار سعی در پنهان شدن نداشته باشد.
و در نهایت، آن پنج نفربذارین برگشتند و در حالی که به خیابانگذشتند دیگری میرفتند، بازار را پشت سر گذاشتند.
تمام شد.
این اتفاق هربهتره ماه، در آخرینسرمون روز ماه میافتاد.
ماهی یک بار، هر شهروندِ شهرکلاه قارچ زرشکی باید ۱۰۰ اعتبار بهکنار عنوان مالیات به شهر پرداخت میکرد.
مالیات را فقط میشد کاملکلاه پرداخت کرد یا اصلاً پرداختسیاه نکرد. پرداختهای جزئی مجاز نبود.
اگر کسی مالیات را میداد، هیچمیشد اتفاقی نمیافتاد، اما اگر در پرداخت آنمجموع ناکام میماند، باید با خونش تسویه میکرد.
گروهی از افراد، همراه با دستههای بزرگی از پشههای درشت،افرادی ماهی یک بار در درگز قدم میزدند و اگر شهروندیگرفت قادر به پرداخت مالیات نبود، دسته پشهها به جانش میافتادند.
دسته پشهها آنقدر خوننکنین میگرفتند تا مجموعاً دوتمام لیتر از بزرگسالان جمعآوری شود.
کودکان زیر ۱۴ سالسرمون فقط باید ۵۰ اعتبارافرادی یا یک لیتر خون میدادند.
کودکان زیر ششهمه سال نیازی بهمیشد پرداخت مالیات نداشتند.
طبیعتاً، از دست دادن دو لیتر خونکلاه کشنده نبود و پشهها در مکیدن خونمردِ بدون آسیب زدن به مردم مهارت فوقالعادهای داشتند.
اما بهبودی از چنیننکنین وضعیتی معمولاً شش تاتمام هشت هفته طول میکشید.
بنابراین، اگر یک شهروندسرمون ماه بعد هم نمیتوانست مالیاتشسنجاقهای را بدهد، اوضاع خطرناک میشد.
به دست آوردن ۱۰۰ اعتبار در یک ماه برای۴۷۹ مردم عادی ساکن درگز تقریباً غیرممکن بود، اما جوردستور کردن این مبلغ در عرض دو ماه امکانپذیر بود.
به همین دلیل، حدود ۵۰ درصدسرمون از مردم یک ماه خون میدادند،سیاه ماه بعد اعتبار، و بعد دوباره خون.
البته، افراد بیشماری سعی کرده بودندکلاه با جنگیدن از زیر بار مالیات فرارمردِ کنند، اما پایان کار همیشه یکسان بود.
تبدیل شدن آننکنین شخص به یکبذارین جسدِ بدون خون.
در واقع، این پشهها نبودندکسی که مأموران مالیات را همراهی میکردند،سپس بلکه مأموران مالیات همراه پشهها میآمدند.
مأموران مالیاتجلو فقط برایسعی دو هدف میآمدند.
آنها با پول سروکار داشتند.
و جلوی وحشتنکنین کردن مردم دربذارین برابر پشهها را میگرفتند.
اگر پشهها میخواستند، میتوانستند تمامکسی افراد زنده در درگز راکنارشان در کمتر از ۱۰ دقیقه بکشند.
باید در نظر داشتسعی که بیش از ۲۰۰۰بذارین نفر در درگز زندگی میکردند.
مسئله این نبود که پشهها خیلی قدرتمند بودند، بلکهافرادی به معنای واقعی کلمه میلیونها پشه وجود داشت ومیشد هر کدامشان از یک زنبور سرخ غولپیکر هم بزرگتر بودند.
طبیعتاً، همه پشهها مأموران مالیات را همراهی نمیکردند.افرادی فقط حدود ۱۰۰ پشه دنبال هر مأمور میرفتند،کسی اما اگر اوضاع جدی میشد، میلیونها پشه ظاهر میشدند.
فراتر از آن، پشههابازرسی نوچههای یک شبح بسیارنهایت قدرتمند بودند؛ پشه خونی.
موشی که نیک دو سال پیش باکلاه آن صحبت کرده بود هم نوچه یکمردِ شبح بسیار قدرتمند به نام انگل بود.
بعضی از اسپکترها میتوانستند حیوانات را کنترل کنند یا حیوانات خودشان راکنار بسازند و آنها را تحت فرمان بگیرند. نوچههایشان حواس و ادراک شبح رامجموع به اشتراک میگذاشتند و شبح میتوانست از طریق آنها صحبت و عمل کند.
در حالی که تقریباً تمام اسپکترها دشمن بشریتافرادی بودند، برخی از اسپکترها هم وجود داشتند کهکسی با انسانها همکاری کرده و به آنها کمک میکردند.
پشه خونیگذشتند یکی ازبازرسی آنها بود.
انگل اینطور نبود.
پشه خونی با مصرف خون انسان قدرت میگرفت. طبیعتاً میتوانست چند پشهکنار پراکنده را بفرستد تا از افراد خوابیده خون جمع کنند، اما اگردنبالشان زیادهروی میکرد، تولیدکنندگان زفیکسِ واقعاً قدرتمند متوجه میشدند و او را میکشتند.
بنابراین، پشه خونی تصمیم گرفته بود درتمام عوض به بشریت کمک کند و شهرهمه قارچ زرشکی بینقصترین مکان برای این کار بود.
شهر قارچ زرشکی نامش را ازمیشد قویترین شبحی گرفته بود که در معتبرترینمجموع تولیدکننده زفیکس محبوس شده بود؛ قارچ زرشکی.
برخلاف تقریباً تمامبهتره اسپکترهای قدرتمند، قارچسرمون زرشکی هوشمند نبود.
همانطور که از نامش پیدا بود،کلاه قارچ زرشکی فقط یک قارچ عظیم بودمردِ که درون یک واحد مهار زندگی میکرد.
درست مثل پشه خونی،سرمون قارچ زرشکی هم باافرادی جذب خون انسان قدرت میگرفت.
اما در عوض، قارچبازرسی زرشکی برق و ازنهایت همه مهمتر، زفیکس تولید میکرد.
زفیکس تقریباًجلو برای هر چیزینکنین قابل استفاده بود.
میتوانست به برق، گرما، حرکتسرمون و چیزهای دیگر تبدیل شود وسیاه در این کار بهشدت کارآمد بود.
فراتر از آن، زفیکس میتوانست برای افزایش قدرت استخراجکنندگان زفیکسسیاه هم استفاده شود و همچنین میشد از آن برای ساخت۴۷۹ سلاحهای قدرتمندی که توان مقابله با اسپکترها را داشتند، بهره برد.
قارچ زرشکی همان دلیلیبازرسی بود که پشه خونی این۴۷۹ شهر را انتخاب کرده بود.
پشه خونی به تولیدکننده زفیکس در جمعآوریکلاه خون کمک میکرد و در ازای آن،مردِ مقداری از خون را برای خودش برمیداشت.
خون باقیمانده روی قارچنکنین زرشکی پاشیده میشد وتمام سپس او زفیکس تولید میکرد.
استخراجکنندگان زفیکس، زفیکس را جمعآوری میکردند وتمام اجازه داشتند مقدار کمی از آن راهمه به عنوان دستمزد برای خود نگه دارند.
سپس تولیدکننده زفیکس از زفیکسِ برداشتشدهمیشد برای افزایش قدرت شرکتش استفاده میکرددنبالشان یا آن را به شهرهای دیگر میفروخت.
اما اگر تولیدکننده زفیکس میخواست بزرگترسرمون شود و پول بیشتری به دستسیاه بیاورد، به اسپکترهای قویتری نیاز داشت.
و برای به دستنکنین آوردن این اسپکترهای قویتر، بهافرادی استخراجکنندگان زفیکسِ قدرتمندتری نیاز داشتند.
این همان چیزینکنین بود که نیک میخواستتمام به آن تبدیل شود.
استخراجکننده زفیکس بودن، بهبازرسی معنای تواناییِ قدرتمند شدن و۴۷۹ داشتن یک زندگی بهتر بود.
نیک میخواست از درگزسعی بیرون بیاید و بالاخرهبذارین زندگی بهتری داشته باشد.