چپتر 19: فصل ۱۹: شنای دوم
0لحظهای بعد،تاریک نیک غرقبشم در نور شد.
همهچیز ازچیز سیاهی مطلق بهاستخرِ سفیدی تغییر کرد.
چشمهای نیک از هجومآورده ناگهانی نور سوخت، اماتوی خیلی زود عادت کرد.
لحظهای بعد، شدت نورمیآید کمتر شد و نیک بالاخرهبالاتر توانست اطرافش را نگاه کند.
نیک با تعجب بابشم خودش فکر کرد: «چطوریهمونجا سر از اینجا درآوردم؟»
در حال حاضر، نیک بین دوروبهرویش توالت بود، در حالی که هنوزتنفسیاش حتی به اولی هم نرسیده بود.
«کابوس حتماً توهمهای بیشتریآورده ساخته که باعث شدهتوی مسیرم رو عوض کنم.»
نیک نفس عمیقی کشید.
«تا وقتی وارد یه فضایمیتونه تاریک بزرگ بشم، کابوس میتونه برایعجبی همیشه من رو همونجا گیر بندازه.»
«عجبی نیست کهتاریکی هیچکس نمیخواست اینروبهرویش پایین دنبال رویاپرداز بگرده.»
«خطر اصلی رویاپرداز نیست.»
«خطر خود کابوسه.»
نیک متوجه شد که نور داردبرای کمرنگتر میشود. خودش را آماده کردنیست تا دوباره به جلو حرکت کند.
«باید یه راهیتاریکی پیدا کنم تاروبهرویش به توالت برسم.»
کمی بعد، نور تقریباًآورده از بین رفت و نیکثانیه دوباره به جلو خیز برداشت.
ستونها دوباره داشتندبیرون به جنگلی ازنهنگی منارههای زنگزده تبدیل میشدند.
با این حال، نیک فقطمیتونه با تمام توانش به شنابندازه کردن رو به جلو ادامه داد.
لحظهای بعد، نیک دیدآرام که چیز تاریکی آراممیآید از استخرِ روبهرویش بیرون میآید.
انگار نهنگی سوراخ تنفسیاش رازیر کمی بالاتر از سطح آب آوردهآمد بود تا دوباره زیر آب برود.
چیزی توی آببیرون بود، و خیلینهنگی هم بزرگ بود!
یک ثانیه بعد، دوبارهبشم بالا آمد، اما این بارگیر زاویهاش به سمت نیک بود!
داشت بهچیز سمت اوآرام شنا میکرد!
نیک دندانهایش را به همزیر سایید و به مایعی که ازآمد لای لبهایش تو میرفت، اعتنایی نکرد.
و بعد،روبهرویش چشمهایش رامیآید محکم بست.
اما بهتاریک شنا کردنبشم ادامه داد!
همهچیز ساکت شد.
سکوتی مرگبار.
تنها چیزیروبهرویش که حرکتمیآید میکرد، نیک بود.
تقریباً احساس میکرد دربشم خلأیی بیپایان از هیچهمونجا و پوچ قرار دارد.
تق.
زانوی راست نیک به چیززیر سفت و سختی برخورد کرد،بالا اما جسم به عقب رانده شد.
با این حال، نیکمیآید دقیقاً میدانست به چهتنفسیاش چیزی ضربه زده است.
کمی نرمتاریک بود امابشم هستهای سفت داشت.
یک سر بود!
یک سر انسان!
لحظهای بعد،روبهرویش نیک دوباره بهانگار چیزی برخورد کرد.
این بار، یک دست بود.
اما نیک فقطتاریکی به حرکت روروبهرویش به جلو ادامه داد.
اعضای بدن بیشتری در مسیرزیر نیک ظاهر شدند، اما اوبالا فقط آنها را به کناری میزد.
صدای گریانروبهرویش بچهای بهمیآید آرامی گفت: «ببخشید.»
لحظهای بعد، دستبزرگ کوچکی مچ پایبرای نیک را گرفت.
بچه فریاد زد: «خیلی ببخشید!»
«خواهش میکنم، من رو ببخش!»
لحظهای بعد،روبهرویش چند دست دیگرانگار نیک را گرفتند.
میخواستند اوتاریک را بهبشم اعماق بکشند!
«ببخشید!»
«ببخشید!»
«ببخشید!»
همزمان با تنگتر شدن حلقه دستها،برای گروه کُری از صداهای مختلف امانیست ناامید از دورتادور نیک فریاد زدند.
نیک دیگر نمیتوانست تکان بخورد.
کاملاً بیحرکت شده بود!
وحشت نیک به اوج جدیدی رسید،نهنگی اما فقط به تلاش برای شنازیر کردن رو به جلو ادامه داد.
این تنهاتاریک چیزی بود کهمیتونه میتوانست نجاتش دهد!
شلپ!
نیک ناگهانبالاتر به زیرآورده آب کشیده شد!
دستها دورش محکمتربیرون شدند و بهنهنگی کشیدن ادامه دادند.
و بعد،تاریک نیک ناگهان آنمیتونه را حس کرد.
دندان!
دندانهایی غولپیکر!
پاهای نیک به چندمیآید دندان برخورد کرد؛ دندانهایی کهبالاتر تقریباً یک متر طول داشتند!
بدتر از آن، بدن نیک اصلاً آنقدرهمیشه قوی نبود که در برابر این دندانهانمیخواست مقاومت کند و پاهایش شروع به خونریزی کرد.
نیک در اوج وحشت، دیوانهوار سعیروبهرویش کرد با شنا کردن دور شود، امابالاتر دستها مدام او را به عقب میکشیدند.
علاوه بر این، بهآورده نظر میرسید دستها ازتوی دهان این موجود بیرون میآیند!
دستها داشتندروبهرویش او را بهانگار درون کام میکشیدند!
نیک حستاریک کرد که ماومیتونه دارد نزدیک میشود.
سایهای عمیق دور نیکآرام ظاهر شد و اومیآید را در خود بلعید.
یک شبح دیگر اینجا بود!
و اینروبهرویش یکی، یک شبحانگار سطح یک نبود!
میمرد!
میمرد!
نیک حس کرد کهآورده دارد بیشتر و بیشترتوی به اعماق ماو کشیده میشود.
و بعد...
همهچیز متوقف شد.
نیک چندچیز ثانیه هیچآرام تکانی نخورد.
اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
آرام، چشمهایش را باز کرد.
و نور را دید!
او زیرچیز یکی ازآرام توالتها بود!
نیک بابالاتر ناباوری با خودشزیر فکر کرد: تونستم!
واقعاً تونستم!
برای چند ثانیه،بزرگ نیک فقط به نورهمیشه بالای سرش خیره ماند.
جایش امن بود!
هیچ شبحبالاتر دومی درآورده کار نبود!
شلپ!
ناگهان، چیزی در مایع جلویمیتونه نیک افتاد و صدای شلپشلوپبندازه کرد، و تمام اضطرابش برگشت!
نیک پایین را نگاه کرد.
و بعد، آن را دید.
یک گُهِ شناور.
یک تکه عن.
کسی که درتاریکی خانهی بالایی بود،روبهرویش تازه ریده بود.
چهرهی نیکبالاتر از انزجارآورده در هم رفت.
واقعاً؟ الان؟
و با این اتفاق، تمام خوشحالیبرای نیک دود شد و به هوانیست رفت و جایش را به اعصابخوردی داد.
به هرچیز حال، الان میتونماستخرِ دنبال رویاپرداز بگردم.
به خاطر تاریکی مطلق،آورده نیک نمیتوانست از یک نقطهثانیه تمام قسمتهای سقف را ببیند.
به همین خاطر، بهمیآید نقاط امنِ کوچک رفتتنفسیاش تا سقف را بگردد.
لحظهای بعد، نیک سرشبشم را وارد تاریکی کرد، اماگیر بدنش در نور باقی ماند.
تأثیر کابوس برگشت،تاریکی اما خیلی ضعیفترروبهرویش از قبل بود.
با این کار و بیرون بردن سرشچیزی از نور، نیک میتوانست صد متر مربعِ بالایداشت سرش را با اطمینان نسبتاً بالایی بررسی کند.
با این حال، از آنجا که صد متر مربع فقط یکآورده فضای ده متر در ده متر بود، نیک باید این کارداشت را از چند نقطهی مختلف انجام میداد تا همهجا را بگردد.
بعد از اینکه سقف بالای سرشبرای را نگاه کرد، خودش را آماده کردهیچکس تا به سمت توالت بعدی شنا کند.
مشخصاً، رویاپرداز اینجا نبود.
نیک نفس عمیقیسطح کشید و خودشبرود را آماده کرد.
قبلاً این کاربیرون رو کردم. الان فقطسوراخ باید دوباره انجامش بدم!
سپس، نیکتاریک به جلوبشم خیز برداشت.
وحشتها برگشتند.
نیک چشمهایش را بست.
خرچ!
نیک نفسش بند آمد؛بشم حس کرد دندانهایی تکهایهمونجا از بازویش را پاره کردند!
درد، وحشیانه و تیز بود.
نیک چشمهایش راسطح باز کرد و بهچیزی آرنج راستش نگاه کرد.
گوشتش کنده شده بود!
فقط استخوانتاریک خونآلود آرنجشبشم باقی مانده بود!
نیک باچیز خودش فکر کرد:استخرِ این... این واقعیه؟
تا حالا نشنیدهسطح بودم که کابوسبرود بتونه همچین کاری کنه!
آره! دندونهای ماو هم پاهامانگار رو پاره کردن، اما وقتیسطح به نور رسیدم، هیچچیزی نبود!
باید بهتاریک شنا کردنبشم ادامه بدم!
با اینکه بخش بزرگی از بازوی نیکبیرون تازه غیب شده بود، باز هم چشمهایشسطح را بست و به شنا کردن ادامه داد.
باید به توالت میرسید!
لحظهای بعد، چیزی پای نیک رانهنگی کند و نیروی آن، نیک را تابرود مرز کشیده شدن به زیر آب برد.
نیک از شدت درد میخواستمیتونه فریاد بکشد، اما فقط به شناعجبی کردن رو به جلو ادامه داد.
باید به نور میرسید!
باید بهش میرسید!
تکههای بیشتری از بدن نیکانگار پاره پاره شد، و نیک دیگرآورده حتی مطمئن نبود که خودش چیست.
وجودش چنان غرق در دردمیتونه شده بود که ذهنش حتیبندازه برای چند ثانیه خاموش شد.
داشت میمرد.
میخواست بمیرد.
اما میخواست زنده بماند.
خیلی بد بود.
خیلی وحشتناک بود.
فقط برو جلو.
فقط یکم.
خواهش میکنم.
فقط یکم!
و بعد،بالاتر همهچیز دوبارهآورده متوقف شد.
نیک چشمهایش را باز کرد.
به توالت دوم رسیده بود.